رسانه‌های بین‌المللی هر کشور دیگری را که بی‌اعتنا به قربانی‌شدن غیرنظامیان به همسایه‌ی کوچک خود حمله نظامی کرده بود٬ کباب می‌کردند. در مورد اسرائیل فرق می‌کند. در روزهای اول جنگ اسرائیل از نظر پروپاگاندا جلوتر بود. این تصادفی نیست٬ زیرا هیچ کشور دیگری مانند اسرائیل طرح موضوعات مربوط به امنیت و ارتش خود را در افکار عمومی این‌چنین حرفه‌ای اداره نمی‌کند. وقتی رسانه‌ها پر از تصاویر مادرانی شدند که کودکان مرده‌ی خود را در آغوش داشتند٬ ماجرا ورق خورد. هنگامی که دیگر نمی‌شود برای سلطه بر رسانه‌ها٬ سنگرهایی را نگه‌داشت٬ هنگامی که پروپاگاندای سنتی شمشیر کند از کاردرمی‌آید٬ اسرائیل ارتشی از هواداران خود را در سراسر جهان به میدان می‌فرستد. هوادارانی آزموده در فنون چریکی اینترنتی که در کانال‌های اطلاعاتی‌خبری نفوذ می‌کنند. وزیر خارجه‌ی یونیون اروپا٬ خانم «بنی‌تا فررو والدنر» به رئیس‌جمهور اسرائیل هشتدار داده بود که اعمال وحشیانه در غزه٬ «تصویر» اسرائیل را خراب می‌کند. پرز جواب داده بود که ما سر افکارعمومی نمی‌جنگیم٬ بلکه علیه ترور می‌جنگیم. همین ادعا هم یک پروپاگاندا است٬ زیرا اسرائیل خوب می‌داند که در جنگ غزه٬ بزرگ‌ترین دشمن نه فلسطینی‌ها بلکه افکارعمومی جهان است٬ زیرا فقط افکارعمومی می‌تواند قدرت‌های حافظ اسرائیل را مجبور کند به تل‌آویو فشار بیاورند.

وزارت امور خارجه اسرائیل جنگ‌تبلیغاتی را هماهنگی می‌کند. سفارت‌خانه‌های اسرائیل و ان‌جی‌اوهای هوادار اسرائیل در سراسر جهان به کار جنگ تبلیغاتی گمارده می‌شوند که هدف آن به دست‌آورن سلطه‌ی نظری در عرصه‌ی افکار عمومی است. سفارت‌خانه‌های اسرائیل و سازمان‌های غیردولتی  اطلاعات وسیعی در اختیار ژورنالیست‌هایی که مسئول گزارش‌گری در باره موضوعات مربوط به اسرائیل هستند می‌گذارند:

شماره‌تلفن اراده‌ی پلیس شهر «بئر السبع» [شهری در اسرائیل] را می‌خواهید که اطلاعاتی در باره‌ی محل انفجار موشک‌های قسام به دست بیاورید؟ بفرمایید٬ این شماره تلفن! دنبال کارشناسی می‌گردید که با او مصاحبه کنید؟ از ما بپرسید٬ ما شما را در این خصوص راهنمایی می‌کنیم. کسی که همین‌طور نشسته پشت میز اتاق کار گرم‌ونرم کار خود٬ خواهان به دست‌آوردن اطلاعاتی از «محل واقعه» باشد٬ البته به دست می‌آورد٬ ولی فقط از جانب اسرائیل.

طوری که «وینه مادسون رپورت» گزارش می‌دهد٬ وزارت امور خارجه اسرائیل کمپینی برای جمع‌کردن هواراران اسرائیل در سراسر جهان با هدف هجوم به وبلاگ‌ها و بخش نظری رسانه‌های سنتی و دست‌کاری نظرخواهی‌های آنلاین به راه انداخته است.

برای تأمین فشنگ «اسپم»ی‌های هوادار اسرائیل برای آن‌ها نوشته‌ای تهیه شده است. این نوشته شامل زنجیره‌ها یا خطوط استدلالی است که می‌توان آن‌ها را به صورت نظرات «کپی/پست»ی در پیام‌گیر رسانه‌های بزرگ٬ گاه به صورت یک به یک دید.

سازمان‌های غیردولتی هوادار اسرائیل نیز در این جنگ اینترنتی شرکت می‌کنند. سازمان ADL* برای سانسور ویدئو‌های طرف‌داران فلسطین در یوتیوب تلاشی جانانه می‌کند. همین‌طور این روزها سر جماعت سی‌هزارنفری کاربران Giyus خیلی شلوغ است.

Giyus یک سافت‌ور است که کاربران را از نظرسنجی‌های آنلاین مطلع می‌سازد که آن‌ها باید به نفع اسرائیل در آن‌‌ها شرکت کنند. روزنامه‌ی «فرانکفورته‌آلگماینه» نیز یک بار قربانی این دست‌کاری شد. البته این‌بار توسط Giyus نبود. نماینده‌ی اسرائیل در سازمان ملل در«ژنو» از طریق فرستادن یک ایمیل گروهی با تیتر «ما به رأی شما نیازداریم» از هواداران اسرائیل خواست که نظرسنجی این روزنامه را که «حق با اسرائیل است یا با فلسطینی‌ها» به نفع اسرائیل دست‌کاری کنند. عملیاتی که کاملا موفق شد. پیش از حرکت ماشین تبلیغاتی اسرائیل این نظر که «حق با اسرائیل نیست» کمی جلوتر بود. پس از ارسال ایمیل روزنامه‌ی مذکور در یک روز با صدوبیست‌هزار رأی مواجه شد که جملگی هوادار اسرائیل بودند و نتیجه‌ی کلی را تا %۷۲ موافق اسرائیل بالا بردند.

برای سخنگوی سفارت اسرائیل در برلین «این بخشی از کار ارتباط عمومی است» - در عرصه‌ی اقتصاد چینین کاری با عنوان «بازاریابی چریکی» شناخته شده است. ...

 

نوشته‌ی بالا ترجمه‌ی بخشی از مقاله‌ی خبرنگار آلمانی Jens Berger است.

* Anti-Defamation League


وقتی همه خواب بودند-قسمت چهارم -(بخش اول:از قانون نترس!)

اگر شصت و پنج‌هزار کودک آمریکایی قتل عام شده بودند

+   2009/1/14   12:14   مانی ب. 


نوشته‌ی زیر برگردان مقاله‌ای است از یوری آونری یکی از بنیان‌گذاران و فعالین جنبش صلح اسرائیل.

 هفتادسال پیش در طول جنگ‌جهانی دوم جنایت نفرت‌انگیزی در لنینگراد رخ داد. یک گروه تندرو بیشتر از هزار روز میلیون‌ها شهروند غیرنظامی را به گروگان گرفته و از میان آن‌ها٬ ارتش آلمان را تحریک می‌کردند. طوری که برای ارتش آلمان راهی جز بمباران مردم غیرنظامی و محاصره کامل شهر که به کشته‌شدن صدهاهزار نفر منجر شد٬ نماند. گروه تندروی یادشده ارتش سرخ نام داشت.

هنوز مدت زیادی نگذشته است که در انگستان نیز یک چنین جنایتی رخ داد. اعضای باند چرچیل خود را میان ساکنین لندن مخفی کرده و به این وسیله میلیون‌ها شهروند را به سپر دفاعی خود تبدیل کرده بودند. و آلمان‌ها مجبور شدند با استفاده از نیروی هوایی خود لندن را به تلی از خاکستر تبدیل کنند.

این‌ها حکایاتی هستند که امروز در کتاب‌های تاریخ جای داشتند٬ در صورتی که هیتلر در جنگ پیروز شده بود.

این پوچ و عبث نیست؟

نه پوچ‌تر و عبث‌تر از چیزی که رسانه‌ها آن را این‌روزها آنقدر تکرار می‌کنند که به آدم حالت تهوع دست می‌دهد:  تروریست‌های حماس از ساکنان غزه به عنوان «گروگان» استفاده می‌کنند٬ و زنان و کودکان را به «سپرانسانی» تبدیل کرده‌اند. آن‌ها راه دیگر برای ما نمی‌گذارند٬ جز بمباران شدیدی که متأسفانه هزاران زن و کودک و مردان غیرمسلح زخمی یا حتی کشته می‌شوند.

پروپاگاندا در این جنگ مانند همه‌ی جنگ‌های مدرن نقش بزرگی بازی می‌کند. تناسب بین نیروهای ارتش اسرائیل با جنگنده‌ها٬ هواپیماهای بی‌سرنشین٬ کشتی‌های جنگی٬ تانک‌ها و توپ‌خانه در یک طرف٬ و یکی‌دوهزارنفر مبارزین حماس که به سلاح سبک مسلح هستند در طرف دیگر٬ هزار به یک است. حتی بیشتر یک‌میلیون به یک است. در عرصه‌ی سیاسی این تفاوت شاید حتی بزرگتر باشد٬ اما در عرصه‌ی جنگ تبلیغاتی بی‌حدونهایت است.

تقریبا کلیه رسانه‌های غربی در ابتدا خط تبلیغاتی اسرائیل را  تکرار می‌کردند. آن‌ها جانب فلسطینی‌ها٬ و همین‌طور تظاهرات هرروزه‌ی جنبش صلح اسرائیل را کاملا به فراموشی می‌سپردند. استدلال اسرائیل (دولت موظف است که در مقابل راکت‌های قسام از شهروندان خود حفاظت کند) مانند حقیقت ناب مورد پذیرش واقع شده بود. به طرف دیگر ماجرا٬ که موشک‌های قسام فقط جوابی به محاصره‌ی میلیون‌ها انسان تا مرز گرسنگی بود٬ اصلا توجه‌ی نمی‌شد. اما وقتی که تصاویر وحشت‌ناک در تلوزیون‌ها ظاهر شدند٬ افکار عمومی جهانی تازه آهسته شروع به تغییر کرد. انال‌های تلوزیونی غرب و اسرائیل تنها بخش کوچکی از رویداد مخوفی را که می‌شد آن را روزی بیست‌وچهار ساعت در الجزیره دید پخش کردند. اما تصویر کودکی بی‌جان در آغوش پدری که چهره‌اش از ترس و وحشت کج‌وکوله شده است٬ از هزاران عبارت‌بندی شیک سخنگوی ارتش اسرئیل قدرتمندتر است. و این تعیین کننده است.

جنگ٬ هرجنگی عرصه‌ی دروغ است. به هر صورت اگر اسم آن پروپاگاندا یا جنگ روانی باشد٬ هر کسی می‌پذیرد که دروغ‌گفتن برای کشور خود عمل درستی است٬ و هر کس که راست بگوید٬ ریسک ممهور شدن به «خیانت» را به جان می‌خرد.

مشکل این است که خود تبلیغات‌چی‌ها بایستی که در ابتدا از پروپاگاندای خود قانع شوند٬ و پس از این‌که خود را قانع کردند که دروغ حقیقت٬ و جعل همان واقعیت است٬ دیگر قادر نیستند تصمیمی عقلانی بگیرند. حمله به مدرسه‌ی سازمان ملل که تا امروز مخوف‌ترین جنایت جنگ حاضر به شمار می‌رود مثال مناسبی است: پس از این‌که خبر واقعه در سراسر جهان پخش شد٬ ارتش "افشا" کرد که مبارزان حماس از حیاط مدرسه موشک شلیک کرده‌اند. و به عنوان سند٬ فیلم‌هایی را نشان دادند که در آن واقعا مدرسه‌ی مذکور و موشک‌ها دیده می‌شدند. اما در عرض مدت کوتاهی سخنگوی دروغ‌گوی ارتش مجبور شد اعتراف کند که این فیلم یک سال قدیمی است. یعنی جعلی است.

کمی بعد دروغ‌گوی رسمی ادعا کرد که از درون مدرسه به سوی سربازان ما تیراندازی شده است. اما هنوز یک روز نگذشته بود که ارتش در برابر کارکنان سازمان ملل اعتراف کرد که این نیز دروغ بوده است. هیچ‌کس از توی مدرسه گلوله شکلیک نکرده بود٬ هیچ یک از مبارزان حماس در مدرسه‌ای که پر از پناهندگان بود حضور نداشت. اما به ا ین اعتراف زیاد توجه‌ی نشد. در این زمان افکار عمومی اسرائیل کاملا مطمئن بود که از درون مدرسه تیراندازی شده است. و گویندگان تلوزیون این سخن را مانند یک امر واقعی نقل می‌کردند.

در مورد کلیه عملیات تبه‌کارانه دیگر نیز دقیقا همین‌طور است. هر کودکی در لحظه‌ی مرگ به یک حماسی تروریست تبدیل می‌شود٬ هر مسجد بمباران‌شده‌ای فورا به یکی از پایگاه‌های حماس٬ هر ساختمان مسکونی به انبار تسلیحات٬ هر مدرسه‌ای به یک مرکز فرماندهی تروریستی٬ هر ساختمان غیرنظامی دولتی به سمبل سلطه‌ی حماس. به این ترتیب ارتش اسرائیل «اخلاقی‌ترین ارتش جهان»* باقی می‌ماند.

حقیقت این است که این جنایت‌ها نتیجه‌ی مستقیم نقشه‌ی جنگ بودند٬ و این شخصیت اهود باراک را به خوبی آشکار می‌کند. شخصیت مردی که نوع اعمال و تفکر او دلیل روشنی است برای آن‌چه «جنون اخلاقی» نامیده می‌شود. هدف واقعی او (غیر از تصاحب کرسی‌های بیشتر در انتخابات آینده) پایان دادن به سلطه‌ی حماس در غزه است. حماس در چشم طراحان نقشه‌ی جنگ یک جریان نفوذی است که سرزمین غریبه‌ای را تحت کنترل دارد. البته واقعیت چیز دیگری است (تأکید از آونری)..

جنبش حماس در سال ۲۰۰۶ در یک انتخابات دمکراتیک واقعی که در کرانه‌ی باختری٬ اورشلیم شرقی و نوارغزه برگزار شد٬ اکثریت آرا را به دست آورد. حماس برنده شد٬ زیرا فلسطینی‌ها به این نتیجه رسیده بودند که الفتح از طریق روش صلح/ و مسالمت‌آمیز موفق به کسب هیچ امتیازی از اسرائیل نشده است. نه توقف شهرک‌سازی٬ نه قدم با اهمیتی به سوی پایان‌بخشیدن به اشغال یا تأسیس یک دولت فلسطینی. حماس ریشه‌های عمیقی درمیان مردم فلسطین دارد٬ نه فقط به عنوان جنبش مقاومت که با اشغالگران همان‌طور مبارزه می‌کند که روزگاری سازمان یهودی ایرگون و گروه اشترن٬ بلکه افزون بر این به منزله‌ی یک سازمان سیاسی و مذهبی که در عرصه‌ی کار اجتماعی٬ آموزش و خدمات پزشکی فعال است. مبارزان حماس در چشم فلسطینی‌ها غریبه نیستند٬ بلکه فرزندان هر خانواده‌ای در نوارغزه و در دیگر نواحی فلسطین هستند. آن‌ها خود را در "میان مردم" پنهان نمی‌کنند٬ مردم در آن‌ها به چشم مدافعین خود می‌نگرند. به این خاطر کل عملیات اسرائیل روی حدسیات پوچ بنا شده است. جهنم‌کردن زندگی فلسطینی‌ها آن‌ها را به جایی نمی‌رساند که علیه حماس قیام کنند٬ بلکه نتیجه‌ی عکس می‌دهد. آن‌ها پشت حماس متحد شده و تصمیم خود را برای مقاومت تقویت می‌کنند. ساکنان لنینگراد نیز علیه استالین قیام نکردند و همین‌طور ساکنان لندن علیه چرچیل.

