پرتاب کفش به سوی جرج بوش به عنوان رئیس‌جمهور قدرت اول جهان و نماد زورگویی٬ تروریسم٬ دروغ‌گویی/ و شروع کننده‌ی جنگ غیرقانونی علیه عراق٬ بسیاری از مخالفان قدرت٬ خشونت٬ جنگ و خونریزی را به شوق و تحسین واداشت*. عمل منتظر الزیدی خبرنگار عراقی یک اکسیون هوشمندانه و متهورانه بود با بزرگترین تأثیر ممکن در عرصه‌ی جهانی. چگونه/ با چه زبانی می‌شود به مسبب اصلی یک میلیون کشته٬ صدهاهزارنفر زخمی٬ خانه‌های خراب٬ یک میلیون آواره‌ی دربدر٬ تجاوز و آدم‌کشی اعتراض کرد؟

 

الزیدی در حین پرتاب کفش‌ها به سوی جرج بوش می‌گوید:

«این یک بوسه‌ی خداحافظی است. ای سگ! بوسه‌ای از طرف بیوه‌ها٬ یتیم‌ها و به قتل‌رسیده‌ها».

حال به شناسه‌ی "روشنفکر" عقب‌افتاده‌ی تحقیرکننده نگاه کنید که بی‌اعتنا به رنج غیرقابل‌تصور و خردکننده قربانی‌های جنایت٬ از پشت عینک «پز» ضدخشونت٬ «نعلین» پرت کردن را خشونت می‌بیند اما از دیدن جنایات بزرگ یادشده به عنوان «خشونت» عاجز است. ادامه ...

قبلا در باره دمکراسی هم از پشت همین عینک نوشته بودم (+).

شما هم یک کفش توی پوزه‌ی جرج‌بوش بزنید (+).

برای آزادی الزیدی امضا کنید (+).

تماشایی (+).

مرتبط:

شما سردرمی‌آرین این قضیه لنگه‌کفش رو؟
 کاش توی صورت من می‌خورد.


+   2008/12/19   9:42   مانی ب.  | 


سخن مولانا نغز است. هرکجای مثنوی را که باز کنید فرقی نمی‌کند. شیرین و ترسناک. شیرین٬ زیرا می‌بیند که چه خوب «من» را می‌شناسد٬ ترسناک٬ زیرا گوش سپردن به تنها یکی از اندرزهای این پیر ترسناک دوست‌داشتنی٬ زندگی امروزی «ما» را به هم می‌ریزد. البته به جای آن زندگی رضایت‌مندانه‌تری را وعده می‌دهد. اما «ما» ترسوتر از این هستیم/ این‌جهانی‌تر از آن شده‌ایم که نقد را به نسیه بدهیم. به قول آلمانی‌ها: یک گنجشک توی دست٬ بهتر از صدکبوتر لب بام. و فرق ایرانی‌های عارف‌مسلک با آلمانی‌ها این است که آلمانی‌ها راست‌اش را می‌گویند.

 *

پیش از این٬ به «فرهنگ علوم انسانی» آشوری رجوع کرده بود و به پدیده‌ی «ریشخندگری» پرداخته بود. این‌بار مثنوی را باز کرده است و پرهیز از «نیش» زدن را موعظه می‌کند. مولانا به درد همه می‌خورد. در همه کار می‌شود از اشعار او ( سوء)استفاده کرد. در مسایل سیاسی٬ اجتماعی٬ علمی٬ خانوادگی٬ هنری و غیره. اما استفاده از سخنان او به عنوان فشنگ باید جدید باشد. ظاهرا در عالم «ملکوت» همه‌چیز ممکن است.

 *

 حق همان است که مولانا می‌گوید. در این بحثی نیست. اما با تأمل بیش‌تر٬ آشکار می‌شود که تفاوت است بین نیش و نیشتر. نیشتر چیز مفیدی است. یکی از ابزار پزشکی است که با آن غده‌های عفونی را باز می‌کنند. و اگر "فکر"های قیم‌منشانه چرک نیست٬ پس چیست؟


کالیبر ۴۸ ملکوتی

*

 - انسان از هول و هراس به خود می‌لرزد ... به فکر محاسبه‌ی نفس‌اش نیست ...

- اِ ... آقا! ... باز که از  این حرفا زدید!

- آه چه‌کنم! حرفم احساسی بود ... پاک خالی از هرگونه استدلال و تأملی!

- خواهش می‌کنم این‌قدر بی‌تأمل حرف نزنید.

+   2008/12/18   9:52   مانی ب.  | 


 آدم معمولا به هر دردی که دچار می‌شود٬ با خود می‌گوید٬ بدترین درد همین درد است. من هم الان دندان‌درد٬ سردرد٬ درد معده و شکستگی استخوان را فراموش کرده‌ام٬ و هرکسی بگوید کدام دردها از همه بدتر است٬ می‌گویم: درد چشم!

فرق درد چشم با دیگر دردها این است که گذشته از درد٬ نگرانی هم دارد٬ یعنی فقط جسم نیست که درد می‌کشد٬ بلکه فکر هم در اثر آن به هم می‌ریزد.

- حداکثر مطالعه روزی دوساعت!

وای! چه پتک گیج‌کننده‌ای!

به گمانم دکتر در چشم‌هایم فکر مرا خواند. شاید هم رنگم پرید و او دید. در حالی که دست‌هایش را تکان‌تکان می‌داد برای آرامش خیال من٬ با عجله اضافه کرد: نگرانی نه! نگرانی نه! دوماه! فقط برای یکی‌دوماه!

*

سؤال: با این وصف٬ باید دوساعت را به کی اختصاص داد؟ به پاول ولری یا به عباس معروفی؟

- این اصلا سؤال نیست.

*

والری را نباید/نمی‌شود مثل کتاب‌های دیگر خواند. مثل قطره چشم است. دوقطره در روز کافی ‌است. باید آن را باز کرد٬ یکی‌دو پاراگراف٬ یکی‌دو جمله٬ یا حتی یک جمله خواند و آن را بست. دنباله‌ی ماجرا در ذهن خواننده ادامه می‌یابد:

از تو بیزارم٬ زیرا از آنچه بیزارم، بیزار نیستی.

این کنایه هم شامل افراد می‌شود٬ هم شامل گروه‌ها. رابطه‌ی تو و من را شباهت بیزاری‌هایمان تعیین می‌کند. اگر می‌خواهی با هم دوست باشیم٬ باید از آن‌چه بیزارم بیزار باشی. وقتی چنین افرادی با هم در یک «گروه» اجتماعی جمع می‌شوند٬ این بیزاری چسب وحدت درون‌گروهی می‌شود. تو و من «ما» هستیم٬ زیرا هردو از «آن‌ها» بیزاریم. در یک چنین گروهی «عشق به» و «نفرت از» دوروی یک سکه‌اند. یکی وجاهت خود را از دیگری کسب می‌کند. اعلام نفرت از ستمگران و ابراز «عشق به مردم» تحت ستم (مردمی که کانون نویسندگان می‌خواهد در قلب آن‌ها جای داشته باشد٬ و معروفی در باره آن‌ها می‌گوید: اگر آن‌ها را دوست داشته باشی کتابت را می‌خوانند) در یک سو٬ و اعلام نفرت از دشمنان ملت مسلمان و ابراز «مهرورزی» به ملت شریف در سوی دیگر. در این میان جایی نیست. انتقاد از عاشقان مردم یعنی قرارگرفتن در جبهه‌ی ستمگران. انتقاد از «مهر» مهرورزان٬ یعنی پیوستن به دشمنان. یاد یک جمله از پرهام شهرجردی افتادم. البته شهرجردی مانند والری کنایه نمی‌زند. می‌گوید:

«شاعر امروز برای اینکه بتواند به چیزی معتقد باشد، به انزجار عمیقی از همه چیزهای دیگر احتیاج دارد!».

- اگر این طور است٬ شاعر امروز بهتر است به هیچ‌چیز معتقد نباشد.

*

یکی دو روز است که  به ادامه‌ی مطب «در فهم رفتار معروفی» فکر می‌کنم. اما گذشته از کمبود وقت٬ دستم به نوشتن نمی‌رود. البته همیشه می‌دانستم که «نامیدن چیزها به نام اصلی آن‌ها» اشکالاتی (!) ایجاد می‌کند٬ اما در این ماجراهای اخیر آن را بهتر حس می‌کنم. این چیزهایی که من می‌نویسم در نظر مثلا یک آلمانی یا اتریشی اهل مباحث فرهنگی‌اجتماعی٬ چیزهای خیلی ساده‌ای است. نویسنده‌ی مدرنی که مخالف مناسبات «قدرت» است٬ نویسنده‌های جوان را فرزندان خود خطاب نمی‌کند بلکه در سطح مساوی با آن‌ها سخن می‌گوید٬ زیرا جایگاه «پدر» یک نوع مسند قدرت است. این یک مسئله‌ی ساده٬ قابل فهم و بدیهی است.

