- دیروز یک خبر تأسف‌انگیز دیگر به اخبار تأسف‌انگیز این روزها اضافه شد. شورای شهر تهران طرح نام‌گذاری خیابانی به نام زنده‌یاد مرحوم مصدق را رد کرد.

 *

- در وب چه خبر؟

- همون خبر بالا. ولی یکی از کارمندان رادیوزمانه که مسئولیت دستچین‌کردن اخبار وبلاگستان را به عهده دارد٬ نمی‌داند که واگذاری «خبر» از پایه و اساس با مقاله‌نویسی٬ ابراز عقیده یا تبلیغ متفاوت است و به دلیل نامعلومی احساس می‌کند که مخاطبان علاقه‌مند به اخبار٬ به تعبیرات خصوصی او از اخبار نیاز دارند/ یا بدون تعبیرات او ممکن است خبر مربوطه را درست نفهمند٬ و این الزام را حس می‌کند که - به قول آلمانی‌ها- سس خردل خود را به خبر یادشده بزند:

نام مصدق لایق خیابان‌های تهران نیست! 

+   2008/9/17   13:46   مانی ب.  | 


بازی

+   2008/9/16   11:3   مانی ب. 


آخه الیزه، چطوری بگم؟ گیرم که راست بگویید. وقتی تن حریم مقدس خود را از دست بدهد، یعنی به قول شما «تن همان باشد که هست»، نتیجه‌اش فقط این نیست که تن «اولین حریمی باشد که گشاده می‌شود ... اولین تکه‌ای از تو باشد که کسی را به‌اش راه می‌دهی». بحث تن خیلی پیچیده‌تر از این حرف‌ها است. تغییری که شما از آن حرف می‌زنید تنها تن را به ابزاری برای کسب لذت تبدیل نمی‌کند.  تکه‌های تن را می‌توان توی فر کباب کرد و شراکتی خورد.

*

ایده‌ی اصلی آخرین آلبوم مریلین مانسون واکنش به ماجرایی در آلمان است که به «آدم‌خور روتنبورگ» شهرت یافت. در این ماجرا شخصی به نام آرمین مای‌وس دوست خود را که با او از طریق وب آشنا شده بود به درخواست خود او کشته و گوشت تن او را خورده بود. در ابتدا آلت تناسلی او را بریده و مشترکا آن را تناول کرده بودند.

ادعای دادستان در دادگاه این بود که مای‌وس برای ارضای یک حس کوتاه‌مدت جنسی، انسان دیگری را به نحو وحشتناکی به قتل رسانده است و در دادگاه هیچ‌گونه پشیمانی از عمل خود ابراز نکرده است.

متقابلا وکیل مدافع مخالفت خود را با اتهام «قتل» اعلام کرده و از دادگاه می‌خواهد که جرم موکل او را به «کشتن بنا به خواهش» («کشتن به تمنا»ی مقتول) تقلیل دهد. زیرا مای‌وس کاملا طبق آرزو و خواست دوست خود مهندس ٤٤ ساله‌‌ عمل کرده است.

در دادگاه، مای‌وس پس از انتقاد از دراماتیزه کردن مسئله توسط رسانه‌ها، گفته بود که این اساسی‌ترین «حق‌ بشر» است که  تصمیم بگیرد چگونه جسد خود را از بین ببرد. این انتخاب دوست من بود که او را بخورم. «وقتی می‌خواستم چاقو را در گردن او فرو کنم، نزد خدا دعا کردم که مرا ببخشد. و امیدوارم که خداوند اکنون نیز در کنارم باشد».

مرا بخور، مرا بنوش!

«مرا بخور، مرا بنوش». این عنوان آخرین آلبوم مریلین مانسون است که مدت زیادی از انتشار آن نمی‌گذرد.

 

Eat me, drink me

!This is only a game

 
+   2008/9/5   11:34   مانی ب.  | 


 و این‌طور بود که یکی دوروز پس از دردودل خودمانی مدیر رادیوزمانه با مخاطبان خودی، و برگزاری موفقیت‌آمیز جشن‌تولد دوسالگی «طفل شیرین‌زبان آمستردامی» با شرکت مهمانان دست‌چین شده‌‌ی هم‌دل، مقاله‌ای به قلم شخصی به نام  رضا امیررستمی به رادیوزمانه می‌رسد که نشئگی زمانه‌ای‌ها را از "بزرگ‌ترین" تا "کوچک‌ترین" کارکنان آن کره‌لازم می‌کند!