کسی که فرمان چنین جنگی را با چنین روشی در ناحیه‌ای چنین پرتراکم داده است می‌‌داند که این فرمان منجر به قصابی وحشتناکی در بین ساکنان غیرنظامی می‌گردد. ظاهرا این برای او زیاد اهمیتی نداشته است٬ یا تصور می‌کرده است که فلسطینی‌ها رفتار خود را تغییر خواهند داد٬ یا این جنگ در ذهنیت آن‌ها باعث چنان تغییری خواهد شد که در آینده دیگر جرأت مقاومت علیه اسرائیل را نداشته باشند.

اصل مسئله برای طراحان جنگ این بود که تعداد کشته‌شده‌های سربازان خود را تا حد ممکن قلیل نگه دارند٬ زیرا می‌دانستند که فضای حمایت‌گرایانه از جنگ [دراسرائیل] همین‌که اخبار قربانی‌شدن سربازان خودی پخش شود٬ تغییر می‌کند. در جنگ اول و دوم لبنان هم همین‌طور بود.

موضوع مهم در این دیدگاه این بود که کل این جنگ بخشی از مبارزه‌ی انتخاباتی اسرائیل است. اهود باراک که در  همه‌پرسی‌های روزهای اول جنگ برنده بود٬ می‌دانست که این آرا را٬ به محض این‌که عکس‌هایی از سربازان کشته‌شده در تلوزیون نشان داده شود٬ از دست خواهد داد. به این خاطر دکترین جدیدی عبارت‌بندی شد: برای تقلیل شمار سربازان کشته‌شده بایستی هرچه که سر راه آن‌هاست٬ نابود شود. طراحان جنگ نه فقط آماده بودند (طوری که اتفاق افتاده بود) برای نجات جان یک سرباز ۸۰ فلسطینی را به قتل برسانند٬ بلکه حاضر بودند هشتصد فلسطینی را برای این کار نابود کنند. تقلیل کشته‌های خودی مهم‌ترین فرمانی بود که مسبب رکورد تعداد قربانیان غیرنظامی در میان فلسطینی‌ها گشت. این یعنی تصمیم آگاهانه برای یک جنگ مخوف. و همین تصمیم پاشنه‌ی آشیل جنگ نیز بود.

یک شخص بی‌فانتزی مانند باراک (به شعار انتخاباتی او توجه کنید: باراک نه یک آدم مهربان٬ بلکه یک رهبر!) نمی‌تواند تصور کند که چگونه انسان‌های شرافت‌مند جهان نسبت به کشتن کل اعضای خانواده‌ها٬ خراب‌کردن خانه‌ها روی سر ساکنان آن٬ نسبت به ردیف دختروپسرهای جوان در کیسه‌های اجساد٬ نسبت به گزارش وضعیت انسان‌هایی که پس از روزها خونریزی٬ چون به آمبولانس‌ها اجازه‌ی رفتن به محل داده نشده است جان باخته‌اند٬ نسبت به کشتن پزشکان و پرسنل پزشکی که در راه نجات جان انسان‌ها بودند٬ یا نسبت به گزارش تیرباران راننده‌ی کامیون سازمان ملل که مواد غذایی حمل می‌کرد واکنش نشان خواهند داد. تصاویر بیمارستان‌ها و اجساد٬ بمب‌های خوشه‌‌ای و زخمی‌ها که به خاطر کمبود جا روی زمین خوابانده شده‌اند دنیا را تکان داد. نیروی هیچ استدلالی به اندازه‌ی تصویر یک دخترک زخمی که روی زمین افتاده است و از درد «مامان! مامان!» می‌کند نیست.

طراحان جنگ چنین خیال می‌‌کردند اگر با توسل به خشونت مانع حضور رسانه‌ها در میدان‌های جنگ شوند می‌توانند از پخش این تصاویر در جهان جلوگیری کنند. خبرنگاران بی‌شرم اسرائیلی موافق بودند تصاویری را منتشر کنند که سخنگوی ارتش در اختیار آن‌ها می‌گذارد٬ انگار که این تصاویر گزارش واقعی بودند٬ درحالی که خبرنگاران مذکور از محل حادثه کیلومترها دور مانده بودند. به خبرنگاران خارجی از همان اول اصلا اجازه‌ی ورود داده نشد٬ و پس از اعتراض توانستند در بعضی از عملیات تحت نظر و منتخب٬ همراه ارتشی‌ها باشند. اما در جنگ‌ها مدرن چنین دیدگاه  استریل و ساختگی نمی‌تواند دیدگاه‌های دیگر را کاملا از دورخارج کند. دوربین‌ها در غزه٬ در مرکز جهنم هستند و نمی‌توان آن‌ها را کنترل کرد. تصاویری که الجزیره بیست‌وچهارساعته منتشر می‌کند٬ به هر خانه‌ای می‌رسد. جنگ سر صفحه‌ی تلوزیون یکی از تعیین‌کننده‌ترین جنگ‌هاست.

صدها میلیون عرب از موریتانی گرفته تا عراق٬ بیشتر از یک میلیارد مسلمان از نیجریه تا اندونزی از دیدن این تصاویر شوکه می‌شوند. این واقعیت روی جنگ تأثیر می‌گذارد. بسیاری از کسانی که پای تلوزیون نشسته‌اند رهبران مصر٬ اردن و تشکیلات خودگران را همکار پنهان اسرائیل می‌دانند که این جنایات را علیه برادران فلسطینی آن‌ها مرتکب می‌شود. سازمان‌های امنیتی رژیم‌های عرب بحران خطرناکی را نزد مردم کشورشان شناسایی می‌کنند. حسنی مبارک که به عنوان مسئول بستن گذرگاه رفح بر روی پناهندگان بیشتر از همه‌ی رهبران عرب در خطر است٬ فشار به تصمیم‌گیرنده‌های واشنگتون را که همه‌ی تقاضاها و آتش‌‌بس‌ها را بلوکه کرده بودند آغاز کرد. اینان کم کم خطری را که متوجه منافع آمریکا در دنیای عرب بود فهمیدند و شروع به تغییر مواضع خود کردند. تغییری که بین دیپلمات‌ی ازخودراضی اسرائیل باعث عصبانیت‌هایی شد.

آدم‌هایی که جنون اخلاقی دارند نمی‌توانند آدم‌های معمولی را بفهمند٬ بنابراین مجبورند که به حدس و گمان دست بزنند. استالین به مسخره می‌گفت: «پاپ [برای پیروزی بر ما] چند گروهان دارد؟». اهود باراک می‌تواند سؤال کند: «انسان‌های باوجدان دارای چند گروهان هستند؟».

باوجدان‌ها طوری که معلوم شد دارای گروهان‌هایی هستند. زیاد نیستند وخیلی سریع واکنش نشان نمی‌دهند٬ قدرتمند و سازمان‌دهی شده هم نیستند٬ اما در لحظه‌ای مشخص که جنایت‌ غالب می‌شود و خیل تظاهرکنندگان معترض تجمع می‌کنند٬ می‌توانند برای سرنوشت جنگ تعیین‌کننده باشند.

ناتوانی در شناخت ماهیت حماس٬ مسبب ناتوانی دیگری هم می‌گردد٬ و آن عدم توانایی درک نتایج قابل پیش‌بینی این جنگ است: نه تنها اسرئیل نمی‌تواند در جنگ برنده شود- حماس هم نمی‌تواند آن را ببازد. حتی اگر ارتش اسرائیل موفق شود تا آخرین نفرات حماس را بکشد٬ حتی در این صورت حماس پیروز خواهد بود. مبارزین حماس٬ قهرمانان ملت فلسطین برای ملت‌های عرب  سرمشق خواهند شد٬ الگوهایی خواهند بود که هر جوانی در دنیای عرب می‌بایستی از آن‌ها پیروی کند. کرانه باختری رود اردن مانند میوه‌ی رسیده‌ای در دست‌های حماس خواهد افتاد. الفتح در دریایی از بیزاری غرق خواهد شد و رژیم‌های عربی در خطر فروپاشی قرارخواهند گرفت.

اگر جنگ با حماسی که سرافراز در عین حال که خون از دست می‌دهد٬ سرپا ایستاده است تمام شود٬ با توجه به ماشین نظامی قدرت‌مندی مانند ماشین جنگی اسرائیل٬ این شبیه به یک پیروزی افسانه‌ای خواهد بود. شبیه به پیروزی روح بر ماده.

آن‌چه در افکار عمومی جهان نقش خواهد بست٬ تصویر اسرائیل به منزله یک غول خونخوار خواهد بود که برای جنایت جنگی هر لحظه آماده است و حاضر نیست به هیچ قید اخلاقی گردن نهد. در درازمدت این مسئله برای ما [اسرائیلی‌ها]٬ برای موقعیت و آینده‌ی ما در جهان عواقب سنگینی خواهد داشت. همین‌طور برای شانس ما برای رسیدن به صلح و آرامش. این جنگ در نهایت جنایتی است علیه خود ما. جنایتی علیه اسرائیل.

منبع به آلمانی (+).

 * توصیفی که اسرائیلی‌ها از ارتش خود می‌کنند.

+   2009/1/11   23:43   مانی ب. 


مسکوویتس از بازماندگان فاجعه‌ی هلوکاست است. در سن یازده‌سالگی به بازداشت‌گاه نازی‌ها منتقل می‌شود اما جان سالم به در می‌برد. با رسیدن به فلسطین٬ ابتدا عضو سازمان جوانان صهیونیستی بود. بعدها در سال ۱۹۷۰ با تنی‌چند از صلح‌دوستان روستای «» (به عربی: واحۃالسلام) یا «واحه‌ی آشتی» را ساخت. دهکده‌ای عربی‌یهودی که ساکنان آن مسلمان٬ یهودی و مسیحی بودند. هم امروز پنجاه خانواده‌ به انتخاب خود آن‌جا ساکن هستند که به زبان‌های عبری و عربی صحبت می‌کنند و بچه‌ها در مدرسه‌ی دهکده که دانش‌آموزانی از نواحی اطراف نیز در آن درس می‌خوانند٬ هردوزبان را می‌آموزند.

از جمله فعالیت‌های او در آلمان کمک به کسانی است که با بار سنگین گذشته‌ی تاریخی خود کلنجار می‌روند. توصیه‌ی مسکوویتس این است که آن‌ها باید خودداری خود را کنار گذاشته و با شناخت مسئولیت خود٬ به ظلم٬ هرکجا که باشد٬ خواه اسرائیل یا جایی دیگر اعتراض کنند. (اطلاعات بیشتر در ویکی‌پدیا به زبان آلمانی).

این بار اولی نیست که در ۴دیواری از «روون مسکوویتس» از بنیان‌گذاران و فعالین جنبش صلح اسرائیل مطلبی می‌خوانید. پیش از این در تیرماه ۱۳۸۵ در اوج جنگ اسرائیل علیه  لبنان نیز مطلبی از او ترجمه کرده بودم که هنوز تازه است. این‌بار روزنامه آلمانی «Neues Deutschland» با او مصاحبه‌ای انجام داده است که برگردان آن را می‌خوانید.

  - به نظر شما حمله‌ی پیاده‌نظام اسرائیل به نوارغزه چه نتایجی خواهد داشت؟

- همان نتایجی که از همه‌ی جنگ‌های خوسرانه که دفاعی نبوده‌اند: قتل٬ نابودی٬ تسخیر و پیروزی‌هایی که به صلح نمی‌انجامند. برای جنگ‌های متعددی  که به تحریک اسرائیل افروخته شدند٬ اهدافی در نظر گرفته شده بود که قابل دستیابی نیستند: اول جلوگیری از تأسیس کشور مستقل فلسطین٬ دوم گسترش مرزهای جغرافیایی به حساب کشورهای همسایه و سوم شانه‌خالی کردن از زیر مسئولیت راندن فلسطینی‌ها و پاکسازی قومی.

- رفتار بخش بزرگی از چپ‌های اسرائیل را که در ابتدا از ضربه‌ی نظامی به غزه هواداری می‌کردند٬ چگونه توضیح می‌دهید؟

- در این جور مواقع بخشی از چپ‌ها تقریبا به صورت غریزی به سراغ کمد‌های خود می‌روند٬ یعنی جایی که همه‌ی اعضای نیروهای «ذخیره» یونیفرم نظامی و اسلحه‌ی خود را در آن نگه‌داری می‌کنند. شاید این رفتار را بتوان با گذشته‌ی خوفناک آن‌ها توضیح داد٬ بی‌این‌که این سخن به معنی محق بودن  آن‌ها باشد.

- نظر آنجلا مرکل را چگونه ارزیابی می‌کنید که حماس را تنها مسئول حمله‌ی زمینی به غزه معرفی می‌کند؟

- رویکرد مرکل و اشتاین‌مایر وزیرامورخارجه آلمان بد است و اطلاعات آن‌ها نادرست. مقصر اصلی شکستن آتش‌بس فقط و فقط وزیر دفاع اهود باراک است. روزنامه‌ی هارتض در ۳۰دسامبر به درستی نوشت: «همه‌چیز در چهارم نوامبر٬ آغاز شد٬ یعنی هنگامی که ارتش اسرائیل به قصد انفجار یک تونل به نوارغزه وارد شد. تونلی که گفته می‌شد برای اسرائیل یک بمب ساعتی است٬ یا وسیله‌ای است برای فلسطینی‌ها برای گروگان‌گیری سربازان اسرائیلی». در یازده نوامبر ارتش یک خانه را به محاصره درآورده و آن را منفجر کرد که منجر به کشته‌شدن یکی از اعضای حماس شد. آیا این تنها تونل غزه بود؟ ... کافی بود که خروجی آن بسته می‌شد٬ یا همان‌جا تله‌ای احداث می‌شد. ولی اسرائیل به این راضی نبود. یک روز بعد اتومبیلی هدف قرارگرفت که شش سرنشین آن همگی کشته شدند. می‌گویند اعضای حماس بودند٬ اما شاید هم آدم‌هایی بودند که می‌رفتند خرید. این عملیات که در عمق غزه صورت گرفت اوضاع را به هم ریخت. حماس به تلافی این عملیات با بارانی از موشک‌ها جواب داد. اسرائیل در واکنش ورودی‌ها را منفجر کرد. عملیات «سرب‌ریخته» شروع شد. پیش از آن٬ طوری که در هارتض (۳۰دسامبر) نوشته شده است٬ حماس حتی آدم‌های گروه جهاداسلامی را  که قصد پرتاب موشک به اسرائیل را داشتند یا نقشه‌ی آن را می‌کشیدند دستگیر کرده بود.