چیزهایی را که در رابطه با معروفی نوشته‌ام در یک لینک سمت چپ همین صفحه گذاشته‌ام. یک رفتارهایی را نقد کرده‌ام. گاه تلنگر زده‌ام ... قبول قبول: به برخی از خطاهای فکری خنده‌دار او هم خندیده‌ام. آیا این کارها واکنش معروفی را موجه می‌کند؟ این خشم و نفرت عریانی که در جملات اوست واکنش مناسب و متعادلی نسبت به نوشته‌های من است؟

می‌توانم تصور کنم معروفی در ایران تجربه‌های تلخی داشته است که به او آسیب زیادی زده‌ است. تصور این‌که در برابر یک بازجو نشسته باشیم که قانون پشت اوست٬ قلم دست اوست٬ چماق دست اوست٬ تفنگ دست اوست٬ پول دست اوست٬ تلوزیون دست اوست و کلید زندان هم دست اوست٬ وحشتناک است. تجربه‌ی «عجز» در چنین حالت مطلقی باید سهمگین و تکان‌دهنده باشد. یک تجربه‌ی بنیادین که زندگی/ روح و روان/ و فکر آدم را به هم می‌ریزد. من خودم هم «عجز» را به شکلی دیگر تجربه کرده‌ام و نمی‌توانم بگویم چه افکار وحشتناکی نسبت به طرف مقابل به ذهنم هجوم آورده است. اما من طرف مقابل معروفی نیستم.

 چنین عجزی را کسی که حرفی برای گفتن داشته باشد٬ در مقابل وزارت ارشاد حس می‌کند. چنین عجزی را موزیسین جوانی هم که زندگی‌اش را روی موزیک گذاشته است و اجازه‌ی کنسرت به او داده نمی‌شود حس می‌کند. چنین عجزی را جوانی که موی خود را ژل زده است و زنی که به خاطر حجاب بازداشت شده است حس می‌کند. چنین عجزی را بیمارانی که وضع مالی آن‌ها کفاف درمان را نمی‌دهد حس می‌کنند. چنین عجزی را کارگران اخراجی٬ افغان‌ها و عراقی‌ها و ... حس می‌کنند. تجربه‌ی  این عجز اگر نفرت را بپروراند٬ تجربه‌ای بی‌فایده و بی‌ثمر بوده است. این تجربه بایستی در آدم‌ها/ حداقل نزد روشنفکران/ علاقه به٬ و تلاش برای ساختن مناسباتی را زنده کند که در آن شهروندان تا حد ممکن از چنین تجربه‌هایی در امان باشند.

*

مانیتور را تار می‌بینم. فکر می‌کنم دوساعت‌ام تمام شده باشد. باید قطره در چشم‌ام بچکانم. پس تا بعد.

مرتبط در فهم رفتار معروفی

+   2008/12/16   12:50   مانی ب.  | 


خوانندگان ۴دیواری به یاد دارند که یک بار معروفی به من گفته بود: توی کلمات من بچرخید شاید یک چیزی برای ۴دیواری سرهم‌کنید٬ و من هم نامردی نکردم٬ نیم‌‌ساعت بعد٬ از آخرین نوشته‌ی او چیزی برای ۴دیواری سرهم کردم! نه این‌که من خیلی سریع هستم یا برای یافتن «چیز» یادشده خیلی زحمت کشیدم. نه. معروفی٬ مثل هر کس دیگری که با کلمه سروکار دارد٬ کار دیگری نمی‌تواند بکند٬ جز این‌که از دیدگاه خود بنویسد. و این کار را راحت می‌کند٬ زیرا اشکال کار در همین دیدگاه است. سعی من این بوده است که گوشه‌هایی از این دیدگاه را باز کنم. «اعلامیه امنیتی» عباس معروفی چندان به بررسی و تحلیل نیاز ندارد. این اعلامیه برای فردی که بخواهد از ذهنیت معروفی سردربیاورد٬ خود آینه‌ای «معروفی‌نما»ست.

 پیش از این تصور عباس معروفی را از پلورالیسم دیده بودیم. آن‌جایی که یک ایستگاه رادیویی٬ یعنی یک مجموعه‌ی مدرن امروزی را مانند قطاری می‌دید که سرعت آن‌را «ناخدا» تعیین می‌کرد و سرنشینان آن یک عده آدم ریزودرشت٬ چشم به راه و نگران بودند٬ و او به ناخدا (که بعدا معلوم شد یک راننده‌ی ویراژی بدقول است) نصیحت می‌کرد که: «تند برانی همه را به هراس می‌افکنی، کند برانی حوصله سر می‌بری»٬ به «پارازیت»های دیگران توجه نکن. آن‌ها دشمن هستند و از دشمنی خود منافعی دارند. (مجموعه‌ی پارازیت‌ها این‌جا).

حال به یک گفتگو در وزارت اطلاعات توجه کنید:

- من می‌خواهم با نام مستعار بنویسم. این کار چه شرایطی دارد؟

- بستگی دارد به این‌که می‌خواهید چه بنویسید.

- نقد.

- هوم. برای بیان خاطرات٬ شعر و نازک‌خیالی‌های عارفانه و کلا بیان حرف‌های شخصی شرط بخصوصی ندارد٬ اما برای صدور جواز نقد باید یک برگه فتوکپی شناسنامه٬ آدرس محل زندگی و کار٬ و یک گزارش جامع از کارهایی که تا به حال انجام داده‌اید در اختیار ما بگذارید.

این هم تصور عباس معروفی از آزادی بیان است.

وزارت فرهنگ در نظام سیاسی مورد علاقه‌ی صاحب چنین ذهنیتی٬ یکی از بخش‌های وزارت اطلاعات است.

آدمی که هویت اصلی او برای همگان آشکار است٬ می‌تواند مخفیانه کارمند/یا در خدمت یک فرقه‌ی مخوف یا یک سازمان اطلاعاتی باشد. نمونه‌اش هاینریش بل است که چندوقت پیش مقاله‌ای در باره‌ی او ترجمه کردم به نام «هاینریش بل٬ الماس سازمان سیا». نوشتن نقد با نام مستعار در وب آلمانی‌زبان هم هست. اما در وب فارسی چنین امری ممنوع است. چرا؟ زیرا عباس معروفی نویسنده‌ی مخالف رژیم ایران است٬ و کسی که به او انتقاد می‌کند٬ باید برگه‌ای از شناسنامه‌ی خود را در وب بگذارد٬ و اگر چنین نکرد٬ باید یکی از «آن‌ها» باشد. «دشمن» است. یک کارمند وزارت اطلاعات که می‌خواهد نویسنده‌ی تبعیدی را از مبارزه باز دارد! و مفاهیم آزادی/لیبرالیسم/پلورالیسم را تخریب کند. می‌نویسد: «این‌ها پرسش‌هایی است که در دنیای مجازی مطرح است». متوجه نیست که دنیای مجازی از آدم‌هایی آراسته به عقل و شعور تشکیل شده است که اگر پرسشی داشته باشند خود آن را بیان می‌کنند و به معروفی نمایندگی نداده‌اند. این پرسش‌ها پیش از هرچیز در ذهن معروفی مطرح است. ذهنی که از یک بیماری قدیمی و آشنا رنج می‌برد.

خود من نوشته‌های وبلاگ‌های زیادی را دنباله‌گیری می‌کنم و نوشته‌های آن‌ها را با دقت می‌خوانم. از این طریق دنیای فکری بعضی از وبلاگ‌نویس‌ها را بهتر از برخی از دوستانم در عالم واقع می‌شناسم. برعکس این قضیه‌ هم صادق است. یعنی دیگرانی هم هستند که در نوشته‌های این وبلاگ تأمل می‌کنند. در ۴دیواری بیشتر از پانصد پست گوناگون نوشته‌ام. بدون تعارف٬ بدون شعارهای توخالی٬ بدون نازک‌خیالی‌های عارفانه احمق‌پسند٬ بدون جملات پرطنین بی‌معنا و بدون تکیه به نام نویسندگان «مهم». یکی از موضوعات مورد علاقه من نقد روابط بالاپایینی و هیرارشی قدرت است. اولین مطلب درباره معروفی نیز به کامنت‌گذاران مجیزگو در وبلاگ نامبرده و رفتار سفله‌پرور او با آن‌ها بود. در این تردیدی نیست که نوشته‌های من درباره معروفی٬ (جمعا ۱۵پست) طوری که یکی از پیام‌‌گذاران نوشته بود٬ برای عده‌ی زیادی٬ «در مقابل سمفونی مردگان رنگ می‌بازد». اگر غیر از این می‌بود موجب حیرت بود. در عالم  خواب و رویا زندگی نمی‌کنیم. اما عده‌ای هم هستند که نوشته‌ها را با منطق٬ فکر و شعور خود می‌سنجند. تعداد آن‌ها به اندازه‌ی اولی‌ها نیست٬ اما هستند و هر روز بیشتر می‌شوند. شخصا از وجود آن‌ها خوشحال هستم و خود را پیش از هر چیز در گفتگو با آن‌ها می‌دانم. ...

ادامه ...