جامی (Boss) می‌گوید: «من رضا امیررستمی را نمی‌شناسم. در واقع تا امشب نمی‌شناختم. نوشته او که در زیر می‌خوانید واقعا شوق‌انگیز است. او آن‌قدر خوب زمانه را می‌شناسد که انگار یکی از ماست»!

و در زیر نوشته‌ی مذکور سخنان مینو صابری یکی از اعضای/ این بار "کوچک" رادیوزمانه:

داشتم با خودم فکر می‌کردم که ای کاش نوشته‌ی وزین آقای امیر رستمی را در سایت زمانه می‌گذاشتید ... من به عنوان یکی از اعضاء کوچک زمانه باید بگویم: ... نوشته‌ی این دوست نادیده باعث شد احساس کنم نیروی تازه‌ای گرفتم، شوق‌ام برای کار بیشتر شد ... حس‌ام بیان شدنی نیست! فقط همین اندازه بگویم که سخت به دل نشست و از این پس به عشق چنین مخاطبانی با روحیه‌ی بهتری سعی در بهتر ارائه دادن کارهام خواهم داشت.

سخن از دل‌برآمده، شوق Boss را برمی‌انگیزد و بر دل مینو صابری می‌نشیند. (مغز ما مغشوش شد از حرف دل).
مهدی جامی برای نوشته‌ی شوق‌انگیز و دل‌نشین یاد شده «عنوان»ی انتخاب می‌کند و آن را در وبلاگ رادیوزمانه قرار می‌دهد: کاشفان فروتن زمانه. همایون خیری نویسنده‌ی وبلاگ آزادنویس به پیام‌ پنهان در این «انتخاب عنوان» پرداخته است که آن را 
این جا آورده ام.

 مخاطبانی از نوع امیررستمی فروتن هستند. و دیگران؟ دیگرانی که حاضر به تمجید کورکورانه نیستند چه؟ دیگرانی که به جشن تولد شیرین‌زبان آمستردامی دعوت نشدند چه؟ آیا مهدی جامی چه لقبی برای آن‌ها در نظر می‌گیرد؟

 امیر رستمی نه رو به مخاطب، بلکه رو به کارکنان زمانه در پیامگیر می‌نویسد:

می‌خواستم مستدل‌تر و مستندتر بنویسم اما واهمه کردم که طولانی شود و تخصصی و حوصله‌سربر.

وقتی توجه داشته باشیم که مهدی‌جامی هم با پناه‌گرفتن پشت ماسک «خودمونی» چطور رفتار مدیرانی را که در مناسب سالگردها، آمار و ارقام در اختیار خوانندگان می‌گذارند پز «تلوزیون‌پسند» معرفی می‌کرد، از نزدیکی تفکر او با این آدم فروتن که «تخصصی» را معادل با «حوصله‌سربر»  می‌گیرد مطلع می‌‌شویم. و واقعا هم مقاله‌ی او برای کسی که خواهان استدلال باشد، هیچ ارزشی ندارد. نه این‌که در مقاله ادعاهایی نامستدل وجود دارد. نه. مقاله متشکل از ادعاهای نامستدل است.

مثلا می‌گوید، مشکلی که رسانه‌های خارج کشور با آن درگیر هستند، نبود انگیزه و غیررقابتی‌بودن آن‌ها است. رسانه‌هایی مانند صدای آمریکا، رادیوفردا، دویچه‌وله از دولت‌ها بودجه‌ای می‌گیرند و اهداف تعیین شده‌ای را دنبال میکنند. به این ترتیب اگر کارشان بد باشد یا خوب باشد، پول آن‌ها فراهم است. و به این دلیل انگیزه‌ی رقابت ندارند.