- رسانه‌های آلمانی تقریبا همگی بی‌استثنا حماس را مسئول شکستن آتش‌بس معرفی می‌کنند٬ شما چطور می‌بینید؟

- رسانه‌های آلمانی٬ تا آن‌جایی که به سیاست اسرائیل مربوط می‌شود٬ «یک‌سان‌سازی»* شده‌اند. صحت این ادعا را همبستگی بی‌قیدوشرط آن‌ها با هرسیاستی که اسرائیل بر فلسطینی‌ها اعمال می‌کند٬ آشکار می‌کند.

- جنبش صلح اسرائیل یکشنبه بزرگترین تظاهرات خود در سال‌های گذشته را راه انداخت. اهمیت این جنبش رو به افزایش است؟

-  این‌که این‌همه آدم در تظاهرات شرکت کردند به آدم قوت قلب می‌دهد٬ اما نقش این جنبش در حساب‌های سیاسی٬ مستقل از این‌که کدام‌یک از احزاب سرکار باشد٬ جانبی است.

 

* یک‌سان‌سازی از مفاهیم رایج در آلمان نازی بوده است.


تفریح جدید برخی از اسرائیلی ها: تماشای بمباران غزه

+   2009/1/9   9:6   مانی ب. 


نوازنده‌ی ساکسفون٬ جیلاد آتسمون را که پست پیش به قلم اوست بیشتر از طریق موسیقی می‌شناسم. او در عرصه‌ی موسیقی Ethno-Jazz از هنرمندان متفاوت و منحصر به فرد است. همیشه قصد داشتم موزیک او را در ۴دیواری برای دوستداران موسیقی معرفی کنم. شاید بگویید این چه وقت موسیقی گوش کردن است؟ اما آتسمون مشترکا با هنرمندان فلسطینی آثار خوبی خلق کرده است. در موسیقی او که آمیزش دل‌انگیزی از موسیقی جاز٬ عربی و اسپانیایی است٬ دل‌تنگی پرشوری موج می‌زند. آتسمون اسرائیلی و دوستان نوازنده‌ی فلسطینی او نشان می‌دهند که «باهم» ممکن است. که «باهم» زیبا است. این زیبایی٬ بخصوص در این روزها آدم را خیلی غم‌گین می‌کند. اما با این وجود از شما دعوت می‌کنم که آن را بشنوید. دعوت می‌کنم٬ چشم‌تان را ببندید و ده دقیقه در این مهمانی شریک باشید. بگذارید آتسمون برایتان حرف بزند. اگر موسیقی جاز یا اتنوجاز گوش نمی‌کنید یا آن را نمی‌شناسید٬ نگذارید این اسامی شما را از شنیدن این قطعه موسیقی (به نام «القدس» از آلبوم معروف «تبعید») منصرف کند.

جیلاد آتسمون: تبعید

القدس ده دقیقه طول می‌کشد و به این خاطر حجم آن بزرگ است. از طرفی کوچک کردن آن بیشتر از حد مشخصی٬ به آن آسیب می‌رساند. دو نسخه از آن را با دو کیفیت این‌جا قرار می‌دهم:

«خیلی‌خوب» (۹مگابیت) و «خوب» (۶/۵ مگابیت).

برای دانلود مثل همیشه کلیک راست کنید و ...

پ.ن.

شعر از محمود درویش

+   2009/1/8   9:30   مانی ب. 


 نوشته‌ی زیر بگردان مقاله‌ای است از هنرمند و نویسنده‌ی متولد اسرائیل جیلاد آتسمون*

 صحبت با اسرائیلی‌ها می‌تواند آدم را گیج کند. حتی حالا که نیروی هوایی در روز روشن صدها غیرنظامی را به قتل می‌رساند٬ اسرائیلی‌ها می‌توانند به خود بقبولانند که قربانیان واقعی این ماجرای خوفناک خود آن‌ها هستند.

کسانی که اسرائیلی‌ها را خوب می‌شناسند می‌دانند که آن‌ها در باره دلایل چالشی که زندگی آن‌ها را تعیین می‌کند مطلقا بی‌اطلاع هستند. آن‌ها اغلب استدلالاتی ارایه می‌کنند که در چهارچوب گفتمان داخلی اسرائیل شاید معنا داشته باشد٬ اما خارج از دیدگاه یهودی کاملا بی‌معناست. مثلا گزاره‌هایی مانند این: «چرا فلسطینی‌ها اصرار دارند که در سرزمین ما زندگی کنند؟ چرا برای زندگی‌کردن به مصر٬ سوریه٬ لبنان یا یک کشور عربی دیگر نمی‌روند؟». یکی دیگر از این حکمت‌های عبری این است: «این فلسطینی‌ها را چه می‌شود؟ ما آب٬ برق٬ مدرسه٬ امکان تحصیل می‌دهیم و آن‌ها همه هم‌وغم خود را گذاشته‌اند که ما را به دریا بریزند».

تعجب‌آورتر این است که حتی  به اصطلاح "چپ"‌های اسرائیلی٬ حتی چپ‌های باسواد٬ نمی‌فهمند فلسطینی‌ها چه کسانی هستند٬ از کجا می‌آیند و چه می‌خواهند. درک نمی‌کنند که فلسطین وطن فلسطینی‌ها است. به طرز معجزه‌آسایی نمی‌فهمند که اسرائیل جایی تأسیس شد که روستاها٬ شهرها٬ کشتزارها و باغ‌های فلسطینی‌ها بوده است. اسرائیلی‌ها این واقعیت را نمی‌بینند که فلسطینی‌های ساکن کمپ‌های پناهندگی منطقه همان‌هایی هستند که سلب مالکیت شده٬ و از [شهرها و نواحی] برشیو٬ یافو٬ تل‌کبیر٬ شیخ٬ مونیز٬ لود٬ حیفا٬ اورشلیم و شهرهای بسیار دیگر رانده شده‌اند. پاسخ به این پرسش که چرا اسرائیلی‌ها تاریخ خود را نمی‌شناسند٬ ساده است: برای آن‌ها تاریخ هرگز روایت نشده است. مناسباتی که به معضل اسرائیل و فلسطین منجر شده است در فرهنگ اسرائیل پنهان است. همه‌ی آثار و نشانه‌های تمدن فلسطینی پیش از سال ۱۹۴۸ نابود شده‌اند. نه تنها «نکبۃ» [نامی که فسطینی‌ها به رانده‌شدن از سرزمین‌های خود داده‌اند] یا ماجرای پاکسازی قومی ساکنین فلسطین در سال ۱۹۴۸ بخشی از تاریخ اسرائیل نیست٬ بلکه در فاروم رسمی آکادمیک اسرائیل نیز از آن سخنی به میان نمی‌آید. 

قتل‌عام‌های فراموش شده

تقریبا در مرکز هر آبادی در اسرائیلی یک «یادبود» هست. یادبودی به شکلی خیلی عجیب٬ تقریبا یک مجسمه‌ی آبستراکت که دارای یک «لوله‌» است. این لوله «داویدکا» نام دارد و درواقع یک خمپاره‌انداز اسرائیلی است که در سال ۱۹۴۸ به کار برده می‌شد.

جالب این که داویدکا یک اسلحه‌ی نامؤثر بود. گلوله‌های آن بیشتر از سیصدمتر پرتاب نمی‌شدند و خسارت بسیار کمی ایجاد می‌کردند. با این‌که داویدکا نسبتا بی‌آزار بود صدای زیادی داشت. بنا بر تاریخ رسمی اسرائیل عرب‌ها – منظور فلسطینی‌ها هستند- همین‌که صدای داویدکا بلند می‌شد٬ از ترس مرگ پابه‌فرار می‌گذاشتند. در روایت اسرائیلی‌ها٬ یهودیان٬ یعنی اسرائیلی‌های جدید٬ یک «ترقه‌بازی» کوچک راه می‌انداختند و عرب‌های ترسو مثل احمق‌ها فرارمی‌کردند. در تاریخ رسمی اسرائیل از قتل‌عام‌های سازماندهی‌شده توسط ارتش نوتأسیس اسرائیل و گروه‌های شبه‌نظامی نامی برده نمی‌شود.  هم‌این طور از قوانین نژادپرستانه‌ای که مانع بازگشت فلسطینی‌ها به سرزمین و خانه‌های خود می‌شد.

اهمیت این یادآوری‌ها واضح است. اسرائیلی‌ها از مسائل فلسطینی‌ها هیچ چیز نمی‌دانند. به این دلیل مبارزه فلسطینی‌ها را عملی غیرعقلانی و نوعی جنون آدم‌کشی می‌فهمند. در جهان صمیمانه‌ و یهودی‌مرکز اسرائیل٬ اسرائیلی قربانی بی‌گناهی است و فلسطینی چیزی از یک قاتل مخوف کم ندارد.

این وضعیت دارای نتایجی جدی است: این وضعیت٬ اسرائیلی‌ها را در رابطه با گذشته‌ی آن‌ها در تاریکی رها می‌کند و هرگونه امکان آشتی در آینده را نابود می‌سازد. از آن‌جایی که یک اسرائیلی هیچ فهمی از معضل موجود ندارد٬ نمی‌تواند درباره راه حلی ممکنی غیر از کشتار و تارومارکردن «دشمن» فکر کند. همه‌ی چیزی که یک اسرائیلی حق دارد بداند٬ یک سری روایت‌های خیالی از رنج یهودیان است. رنج فلسطینی‌ها برای گوش‌های اسرائیلی چیزی مطلقا بیگانه است. حق بازگشت فلسطینی‌ها به وطن خود برای آنان یک ایده‌ی مضحک است. حتی مترقی‌ترین "انسان‌گراهای اسرائیلی" حاضر نیستند کشور را با ساکنان محلی قسمت کنند. برای فلسطینی‌ها امکانات زیادی٬ جز این‌که علیه همه‌ی موانع برای آزادی خود مبارزه کنند نمی‌ماند. و در طرف اسرائیل آشکارا شریک گفتگوی خوبی برای مذاکرات صلح وجود ندارد.

در این هفته همه‌ی ما در باره توانایی بالیستیک حماس بیشتر آموختیم. پیش از این٬ حماس در مدتی نسبتا طولانی در برابر اسرائیل به وضوح خودداری پیشه کرده بود. این سازمان دامنه‌ی چالش را به کل جنوب اسرائیل گسترش نداد. به نظرم آمد که باران موشک‌های قسام که گاه‌گاه روی سدروت و اشکلون فرومی‌آمد٬ چیزی نبود جز پیامی از فلسطینی‌های محاصره‌شده. از یک طرف پیامی بود به سرزمین دزدیده شده٬ خانه‌ها٬ کشتزارها و باغ‌ها: «سرزمین محبوب! ما تو را فراموش نکرده‌ایم. هنوز این‌جا هستیم و برای تو مبارزه می‌کنیم. دیر یا زود بازخواهیم گشت و کارها را از آن‌جایی که مجبور به قطع آن شده بودیم٬ دوباره شروع خواهیم کرد». هم‌زمان پیامی روشن بود برای اسرائیلی‌ها: «آهای ساکنین سدروت٬ شوا٬ اشکلون٬ اشدود٬ تل‌آویو و حیفا! شما در سرزمین دزدی زندگی می‌کنید. می‌خواهید بفهمید می‌خواهید نفهمید٬ بهتر است وسایل خود را جمع کنید٬ زیرا وقت شما تمام شده است. صبرو تحمل ما به پایان رسیده است. ما ملت فلسطین چیزی برای از دست دادن نداریم».

واقعیت را تصور کنیم: اگر واقع‌گرایانه نگاه کنیم موقعیت برای اسرائیل جدی است. دوسال پیش موشک‌های حزب‌الله در شمال اسرائیل فرومی‌آمدند٬ در این‌هفته حماس جای تردید نگذاشت که می‌تواند جنوب اسرائیل را با ضربه‌های بالیستیکی بنوازد. اسرائیل در هیچ‌یک از این دو مورد پاسخ نظامی ندارد. می‌تواند غیرنظامیان را بکشد٬ اما در موقعیتی نیست که شلیک راکت‌ها را متوقف کند. ارتش اسرائیل ابزار حفاظت از اسرائیل را ندارد٬ حداقل تازمانی که ایده‌ی یک سقف بتونی روی اسرائیل راه‌حلی واقعی باشد.

پایان رویای صهیونیسم

تازه این پایان ماجرا نیست. در واقع آغاز آن است. هر متخصص خاورنزدیک‌شناس می‌داند که حماس می‌تواند در  ظرف چند ساعت کنترل کرانه‌ی باختری رود اردن را در اختیار بگیرد. واقعیت این است که کنترل نیروهای الفتح و تشکیلات خودگردان روی کرانه‌ی باختری  رود اردن به کمک ارتش اسرائیل برقرار است. در صورتی که حماس کنترل کرانه‌ی باختری رود اردن را بدست گیرد٬ شهرهای بزرگ اسرائیل مغلوب نیت خیر حماس می‌گردند. برای کسانی که این موضوع را درک نمی‌کنند: این به معنی پایان حکومت یهودی اسرائیل است. این اتفاق شاید امروز روی‌دهد٬ شاید سه ماه دیگر٬ شاید پنج سال دیگر. سؤال این نیست که این اتفاق می‌افتد یا نمی‌افتد٬ بلکه این است که چه وقت روی‌‌می‌دهد. در این صورت کل اسرائیل در برد موشک‌های حماس و حزب‌الله قرارمی‌گیرد. جامعه‌ی مدنی اسرائیل درهم ‌خواهد شکست و اقتصاد آن نابود خواهد شد. قیمت یک ویلای لوکس در شمال تل‌آویو اندازه‌ی قیمت یک آلونک در کیریات٬ شمون یا سدروت خواهد شد. در چنین موقعیتی تنها اصابت یک راکت به تل‌آویو می‌تواند به معنی پایان رویای صهیونیزم باشد.