+   2008/12/12   11:32   مانی ب.  | 


 وقتی به زندگی افغان‌های ساکن ایران فکر می‌کنم٬ احساس می‌کنم حرف‌زدن در باره‌ی هرچیزی پوچ و عبث است. یک‌روز آن‌ها را دسته‌دسته اخراج می‌کنند٬ یک روز اقامت‌ آن‌ها را در بعضی از شهرها و استان‌ها ممنوع می‌کنند و یک‌بار حق تحصیل را از آنان سلب می‌کنند. اقدامات احزاب نژادپرست غربی در مقابل کاری که در ایران با افغان‌ها می‌کنند٬ اقداماتی هومانیستی است. دیگر حداکثر پیام نهفته در داستان «اگر یک پیره‌زن یهودی ... فلان شود٬ جادارد که مسلمان از غصه دق کند»٬ این است که مقامات تصمیم‌گیرنده در ایران سخت‌جان‌تر از این‌حرف‌ها هستند. وگرنه٬ هر روز برای دق کردن آن‌ها دلیل کافی بوده و هست.

مدتی پیش که مقامات قضایی اتریش حکم اخراج یک دختر نوجوان بوسنیایی‌الاصل را صادر کرده بودند٬ هم‌کلاسی‌های دخترک و مردم شهر کوچکی که او با مادرش در آن زندگی می‌کرد٬ علیه حکم صادره به خیابان‌ها آمدند. قصدم مقایسه نیست. در ایران ذهنیت مشارکت در امور اجتماعی شکل نگرفته است. اما تأسف‌انگیز این است که می‌بینیم «میهمان‌نوازی ایرانی» و «برادری اسلامی» هم دروغ‌هایی نظیر دیگر یاوه‌های پرطمطراق و توخالی ملتی است که  ادعا دارد دوهزاروپانصدسال پیش روی سنگ٬ اعلامیه حقوق بشر تراشیده است. 

اما می‌شود افغان‌ها را دلداری داد: دوستان افغان! «ما» در تقسیم نفرت انصاف را رعایت می‌کنیم. سهم شما را همان‌اندازه می‌دهیم که سهم عرب‌ها را. زیاد ناراحت نشوید. «ما» وقتی که یک جوالدوز به شما می‌زنیم٬ هزار سوزن  به «ترکه»٬ به «رشتیه»٬ به «کاشانیه»/ به خودمان هم می‌زنیم.

فرش قرمز پهن کنید، ما می‌آییم

و یک نوشته ی خوب دیگر

 

*متأسفانه نام عراقی ها از قلم افتاده بود٬ که اضافه شد.

+   2008/12/9   13:45   مانی ب.  | 


 

برادرکشی در فرهنگ ايران و اسلام نقش پررنگی دارد. اسطوره‌ی هابيل و قابيل چنان در ذهن جامعه نقش بسته است که کودک به محض تولد آن را از پدر و مادرش می‌شنود (+).

  © «اون‌وخ» ابداع سردوزامی است.

+   2008/12/6   10:11   مانی ب.  | 


بگذارید یک داستان بامزه تعریف کنم. چندوقت پیش با یک مغازه‌دار میان‌سالی که از تاجیکستان است و در وین مغازه داشت٬ ماجرای جالبی داشتم. وقتی فهمید که ایرانی هستم٬ مدتی به فارسی با هم حرف زدیم. فارسی شیرینی صحبت می‌کرد. گفت که موسیقی ایرانی را خیلی دوست دارد و آیا می‌توانم برای او موسیقی ایرانی بیاورم. جواب مثبت دادم و همان‌شب با خوشحالی یکی از آلبوم‌های شجریان را کپی کردم و چندروز بعد که گذرم به مغازه‌ی او افتاد آن را به جوانی که بجای او مشغول کارهای مغازه بود دادم. دفعه‌ی بعد که او را دیدم لبخندی زد و با لحجه‌ی مخصوص خود به حالتی اعتراضی حرفی زد که عین آن را یادم نیست٬ ولی به این معنی که: بابا این چیه! گریه‌زاری مزخرف! گوگوشو هایده نداری؟

*

 یونس در پیامگیر پست قبلی می‌نویسد: داریوش فقط  ارزشگذاری کرده است و این فرق می‌کند با دخالت‌های بی‌جای اصحاب حکومت. فرقش با دخالت‌های بی‌جای حکومت در این است که به هیچ عنوان آنچه را که ارزش و ضد ارزش می‌داند به کسی تحمیل نمی‌کند.

 پرواضح است که یک فرد فاقد ابزاری است که بتواند ارزش و ضدارزش خود را به کسی تحمیل کند. مسئله سر شباهت ذهنیت‌ها است. نوشته بودم٬ صفاری هرندی بهترین خریدار این "انتقاد"ها است. زیرا بخشی از معیارهایی که داریوش در ارزشگذاری خود به آن‌ها تکیه می‌کند٬ همان معیارهایی هستند که سیاست‌گذاران فرهنگی آن‌ها را وضع کرده‌اند.  سیاست‌گذارانی که  داریوش یکی از آن‌ها را غیرمستقیم مخاطب قرار می‌دهد.

اين تمسخر صريح حاکميت دینی در ايران است.

گويا اشاره به خمِ شراب دارد! چشم آقای صفار هرندی روشن!

سر تا پای این کنسرت استهزاء دين و نظام سياسی ايران است.

همه‌ی اين‌ها در ستايش از باده، شراب و می است. و به صراحت  به قصد تمسخر باورهای دينی مردم است.

 درست است که منقد به واقعیت‌ها پایبند است و نمی‌تواند به صرف این امکان که این یا آن گروه اجتماعی از سخنان او سؤاستفاده می‌کند٬ حرف نزند. اما در صورت پذیرش واقعیت متکثر و وجود گروه‌هایی با خواسته‌ها و سلیقه‌های گوناگون٬ می‌شود در این مورد خاص نقدی نوشت که برای هرندی قابل استفاده نباشد. زیرا برای هرندی هم مانند داریوش تعریف مشخصی از فرهنگ یک‌دست ایرانی موجود است. برای او هم موسیقی خوب وجود دارد و موسیقی مبتذل. هرندی هم می‌خواهد جامعه را در برابر "بیماری" حفظ کند. برای هرندی هم جوان‌هایی که به موسیقی «مبتذل» علاقه دارند٬ گمراهانی هستند که ذوق ادبی و هنری آن‌ها تباه شده است. داریوش: «دولت هنرپرور و ادب دوست ما، هر کار نکرده باشد، ذوق ادبی و هنری نسل جوان ايرانی را ويران کرده و به تباهی کشانده است».

*

 مدتی پیش که رادیوزمانه دست به ابتکار جالبی زده بود و به معرفی موسیقی زیرزمینی ایران پرداخته بود٬ داریوش در پست مشابهی از رادیوزمانه انتقاد کرده بود که چرا به این موسیقی پوشش رسانه‌ای داده است. (پیشترها٬ وقتی به رفیق‌بازی  او با مهدی جامی اشاره کرده بودم٬ این‌جا و آن‌جا ادعا کرده بود که او خود یکی از منقدان پیگیر رادیوزمانه است. انتقاد فوق احیانا یکی از همین انتقادها است). اما خواهیم دید که نوشته‌ی او علیه موسیقی زیرزمینی با نوشته‌ی او علیه گروه مستان هردو از بالای منبر٬ از موضع قیمومیت و به هدف پاسداری از فرهنگ جامعه ایرانی در مقابل "ابتذال" نوشته شده‌اند. و در هر دوی این نوشته‌ها «فرهنگ جامعه ایرانی» دارای ساختاری یک‌دست است و عناصر آن همان چیزهایی هستند که او می‌پسندد. مثلا شجریان!

من هم کار موزیسین‌های جوان ایرانی و گروه‌های نوظهور آن‌ها را کمی دنبال کرده‌ام. به عنوان مصرف کننده باید بگویم که کار خوبی که کیفیت آن هم‌طراز همکاران غربی آن‌ها باشد از آن‌ها ندیده‌ام٬ اما نمی‌توانم منکر نشانه‌هایی شوم که کارهای بهتری را نوید می‌دهد. در این عرصه سروکار ما با یک عده جوان کم‌تجربه است که مدیوم موسیقی را برای بیان خود مناسب یافته‌اند. نکته‌ی دیگری که نباید از نظر دور داشت این است که هم‌سن‌وسال‌های آن‌ها در اروپا معمولا وقتی خیلی رسیده‌تر شده‌اند این امکان را می‌یابند که وارد بازار و عرصه‌ی عمومی شوند. یعنی از نظر کیفیت٬ این کارهایی که از موزیسین‌های زیرزمینی ایرانی شنیده‌ام٬ در کشورهای اروپایی معمولا در اتاق‌های تمرین اجرا می‌شوند. جوان‌های غربی برعکس همکاران ایرانی‌شان مجبور هستند تا کارهای آن‌ها به عموم عرضه شوند راه زیاد و پرمشقتی را طی کنند و از موانع بی‌شماری بگذرند. در ایران این‌طور نیست. تداخل امر سیاسی و هنر باعث ایجاد مناسباتی نامتعادل گشته است. کار هنری هرچقدر هم که خام باشد٬ همین‌که «اعتراضی» است٬ بی‌توجه به ارزش هنری٬ به سرعت طرف‌دارانی پیدا می‌کند. [انگیزه‌ی بسیاری از شرکت‌کنندگان در موسیقی شجریان نیز به هیچ وجه به موسیقی ربط ندارد. آن‌ها به کنسرت می‌روند که با اشعار انقلابی  و کمونیستی(!) حافظ علیه مناسبات حاکم اعتراض کنند. پیشتر در این باره نوشته‌ام].