 بیایید بگوییم: ابدا این‌طور نیست. در نظام‌های غربی وقتی بودجه‌ای در نظر گرفته می‌شود، همیشه روی کیفیت کار کارکنان پروژه‌ها «نظارت» وجود دارد. درمورد رادیوهای نام‌برده نیز این نظارت موجود است و به همین‌خاطر ما شاهد تغییراتی در آن‌ها هستیم، از جمله تغییر مدیریت‌ها.

امیررستمی ادامه می‌دهد:

تغییراتی که گاه و بیگاه در این رسانه‌ها دیده می‌شود، ربطی به دیدگاه شنونده و بیننده و خواننده ندارد. بودجه آن‌ها تامین می‌شود و تغییرات، نشان از جنگ قدرت درون این مجموعه‌ها، و یا دست به دست شدن مدیریت‌ها دارد.

خب، من آن ادعای بالا را که «درمورد رادیوهای نام‌برده نیز این نظارت موجود است» از خودم درآوردم و مدرکی برای اثبات آن ندارم. اما بر اساس کدام سند و مدرک یا تحلیلی تغییرات یادشده نشان از جنگ قدرت دارد؟ چه جنگ قدرتی؟ کدام نشانه‌ها؟

یا مثلا می‌گوید: رادیو زمانه توانسته کاری کند که هیچ رسانه‌ای در خارج از ایران نتوانسته این کار را بکند. ... آن چه رادیو زمانه را متمایز می‌کند، توجه به ساختار است ضمن این که حوزه هم دارد. این کار سختی است که هیچ کس در رسانه‌های خارج از کشور به آن دست نمی‌زند.

این‌که من نوعی از معنای مفاهیم تخصصی حوزه و ساختار سردرنمی‌آورم، تقصیر منی که با رجوع به این نوشته خواست خود به دانایی را بیان می‌کنم نیست. مقصر آن کسی است که می‌خواهد با استفاده از این مفاهیم به نوشته‌ی نامستدل خود اعتبار علمی بدهد. می‌گوید:

آن‌چه رادیوزمانه را متمایز می‌کند، توجه به ساختار است ضمن این که حوزه هم دارد. ... برخی [از رسانه‌های خارج‌کشوری] یا ساختار ندارند و مدیریت فردگرایی دارند مثل رادیو فرانسه [از کجا معلوم؟]، یا این که اصولن باری به هرجهت هستند، مانند دویچه‌وله و یا این‌که تابعی از زیرمجموعه هستند مانند بی‌بی‌سی فارسی. این‌ها بدون هیچ‌گونه ساختار عملی می‌کنند [بر اساس چه سندی؟] برای همین نه انسجام دارند نه قادرند حوزه‌ای را درست پوشش دهند [به چه دلیل؟]. نه این‌که نخواهند، اما برای این کار باید ساختار داشت اما این رسانه‌ها، ندارند [از کجا معلوم؟]... حالا رادیوزمانه ... هم‌ساختار دارد و ... هم این‌که برنامه‌سازان صاحب حوزه هستند و می‌توانند در آن کندوکاو کنند.

 از حق نگذریم، این ویژگی «باری به هرجهت» رادیو دویچه‌وله با نمک بود.

 باری، این‌گونه سخن‌گفتن البته ناآشنا نیست. گاه از برخی از کارشناسان در زمینه‌های گوناگون اظهاراتی می‌شنویم که استدلال خود را در پی ندارند. اما نه در مقاله‌ها و کتاب‌ها، بلکه در موقعیت‌هایی که فرصت زیاد نیست، مثل مصاحبه‌های دودقیقه‌ای تلوزیونی. مثلا جیمی کارتر می‌گوید، شهرک‌سازی یکی از بزرگ‌ترین موانع ایجاد صلح در فلسطین است. یا از دهان یکی از کارشناسان یک سازمان صلح معتبر می‌شنویم که آمریکا خواهان پایان دادن به معضل افغانستان نیست. یا کارشناس دیگری می‌گوید، رنگارنگی رسانه‌های آلمان به سمت تک‌صدایی حرکت می‌کند و این یک خطر بزرگ است. اما وجه اشتراک این افراد این است که همگی در عرصه‌ی کاری خود از سوی مخاطبان به عنوان کارشناسان معتبر شناخته می‌شوند. اما حتی همین افراد، وقتی که بخواهند در نوشته‌ای گزاره‌های فوق را بیان کنند، خود را ملزم می‌‌دانند که برای آن‌ها اسناد و شواهدی بیاورند. و می‌آورند. امیررستمی از جایگاهی فراتر از جایگاه آنان با مخاطبان رادیوزمانه حرف می‌زند و لزوم ارایه استدلال برای ادعاهای خود را اصولا حس نمی‌کند.