ژنرال‌ها و رهبران اسرائیل به این مسئله واقف هستند. به همین دلیل جنگ علیه فلسطینی‌ها را به جنگی نابودکننده تبدیل کردند. اسرائیلی‌ها در غزه چیزی گم نکرده‌اند و واقعا قصد اشغال غزه را ندارند. همه‌ی آن‌چیزی که می‌خواهند به پایان رساندن «نکبۃ» است. آن‌ها روی سر فلسطینی‌ها بمب می‌ریزند که آن‌ها را نابود کنند. می‌خواهند که فلسطینی‌ها منطقه را ترک کنند. و آشکار است که این عمل ناممکن است. فلسطینی‌ها خواهند ماند. نه تنها خواهند ماند٬ بلکه حال که اسرائیل همه‌ی تاکتیک‌های مرگ‌آور خود را تماما به کار می‌گیرد٬ روز بازگشت آن‌ها به وطن خود نزدیک‌تر می‌شود. و دقیقا همین‌جا است که ویژگی «فرار از واقعیت» اسرائیلی‌ها خود را نشان می‌دهد. اسرائیل از نقطه‌ای گذشته‌ است که از آن‌جا راه بازگشتی نیست. سرنوشت اسرائیل با هر بمبی که روی سر فلسطینی‌ها می‌اندازد محتوم‌تر می‌شود. برای این‌که اسرائیل خود را نجات دهد٬ هیچ راهی نیست. استراتژی عقب‌نشینی وجود ندارد. مذاکرات راه چاره نیست٬ زیرا نه اسرائیلی‌ها ونه رهبران آن‌ها پارامترهایی را که تعیین‌کننده‌ی این معضل است٬ نمی‌فهمند. اسرائیل فاقد قدرت نظامی‌ای است که کشتار را خاتمه دهد. شاید همان‌طور که سال‌هاست این کار را می‌کند٬ رهبران جنبش فلسطین را بکشد٬ اما مقاومت فلسطینی‌ها به جای تقلیل افزایش خواهد یافت. طوری که یکی از ژنرال‌های سازمان سری اسرائیل زمان اولین انتفاضه گفته بود:« فلسطینی‌ها برای فاتح شدن لازم نیست هیچ کاری بکنند٬ زنده‌ماندن کافی است». و آن‌ها زنده خواهند ماند و پیروز خواهند شد. رهبران اسرائیل این چیزها را می‌دانند. اسرائیل همه‌ی راه‌ها را امتحان کرد. تخلیه‌ی یک‌طرفه٬ گشنگی دادن فلسطینی‌ها و حالا نابودکردن آن‌ها. ... این پایداری فلسطینی‌ها به صورت سیاست حماس است که آینده‌ی منطقه را تعیین خواهد کرد.

سرنوشت نامعلوم

تنها کاری که برای اسرائیلی‌ها می‌ماند این است که برای جاخالی‌دادن به سرنوشت تکان‌دهنده و سنگین خود که هم اینک نشانه‌های آن دیده می‌شود٬ به نابینایی و دوری خود از واقعیت بچسبند. آن‌ها در تمام طول سقوط خود سرودی آشنا را سرخواهند داد که در آن خود آن‌ها قربانی‌های واقعی هستند. از آن‌جایی که مطلقا متمرکز به خود و اسیر تصورات نژادپرستانه‌ی خود هستند٬ در رنج خود عمیقا غرق خواهند بود٬ و هم‌زمان در برابر رنجی که به دیگران داده‌اند مطلقا کور.

جالب است که اسرائیلی‌ها هنگامی که قرار است روی دیگران بمب بریزند با توافق جمعی رفتار می‌کنند و هم‌زمان٬ همین‌که خود جراحت کوچکی برمی‌دارند به تجسم معصومیت آسیب‌پذیر تبدیل می‌شوند. این سوءتفاهم بین تصویری که آن‌ها از خود دارند و طوری که ما آن‌ها را می‌بینیم است  که اسرائیل را به یک ماشین نابودکننده غول‌آسا تبدیل می‌کند. این تضاد است که نمی‌گذارد اسرائیلی‌ها تاریخ خود را درک کنند٬ و همین تضاد است که مانع آن‌ها می‌شود که تلاش مکرر خود را برای نابودی حکومت خود بفهمند. این سوءتفاهم است که مانع فهم هلوکاست نزد آن‌ها می‌شود و اجازه نمی‌دهد از تکرار آن جلوگیری کنند. این سوءتفاهم است که نمی‌گذارد اسرائیلی‌ها بخشی از بقیه‌ی بشریت باشند.

و دوباره یهودیان به سوی سرنوشت نامعلوم خود پیش می‌روند. خود من به طریقی سفر خود را مدتی پیش آغاز کرده‌ام.

 

* جیلاد آتسمون٬ متولد ۱۹۶۳ در اسرائیل است (+). امروز به عنوان موزیسین جاز٬ نوازنده‌ی ساکسفون و نویسنده در لندن ٬ شهری که آن را تبعیدگاه خود می‌داند٬ زندگی می‌کند. نوشته‌های او خواننده‌های زیادی دارد و دو رمان به قلم او به بیست‌وچهار زبان ترجمه شده است.

منابع: به انگلیسی و به آلمانی


ميشل وارشاوسکی: آن‌ها که هر «دوطرف» را محکوم می‌کنند از قاتلان بدترند.

+   2009/1/7   12:26   مانی ب. 


«غرب به خاطر برتری ایده‌ها٬ ارزش‌ها یا مذهب خود بر جهان چیره نشده است٬ بلکه بیش از هرچیز٬ توسط خشونت سازماندهی‌شده. غربی‌ها اغلب این واقعیت را فراموش می‌کنند٬ غیرغربی‌ها هرگز» (ساموئل هانتینگتون).

توجه: مطلب زیر مجموع پنج پست پیشین این وبلاگ است.

 

«بدون دشمنان حقیقی دوستان حقیقی وجود ندارند. اگر ما از آن‌چه که نیستیم نفرت نداشته‌ باشیم٬ نمی‌توانیم به آن‌چه که هستیم عشق بورزیم. این‌ها حقیقت‌های کهنی هستند که ما امروز آن‌ها را پس از صدسال رنج و افسانه‌بافی‌های احساساتی دوباره کشف می‌کنیم. کسی که منکر این حقایق می‌شود٬ منکر خانواده و میراث خود می‌شود. منکر فرهنگ و حقوق طبیعی خود٬ منکر کل «من» خویش می‌شود و این به آسانی فراموش نخواهد شد. سیاست‌مداران و دانشمندان نمی‌توانند بی‌تفاوت از کنار حقیقت این حقایق کهن بگذرند. «دشمن»ها برای کسی که در جستجوی هویت خویشتن است٬ برای کسی که می‌خواهد قومیت خود را از نو کشف کند٬ ضروری هستند٬ و دشمنی‌های بلقوه خطرناک روی مرزهای جداکننده‌ی فرهنگ‌ها به چشم ما می‌آیند». (برجسته‌سازی از هانتیکتون).

منظور هانتیگتون (در توافق کامل با خط سیاست آمریکا) از «افسانه‌بافی‌های احساساتی» قوانین حقوق بین‌الملی ملت‌ها و تصور زندگی مسالمت‌آمیز فرهنگ‌ها و مبادله بین‌فرهنگی است. «نبرد هانتیگتون» در این میان آشکارا به برنامه‌ی سیاسی غیررسمی ایالات متحده تبدیل شده است. فرهنگ غرب در نظر هانتیگتون و پیش‌کسوت (پیش‌فکر) او برنارد لویز٬ یعنی اروپا. ...

... این برنارد لویز شرق شناس آمریکایی و از همکاران تیم «دائره‌المعارف اسلام»٬ شخصی است که توسط آثار خود بین «شرق‌شناسی‌گری»٬ «نبرد فرهنگی» هانتیگتون تا مانیفست سیاست خارجی آمریکا پل می‌زند. در آثار لویز به عنوان اسلام‌شناس معروف تأثیر «شرق‌شناسی‌گری»ای که جزو سیاست خارجی آمریکا است و ادوارد سعید آن را نقد کرده است٬ نمایان می‌شود. به نظر ادوارد سعید شرق‌شناسی‌گری «اورینت» را خلق کرده است تا آن را به عنوان متضادی برای «غرب»٬ غربی که می‌خواهد خود را به صورت مثبت از مشرقی‌ها متمایز کند٬ به خدمت بگیرد. مشرقی‌ها به این ترتیب دارای خصوصیت‌هایی می‌شوند که غرب مایل است خود را از آن‌ها بری بداند. آن‌ها غیرعقلانی٬ احساسی٬ دم‌دمی‌مزاج٬ غیرقابل اعتماد٬ بی‌منطق٬ ساده و خشن توصیف می‌شوند٬ و این ویژگی‌ها به عنوان خصوصیات ذاتی آن‌ها نمایش داده می‌شود. غرب با خصوصیت‌های عقلانی٬ عینی‌٬ منطقی٬ علمی و انسانی٬ تمایل دارد خود را از «مشرق» متمایز کرده و فرای آن قرارگیرد. این تضادی که به صورت مصنوعی ابداع شده است در خدمت مراکز قدرت است. این تضاد اعمال قدرت کلنیالیستی و نئوکلنیالیستی را علیه "مشرقی‌های نابالغ" توجیه می‌کند. برای ادوارد سعید شرق‌شناسانی٬ که برنارد لویز سرشناس‌ترین نماینده‌ی آن‌هاست٬ جاده‌صاف‌کن‌های اعمال قدرت غرب در مرحله‌ی کلنیالیستی و پست‌کلنیالیسیتی هستند. خصوصیت‌هایی که لویز و شرق‌شناسی‌گری به «شرق» می‌چسبانند به طرز توجه‌برانگیزی نفرتی را که هانتینگتون برای دست‌یابی به هویت لازم می‌بیند٬ به یاد می‌آورد. امروز برنارد لویز به متفکر سرشناس نومحافظه‌کاران آمریکا تبدیل شده است که خواستار حمله بی‌قیدوشرط به عراق بودند. ...

هانتیگتون البته مرزی برای اروپا رسم می‌کند ... اما طوری که او دست به تمایز و رسم مرز بین فرهنگ‌ها می‌زند٬  فاش می‌سازد که جای دشمن کجاست: آن‌جا که جدایی لائیستی مذهب و حکومت هرگز مطرح نشده است٬ زیرا این فرهنگ ها فاقد بستر نظری و تاریخی لازم بوده‌اند. این تز از لویز است٬ اما هانتیگتون آن را تا چین٬ ژاپن و بخشی از کشورهای سابق بلوک‌شرق گسترش می‌دهد٬ تا سراغ «دشمن» برود. و وجود این «دشمن» لازم است٬ زیرا به قول هانتینگتون: «یک جنگ سرد اجتماعی علیه اسلام در خدمت تقویت هویت اروپایی به طور کلی٬ و روند شکل‌گیری اتحاد اروپا می‌باشد». به این خاطر بعید نیست که یک جماعت واقعی در غرب آماده باشد٬ از یک چنین جنگی پشتیبانی کند٬ یا مستقلا آن را با یک استراتژی مناسب آغاز کند. «اسطوره‌ی غرب» ریسمانی است که از میان اثر هانتینگتون می‌گذرد: غرب به عنوان میراث‌دار فرهنگی با ارزش‌های مشترک یهودی‌مسیحی و از نظر ارزشی (و به قول هانتینگتون: همین‌طور قومی) پاک‌سازی‌شده از تأثیرات اسلام. در نظر او کلنیالیسم صدساله با تمام جنایات نفرت‌انگیزش نوعی واکنش تدافعی یا اقدامات دفاعی غرب برای حفظ فرهنگ بناشده بر ارزش‌های مشترک یهودی‌مسیحی محسوب می‌شود. با این‌که زنجیره‌ی استدلالی هانتینگتون بایستی جبرا به اسطوره‌ی صهیونیسم برسد (به زبان هرتسل: حکومت یهودی به عنوان استحکاماتی علیه آسیا٬ جلودار فرهنگ علیه بربریت عربی)٬ او از نام‌بردن اسرائیل در تزهای خود می‌پرهیزد٬ با این‌که در تئوری او اسرائیل به منزله‌ی برج‌وبارویی در «نبرد جاودانه‌ی فرهنگ‌ها» ایدآل می‌بود.

هنگامی که کتاب هانتینگتون انتشار یافت٬ تقریبا هیچ نامی از اسرائیل برده نشد. محتملا می‌بایستی ظاهر «روند صلح اسلو» که در آن زمان (در اوج غارت زمین‌های فلسطینی از طریق شهرک‌سازی صلح‌آمیز) در جریان بود حفظ شود. هم‌چنین دور از تصور نیست که  آن‌روزها مصوبه‌ی ۳۳۷۹ سازمان ملل که صهیونیسم را به عنوان نوعی راسیسم و تبعیض راسیستی تعریف می‌کرد٬ در افکار عمومی شدیدا زنده بود٬ و کسی مایل نبود حکومت آپارتاید اسرائیل را به عنوان هم‌رزمی مشروع یا در نبرد بین فرهنگ‌ها بپذیرد.

نبرد فرهنگ‌ « یهودی‌مسیحی غرب» علیه «اسلام»  برای هانتینگتون نبردی مستمر است که برای مدتی به دلیل مبارزه علیه توسعه‌طلبی اتحادجماهیرشوروی٬ موقتا قطع شده بود. و در سال ۱۹۹۱ پس از فروپاشی شوروی٬ نظم جهانی٬ که برای هانتینگتون همان نظم قدیمی و تقریبا خداخواسته بود٬ دوباره برقرار شد. نحوه تفکر فرهنگ‌گرایانه‌ی هانتینگتون می‌تواند در اثر تشدید تلویحا به عنوان پیشنهادی برای پاک‌سازی قومی فهمیده شود. تفکر او گوانتانامو و شکار انسان در آمریکای بعد از یازده‌سپتامبر را پیش از وقوع در خود دارد. اما در درجه‌ی اول نبرد فرهنگ‌های هانتینگتون مانند توصیه برای اروپا خوانده می‌شود: کسی که با ما (و قبل از همه‌چیز با اسرائیل) نیست٬ در برابر «بربرها» تنهاست. «نبردفرهنگ‌ها»ی هانتینگتون تئوری نیست٬ پیش‌بینی نیست٬ حتی یک پیش‌بینی از آن نوع که خود باعث به وقوع‌پیوستن امر پیش‌بینی‌شده می‌شود هم نیست. کتاب او بسیار بیشتر مانند برنامه‌ی ایالت متحده و منافع آن در شب پیش از «جنگ تمام عیار علیه ترور» خوانده می‌شود که مدتی است آغاز گشته است. همان جنگی که در ۱۹۹۶ [سال انتشار «نبرد فرهنگ‌ها»] این‌طور نامیده می‌شود: «ایجاد یک جنگ سرد علیه اسلام».

گفته شد که در نظر هانتینگتون کلنیالیسم صدساله با تمام جنایات نفرت‌انگیزش نوعی واکنش تدافعی یا اقدامات دفاعی غرب برای حفظ فرهنگ بناشده بر ارزش‌های مشترک یهودی‌مسیحی محسوب می‌شود. او برای ایدئولوژی کلنیالیستی (و در نهایت تسخیرگرانه) دنبال وجاهت است. و این وجاهت را – مانند هر ایدئولوژی تسخیرگرایانه‌ی دیگر- در خصلت «تدافعی» جنگ پیشنهادی خود می‌یابد.

آلبرت کامو برای طرفداری خود از جنگ کلنیالیستی فرانسه در الجزایر این‌گونه استدلال می‌کرد که شورش ملت‌های تحت سلطه‌ی شمال آفریقا علیه سلطه گران در واقع بخشی از یک «امپریالیسم جدید عربی» است٬ حمله‌ای است ضدغرب که هدف آن محاصره‌ی اروپا و ایزوله کردن آمریکاست.