باید کار موزیسین‌های ایرانی را نقد کرد و به آن‌ها وقت داد. مثلا باید به آن رپر ایرانی توصیه کرد که از اشعار مولانا یا حافظ استفاده نکند. نه به این خاطر که این‌ها بزرگان «ما» هستند و موسیقی "مبتذل" تو حرمت آن عالی‌مقامان را آلوده می‌کند٬ بلکه به این خاطر که سخن هفت‌صدسال پیش نمی‌تواند معضلات امروز تو را بیان کند. نباید دهان آن‌ها را دوخت٬ باید آن‌ها را به یافتن زبان خود تشویق کرد. حتی اگر اقلیتی کوچک باشند نباید آن‌ها را تکفیر کرد که چرا با تقلید صرف از همکاران غربی خود از فحش و ناسزا استفاده می‌کنند٬ باید توجه آن‌ها را به تفاوت‌های فرهنگ غرب با فرهنگ ایرانی جلب و به آن‌ها تفاوت در حساسیت‌ها را گوشزد کرد.

*

 داریوش: پس اين موسيقی زيرزمينی را چه چيزی از بقيه متمايز می‌کند؟ نخست اين‌که اين موسيقی شباهت غريبی دارد به موسيقی‌های هيپ‌هاپ مدل غربی‌اش با اين تفاوت که زبان و کلام‌اش فارسی است. اما بعد، اين زبان و اين کلام چه دارد؟ به گمان وجه برجسته‌اش فحش و ناسزاهای آب نکشيده‌ای است که در متن ضرباهنگ تکراری اين موسيقی‌ها مرتب به گوش می‌رسد (از راديو زمانه کسی دوست دارد توضيح بدهد؟).

دردِ ما چی‌ست؟ واقعاً کمبود ما چی‌ست؟ اين گروه [زیرزمینی] اخير چه اندازه از جمعيت ايران را به نمايش می‌گذارد؟ کدام بخش از فرهنگ درخشان ايرانی در محاق بوده است که اين‌ها دارند صدای‌اش را بلند می‌کنند؟
واقعاً رسالت يک بنياد فرهنگی (و از همين منظر رسانه‌ای مثل راديو زمانه) چی‌ست؟ ... ما چقدر برای موسيقی ايرانی کار کرده‌ايم؟ هنوز هم بعد از ۲۵ سال در ايران وضع موسيقی سنتی ما نابسامان است و حتی کسی مثل شجريان برای کنسرت‌های‌اش با مشکل مواجه می‌شود.

اما اين «موسيقی زيرزمينی» اصلاً زيرزمين نيست (حداقل رادیو زمانه دارد از «فوق» زمين، از زمين و هوا، منتشرش می‌کند!). ... اين موسيقی‌های سرشار از دشنام و ناسزا را، که آدم وقتی می‌شنودشان روزش تيره و تباه می‌شود، بگذاريد باشند. ولی لطفاً به نام ما اين کارها را نکنيد. به نام جوان ايرانی اين حرف‌ها را نزنيد.

 آدم چرا موسيقی گوش می‌دهد؟ برای آرامش؟ ... واقعاً منصفانه بياييد اغراض و غايات وجود چيزی به نام «موسيقی» را فهرست کنيد. من وقتی اين سر و صداهای گوش‌خراش کذايی را می‌شنوم، اعصاب‌ام پاک به هم می‌ريزد. نه تنها به آرامشی نمی‌رسی، بلکه رسماً بايد سر به ديوار بکوبی از شنيدن اين همه مزخرف!
آدم شرم‌اش می‌آيد هيأت و شمايل آن دخترکان را ببيند و بگويد اين‌ها واقعاً ايرانی هستند! [من٬ مانی ب آن دخترکان را دیدم و از ایرانی‌بودن آن‌ها شرمم نیامد. این دلیل برای آدم‌نبودن من کافی است؟] مشکل ما واقعاً کجاست؟ اين‌ها هدف‌شان چی‌ست؟ تئوری روشنفکرانه دارند؟ هدف‌شان اعتراض است؟ هيچ راه بهتری برای اعتراض نيست، بدون اين‌که نام و حيثيت موسيقی را خدشه‌دار کنند؟ اين چه هنری است که طوطی‌وار، بلکه ميمون‌وار، دارند همان مدل غربی را تقليد می‌کنند ...؟

اما محل نزاع کجاست؟ آيا می‌گويم اين موسيقی «هيپ هاپ» نبايد باشد؟ حاشا و کلا! باشد! کی جلوی‌اش را گرفته است؟ اما لطفاً اين مزخرفات را به اسم فرهنگ و پسند جامعه‌ی ايرانی به ما زورچپان نکنيد! آدم احساس حماقت می‌کند. فکر می‌کنی يکی دارد آشکارا به شعورت توهين می‌کند. اين تعبير «موسيقی زيرزمينی» با اسم دهن پرکن‌اش که صفت «موسيقی» را هم يدک می‌کشد، چيزی نموده می‌شود که اگر کسی نداند محتوای‌اش چی‌ست، فکر می‌کند کشف عظيمی در فرهنگ ما صورت گرفته است!

*

کوتاه سخن. تغییر اجتماعی در گرو تغییر در افکار و بینش اعضای جامعه است. نظام‌های سیاسی می‌آیند و می‌روند٬ مسایلی که باید حل شوند دست‌نخورده باقی می‌مانند. کسانی که در مواجهه با ارشادگران و سخنان "اصلاح‌گرایانه‌ی" منبری ساکت می‌مانند٬ در ادامه‌ی وضعیت نابسامان اجتماعی شریک آن‌ها هستند. این یک اصل معتبر است که تعارف برنمی‌دارد. برای معتقدین به اصلاحات٬ برخورد آراء و گفتگو عملی فرهنگی است که به تغییر یادشده یاری می‌رساند. اگر گفتگو نکنیم٬ پس چه‌کار کنیم؟ منتظر شویم تا دوباره «خاتمی بیاید»؟ اگر خاتمی بیاید و دنبال یک وزیر ارشاد "فرهیخته" از نوع مهاجرانی بگردد٬ ممکن است داریوش را انتخاب نکند٬ اما دور از تصور نیست که شخصی شبیه به داریوش را انتخاب کند. این است آن تغییری که «ما» می‌خواهیم؟

+   2008/12/5   14:22   مانی ب.  | 


 این مطلب دنباله‌ی یکی از پست‌های قبلی است (+).

گفتگو بایستی‌ کسانی را که خواهان اصلاح اجتماعی هستند نسبت به مشکلاتی که پیش از هرچیز در اذهان رسوب کرده‌ است به تأمل وادارد. بخش بزرگی از مشکلات جامعه‌ی ما٬ منشأ فرهنگی دارند. شاید مثل من در ایران پدری را دیده‌اید که وقتی پای تلفن صدای لطیفی از او خواهش می‌کند با پسر جوان او صحبت کند٬ او را صداکرده٬ گوشی را به او می‌دهد٬ با لبخندی غرورانگیز به شما چشمکی می‌زند و از تعداد زیاد دخترهایی که به پسر او زنگ می‌زنند٬ با فخری پدرانه می‌نالد. اما وقتی مطلع شود پسر جوانی سراغ دختر او را می‌گیرد٬ به دختر خود بی‌احترامی می‌کند و حرمت او را می‌شکند. کسی که از این پدر توقع دارد که مخالف «گیردادن» نیروهای انتظامی به رابطه‌ی خصوصی دخترپسرهای جوان باشد٬ در توهم به سر می‌برد. پدر مورد نظر خود عضو نیروهای انتظامی است. فقط مزد نمی‌گیرد. انتقاد او از نیروهای انتظامی قابل اعتماد نیست.