حالا نمی‌خواهم پاراگراف به پاراگراف نوشته‌‌ی او را این‌جا بازبگویم. کافی است پس از هریک از جمله‌های او یک «چرا»، «به چه دلیل»، «از روی چه نشانه‌ای»، «بنا بر چه مدرک یا شواهدی» و نظیر این‌ها بگذارید. اما از نکته‌های بانمک نمی‌شود گذشت. مثلا می‌گوید: وب سایت رادیو زمانه ... از همه رقبای خود یک سروگردن بالاتر است. یعنی همه چیز دارد در حالی که ممکن است به نظر بیاید هیچ چیز ندارد!

دوسه خط هم در مورد مرگ رسانه می‌نویسد که جالب است. می‌گوید: مرگ هر رسانه زمانی است که انگیزه و اشتیاق از [کارکنان] آن گرفته شود.

پس چرا رادیوفردا و صدای آمریکا و رادیو «باری به هرجهت» که بودجه می‌گیرند و به این دلیل انگیزه و اشتیاق نداشتند، رسانه‌هایی هستند که خیلی‌وقت است زنده‌ هستند و از این درد نمرده‌اند؟ در ثانی نقش مخاطبان در موفقیت و مرگ رسانه چیست؟

اما قصد امیررستمی این نیست که به «مرگ رسانه» بپردازد، مرگ رسانه برای او دست‌آویزی است برای ابراز محبت به جمعی که ندیده و نشناخته مخلص همگی آن ها است. می‌گوید رسانه برای زنده ماندن نباید به اداره‌ای با ساعت کار تبدیل شود، و برگه حضوروغیاب داشته باشد، بلکه به یک تیم خوب و دوستانه نیاز دارد.

حالا ما از کجا بدانیم که زمانه از یک چنین تیمی درست شده است؟ امیررستمی در این مورد استثنائا "سند"ی ارایه می‌دهد:

آن طور که من شنیده‌ام، زمانه مجموعه‌ای است کوچک، بدون هیچ گونه ریخت و پاش اشرافی و محملی دوستانه. این را می‌توان از دسترنج کار دقیقن حس کرد. دست مریزاد.

*

امیر رستمی فرهنگ چاپلوسی و تملق زمانه‌ای را می‌شناسد. او می‌داند مهدی‌جامی چه نوع مخاطبی را می‌پسندد. از رویکرد صمیمانه‌ی او نسبت به بندگان ناقابل تزریقی رادیوزمانه و  از برچسب‌زنی او به منقدان «تاحدودی اسرائیل‌ستیز» به خوبی آگاه است. روحیه‌ی او آن‌قدر به مهدی جامی شبیه است که می‌شود تصور کرد که این نوشته را جامی نوشته باشد. او در کامنتی که پای نوشته گذاشته است، رو به همکاران زمانه می‌گوید:

باور کنید برای من هرروز کار شما اشک شوق می‌آورد. صمیمانه به همه‌ شما تبریک می‌گویم و خسته نباشید. مخلص همه شما هستم.

در پست‌های پیش درباره نوشته‌ی مهدی جامی در واکنش به انتقادهایی که طرح کرده بودم حرف زدم. جامی برای نقدها و پرسش‌های من جوابی نوشته بود و با توسل به تحلیلی سست و بی‌بنیاد، انگیزه‌ی نقد من به رادیوزمانه را مشکلی شخصی با عباس معروفی دانسته بود. بازهم همین‌که خود را موظف دیده بود که جواب بنویسد، البته خوب است. اما ببینید امیررستمی در زیر همان مطلب چه کامنتی نوشته است:

به نظرم در کل ارزش بررسی ندارد چون شما کار سخت را دارید انجام می دهید، همیشه هم کسانی هستند که گوشه ای لم می دهند و فریاد سر می دهند (+).