توماس جفرسون می‌گفت٬ اگر سرخ‌پوستان از طریق مقاومت خود برابر توسعه‌طلبی سفیدها او را مجبور کنند٬ «اسلحه برخواهم داشت و تا وقتی که ریشه قبیله را نزنم٬ یا آن‌ها را به آن سوی رودخانه‌ی میسی‌سی‌پی تارومار نکنم٬ اسلحه خود را زمین نخواهم گذاشت». همین‌طور در انتشارات فاشیست‌های آلمان حمله به لهستان به عنوان «جنگی که به ما تحمیل شد» معرفی می‌شد. پس از جنگ جهانی اول٬ یوزف شوم‌پتر در کتاب خود «جامعه‌شناسی انواع امپریالیسم» به نیاز قدرت‌های مدرن به این‌که همه‌ی جنگ‌ها را «جنگ دفاعی» معرفی کنند٬ می‌پردازد.

 گذشته از این٬ هانتینگتون مجبور است برای ایدئولوژی تسخیرگرایانه‌ی خود استدلالات نژادپرستانه/‌فرهنگی به کار برد٬ در باره برتری ارزش‌های یهودی‌مسیحی خیال‌بافی کند٬ یک «غرب» یک‌دست را پیش‌فرض بگیرد٬ «فرهنگ آماده‌به‌جنگ» را در ابتدا از لحاظ نظری از تأثیرات دشمن (یعنی اسلام) زدوده و پاکسازی کند. (چقدر راسیسم فرهنگی بر راسیسم سنتی منطبق است. هر دو بایستی که در ابتدا نژاد یا فرهنگ «پاک» بسازند).

هانتینگتون جنایات کلنیالیستی اروپا در سه‌قاره را با کرامت می‌بخشد و آن‌ها را به عنوان بخشی از «نبرد جاودانه‌ی فرهنگ‌ها» مشروع می‌شمارد و اروپایی‌ها را فرامی‌خواند٬ شانه به شانه‌ی آمریکا این جنگ را ادامه دهند.

 هانتینگتون جنایت‌های کلنیالیستی اروپا در سه‌قاره را بزرگوارانه می‌بخشد و آن‌ها را به عنوان بخشی از «نبرد جاودانه‌ی فرهنگ‌ها» مشروع می‌شمارد و از اروپایی‌ها دعوت می‌کنند٬ شانه به شانه‌ی آمریکا این جنگ را ادامه دهند.

واقعا هم سرهم‌‌کردن یک «اسطوره غرب» با فرهنگ یهودی‌مسیحی٬ اگر محور اسرائیل-آمریکا بنیاد آن قرارگیرد٬ مشکل نیست. در این صورت کلنیالیسم مخرج مشترک است٬ و آینده‌ی درخشان مشترک: جنگ. یعنی چیزی که هم اینک در افغانستان٬ عراق٬ فلسطین در جریان است٬ و اتحادیه‌ی اروپای هم مکررا و صمیمانه به همکاری دعوت می‌شود. دعوت‌هایی کمابیش موفق.

اروپایی‌ها درعین نگرانی٬ نسبت به نتایجی که دامن‌گیر کشورهای شرکت کننده در این جنگ می‌شود٬ شناخت دارند: جنگ‌ستایی٬ خشن‌شدن مناسبات اجتماعی٬ سیاست رسانه‌ای تحمیق‌گر و توتالیتر٬ عقب‌رانده‌شدن حقوق دمکراتیک٬ شکست قوانین حقوق بین‌ملت‌ها و کلیه الزامات بین‌المللی و بنیادهای حقوقی٬ رشد نژادپرستی٬ گوانتانامو و وسوسه‌ی فاشیسم. به این ترتیب در صورتی که اروپا دعوت آمریکا را اجابت کند٬  ایده‌آل‌های اروپا ( صلح٬ تفاهم بین ملت‌ها و حقوق بین‌الملل) نیز مورد تهدید قرار می‌گیرد. جای تقسیم‌ناپذیری کرامت انسان را "امپریالیسم آمریکایی حقوق بشر" خواهد گرفت. کلنیالیسم نو٬ جنگ٬ اشغال و«نبرد فرهنگ» هانتینگتونی جانشین گفتگوی فرهنگی هم‌سطح (آن‌طور که وزارت امورخارجه‌ی آلمان خواستار آن است) خواهد شد.

اروپا برسردوراهی است. یا روند اتحاد اروپا را پی‌می‌گیرد٬ غرب و شرق اروپا بعلاوه‌ی ترکیه را بر اساس تفاهم بین‌ملت‌ها و تبادل فرهنگی در یک مجموعه‌ی صلح‌آمیز متحد می‌سازد٬ یا همراه آمریکایی‌ها به جنگ می‌رود. یا از تاریخ خونبار استعمارگری خود درس می‌گیرد٬ یا محکوم خواهد بود که دوباره تاریخ را تکرار کند. هنوز هر دو راه باز است. در این میان٬ تصمیم فرانسه بر حذف اسلام به عنوان بخشی از فرهنگ اروپا٬ تصمیم برخی از کشورهای یونیون اروپا مبنی بر شرکت در جنگ آمریکا علیه عراق علامت‌های نگران‌کننده‌ای هستند که نشان می‌دهند طعمه‌ی «جنگ‌جویان فرهنگ»ی آمریکایی می‌تواند اروپایی‌ها را به وسوسه دچار کند. 

ترجمه آزاد و کوتاه شده از این مقاله: «اروپا٬ اتحاد و جنگ». در: Perspektive Süd فصل‌نامه‌ای‌ برای بحث بین‌المللی.

+   2009/1/7   12:16   مانی ب. 


هانتینگتون جنایت‌های کلنیالیستی اروپا در سه‌قاره را بزرگوارانه می‌بخشد و آن‌ها را به عنوان بخشی از «نبرد جاودانه‌ی فرهنگ‌ها» مشروع می‌شمارد و از اروپایی‌ها دعوت می‌کنند٬ شانه به شانه‌ی آمریکا این جنگ را ادامه دهند.

واقعا هم سرهم‌‌کردن یک «اسطوره غرب» با فرهنگ یهودی‌مسیحی٬ اگر محور اسرائیل-آمریکا بنیاد آن قرارگیرد٬ مشکل نیست. در این صورت کلنیالیسم مخرج مشترک است٬ و آینده‌ی درخشان مشترک: جنگ. یعنی چیزی که هم اینک در افغانستان٬ عراق٬ فلسطین در جریان است٬ و اتحادیه‌ی اروپای هم مکررا و صمیمانه به همکاری دعوت می‌شود. دعوت‌هایی کمابیش موفق.

اروپایی‌ها درعین نگرانی٬ نسبت به نتایجی که دامن‌گیر کشورهای شرکت کننده در این جنگ می‌شود٬ شناخت دارند: جنگ‌ستایی٬ خشن‌شدن مناسبات اجتماعی٬ سیاست رسانه‌ای تحمیق‌گر و توتالیتر٬ عقب‌رانده‌شدن حقوق دمکراتیک٬ شکست قوانین حقوق بین‌ملت‌ها و کلیه الزامات بین‌المللی و بنیادهای حقوقی٬ رشد نژادپرستی٬ گوانتانامو و وسوسه‌ی فاشیسم. به این ترتیب در صورتی که اروپا دعوت آمریکا را اجابت کند٬  ایده‌آل‌های اروپا ( صلح٬ تفاهم بین ملت‌ها و حقوق بین‌الملل) نیز مورد تهدید قرار می‌گیرد. جای تقسیم‌ناپذیری کرامت انسان را "امپریالیسم آمریکایی حقوق بشر" خواهد گرفت. کلنیالیسم نو٬ جنگ٬ اشغال و«نبرد فرهنگ» هانتینگتونی جانشین گفتگوی فرهنگی هم‌سطح (آن‌طور که وزارت امورخارجه‌ی آلمان خواستار آن است) خواهد شد.

اروپا برسردوراهی است. یا روند اتحاد اروپا را پی‌می‌گیرد٬ غرب و شرق اروپا بعلاوه‌ی ترکیه را بر اساس تفاهم بین‌ملت‌ها و تبادل فرهنگی در یک مجموعه‌ی صلح‌آمیز متحد می‌سازد٬ یا همراه آمریکایی‌ها به جنگ می‌رود. یا از تاریخ خونبار استعمارگری خود درس می‌گیرد٬ یا محکوم خواهد بود که دوباره تاریخ را تکرار کند. هنوز هر دو راه باز است. در این میان٬ تصمیم فرانسه بر حذف اسلام به عنوان بخشی از فرهنگ اروپا٬ تصمیم برخی از کشورهای یونیون اروپا مبنی بر شرکت در جنگ آمریکا علیه عراق علامت‌های نگران‌کننده‌ای هستند که نشان می‌دهند طعمه‌ی «جنگ‌جویان فرهنگ»ی آمریکایی می‌تواند اروپایی‌ها را به وسوسه دچار کند. 

ترجمه آزاد و کوتاه شده از این مقاله. در: Perspektive Süd فصل‌نامه‌ای‌ برای بحث بین‌المللی.


یک کاریکاتور از کاریکاتوریست آلمانی Klaus Stuttmann

متن: «راه دیگه‌ای نبود. کارای ما یه نفرتی توی این بچه‌ها بوجود اورده که بعدها حتما تروریست انتحاری می‌شدند».

نوشته‌ی زیر کاریکاتور: اسرائیل از خود دفاع می‌کند (+).


  دلیل کشته‌شدن کودکان در نوار غزه را می‌دانید؟

افراد حماس از بچه‌ها به مثابه کیسه‌ی شن استفاده می‌کنند.

از رادیو نشنیدم. این‌جا خواندم.


 مردی با یک کیسه شن (+).

+   2009/1/6   12:20   مانی ب. 


 گفته شد که در نظر هانتینگتون کلنیالیسم صدساله با تمام جنایات نفرت‌انگیزش نوعی واکنش تدافعی یا اقدامات دفاعی غرب برای حفظ فرهنگ بناشده بر ارزش‌های مشترک یهودی‌مسیحی محسوب می‌شود. او برای ایدئولوژی کلنیالیستی (و در نهایت تسخیرگرانه) دنبال وجاهت است. و این وجاهت را – مانند هر ایدئولوژی تسخیرگرایانه‌ی دیگر- در خصلت «تدافعی» جنگ پیشنهادی خود می‌یابد.

آلبرت کامو برای طرفداری خود از جنگ کلنیالیستی فرانسه در الجزایر این‌گونه استدلال می‌کرد که شورش ملت‌های تحت سلطه‌ی شمال آفریقا علیه سلطه گران در واقع بخشی از یک «امپریالیسم جدید عربی» است٬ حمله‌ای است ضدغرب که هدف آن محاصره‌ی اروپا و ایزوله کردن آمریکاست.

توماس جفرسون می‌گفت٬ اگر سرخ‌پوستان از طریق مقاومت خود برابر توسعه‌طلبی سفیدها او را مجبور کنند٬ «اسلحه برخواهم داشت و تا وقتی که ریشه قبیله را نزنم٬ یا آن‌ها را به آن سوی رودخانه‌ی میسی‌سی‌پی تارومار نکنم٬ اسلحه خود را زمین نخواهم گذاشت». همین‌طور در انتشارات فاشیست‌های آلمان حمله به لهستان به عنوان «جنگی که به ما تحمیل شد» معرفی می‌شد. پس از جنگ جهانی اول٬ یوزف شوم‌پتر در کتاب خود «جامعه‌شناسی انواع امپریالیسم» به نیاز قدرت‌های مدرن به این‌که همه‌ی جنگ‌ها را «جنگ دفاعی» معرفی کنند٬ می‌پردازد.

 گذشته از این٬ هانتینگتون مجبور است برای ایدئولوژی تسخیرگرایانه‌ی خود استدلالات نژادپرستانه/‌فرهنگی به کار برد٬ در باره برتری ارزش‌های یهودی‌مسیحی خیال‌بافی کند٬ یک «غرب» یک‌دست را پیش‌فرض بگیرد٬ «فرهنگ آماده‌به‌جنگ» را در ابتدا از لحاظ نظری از تأثیرات دشمن (یعنی اسلام) زدوده و پاکسازی کند. (چقدر راسیسم فرهنگی بر راسیسم سنتی منطبق است. هر دو بایستی که در ابتدا نژاد یا فرهنگ «پاک» بسازند).

هانتینگتون جنایات کلنیالیستی اروپا در سه‌قاره را با کرامت می‌بخشد و آن‌ها را به عنوان بخشی از «نبرد جاودانه‌ی فرهنگ‌ها» مشروع می‌شمارد و اروپایی‌ها را فرامی‌خواند٬ شانه به شانه‌ی آمریکا این جنگ را ادامه دهند.

 

هانتینگتون ۱    هانتینگتون۲     هانتینگتون ۳     هانتینگتون ۴

+   2009/1/5   11:45   مانی ب. 


هانتیگتون البته مرزی برای اروپا رسم می‌کند ... اما طوری که او دست به تمایز و رسم مرز بین فرهنگ‌ها می‌زند٬  فاش می‌سازد که جای دشمن کجاست: آن‌جا که جدایی لائیستی مذهب و حکومت هرگز مطرح نشده است٬ زیرا این فرهنگ ها فاقد بستر نظری و تاریخی لازم بوده‌اند. این تز از لویز است٬ اما هانتیگتون آن را تا چین٬ ژاپن و بخشی از کشورهای سابق بلوک‌شرق گسترش می‌دهد٬ تا سراغ «دشمن» برود. و وجود این «دشمن» لازم است٬ زیرا به قول هانتینگتون: «یک جنگ سرد اجتماعی علیه اسلام در خدمت تقویت هویت اروپایی به طور کلی٬ و روند شکل‌گیری اتحاد اروپا می‌باشد». به این خاطر بعید نیست که یک جماعت واقعی در غرب آماده باشد٬ از یک چنین جنگی پشتیبانی کند٬ یا مستقلا آن را با یک استراتژی مناسب آغاز کند. «اسطوره‌ی غرب» ریسمانی است که از میان اثر هانتینگتون می‌گذرد: غرب به عنوان میراث‌دار فرهنگی با ارزش‌های مشترک یهودی‌مسیحی و از نظر ارزشی (و به قول هانتینگتون: همین‌طور قومی) پاک‌سازی‌شده از تأثیرات اسلام. در نظر او کلنیالیسم صدساله با تمام جنایات نفرت‌انگیزش نوعی واکنش تدافعی یا اقدامات دفاعی غرب برای حفظ فرهنگ بناشده بر ارزش‌های مشترک یهودی‌مسیحی محسوب می‌شود. با این‌که زنجیره‌ی استدلالی هانتینگتون بایستی جبرا به اسطوره‌ی صهیونیسم برسد (به زبان هرتسل: حکومت یهودی به عنوان استحکاماتی علیه آسیا٬ جلودار فرهنگ علیه بربریت عربی)٬ او از نام‌بردن اسرائیل در تزهای خود می‌پرهیزد٬ با این‌که در تئوری او اسرائیل به منزله‌ی برج‌وبارویی در «نبرد جاودانه‌ی فرهنگ‌ها» ایدآل می‌بود.