مدتی پیش در یک وبلاگ مطلب جالبی خواندم. عین مطلب را یادم نیست٬ از ذهن می‌نویسم. نویسنده‌ی وبلاگ ظاهرا خانم جوانی بود. یکی از دوستان او در یک جمع (شاید یک مهمانی) با اشاره به لباس او «اعتراض دوستانه» کرده  بود که: «این چیه پوشیدی؟!»٬ یا چیزی شبیه به این. [لینک اینجا. ممنون روزمره نگار] کسی که فکر می‌کند٬ گوینده‌ی این جمله با کسانی که در خیابان‌ها لباس زنان را کنترل می‌کنند٬ واقعا مخالفتی دارد٬ خام است. ذهنیت او نشان می‌دهد که او با دخالت در امور شخصی دیگری مخالفت ندارد. حداکثر می‌گوید٬ برای دخالت در امر شخصی دیگری من لایق‌تر از آن‌ها هستم. این که زاویه باز بودن سینه یا تعداد دکمه‌های باز چقدر/چندتا باشد را من باید تعیین کنم.  بحث سر وجاهت یا عدم‌ وجاهت «دخالت در امور خصوصی دیگری» نیست. او اگر انتقادی به دخالت نیروهای انتظامی در انتخاب پوشش داشته باشد٬ حداکثر این است: من بهتر از آن‌ها می‌توانم تعیین کنم که چه «لباس‌پوشیدن»ی درست است و چه غلط است. لازم نیست این لیست را ادامه دهم. در عرصه‌ی زندگی روزمره مثال زیاد است.

 اما چه‌کار باید کرد وقتی که با همین موضوع در عرصه‌ی به اصطلاح روشنفکری سروکار داریم؟ صاحب ذهنیتی که  سلیقه‌ی موسیقی خود را (که سلیقه‌ی موسیقی «فرهیخته‌»ها است) معیار «موسیقی مناسب» برای کل اجتماع می‌داند و به وجود گروه‌های دیگری با سلیقه‌های متفاوت بی‌اعتنا است٬ آیا چه انتقادی می‌تواند به فقدان دمکراسی و آزادی بیان داشته باشد؟ آیا سخنان او در باره پلورالیسم٬ فردیت٬ مشارکت اجتماعی و امثالهم چقدر جدی است؟

 *

مدتی پیش در وب ویدئوی گروه موسیقی «مستان» را دیده بودم. سرپرست این گروه سعید جعفرزاده نام دارد که نام هنری «همای» را برای خود انتخاب کرده است. موسقی این گروه به سلیقه‌ی من به عنوان مصرف‌کننده‌ی موسیقی٬ تقلیدی و سطحی است و به آن مثل خیلی از موسیقی‌های دیگر که مورد پسندم نیست٬ گوش نمی‌دهم. یعنی طبیعی‌ترین کاری که می‌شود کرد. نقد آن‌ها به عهده‌ی کسانی است که در این زمینه تخصص کافی دارند.

به روشنگری «کیهان»ی توجه کنید:

 حيف نام «همای» که اين ديوانه‌ی از خودراضی روی خودش گذاشته! ... صدای او طوری است که انگار از پای منقل پاشده است. ... اشعار بی‌سروته و بندتنبانی ... زهی دانش شعری ... [کنسرت او] به صراحت  به قصد تمسخر باورهای دينی مردم است. تصحیح می‌کنم: اين تمسخر صريح حاکميت دینی در ايران است (بنازم به اين همه تسامح و تساهل حکومتی!). دقت کنيد. ... اين کنسرت در دولت جمهوری اسلامی ايران در کاخ نیاوران برگزار می‌شود (آقای صفار هرندی مجوز‌ش را صادر فرموده بودند؟). ... به همين مسخرگی و رسوايی! با همین وقاحت و پررويی!

کسانی که فيلم را ببينند قطعاً توجه کرد‌ه‌اند به کوزه‌هايی که زير دست خواننده است و مدام بر آن‌ها می‌کوبد. اين کوزه‌ها نقشی در موسيقی ندارند و قاعدتاً ربطی به اشعاری دارند که از خيام خوانده می‌شود (و در واقع بی‌سيرت می‌شود) و اشعار «بند تنبانی» آقای همای! گويا اشاره به خمِ شراب دارد! چشم آقای صفار هرندی روشن! کجا رفت آن همه دين‌فروشی‌تان؟
چه چيزی است که این اندازه دردناک است؟ تبليغ فوق العاده‌ای که برای اين شياد می‌شود! ...

بی سر و پايی با چنین شعری مجوز کنسرت می‌گيرد و با دوزخيانی «عرق‌خور» به مغازله می‌نشيند! اين همه تناقض و ياوه‌سرايی! يا للعجب! سر تا پای این کنسرت استهزاء دين و نظام سياسی ايران است.

*

 این نوشته البته از یک روزنامه‌ی راست‌گرا نیست. روشنگری «کیهان»ی نیست. روشنگری «ملکوت»ی است به قلم داریوش که شهلا باورصاد نیز به آن پرداخته است. برعکس اشخاصی که با معرفی دشمنی شخصی به عنوان انگیزه‌ی یک نوشته٬ سعی می‌کنند توجه خواننده را از محتوای آن منحرف کنند٬ در ۴دیواری همیشه به تأمل در نوشته‌جات این افراد و توجه به محتوای نوشته‌‌های آن‌ها دعوت کرده‌ام. این‌بار نیز خواندن دقیق این نوشته را توصیه می‌کنم. ‌

 در پست پیش در باره‌ی «منبر» نوشته بودم و بعضی از مشخصات آن را ذکر کرده بودم. این یکی را یادم رفته بود: عمل تکفیر هم معمولا از بالای منبر انجام می‌شود. این نوشته برای حفاظت از موسیقی "والا"٬ در برابر «ابتذال» تلویحا دست به سوی کارگزاران فرهنگی حاکم دراز می‌کند. تکفیر است٬ نقد نیست. بدون باور به این‌که «جوان‌های ایرانی»٬ غیر از این که جوان هستند٬ سلیقه‌های گوناگونی نیز دارند٬ نمی‌شود نقد نوشت.

«افسوس بايد خورد به حال ايران. به حال موسيقی. به حال جوان‌های ايرانی که فرق يک شياد شعرتراش را از بزرگانی چون شجريان، ناظری، مشکاتيان، عليزاده و لطفی تشخيص نمی‌دهند».

 آدم‌های زیادی هستند که به موسیقی بزرگان یادشده گوش نمی‌دهند٬ بی‌این‌که کمتر از فرهیختگان شجریان‌گوش‌کن فرهیخته باشند. تعداد جوان‌هایی که به موسیقی بزرگان یادشده خیلی ساده علاقه‌ای ندارند٬ زیاد است. حتی عده‌ای هستند که در مواجهه با موسیقی بزرگان یادشده زیر لب می‌گویند فاک. (یکی از همین فرهیخته‌ها نبود که موسیقی ایرانی را به روضه‌خوانی و اینوردلم‌اوفینا تشبیه کرده بود؟).

سروکار ما با گروه‌های متفاوتی است. همه‌ی این آدم‌ها هم‌وطن ما هستند. هم آن جوان‌ها٬ هم دوستداران موسیقی شجریان و ناظری٬ و هم شرکت‌کنندگان در کنسرت گروه مستان. به نگاه داریوش به «مردم»ی که در سالن کنسرت هستند نگاه کنید. می‌نویسد: «اول از همه اين‌که ملت، حضار در کنسرت دست می‌زنند! تشويق می‌کنند! دقت فرمودید؟ کنسرت آشکارا سياسی است و اعتراض‌آميز! اما چه اعتراضی و چه سياستی؟! انگار به کنسرت مجوز داده‌اند برای تحميق مردم!». 

آیا او در باره‌ی حضار در کنسرت چگونه فکر می‌کند؟ یک مشت آدم نافرهیخته‌ی شعرنشناس ابله که فرق بین یک هنرمند و یک شیاد تریاکی را نمی‌شناسند و به شدت دست می‌زنند؟ 

تکفیر همیشه در پیوند با قدرت معنا پیدا می‌کند. هرکسی نمی‌تواند شخص دیگری را تکفیر کند. تکفیرکننده یا خود دارای قدرت است٬ یا از مراجع قدرت آن را قرض می‌گیرد. در ایران سیاست‌گذاران فرهنگی حاکم این‌جور اندرزهای «اصلاح‌طلبانه» را خیلی زود می‌پذیرند.  اگر در آینده گروه مستان نتواند از مراجع حافظان اخلاق٬ ادبیات و هنر مجوز بگیرد٬ این گروه نسبتا بزرگی که در این کنسرت گردآمده‌اند٬ از آن لذت می‌برند٬ دست می‌زنند و نظر آن‌ها نسبت به  شعر و موسیقی با داریوش ملکوت متفاوت است٬ چه‌کار کنند؟ به کدام کنسرت بروند؟ باید جملگی «فرهیخته» شوند و در کنسرت خسرو آواز ایران «مرغ سحر» بشنوند/بخوانند؟ آیا در دم‌ودستگاه ملکوت ماده‌ی سحرآمیزی پیدا می‌شود که این آدم‌ها با خوردن قطره‌ای از آن٬ به «فرهیخته» مبدل شوند؟

تولرانس و تحمل دیگران و دیگراندیشان که در ذهنیت مدرن غیر از ارزش٬ یک ضرورت عملی است٬ در ذهنیت ارشادگران چیز «شیک»ی برای فخرفروشی و پزدادن است. از پلورالیسم حرف می‌زنند اما هیچ در نظر نمی‌گیرند که جامعه از گروه‌هایی با تفاوت‌های مذهبی٬ فکری٬ سیاسی با منافع٬ سلیقه‌ها و خواسته‌های گوناگون تشکیل شده است. منبری‌ها این واقعیت اجتماعی را نمی‌بینند. از بالای منبر کثرت دیده نمی‌شود. از بالای منبر٬ «پامنبری‌ها» توده‌ای یک‌دست و بی‌چهره هستند. چیزی که ارشادگران به آن بی‌توجه هستند این اصل بدیهی است که اگر امید داریم روزی بتوانیم با وجود کثرت اجتماعی در کنار هم متمدنانه زندگی کنیم٬ راهی جز پذیرش این کثرت و تنظیم رفتارهای خود با آن وجود ندارد. 