هنگامی که کتاب هانتینگتون انتشار یافت٬ تقریبا هیچ نامی از اسرائیل برده نشد. محتملا می‌بایستی ظاهر «روند صلح اسلو» که در آن زمان (در اوج غارت زمین‌های فلسطینی از طریق شهرک‌سازی صلح‌آمیز) در جریان بود حفظ شود. هم‌چنین دور از تصور نیست که  آن‌روزها مصوبه‌ی ۳۳۷۹ سازمان ملل که صهیونیسم را به عنوان نوعی راسیسم و تبعیض راسیستی تعریف می‌کرد٬ در افکار عمومی شدیدا زنده بود٬ و کسی مایل نبود حکومت آپارتاید اسرائیل را به عنوان هم‌رزمی مشروع یا در نبرد بین فرهنگ‌ها بپذیرد.

نبرد فرهنگ‌ « یهودی‌مسیحی غرب» علیه «اسلام»  برای هانتینگتون نبردی مستمر است که برای مدتی به دلیل مبارزه علیه توسعه‌طلبی اتحادجماهیرشوروی٬ موقتا قطع شده بود. و در سال ۱۹۹۱ پس از فروپاشی شوروی٬ نظم جهانی٬ که برای هانتینگتون همان نظم قدیمی و تقریبا خداخواسته بود٬ دوباره برقرار شد. نحوه تفکر فرهنگ‌گرایانه‌ی هانتینگتون می‌تواند در اثر تشدید تلویحا به عنوان پیشنهادی برای پاک‌سازی قومی فهمیده شود. تفکر او گوانتانامو و شکار انسان در آمریکای بعد از یازده‌سپتامبر را پیش از وقوع در خود دارد. اما در درجه‌ی اول نبرد فرهنگ‌های هانتینگتون مانند توصیه برای اروپا خوانده می‌شود: کسی که با ما (و قبل از همه‌چیز با اسرائیل) نیست٬ در برابر «بربرها» تنهاست. «نبردفرهنگ‌ها»ی هانتینگتون تئوری نیست٬ پیش‌بینی نیست٬ حتی یک پیش‌بینی از آن نوع که خود باعث به وقوع‌پیوستن امر پیش‌بینی‌شده می‌شود هم نیست. کتاب او بسیار بیشتر مانند برنامه‌ی ایالت متحده و منافع آن در شب پیش از «جنگ تمام عیار علیه ترور» خوانده می‌شود که مدتی است آغاز گشته است. همان جنگی که در ۱۹۹۶ [سال انتشار «نبرد فرهنگ‌ها»] این‌طور نامیده می‌شود: «ایجاد یک جنگ سرد علیه اسلام».

 هانتینگتون ۱    هانتینگتون۲    هانتینگتون ۳


+   2009/1/4   11:59   مانی ب. 


متن زیر برگردان بیانیه ریشارد فالک٬ گزارشگر ویژه‌ی سازمان ملل در باره وضعیت حقوق‌بشر در سرزمین‌های اشغالی است:

حمله‌ی هوایی به نوار غزه بر اساس کنوانسیون ژنو اقدامی شدید علیه حقوق بشر بین‌المللی است٬ هم از نظر وظیفه‌ای که برعهده‌ی قدرت اشغال‌کنند قراردارد و هم از نظر رعایت قوائد جنگی. این اقرامات عبارتند از:
کیفر جمعی همه‌ی فلسطینی‌ها در منطقه‌ی پرجمعیت نوارغزه (یک و نیم میلیون نفر) به خاطر عملیات تعداد قلیلی شبه‌نظامی.

حمله به غیرنظامیان: حملات هوایی اسرائیل در منطقه ای با تراکم جمعیتی بالا در جهان اهداف غیرنظامی را هدف قرارمی‌دهند. نوار غزه یقینا از نظر بافت جمعیتی، یکی از پرتراکم‌ترین مناطق در کل خاور نزدیک و خاور میانه است.

واکنش نظامی نامتناسب: حملات هوایی نه تنها مراکز پلیس و امنیتی دولت منتخب غزه را نابود کرده است٬ بلکه به قیمت جان و زخمی‌شدن صدها غیرنظامی تمام شده است. بنا بر گزارش در یکی از حملات هوایی حداقل چندین گروه دانشجو در حالی که برای بازگشت به منازل در جستجوی وسیله‌ی نقلیه بودند هدف قرارگرفتند. پیش از حملات هوایی حصر کامل ورود و خروج از غزه باعث کمبود مواددارویی٬ مواد غذایی و سوختی شده بود. نتیجه این‌که آمبولانس‌ها نمی‌توانند زخمی‌ها را به بیمارستان منتقل کنند. مراکز درمانی برای کمک به زخمی‌ها به اندازه‌ی کافی دارو و ابزار پزشکی در اختیار ندارند. پزشکان غزه و کارکنان خدمات پزشکی در محاصره قرار داشته و نمی‌توانند آن‌طور که باید به زخمی‌ها بپردازند.

یقینا شلیک راکت به سوی مراکز غیرنظامی در اسرائیل عملی غیرقانونی است. اما این اعمال غیرقانونی به هیچ‌وجه برای اسرائیل٬ چه به عنوان قدرت اشغال‌کننده و چه به عنوان یک حکومت٬ این حق را ایجاد نمی‌کند که علیه قوانین بین‌المللی حقوق‌بشر اقدام کند. به شخصه شاهد بودم که حملات نظامی اسرائیل به بهبود امنیت غیرنظامیان اسرائیل نیانجامید٬ بلکه برعکس٬ اولین اسرائیلی‌ای که پس از شدت‌یابی خشونت‌های اسرائیل کشته شد٬ اولین اسرائیلی کشته‌شده از یک‌سال پیش است. افزون بر این اسرائیل به آخرین پیشنهاد دیپلماتیک حماس برای تجدید آتش‌بس که در ۲۶دسامبر به پایان رسیده بود وقعی ننهاد.

حمله‌ی هوایی اسرائیل و نابودی فاجعه‌آمیز زنگی انسان‌ها توسط این حملات٬ چالشی است در برابر همه‌ی کشورهایی است که مستقیم یا غیرمستقیم شریک اسرائیل در اقدام علیه حقوق بین‌الملل بوده و هستند. این کشورها امروز آن‌هایی هستند که تسلیحات نظامی٬ هواپیماهای جنگی و راکت‌هایی را در اختیار اسرائیل می‌گذارند که از آن‌ها در این حملات غیرقانونی استفاده می‌شود٬ همین‌طور کشورهایی که از حصر غزه پشتیبانی به عمل آورده یا در این اقدام شریک شده‌اند. خود همین حصر غزه به تنهایی به فاجعه‌ای انسانی منجر می‌گردد.

به همه‌ی کشورهای عضو سازمان ملل یادآوری می‌کنم که این سازمان هنوز بنا بر وظیفه‌ی مستقل خود٬ موظف است حافظ هر جماعت غیرنظامی‌ای باشد که برخلاف قوانین بین‌المللی حقوق‌بشر مورد تعدی قرارگرفته است. و در این میان این‌که چه حکومتی مسئول این جنایت است٬ نقشی ندارد. از هر یک از اعضای سازمان ملل درخواست می‌کنم توسط همه‌ی نهادهای مناسب در نظام « سازمان ملل»٬ همان‌طور که برای موقعیت‌های اضطراری پیش‌بینی شده است٬ دست به اقدام بزنند. مسئله این نیست که رفتارهای شدیدا غیرقانونی اسرائیل را محکوم کنیم٬ مسئله یافتن راه‌هایی است برای حفاظت از ملت فلسطین.

Prof. Richard Falk

United Nations Human Rights Council

منبع آلمانی (+).

+   2009/1/3   17:1   مانی ب. 


... این برنارد لویز شرق شناس آمریکایی و از همکاران تیم «دائره‌المعارف اسلام»٬ شخصی است که توسط آثار خود بین «شرق‌شناسی‌گری»٬ «نبرد فرهنگی» هانتیگتون تا مانیفست سیاست خارجی آمریکا پل می‌زند. در آثار لویز به عنوان اسلام‌شناس معروف تأثیر «شرق‌شناسی‌گری»ای که جزو سیاست خارجی آمریکا است و ادوارد سعید آن را نقد کرده است٬ نمایان می‌شود. به نظر ادوارد سعید شرق‌شناسی‌گری «اورینت» را خلق کرده است تا آن را به عنوان متضادی برای «غرب»٬ غربی که می‌خواهد خود را به صورت مثبت از مشرقی‌ها متمایز کند٬ به خدمت بگیرد. مشرقی‌ها به این ترتیب دارای خصوصیت‌هایی می‌شوند که غرب مایل است خود را از آن‌ها بری بداند. آن‌ها غیرعقلانی٬ احساسی٬ دم‌دمی‌مزاج٬ غیرقابل اعتماد٬ بی‌منطق٬ ساده و خشن توصیف می‌شوند٬ و این ویژگی‌ها به عنوان خصوصیات ذاتی آن‌ها نمایش داده می‌شود. غرب با خصوصیت‌های عقلانی٬ عینی‌٬ منطقی٬ علمی و انسانی٬ تمایل دارد خود را از «مشرق» متمایز کرده و فرای آن قرارگیرد. این تضادی که به صورت مصنوعی ابداع شده است در خدمت مراکز قدرت است. این تضاد اعمال قدرت کلنیالیستی و نئوکلنیالیستی را علیه "مشرقی‌های نابالغ" توجیه می‌کند. برای ادوارد سعید شرق‌شناسانی٬ که برنارد لویز سرشناس‌ترین نماینده‌ی آن‌هاست٬ جاده‌صاف‌کن‌های اعمال قدرت غرب در مرحله‌ی کلنیالیستی و پست‌کلنیالیسیتی هستند. خصوصیت‌هایی که لویز و شرق‌شناسی‌گری به «شرق» می‌چسبانند به طرز توجه‌برانگیزی نفرتی را که هانتینگتون برای دست‌یابی به هویت لازم می‌بیند٬ به یاد می‌آورد. امروز برنارد لویز به متفکر سرشناس نومحافظه‌کاران آمریکا تبدیل شده است که خواستار حمله بی‌قیدوشرط به عراق بودند. ... (همانجا).

ساموئل هانتینگتون ۱

ساموئل هانتینگتون۲

+   2009/1/2   11:40   مانی ب. 


 

آلبرت اینشناین از جمله پشتیبانان معتقد اسرائیل بود که طوری که خود می‌گوید٬ «به جای تأسیس یک حکومت یهودی٬ توافقی عقلانی با اعراب بر اساس زندگی مشترک در صلح» را بیشتر دوست می‌داشت. اینشتاین در نامه‌ای به اولین رئیس‌جمهور اسرائیل وایتس‌مان نوشت: «اگر موفق نشویم راهی برای همکاری و توافق صمیمانه با اعراب بیابیم٬ از تجربه‌ی رنج دوهزارساله‌مان هیچ نیاموخته‌ایم و سزاوار سرنوشتی هستیم که در انتظار ما خواهد بود». در سال ۱۹۵۲ پس از مرگ وایتس‌مان٬ وقتی بن‌گوریون از اینشتاین می‌پرسد٬ آیا وی مایل است که رئیس‌جمهور اسرائیل شود٬ جواب منفی می‌دهد. اینشتاین چندسال بعد با آینده‌نگری می‌نویسد: «مهم‌ترین جنبه‌ی سیاست [اسرائیل] باید آرزوی همیشگی و آشکار ما به ایجاد برابری کامل برای اعرابی باشد که در میان ما زندگی می‌کنند. موضعی که ما در برابر اقلیت عرب اخذ می‌کنیم٬ برای استاندارد اخلاقی قوم ما یک امتحان واقعی است».

 منبع آلمانی (+).

+   2009/1/1   19:31   مانی ب. 


 

 

 

آیا تبعیدی عصبانی «ما» هم کاریکاتوری از حوادث غزه می‌کشد؟

- می‌کشم. اما برای دل خودم٬ نه برای کار حرفه‌ای.

- چه خوب! حالا این «کار دل» را می‌گذارید توی وبلاگتون که دیگران هم ببینند٬ یا می‌چسبونیدش به دیوار اتاقتون؟

- توی توالت هم نصب می‌کنم! البته بعضی کارهای دل را سیفون پاک می‌کنه (+).

 

بربریت غیرقابل تحمل در وب فارسی

+   2009/1/1   11:30   مانی ب. 


 «بدون دشمنان حقیقی دوستان حقیقی وجود ندارند. اگر ما از آن‌چه که نیستیم نفرت نداشته‌ باشیم٬ نمی‌توانیم به آن‌چه که هستیم عشق بورزیم. این‌ها حقیقت‌های کهنی هستند که ما امروز آن‌ها را پس از صدسال رنج و افسانه‌بافی‌های احساساتی دوباره کشف می‌کنیم. کسی که منکر این حقایق می‌شود٬ منکر خانواده و میراث خود می‌شود. منکر فرهنگ و حقوق طبیعی خود٬ منکر کل «من» خویش می‌شود و این به آسانی فراموش نخواهد شد. سیاست‌مداران و دانشمندان نمی‌توانند بی‌تفاوت از کنار حقیقت این حقایق کهن بگذرند. «دشمن»ها برای کسی که در جستجوی هویت خویشتن است٬ برای کسی که می‌خواهد قومیت خود را از نو کشف کند٬ ضروری هستند٬ و دشمنی‌های بلقوه خطرناک روی مرزهای جداکننده‌ی فرهنگ‌ها به چشم ما می‌آیند». (برجسته‌سازی از هانتیکتون).

منظور هانتیگتون (در توافق کامل با خط سیاست آمریکا) از «افسانه‌بافی‌های احساساتی» قوانین حقوق بین‌الملی ملت‌ها و تصور زندگی مسالمت‌آمیز فرهنگ‌ها و مبادله بین‌فرهنگی است. «نبرد هانتیگتون» در این میان آشکارا به برنامه‌ی سیاسی غیررسمی ایالات متحده تبدیل شده است. فرهنگ غرب در نظر هانتیگتون و پیش‌کسوت (پیش‌فکر) او برنارد لویز٬ یعنی اروپا. ... (+).

ساموئل هانتینگتون ۱

ساموئل هانتینگتون ۳

+   2008/12/30   13:13   مانی ب. 


«غرب به خاطر برتری ایده‌ها٬ ارزش‌ها یا مذهب خود بر جهان چیره نشده است٬ بلکه بیش از هرچیز٬ توسط خشونت سازماندهی‌شده. غربی‌ها اغلب این واقعیت را فراموش می‌کنند٬ غیرغربی‌ها هرگز».

و (+).

+   2008/12/29   14:17   مانی ب. 


«ما فلسطینی‌ها را مثل ملخ‌ها نابود می‌کنیم و سر آن‌ها را به دیوار می‌کوبیم». ایزاک رابین ۱۹۸۸ در نیویورک‌تایمز.

اسراییل را بایکوت کنیم

©عکس ازAljazeera

+   2008/12/28   12:18   مانی ب. 



اعمالی اعتراضی که در دمکراسی ها پذیرفته شده است. و در نگاه روشنفکر مؤدب ایرانی٬ نوعی بی ادبی است! نمی شود بر پرتاب کنندگان کیک و تخم مرغ و لنگه کفش نام انسان نهاد!

«هروقت انسان یاد گرفت که از اشیا برای خاموش کردن آتش خشم خود استفاده نکند، اسمش می‌شود انسان»!

شروع ماجرا ...

عنوان و عکس‌ها از روزنامه آلمانی زوددویچه

+   2008/12/26   20:2   مانی ب.  | 


دیشب در کانال تلوزیون سوئیس مراسم لنگه‌کفش‌پرانی در دانشگاه تهران را دیدم. تبدیل یک عمل فردی سمبولیک به الگوی رفتاری عمومی٬ آن را به مسخره می‌کشاند٬ و به تأثیر آن در اذهان عمومی لطمه می‌زند. مس‌مدیای غرب٬ همان‌طور که حاضر بود برای جمله‌های معروف احمدی‌نژاد در باره‌ی اسرائیل میلیون‌ها دلار بپردازد٬ برای خنثی‌سازی عمل زیدی از این تئاتر مسخره‌ی لنگ‌کفش‌پرانی حداکثر استفاده را خواهد کرد. 

*

 باز هم در باره روحیه "صلح‌دوست" یک ایرانی جهان‌اولی

در یکی از پست‌های پیش لینک پستی را گذاشتم که در آن به تصور مجید زهری از دمکراسی پرداخته بودم. برای کسانی که آن را نخوانده‌اند: ماجرا از این قرار بود که مأموران پلیس آمریکا در یک نشست عمومی دانشجویی را به جرم طرح پرسش­هایی که وجاهت ریاست­جمهوری بوش را مورد سؤال قرار می­داد، به ضرب شوک ­الکتریکی از جلسه خارج کرده و به زندان بردند. در پست یادشده مقاله‌ای را از یک آمریکایی٬ از جمله آمریکایی‌هایی که نگران دمکراسی در جامعه‌ی خود هستند ترجمه کرده بودم که عمل خشونت‌آمیز مأموران پلیس را زیرپاگذاشتن قانون اساسی نامیده بود. ویدئوی این ماجرا آن روزها در وب بود و مجید زهری هم آن را دیده بود و پیش از این که شب به رختخواب برود٬ چندخطی در این باره نوشته بود: «به این دانشجویی که توی سخنرانی جان کری گرد و خاک کرده، جای این‌که شوک الکتریکی به بدنش بزنند، باید جای دیگرش فرو می‌کردند که آدم بشود و دیگر از این غلط‌ها نکند!» (+).

 این سخن شخصی است که در اثر اقامت در کانادا٬ «جهان‌اولی» شده ٬ از خشونت «جهان‌سومی»ها انتقاد می‌کند و خوی "صلح‌دوست" او از عمل خشونت‌آمیز پرت‌کردن لنگه‌کفش به سمت جرج بوش آزرده شده است. خاطرم هست در دوران شاه٬ می‌شنیدیم که یکی از شکنجه‌های مخوف سازمان امنیت وصل کردن سیم برق به اعضای بدن مبارزان زندانی بود. ساواکی‌ها به کسانی که اسلحه برداشته و قصد نابودی رژیم شاهنشاهی را داشتند٬ «فقط» شک الکتریکی می‌دادند. فروکردن لوله‌ی دستگاه شک الکتریکی به «جای دیگرش»٬ آن هم برای جوانی که فقط با صدای بلند اعتراض کرده است٬ پیشنهاد این «جهان‌اولی» ضدخشونت و طرفدار دمکراسی است.

*

بوی گند در «دیسکوزمانه»

رادیوزمانه گاه به وبلاگ‌ها لینک می‌دهد. در مورد ماجرای پرتاب کفش به جرج بوش به یک وبلاگ لینک داده است. به این وبلاگ.

 البته این تنها واکنش رادیوزمانه به رویدادی که یکی‌دو روز در صدر خبرها قرار داشت٬ نبود. حتی اگر کسی مخالف رفتار زیدی باشد٬ سخت نیست که رفتار او را به عنوان واکنش یک آدم معمولی رنج کشیده که چندین سال شاهد قتل و کشتار و تجاوز به هموطنان خود بوده است٬ بفهمد و نسبت به خردشدن استخوان‌های او توسط مأموران امنیتی دولت دست‌نشانده‌ی عراق هم‌دردی کند. اما کارکنان «دیسکوزمانه» موقعیت را برای خنداندن جوانان ایرانی در حال رقض مناسب یافته و یک مصاحبه‌ی خنده‌دار ترتیب داده‌‌اند. از آن "طنز"های خنک٬ پوچ و احمق‌پسند که من فکر نمی‌کنم جز تهیه‌کنندگان برنامه‌ی «دیسکوزمانه» کسی را بخنداند. در کنار یاوه‌سرایی‌های بی‌نظیر٬ مصاحبه‌کننده جایی می‌پرسد:

اون پا [منظور پای بدون کفش گزارشگر عراقی است] چطور میشه؟

پاها به بوی گند خودشون ادامه میدن و تاریخ تکرار میشه ... (+).

 خیال زمانه‌ای‌ها از بوی گند پاهای خود راحت است٬ زیرا به عنوان دست‌بوسان قدرت لازم نیست کفش خود را از پا دربیاورند. کافی است کمی دولا شوند٬ که می‌شوند.


در باره‌ لفظ «جهان سومی»این‌جا  نوشته‌ام. استفاده از صفت «جهان‌سومی» جهت تحقیر ملت‌های غیراروپایی البته در غرب هم وجود دارد٬ اما چنین رفتاری از کسانی که به قول معروف سرشان به تن­شان می­ارزد سرنمی‌زند. غربی‌هایی که به نیت تحقیر از این «لقب» ااستفاده می­کنند، عده­ای هرزه‌گوی بیمار و حقیر هستند که در همه نقاط جهان یافت می­شوند و کسی عقاید و نظرات آن­ها را معیار قرار نمی­دهد. مگر در ایران تعداد کسانی که برای ترک­ها جک می­سازند، رشتی­ها را مورد تمسخرقرارمی­دهند، افغانی­ها را تحقیر می­کنند و به عرب­ها ناسزا می­گویند کم است؟ و مگر کسی «نظر» آن­ها را معیاری برای داوری در مورد اقوام و ملت‌های دیگر قرارمی‌دهد؟ اما استفاده از این لقب نزد برخی از ایرانی‌ها رایج است. آن‌ها با جهان‌سومی‌خواندن ملت‌های غیراروپایی٬ از جمله هموطنان خود٬ می‌خواهند با رسم خطی بین خود و آن‌ها٬ «جهان‌اولی» شده و از حقارت خویشتن بگریزند.

بالاخره عباس معروفی هم نظر خود را در باره  لنگه‌کفش بیان کرد. توضیح این‌که٬ خطی که این قسمت را از بخش بالایی این پست جدا کرده است باید نشان دهد که هدف من نشاندن معروفی کنار آدم‌های حقیر و ورشکسته‌ای نظیر زهری نیست. بحث در باره‌ی نظرات معروفی٬ ماهیتا بحث دیگری است. اما اجازه بدهید پیش از این‌که ببینیم معروفی در باره «لنگه‌کفش» چه می‌گوید٬ برای ما خاطره‌ای تعریف کند: «در قطاری به مقصد وین همسفرم پرسید: شما کجایی هستید؟ گفتم ایرانی. دیدم لب و لوچه‌اش آویزان شد و دیگر با من حرف نزد. پاکت پسته‌ام را جلوش گرفتم، گفت که میل ندارد. جلو زنش گرفتم، او هم نگاهی به شوهرش کرد و با چشم‌هاش گفت نه. داشتم کهیر می‌زدم، آن برخورد خوب اول‌شان که کمک کردند ساکم را گذاشتم آن بالا، و این رفتار ناگهانی عجق‌وجق! من هم شانه بالا انداختم که به جهنم. آدم وقتی ایرانی باشد تنها می‌ماند».

البته به این که تا چه حد می‌شود برای رفتار عوام اروپایی‌ها که تصاویر ارایه‌شده توسط رسانه‌ها را دربست می‌پذیرند٬ ارزش قایل باشیم٬ کاری ندارم. اما اگر پیش‌شرط تنها نماندن٬ پذیرش تصاویر یادشده باشد٬ من شخصا از خداوند خواهان عنایت تنهایی جاودانه‌ام!

باری معروفی پس از چرت کوتاهی قلم و کاغذ را برمی­دارد و شروع به نوشتن می­کند. «دو سه ساعتی نوشتم ... و بعد شروع کردم به نشانه‌گذاری دو متن فارسی و آلمانی سال بلوا. ... کتاب آلمانی روی میز بود. مرد گفت: اجازه دارم این را ببینم؟

با دلخوری گفتم: بله، البته.

و ناگهان همینجور که عکس پشت جلد را با من مقایسه می‌کرد با هیجان پرسید: شما نویسنده‌ی این کتاب هستید؟».

آه که چه زیباست هیجان سوسیس‌فروش آلمانی!

«و... بگذریم. بعد ما دوست شدیم، آنها مرا به شام دعوت کردند، به رستوران قطار رفتیم، و آنجا بود که همسفرم اقرار کرد: از بس همراه ایران کلماتی چون تروریست و دروغ و اعدام و زندان و شلاق شنیده، ترش می‌کند» (+).

آدم وقتی ایرانی باشد تنها می­ماند، اما اگر «نویسنده ایرانی» باشد، تنها نمی­ماند. معروفی از این­که یکی از «آن­ها» او را تحویل گرفته است خیلی خوشحال است. با او دوست می­شود. آیا این مرد چه­کاره است؟ معروفی جوابی به این پرسش نمی‌دهد. داروخانه­چی؟ سوسیس­فروش؟ کارمند پست یا بانک؟ شاید معلم یا راننده تریلی بوده است؟ داروخانه­چی­­ست یا درشکه­چی؟ فرقی نمی­کند. مهم این است که او یکی از «آن­ها» است. (جایی در یک بررسی جامعه­شناسانه فیلم­های وسترن خوانده­ام که کابوی سفیدپوست گاوچران٬ یا با زن سرخ‌پوست ازدواج نمی‌کند٬ یا وقتی که قرار است با زن سرخپوست ازدواج کند، نه با یکی از دخترهای معمولی قبیله بلکه با دختر رئیس قبیله ازدواج می­کند. تعلق او به «آن­ها»، او را همسطح خانواده آقای خرس­خاکستری، رئیس قبیله "شایان" می­کند).

 *

معروفی در پیامگیر وبلاگ خود٬ در باره موضوع «لنگه‌کفش» به یکی از کامنت‌گذاران به نام آرش یک مقاله هدیه کرده است. معروفی در ابتدا در محکومیت رفتار گزارشگر تلوزیونی عراقی منتظرالزیدی٬ یکی از دلایل خود را در دهان جرج بوش می‌گذارد:

زیدی این فرصت را به جرج بوش می‌دهد که بگوید « بله، اینها وحشی‌اند. اگر این یارو راست می‌گفت چرا لنگه کفشش را به صورت صدام حسین خودشان پرت نکرد؟ ما فضایی برای اینها ساخته‌ایم که حتا به آنها فرصت می‌دهد حرف بزنند، اما آنها لنگه کفش پرت می‌کنند».

یکی دیگر از دلایل او که بنیاد آن روی این درک آشنا  قرار دارد که «وقتی "بدها" می‌گویند آری٬ "ما" باید بگوییم نه» این است که «وزیر فرهنگ اسبق ما فیلم را از یوتیوب برداشته در دسکتابش گذاشته ...».

اما دلیل اصلی باید این باشد:

«یک لنگه کفش در پرواز است. این خشم چارواداری و سلیطه‌ی کفش‌پرانی٬ دل‌شان [دل وبلاگ‌نویس‌های اروپانشین] را نمی‌لرزاند، آنها را به خود نمی‌آورد، درد نمی‌کشند ...».

کدام درد باید من وبلاگ‌نویس اروپانشین را به خود آورد؟ دل من وبلاگ‌نویس اروپانشین باید از چه بلرزد؟ از جنایات هولناک نیروهای اشغالگر در عراق؟ از داغ مادران و پدران؟ از بیوه‌ها؟ از آن دختر خردسالی که گروهی از سربازان آمریکایی پس از تجاوز٬ او و خانواده‌اش را کشته و آتش زدند؟ و الزیدی از سوی آن‌ها اعتراض خود را به این جنایت‌ها اعلام کرد؟

«این یک بوسه‌ی خداحافظی است. ای سگ! بوسه‌ایی از طرف بیوه‌ها٬ یتیم‌ها و به قتل رسیده‌ها».

 جواب معروفی به این سؤال منفی است.

نه. آن‌چه باید دل من وبلاگ‌‌نویس اروپانشین را به درد بیاورد (باورش سخت است٬ اما) این است:

«که از فردا مردم کشور ما یک لنگه کفش به دست، می‌خواهند پوزه‌ی آمریکا را به خاک بمالند، و این حیثیت جامعه‌ی من است که با لنگه کفش هوا می‌شود تا دنیا از تصویرش بخندند. تصویر شتر و دیوار خرابه‌ی کویر دیگر قدیمی شده، حالا تصویر جدیدی از مردم ایران در خیابان آزادی با لنگه کفش روی جلد مجلات غرب به چاپ می‌رسد».

در یک کلام٬ معروفی به این فکر است که مبادا پروپاگاندای ماس‌مدیا باعث شود وقتی سروکارمان با سوسیس‌فروش‌های آلمانی می‌افتد٬ ترش کنند. برای من وبلاگ‌نویس رفتار مس‌مدیا و طرز فکر سوسیس‌فروش‌های آلمانی در این مورد خاص اهمیتی ثانوی دارد. اما موارد دیگری بوده‌ (و هست) که نسبت به آن حساس بوده‌ (و هستم). مانند پروپاگاندای همه‌جانبه‌ای که تلاش می‌کرد (و هنوز می‌کند) با اثبات این ادعا که ایران به فکر ساختن بمب‌اتمی٬ و احمدی‌نژاد یک هیتلر جدید است٬ اذهان غربی را برای حمله‌ی احیانا اتمی به ایران مهیا کند. معروفی در این مورد خاص به مس‌مدیا توجه‌ی نداشت٬ و در یک فستیوال رسمی٬ بی‌اعتنا به این‌که سازمان انرژی اتمی چه می‌گوید٬ بی‌اعتنا به این‌که شانزده سازمان مخفی آمریکایی ساخت بمب اتمی در ایران را نفی می‌کنند٬ از پشت تریبون اعلام کرده بود که ایران در پی دستیابی به سلاح اتمی است٬ سران حکومت ایران به بمب اتمی فکر می‌کنند.