فکر می‌کنید اگر دفعه‌‌ی بعد که گروه مستان برای یک کنسرت جدید درخواست مجوز کند و وزیر ارشاد از داریوش ملکوت راهنمایی بخواهد٬ چه چیزی از او خواهد شنید. شاید یک چنین چیزی:

«خواننده شروع به خواندن رباعياتی از خيام می‌کند و همه‌ی اين‌ها در ستايش از باده، شراب و می است. و به صراحت  به قصد تمسخر باورهای دينی مردم است. تصحیح می‌کنم: اين تمسخر صريح حاکميت دینی در ايران است)».

 البته او به دولت "انتقاد" هم می‌کند. بهتر است بگوییم کنایه می‌زند: «خوب اولين نکته اين است که دولت هنرپرور و ادب دوست ما، هر کار نکرده باشد، ذوق ادبی و هنری نسل جوان ايرانی را ويران کرده و به تباهی کشانده است». یا «البته در این سه چهار سال اخير ما ديگر عادت کرده‌ايم به انواع و اقسام فاجعه‌های فرهنگی، سياسی و اقتصادی. همين يکی را کم داشتيم که ديگر مولوی و حافظ و خيام را به این شیوه مضحکه کنند!». یا «آن وقت پهلوانی مثل شجريان هنوز بايد برای شعر حافظ و مولوی و سعدی از ارشاد مجوز بگيرد. ... بی سر و پايی با چنین شعری مجوز کنسرت می‌گيرد و با دوزخيانی «عرق‌خور» به مغازله می‌نشيند!».

 *

 نوشته‌ی داریوش مورد اعتراض برخی از خوانندگان وبلاگ او قرارگرفت. این اعتراض او را واداشت که توضیحی به نوشته‌ی خود اضافه کند. می‌گوید٬ در این نوشته٬ قصد او یکی انتقاد از همای بوده است که خود را هم‌ردیف شجریان و ... شمرده است٬ در حالی که طبلی میان‌تهی است٬ و دوم سنجیدن ادعاها و عمل دولت احمدی‌نژاد و ریاکاری صفار هرندی است.

 شاید این‌طور باشد٬ شاید نباشد. به قول معروف٬ من نظرم را گفتم٬ تا نظر شما چه باشد. اما تضاد فکری او با امثال هرندی در اعمال قیمومیت فرهنگی به مردم (به «ما») نیست. او برای اعمال قمیومیت یادشده خود را لایق‌تر از هرندی می‌داند. 

 *

 - آن موسیقی محبوب٬ آن موسیقی که مطلوب همه‌ی ایرانی‌ها است٬ تنها از عهده‌ی خسرو آواز ایران محمدرضاشجریان برمی‌آید. هیچ‌کس در قدوقامت هنری او نیست.

- باز که از این حرفا زدید!

- چکارکنم که شجریان را دوست دارم. حرفم احساسی بود. پاک خالی از هرگونه استدلال و تأملی.

- خواهش می‌کنم این‌قدر بی‌تأمل حرف نزنید.

ادامه ...

+   2008/12/4   10:56   مانی ب.  | 


راه‌پیمایی خوبی بود. تنهایی رفتم. آن دوستی که قرار بود با هم راه برویم٬ باز پیدا نشد٬ هوا روشن بود. سکوت بود. سیگار بود. فکر  بود ...

 بهترین معمارم

به خود می‌نازم

روی آب

خانه می‌سازم

 

موزیک:

از  این‌جا (+)  یا از این‌جا (+)

right click ... save

مشخصات در پیامگیر.

+   2008/12/3   9:42   مانی ب.  | 


حالا خدارا شکر کمی برف آمده است٬ برگ‌های خشک٬ خیس و نرم شده‌اند. و می‌شود با خیال راحت از این جاده‌ی باریک آسفالته خود را به راه‌های جنگلی رساند و بدون سروصدای روح‌آزار خش‌خش برگ‌های پاییز٬ با یک دوست خوب کمی قدم زد. پاییز فصل فوق‌العاده قشنگی است. چشم از رنگ‌ها پرمی‌شود. شیارهای رنگا‌رنگ کشتزارها٬ آفتاب تند٬ ابرهای تکه‌تکه اما آب‌دار٬ درخت‌ها٬ کلاغ‌ها ...

فقط یک بدی دارد. صدای ناجوری که از خش‌خش برگ‌های خشک٬ هنگام راه رفتن روی آ‌ن‌ها برمی‌خیزد٬ در مغز می‌پیچد وامکان هرگونه فکر درست و حسابی را از آدم سلب می‌کند. مسئله در مورد بچه‌های کنجکاو کوچکی که تازه راه افتاده‌اند و دایما در حال کشف جهان هستند٬ البته فهمیدنی است. همین‌طور به رفتار بچه‌مدرسه‌ای‌ها که در تمام جهان عاشق سروصداهای بیهوه هستند٬ و با پاهای خود صدای برگ‌ها را درمی‌آورند٬ باید به دیده‌ی اغماض نگریست. اما این زوج‌هایی که دست هم را می‌گیرند و جایی که نباید بچگی‌شان گل کند٬ گل می‌کند٬ و «به یاد آن روزها» یا برای تولید روزهایی که بشود در آینده آن‌ها را «آن روزها» نامید٬ عاشقانه خش‌خش راه می‌اندازند٬ اعصاب آدم را خرد می‌کنند. همین‌که مقداری برگ پاییزی روی زمین جمع می‌شود٬ ناگهان از دخترک‌های معصوم دبستانی٬ تا اساتید دانشگاهی وبلاگ‌نویس٬ دخترهای تازه‌بالغ عاشق تا خانم‌های خانه‌دار«به یاد آن‌روزها» و متأسفانه تعدادی مرد جوان لوس که با هر پائیز تعدادشان افزایش می‌یابد٬ در باره‌ی این خش‌خش اعصاب‌خردکن نغمه‌سرایی می‌کنند٬ شعرهای اشک‌آلود می‌سازند٬ خاطرات سوزناک و نامه‌های حزن‌انگیز می‌نویسند. کسی که تغییر فصل‌ها را در این شهر مجازی بی‌دروپیکر وبلاگستان دنبال کند٬ ناگهان می‌بیند با شروع فصل پاییز٬ خش‌خش برگ‌های پاییزی فضای این شهر را پرمی‌کند٬ و در جوی‌های آن اشک راه می‌افتد.

این‌جا اما دوسه‌روز پیش کمی برف آمده است و دیگر از برگ‌های مرطوب صدا درنمی‌آید. جاده خلوت است٬ خش‌خشی‌ها پیدایشان نیست (عده‌ای از آن‌ها احتمالا کنار بخاری نشسته‌اند و مشغول کشف ارتباط بین سپیدی برف و سینه‌‌ی یار هستند). می‌دونید این یعنی چی؟ این یعنی این‌که حالا بهترین موقع برای قدم‌زدن است.

+   2008/11/28   12:40   مانی ب.  | 


من عضو «بالاترین» نیستم و نمی‌دونم چطور کار می‌کنه. گاهی یه مرتبه می‌بینم آمار ۴دیواری رفته بالا. بعد می‌فهمم که لینک یکی از مطلب‌ها در بالاترین گذاشته شده. بعد سر می‌کشم و کامنتای اونجا رو می‌خونم.

این برو بچه‌های بالاترین گاهی خیلی بامزن. از دستشون خندیدم. در پاراگراف اول پست قبلی در مورد نقش بی‌دیالوگ تماشاگران در تئاتر زمانه نوشته بودم. فردی (به نام abldaliکه کاربر دیگری به نام آلبرت او را «عبدلعلی» می‌نامد) زیر لینک پیامی گذاشته بود که «جالبی این تئاتر اینه که یکی از هنرپیشگانش (مانی ب) خودش رو توی تماشاگران پنهان کرده بوده و یهو وسط اجرا به روی صحنه آمده ... ». خب٬ این نظر یه نوع دخالت در نمایش و خلق یه نقش جدید و بادیالوگه.

زیر لینک نوشته‌ی بعدی ۴دیواری٬ آلبرت جمله‌‌ی بامزه‌ای نوشته:
عبدللعی‌جان بهت تبریک می‌گم که شما هم رفتی قاطی هنرپیشگان!
عبدلعلی در جواب (یه متلک هم به من میندازه) می‌گه: «نه بابا! من سیاهی لشگرم! نامرد نکرد حداقل اسمم رو بیاره یا لینک به کامنت بده! ... این سوپراستارها همین هستند دیگه ... اصلا سیاهی لشگرها رو تحویل نمی‌گیرند» (+).

 - باز حرف درست زدید عبدلعلی. سوپراستارا٬ غیر از رفقای حلقه‌ی خودشون٬ هیچکسو تحویل نمی‌گیرن. آدم باید خودش خوشو تحویل بگیره. نامردیم نکنید٬ لینک صفحه بالاترینو گذاشته بودم. و هر کی نیگا می‌کرد کامنت شما رو میدید.


کامنت سرگشاده برای آقای جامی

+   2008/11/27   17:32   مانی ب.  | 


شخصی در بالاترین٬ زیر لینک «در حاشیه تئاتر زمانه» پیام جالبی گذاشته بود. نوشته بود: «نکته جالب این تئاتر اینه که یکی از هنرپیشگانش (مانی ب) خودش رو توی تماشاگران پنهان کرده بوده و یهو وسط اجرا به روی صحنه آمده و تماشاگران هاج و واج مانده اند که آیا این هم بخشی از تئاتر است یا نه!».

حق با اوست. هر کسی که خود را وارد این بازی کند٬ هنرپیشه‌ی این نمایش است. اما او فراموش می‌کند که تماشاچیان این تئاتر نیز جزئی از این نمایش هستند. با این تفاوت که نقش آن‌ها این است که فقط تماشاچی باشند. نقشی که برای آن‌ها در نظر گرفته شده است «دیالوگ» ندارد و زبان آن‌ها در این بازی بی‌اهمیت است. از انسان چه می‌ماند وقتی که زبان از او سلب شود؟

*

 در دنباله‌ی بحث برسر انتقادی که از نوشته‌ی تعارف‌آمیز و رفیق‌بازانه‌ی مدیر حلقه‌ی ملکوت کرده بودم٬ نامبرده٬ چنان‌که انتظار می‌رفت٬ در طی نطقی حاوی شعر و استعاره و کنایه٬ ازجمله پرسیده است٬٬ در نفس منبری بودن چه رذيلتی هست؟

- باید گفت رذیلت‌های فراوان! در این باره می‌شود کتاب نوشت.

حتی کسانی که هیچ‌گاه پای منبر نبوده‌اند می‌دانند که منبر چند پله دارد و در آخرین پله جایی برای سخن‌گو در نظر گرفته شده است. می‌دانند از آن بالا٬ یکی حرف می‌زند و دیگران گوش می‌کنند. می‌دانند٬ حرفی که این «یکی» از روی منبر می‌زند وجاهت خود را از کانونی می‌گیرد که نقدناپذیر است٬ به استدلال بی‌نیاز است و پرسش از آن جایز نیست. بی‌علت نیست که «زبان» پامنبری‌ها بسته‌ است.

منبری‌های مدرن امروزی از دیگران می‌خواهند که سؤال نکنند. و با دلگرمی از این‌که کسی از آن‌ها چیزی نمی‌پرسد٬ به خود اجازه می‌دهند چنین حرف‌هایی بزنند: «آن زمانه‌ای که می‌شد زمانه‌ی مطلوب و محبوب و آرمانی باشد٬ با وجود مهدی می‌توانست باشد. کس دیگری در قدوقامت فکر و علمی او نیست».

آیا او چطور چنین حرفی می‌زند؟ مگر وقتی که از پلورالیسم حرف می‌زنیم٬ منظورمان این نیست که جامعه از گروه‌ها و اقشار مختلف با علایق٬ سلیقه‌ها٬ افکار و آمال‌های گوناگون تشکیل شده است؟ زمانه‌ی مطلوب؟ مطلوب کدام گروه؟ محبوب؟ محبوب کدام گروه؟ آرمانی؟ آرمان کدام گروه؟

آیا «مهدی» تضمین‌کننده‌ی مطلوبیت و محبوبیت رادیوزمانه و حافظ آرمان همه اقشار و گروه‌های اجتماعی ایران است؟ این چه تصور عجیبی از پلورالیسم است؟

آیا می‌توان برای چنین ادعایی استدلال خواست؟ سؤال٬ معمولا کسانی را که از این حرف‌ها می‌زنند آشفته می‌کند٬ اما برای شناخت "تفکر" آن‌ها فایده دارد. سؤال من هم داریوش را واداشت که ادعای یادشده را نه سخنی جدی و برخاسته از فکر٬ بلکه  سخنی احساسی و پاک خالی از هرنوع استدلال و تأملی بداند. فایده از این بیشتر؟

«اولين يادداشتِ من درباره‌ی ماجراهای زمانه – همان يادداشت ماهی و جوی و خُرد و ساير قضايا – يادداشتی بود کاملاً عاطفی و احساسی و پاک خالی از هر نوع استدلال و تأملی. ... معلوم است آن يادداشت عاطفی بوده. معلوم است واکنش کسی است که با مهدی جامی دوست بوده است. معلوم است که اولين واکنش کسی است که تعلق خاطر عاطفی به او داشته است».

با این‌که خیلی  از مواقع احساس‌ها راست‌گوتر از افکار هستند٬ و او در پستی دیگر سخنان مدح‌آمیز خود را «ادای حق» نامیده بود گاهی اوقات مردم تفاوت ادا کردنِ حق چيزی را با مدح کردن و تملق نمی‌دانند»)٬  برای من کافی است که وی در جواب به انتقاد من از  سخنان یادشده٬ آن را خالی از استدلال و فکر معرفی کند. همان‌طور که اگر نیک‌آهنگ کوثر هم بگوید آن داستان هدهدی که بیست‌ونه پرنده را جمع کرد و ... الخ را خواب دیده‌بودم٬ بایستی از او پذیرفت. اما با این اندرز برادرانه‌ی او نمی‌دانم باید چکار کنم:

برادر جان! بگذار زندگی‌مان را بکنيم. حرف‌مان را بزنيم. فکر و احساس خودمان را داشته باشيم. چرا اين همه درشتی و تلخی؟ چه جايی را بر همديگر تنگ کرده‌ايم که حتی نوشتن از مولوی و حافظ و سخن عارفانه گفتن هم در ملکوت بر تو گران می‌آيد و نبايد گفت و نوشت؟ «ای نور ديده! صلح به از جنگ و داوری»!

 گفتگو بایستی‌ کسانی را که خواهان اصلاح اجتماعی هستند نسبت به مشکلاتی که پیش از هرچیز در اذهان رسوب کرده‌ است به تأمل وادارد. بخش بزرگی از مشکلات جامعه‌ی ما٬ منشأ فرهنگی دارند. بر من هیچ‌چیز گران نمی‌آید. مسئله جنگ و صلح و داوری نیست. عرصه‌ی عمومی عرصه‌ای متعلق به عموم است٬ و واکنش به این یا آن مطلب حق همگانی است. هر کسی می‌تواند حرف خود را بزند. اما نباید توقع داشته باشد٬ سخنان او واکنشی برنیانگیزد. ... ادامه

الان دیدم که عباس معروفی نسبت به پست قبلی ۴دیواری واکنش نشان داده است. از دست ندهید. 

 

در حاشیه تئاتر زمانه ۱

+   2008/11/26   14:34   مانی ب.  | 


۱- ناخدا

اشاعه‌ی دمکراسی٬ پلورالیسم٬ اصلاحات٬ رویکرد مدرن ... همه جای خود. اما ایرانی ایرانی نیست اگر وقتی می‌شنود که دولتی بیگانه برای لطف به ایرانیان بودجه‌ای تعیین کرده است٬ حس تردیدش تحریک نشود. و این یکی از خصوصیات خوب ایرانی‌ها است. سؤال‌هایی که مدتی پیش پرسیدم درواقع سؤال‌هایی بودند که همه می‌پرسیدند. من فقط آن‌ها را به جمله تبدیل کردم. سؤال‌ها بی‌جواب ماند. زیاد مهم نیست. همین نفس بی‌جواب ماندن پرسش‌ها٬ خود یک جواب است. آن روزها عباس معروفی پای پادداشتی که جامی در واکنش به سؤالات من نوشته بود٬ پیام گذاشته بود که:

مهدی جامی عزيزم
اين را دشمنان زمانه و طبعاً مخالفان تو اذعان دارند که زمانه يک رسانه بی نظير است، ولی کاش چنين بود و چنان می کرد. رسانه، و برای من حالا٬ پس از سی و سه سال کار مکتوب٬ زمانه قطاری است پر از مسافر ريز و درشت، و آنهمه راه، و آنهمه نگاه؛ قطاری که ناخدايش تويی. تند برانی همه را به هراس می‌افکنی، کند برانی حوصله سر می‌بری، ماشين کورسی من و فلانی نيست که هرجور دلمان بخواهد ويراژ بدهيم يا هرجا چرتمان گرفت بزنيم بغل. کارنامه ی دو ساله‌ی زمانه نشان می دهد همينی که هست، با همين مديريت به اين قله رسيده. يک بار هم زير گوش‌ت گفتم: به پارازيتها توجه نکن، درست که دشمنان رنگ‌وارنگ داری، اما ... دوستان زيادی هم داری.
فقط وقتی به بعضی "نظرها" ... برخوردی، اين را در ذهنت مرور کن: گوينده از بيان چنين نظری چه نفعی می برد؟ چه منافعی را دنبال می کند؟ مثلاً دلسوزتر از توست؟
مطلب خوبی بود. اين هم يکی از نوشته‌های دلی توست. فقط حيف اينهمه احساس و انصاف و رواداری و وقار که در ترازوی کم فروشان سنجيده شود (+).
 