 حالا یکی از آن شاه‌جمله‌هایی که پس از خواندن آن دو راه برای آدم می‌ماند. یا باید گفت: جمالشو عشق است٬ یا در آن تأمل کرد: که در این صورت معلوم می‌شود بیشتر انسان‌ها در طول تاریخ تا به امروز اشتباهی خود را انسان نامیده‌اند.
«نه برادر، کفش‌های منتظرالزیدی مثل همه‌ی کفش‌ها بوی عرق و چرم می‌دهد. هروقت انسان یاد گرفت که از اشیا برای خاموش کردن آتش خشم خود استفاده نکند، اسمش می‌شود انسان».

مثلا٬ خوانده‌ام که ولفگانگ گوته (بله بله٬ همون که دوست حافظ بود!) وقتی خشمگین می‌شد٬ بشقاب‌های قیمتی خانه را می‌شکست. اما بشقاب توی لیست اشیاء معروفی نیست!

«و راستی می‌دانی اشیا یعنی چی؟ یعنی میز، تفنگ، پول، قدرت، سنگ، طناب، دشنه، مقام، و هر چیز که از کلمه و شأن انسان دور باشد» (+).

مدت‌ها پیش قصد کرده بودم یک‌بار که معروفی برای (مثلا) یکی از این جلسات کتاب‌خوانی به وین می‌آید٬ خودم را به او معرفی٬ و با او سلام‌واحوال‌پرسی کنم. یقین داشتم می‌توانست پس از یک گپ کوتاه بفهمد که با او دشمنی ندارم. اما پس از این‌که آن اعلامیه‌ی امنیتی خشم‌آلود را علیه من صادر کرد٬ از این کار پشیمان شدم. راست‌اش می‌ترسم تا بگویم «مانی ب.»/ از چیزهایی استفاده کند که از کلمه و شأن انسان دور باشد! ادامه ...

شروع ماجرا ...

+   2008/12/25   12:16   مانی ب.  | 


- تو کجایی تا شوم من چاکرت/ چارق‌ات دوزم کنم شانه سرت؟

- برلین‌ام.

+   2008/12/24   14:2   مانی ب. 


فراموش نکنیم. آتش جنگ علیه عراق خلاف قوانین حقوق‌بین‌المللی افروخته‌شد و به این ترتیب جنگی غیرقانونی بود و هست. به یاد می آورم٬ اطلاعاتی از منابع قابل اعتماد در اختیار اذهان عمومی قرارگرفت که نقشه‌ی حمله به عراق پیش از واقعه‌ی تروریستی یازده‌سپتامبر کشیده‌ شده بود. حافظه‌ی خوب یکی از شروط بنیادین شغل پرمسئولیت و خطرناک خبرنگاری است. فراموش نکنیم که کلیه‌ی مدارک و ادعاهایی که برای توجیه الزام حمله به عراق از تریبون‌های بین‌الملی از جمله از تریبون سازمان ملل در اختیار افکار عمومی قرار گرفت٬ یعنی وجود تسلیحات شیمیایی و بیولوژیکی در عراق٬ تهیه سلاح‌های کشتار جمعی٬ ارتباط صدام با القائده و حمله‌کنندگان به برج‌های دوقلوی نیویورک و ... مطلقا دروغ و ساختگی بود. در ذهن خبرنگار و کسانی که در عرصه‌‌ی خبر فعالیت می‌کنند٬ «دروغ و راست» ترازویی همیشگی است. نه فقط وقتی پای احمدی‌نژاد در میان است٬ این ترازو باید برای جرج بوش/ کالین‌پاول و اسلاید‌هایی که در شورای امنیت سازمان ملل از کارخانه‌های ساخت وسایل کشتارجمعی در عراق نشان می‌داد٬ نیز کار کند.

حمله‌ی غیرقانونی آمریکا و شرکا به عراق مسبب فجایع بزرگی گشته است. کشته‌شدن یک‌میلیون نفر یکی از آن‌هاست. آقای خبرنگار ایرانی! یک میلیون معنایی بیشتر از یک عدد «یک» و شش صفر جلوی آن دارد. قابلیت و استعداد «تصور کردن» یکی دیگر از الزامات خبرنگاری است. خانم خبرنگار ایرانی! که با دیدن بچه‌ی فقیری در پیاده‌روی تهران داستان اشک‌آلود می‌نویسید٬ صحبت از یک میلیون انسان تکه‌وپاره شده٬ سوخته و تجاوز شده است٬ مثل شما و من. با همان آرزوها٬ همان‌ دلتنگی‌ها٬ همان شوق‌ها٬ همان نقشه‌ها که شما و من برای زندگی خود داریم.

به سوی ایجاد دمکراسی در عراق

 *

 خبر: در اثر حمله‌ی هواپیماهای آمریکایی به یک جشن عروسی هشتادنفر کشته شدند.

سخنگوی کاخ سفید: معذرت می‌خواهیم٬ سعی می‌کنیم در آینده تکرار نشود!

*

خبر: در اثر گلوله‌باران دهکده‌ای در افعانستان صدوپنجاه زن و مرد و کودک افغانی به قتل رسیدند.

سخنگوی نیروهای صلح (!) در افغانستان: متأسفانه اشتباه شده است٬ کارشناسان ما در حال بررسی این حادثه هستند. (به بازماندگان مقتولین دوهزار دلار پرداخت شد/ به کارکنان سفارت آمریکا در ایران که ۴۴۴ روز بازداشت بودند – تازه یکی از آن‌ها یک خانم مهمان‌نواز ایرانی را در همین ایام حامله کرده بود! – یادم نیست چقدر پرداخت شد. صحبت از نفری چندصدمیلیون دلار بود)

*

تیتر خبر: در حادثه‌ی انفجار یک کامیون مواد منفجره دو سرباز آمریکایی کشته شدند.

مشروح خبر: عملیات انتحاری در بازار شهر ... منجربه کشته شدن دو سرباز آمریکایی و صدوپنجاه عراقی شد! (من خودم حتی در روزنامه‌های دولتی ایران چنین متن‌های خبری‌ای خوانده‌ام که در آن‌ها تعداد کشته‌های محلی٬ افغان٬ عراقی یا آفریقایی در تیتر خبر درج نمی‌شود).

*

ماجرای یکی از نمایندگان کنست اسرائیل را پیش از این در ۴دیواری نوشته بودم. این عضو حزب راست‌گرا و رادیکال لیکود٬ در سخنرانی خود گفته بود که با دیدن یک پیره‌زن فلسطنی که روی خرابه‌های خانه‌ی خود نشسته بوده است٬ یاد بازداشتگاه نازی‌ها افتاده است. آن‌چه در نوار غزه می‌گذرد از زیر سبیل خبرنگار با احساس و ضدخشونت ایرانی رد می‌شود. "فکر" عقب‌افتاده و مزور او را  رفتارها و نمایشات جمهوری اسلامی/صداوسیما هدایت می‌کند. فکر نمی‌کند که قدرت‌ها همیشه هر رویدادی را به وسیله‌ای برای پیشبرد مقاصد خود تبدیل می‌کنند. فکر نمی‌کند که وظیفه‌ی او حکم می‌کند همیشه در مقاصد یادشده کندوکاو کنند. اما این کار از سلول‌های خاکستری و گندیده‌ی او برنمی‌آید. نه. پرداختن به فاجعه/ به فاجعه‌های بازداشت‌گاه نوارغزه یعنی دفاع از جمهوری اسلامی. و او اپوزیسیون است! انقلابی است! جزو «خوب‌»ها است. (همین ذهنیت است که سازمان سیا را برای برخی از هموطنانی که جزو «خوب‌ها» محسوب می‌شوند٬ به نوعی به یک «سازمان رهایی‌بخش خلق» تبدیل کرده است).

 *

چقدر من از این نوشته‌های وبلاگی «آخی الهی» فارسی بیزارم. چقدر این مبلغان عشق عارفانه حال مرا به هم می‌زنند. چقدر احساسات انسان‌دوستانه‌ی بسیاری از ایرانی‌ها مزورانه است.

*

حال که دوربین‌ها٬ رسانه‌ها٬ بلندگوها و خیل عظیم خبرنگاران فاحشه جنایت را تلاش برای ایجاد دمکراسی و حقوق‌بشر در عراق معرفی می‌کنند٬ چه کسی می‌تواند به مسببین زندگی‌های پاشیده‌شده٬ و به غارت رفته٬ شهر‌های سوخته٬ و تجاوز به زنان اعتراض کند؟ نام قربانیان حادثه جنایتکارانه‌ی یازده سپتامبر را در طی آیینی چندساعته پشت بلندگوها خواندند. چه کسی نام بیشتر از یک میلیون کشته‌های عراق و افغانستان و آفریقا را خواهد خواند؟  در باره‌ی حوادث تروریستی یازده سپتامبر فیلم‌های زیادی ساخته شده است. چه کسی از سوختن عروس و داماد عراقی و مهمان‌های آن‌ها فیلم خواهد ساخت؟ نمی‌دانم. اما یک چیز روشن است: کارگردانان عراقی٬ مثل همکاران ایرانی خود از این کارها بلد نیستند.

*

حمله‌ی غیرقانونی آمریکا و شرکا به عراق باعث آواره شدن بیش از نیم‌میلیون عراقی گشته است.  برای توجه خانم/آقای خبرنگار باید گفت که آواره یعنی به شما بگویند یکی دو قابلمه٬ چندتا لباس و یک چمدان خرت‌وپرت را بردارید٬ خانه‌ی سوخته یا خراب‌شده‌ی خود را بگذارید٬ دوست٬ فامیل و آشنا را رهاکرده و به هر وسیله‌‌ی ممکن به یکی از کشورهای همسایه بروید. اغلب با پای پیاده و به همراه بچه‌ها و پیرمردها و پیرزن‌ها. (درست است جمهوری اسلامی هم برخی از مخالفان خود را به همین ترتیب از کشور آواره کرده است. این بحث موجه دیگری است اما این‌جا بحث ما این نیست. جمهوری اسلامی نمی‌تواند همیشه غرامت یک‌سویه‌نگری و بی‌فکری شما را بپردازد).

به کار بستن راکت‌های اورانیمی در عراق (همین‌طور در افغانستان و بوسنی) کمتر به گوش خبرنگاران ایرانی خورده است. آمریکا و شرکا در عراق ۳۲۰ تن گلوله‌های اورانیمی که برای درهم‌شکستن موانع سخت به کار می‌رود٬ استفاده کرده‌اند. طبق تحقیقات٬ به کار بردن هر چهل‌تن گلوله‌ی اورانیمی٬ در دراز مدت باعث مرگ پانصدهزارنفر می‌شود. از انواع سرطان٬ تا بچه‌های ناقص‌الخلقه‌ای که پس از تولد می‌میرند. این سخن را از یکی از همکاران آلمانی خبرنگاران وطنی نقل می‌کنم. فریدر واگنر٬ کارگردان و نویسنده/ که به خاطر فیلم مستند «غبار مرگ» که در آن به کاربرد و عواقب استفاده از گلوله‌های اورانیمی می‌پردازد٬ برنده‌ی «جایزه‌ی تلوزیونی» اروپا شد.

 گلوله‌های اورانیمی جزو تسلیحات کشتارجمعی به شمار می روند. تعداد چهره‌های شاخص٬ صلح‌دوست٬ و ضدخشونت/ درعرصه‌ی سیاست٬ هنر و در مجامع روشنفکری که خواهان محاکمه‌ی جرج‌بوش (و رامسفلد) به عنوان جنایت‌کارجنگی هستند٬ کم نیستند. و همه آن‌ها مانند شما و من به خوبی می‌دانند که اگر چنین کاری ممکن نیست٬ به این دلیل است که جرج‌بوش & رامسفلد٬ صرب یا آفریقایی نیستند. قانون جنگل حکم‌فرماست. آیا این توقع زیادی است اگر بگوییم٬ یک خبرنگار باوجدان ایرانی باید از خود بپرسد کجا ایستاده‌ است؟

غیر از قدرت٬ یک دلیل دیگر این است که بلندگوهای تبلیغاتی جهانی در اختیار امثال بوش و  رامسفلد است. تریبون‌های بین‌المللی و صدها میکرفن با اهمیت جلوی دهان آن‌هاست. دوربین‌های تلوزیون آن‌ها را نشان می‌دهند که از این‌که دلایل حمله به عراق کمی سوءتفاهم‌برانگیز بود٬ معذرت می‌خواهند٬ و به ایجاد دمکراسی در عراق افتخار می‌کنند. دوربین‌های بین‌الملی تصاویر دوستانه‌ی مهمان‌نوازی دولت‌های دست‌نشانده‌ی افغانستان و عراق را از «آزاد کنندگان» کشورشان نشان می‌دهند. جایی٬ یادم نیست کجا/ خواندم که آمریکا در سطح جهان سالانه میلیاردها دلار برای جنگ تبلیغاتی جهت پیشبرد مقاصد خود هزینه می‌کند.

در چنین موقعیتی چگونه/ با توسل به چه نیرویی می‌شود علیه این ماشین جنگی عظیم و مخوف که با خون کار می‌کند٬ کار قابل تأملی کرد؟ چگونه و با چه زبانی می‌شود اعتراض به یکی از مسببین اصلی این جنایات هولناک را به گوش جهانیان رساند؟

عمل الزیدی رفتاری اعتراضی و نمادین بود با هدف حداکثر تأثیرگذاری خبری که به هدف خود رسید و من از این بابت خوشحالم. (البته پرتاب کفش عملی است با محتوای خشونت. در این تردیدی نیست٬ اما در دادگاه‌ها جرم کسانی که به سوی مراجع قدرت تخم‌مرغ پرتاب می‌کنند٬ اعمال خشونت نیست٬ معمولا «برهم زدن نظم عمومی» است. خطر تخم‌مرغ بیشتر است یا لنگه‌کفش؟ فکر می‌کنم این یکی از موضوعات "فکری" کسانی شود که "اهانت"٬ "خشونت"٬  "بی‌نزاکتی"٬ عدم مهمان‌نوازی و لطمه‌ به حرمت شغل شریف خبرنگاری توسط گزارشگری که به سوی رئیس‌جمهور یک کشور دمکرات کفش پرت کرده است٬ دل آن‌ها را به درد می‌آورد).

جالب توجه این‌که الزیدی روزنامه‌نگار نیست٬ گزارشگر تلوزیونی است و به این خصوصیت مشهور است که با مبارزه‌ی مسلحانه علیه اشغالگران مخالف است. می‌شود تصور کرد که در عراق امروز زندگی کردن و مخالف مبارزه‌ی مسلحانه بودن کار سختی است که شهامت٬ فکر مستقل و روحیه‌ای صلح‌گرا می‌خواهد٬ یعنی ویژگی‌هایی که بسیاری از همکاران "ضدخشونت" ایرانی او فاقد آن هستند. سکوت و یا عدم دفاع خبرنگاران ایرانی از همکار عراقی خود٬ رفتاری شرم‌آور است. ادامه ...

+   2008/12/22   15:16   مانی ب.  |