۲- راننده‌

همین عباس معروفی تقریبا دوماه بعد٬ در ردای پاره‌ی «من، عباس معروفی، عضو کانون نويسندگان ايران، و از اعضای تدوين متن "ما نويسنده‌ايم"، عضو انجمن بين‌المللی پن، با ۳۳ سال نوشتن و معلمی و انتشار، به عنوان يک عضو زمانه که از آغاز تا کنون به طور مرتب برای زمانه برنامه‌ی ادبی و آموزشی تهيه کرده‌ام»٬ پا به صحنه می‌گذارد (این‌بار ماجرای بالاکشیدن قطعه زمین‌اش توسط دونماینده مجلس جمهوری اسلامی را فراموش کرد!)  :

«زمانه ... قطاری است که مدتی رانندگی‌اش به عهده‌ی او [جامی] بوده ... است. ماشين شخصی نيست که با آن گاز و ويراژ بدهيم، يا هروقت خواب‌مان گرفت بزنيم بغل. آنهمه مسافر چشم‌براه، خواستار آرامش و تعادل و ادامه‌ی راه‌اند».

۳- چای٬ شربت٬ نون خامه‌ای

عباس معروفی: مطلب پيشين من، با عنوان «دامن لنين» يا «واژگان پادگانی» به حرمت نان و نمکی که با مهدی جامی خورده‌ام، و برداشت‌های ناجور و تفسيرهای آتش‌تيزکن برخی افراد، از صفحه‌ام حذف شد*. بحث و جدل‌های دشمن شادکن را برای مهدی جامی و نيز برای خودم، و بيشتر برای زمانه نمی‌پسندم. زمانه فرزند همه‌ی ماست که برای باليدنش همه کار خواهيم کرد. مهدی جامی از نظر مالی آدم پاک و مبرايی است. من آچار دست کسی نمی‌دهم که برای جامی يا زمانه دم بگيرد. جامی اگر بلد نباشد بودجه‌اش را چگونه مصرف کند، و اگر در مديريت اداری و مالی موفق نباشد [منظور همان مدیریتی است که زمانه را به قله رسانده بود] مهم نيست. مهم اين است که روزنامه‌نگار خوبی است، البته اگر زير حرفش نزند. اگر از اين پس زير حرفش نزند، می‌تواند روی دوستی‌ام حساب کند. ... «دشمن زمانه دشمن من است» حرف نغز اوست که برای پايداری اين رسانه سروده. به پاس حرمت خوانندگان و نویسندگان زمانه٬ این رسانه‌ی آزاد را به کیفیتی در خور برسانیم و نگذاریم آتش افروخته خاموش شود.

 

ناخدای دلسوز٬ قطار٬ مسافران چشم‌به‌راه٬ دشمن٬ دشمن‌شادکن٬ حرمت نان‌ونمک٬ دم‌گرفتن. ... این‌ها مفاهیمی هستند که معروفی با آن‌ها پارازیت تولید می‌کند/ فکر می‌کند/ پارازیت فکری تولید می‌کند.

بندوبست‌ ملکوتی ظاهرا برقرار است. هرگونه اطلاع‌رسانی «آچار» به دست دشمن می‌دهد که دم‌بگیرد. «حرمت نان و نمک» به خواست مخاطبان برای فهم تغییرات در رویکرد و در مدیریت مؤسسه‌ای که هدف اعلام‌شده‌ی آن تأثیر و ایجاد تغییر در زندگی اجتماعی آن‌ها است٬ می‌چربد. مهدی جامی٬ اگر دیگر ویراژ ندهد٬ اگر زیر حرفش نزند٬ می‌تواند روی رفاقت معروفی حساب کند. اما جامی ظاهرا به شرطی روی معروفی حساب خواهد کرد که او زیر حرف خود٬ بزند: معروفی٬ نماد شرف روزنامه‌نگاری و مدافع حیثیت قلم٬ «حرف‌اش» را از روی وب حذف می‌کند. به حرمت نان و نمک البته. حساب «آدم‌حسابی‌ها» جور است٬ و مخاطبان زمانه٬ یا به زبان معروفی٬ مسافران ریزودرشت و چشم‌به‌راه قطار نیز٬ با توسل به ابزاری نظیر شله‌زرد نذری٬ صدقه و دعای دفع بلا٬ شاید بتوانند روی «رسانه‌ی آزاد» مورد نظر معروفی حساب کنند.

*

- من نه شبلی‌ام، نه اشعری، نه حلاج، نه مهدی جامی، و نه هيچکس ديگر. من عباس معروفی‌ام.

- خوب شد گفت. بعضی‌ها تا به حال فکر می‌کردند او ملکه‌ی انگلیس است.

*

واکنش عباس معروفی به نوشته ی بالا:

اين مانی ب کيست؟ آيا يک بچه‌آخوند دهاتی است که به سودای سياستی خود را به اروپا رسانده و حالا سرخورده و درمانده پای ديوار ريخته به رهگذران پشت پا می‌اندازد؟ آيا يک بيمار عقده‌ای است که چون خود ادب و هنری ندارد، و دستش به هيچ جای هنر نمی‌رسد، مدام به مطالب ديگران کله می‌کشد و پيف پيف می‌کند؟ آيا يکی از نويسندگان اخبار ويژه‌ی روزنامه‌ی جمهوری اسلامی است که پشت يک اسم قلابی پنهان شده تا تکه‌هايی از نوشته‌ی ديگران را سر هم کند و پاچه‌ی چهره‌های شناخته شده را بگيرد؟ آيا يکی از آن بسيجی‌های سوخته است که در دعواهای جناحی دمش را روی کولش گذاشته و در يک گوشه‌ی اروپا نان عافيت می‌خورد و آروغ صناری می‌زند؟ آيا بازجوی پرونده‌های ما در وزارت اطلاعات يا دادستانی انقلاب است که از توهين و تمسخر نويسندگان و روزنامه‌نگاران لذتجويی می‌کند؟ آيا ته‌مانده‌ی بساط دايی يوسف است که با کار سلبی توطئه می‌چيند تا همين چهارتا روزنامه‌نگار و نويسنده را در سطح باورهای خودش بياورد پايين، و فضا را به تمسخر و لودگی بکشد؟ آيا يکی از آن دهن دريده‌های وزارت اطلاعات است که با بکار بردن واژه‌های آزادی و ليبراليسم و پلوراليسم و غيره تلاش در تخريب همين واژه‌ها را دارد؟ نمی‌دانم.
اگر آدم است و حرف حساب دارد چرا در تاريکی سنگر گرفته و آدم‌های نشسته در روشنايی را نشانه می‌رود؟ چرا از ماش‌پرانی با لوله‌ی خودکار بيک خسته نمی‌شود؟ اگر تعريفی از هر واژه‌ای دارد چرا خودش توليد نمی‌کند؟ اگر گرگ نيست، دنبه‌اش کو؟
مگر می‌شود آدمی بيکار بنشيند نوشته‌های گوناگون کسی را در ارتباط با مسائل و موضوعات مختلف تکه‌برداری کند و يک روده‌ی سگ بسازد و بياويزد به گردنش و به مخاطبان ساده بگويد: «من خوشگلم»؟
وگرنه؛ روبسپير می‌گويد: «شما ده سطر از نوشته‌های هر کس به من بدهيد تا من بر اساس همان ده سطر حکم اعدامش را صادر کنم.»
اينها پرسش‌هايی است که در دنيای مجازی مطرح است. بسياری از وبلاگ‌نويس‌ها نام مستعارند، و تا جايی که به توهين و تمسخر ديگران بر نيايند، و آزادی ديگران را مخدوش نکنند کسی کاری به کارشان ندارد، ولی هر "مانی ب" ای بايد بداند که نوشتن قواعدی دارد، و معرفتی می‌طلبد. نوشته‌های اين آدم ناشناس نقد نيست، آزار و توهين به آزادی و حريم انسان است.

 

 

 * در ۴دیواری قابل دسترسی است. این‌جا

+   2008/11/25   10:38   مانی ب.  | 


این فیلم را حتما دیده‌اید (+).

 

موسیو ابراهیم به جوان یهودی «مومو» می‌گوید:

- بریم یه آبجو بزنیم!

مومو: فکر می‌کردم توی دین شما الکل ممنوعه!

موسیو ابراهیم: آره ... ولی من عارف‌مسلکم.

 

+   2008/11/24   11:5   مانی ب.  |