خداوند متعال در و تخته را به هم جور کرده است. جامی راضی و رستمی راضی، گورپدر ناراضی. و مهدی جامی کسی نیست که چنین موقعیتی را از دست بدهد. امیررستمی از عهده‌ی امتحان ورودی به تیم خودمانی رادیوزمانه به خوبی برآمده است. در یک سو ابراز بندگی و اخلاص به رئیس و در سوی دیگر ترور کسانی که برای آن ها ادعاهای بی استدلال آشغال آشغالدانی است. جامی در ابتدای مقاله‌ی او، خیلی خودمانی می‌نویسد: از او دعوت می‌کنم هر وقت خواست برای رسانه خودش بنویسد. تبریک.

یک نکته دیگر که حتما باید به آن اشاره کنم، این است که اولین بار که نوشته‌ی امیررستمی را خواندم، بی‌این‌که به کامنت او ( که نمی‌خواهم تخصصی و حوصله‌سربر شود ...) توجه‌ کنم، برایش نوشتم که چرا استدلالی بر این ادعاها ارایه نمی‌دهد. در جواب من از جمله می‌نویسد:

من با وبلاگ چهاردیواری شما آشنا هستم و مواضع شما را هم از نوشته هایتان می‌شناسم. شما خواننده بیطرف به نظر من نیستید و موضع دارید.

مسئله این‌جاست که او برای موضع‌داشتن من همان‌قدر استدلال ارایه می‌دهد که برای ادعاهای دیگر خود در مقاله‌ای که نوشته است. اشکال این‌کار این است که وبلاگ زمانه وبلاگ یک رسانه‌ی عمومی است و مراجعه‌کنندگان به آن الزاما نمی‌بایستی با ٤دیواری آشنا بوده و از موضع یا نبود بی‌طرفی نویسنده‌ی آن اطلاع داشته باشند. حداقل نرم رسانه‌ای ایجاب می‌کند که یا برای این‌گونه ادعاها استدلالی ارایه شود، یا لینک مطالب «موضع دار» ٤دیواری در دسترس خوانندگانی که نمی‌توانند به ارزش‌داوری‌های بی‌اساس اعتماد کنند، قراربگیرد.

اما زمانه‌ای‌ها به این نوع نرم‌های دست‌وپاگیر رسانه‌ای علاقه‌ای ندارند. خود جامی هم در پستی که در سیبستان علیه نقدهای من نوشته است، لینک این نقدها را قرارنداده است.

گفتم که. مهدی جامی شباهت زیادی با همکاران خود، از جمله با این عضو جدید خانواده‌ی رادیوزمانه دارد. همان‌طور که پیشتر آمد، در باره‌ی امیر رستمی نوشته بود:

او آن‌قدر خوب زمانه را می‌شناسد که انگار یکی از ماست!

- انگار نه آقا. او واقعا یکی از شماست.

+   2008/9/3   17:35   مانی ب.  | 


 مدیر رادیوزمانه در پاسخ به یکی از مخاطبان (مخلوق) که آیا دولت هلند از رادیوزمانه «درخواست»هایی دارد، می‌نویسد: «این نگاه حتما جایی در فرهنگ ما ریشه دارد ... این‌که فکر می‌کنیم: نمی‌شود کسی پولی گذاشته باشد و شرط‌های خاص نگذاشته باشد».

  راست می‌گوید. این نگاه حتما جایی در فرهنگ ما ریشه دارد. مثلا درحیطه‌ی ضرب‌المثل‌های رایج در زبان فارسی. ضرب‌المثل‌هایی که معنای بسیاری از آن‌ها انطباق درستی با واقعیت‌های امروز ندارد/ یا فکر امروز ما آن را نمی‌پسندد. به عنوان مثال: سلام گرگ بی‌طمع نیست/ یا طوری که یکی از کامنت‌نویسان رادیوزمانه نوشته بود: گربه محض رضای خدا موش نمی‌گیرد.

اما مهدی جامی مخاطب یادشده را «اهل فلسفه وبلاگستان» معرفی می‌کند. یعنی می‌توانیم بپذیریم که ذهن او به اندازه‌ی کافی از تأثیر «حکمت‌های عامه»ی ضرب‌المثل‌ها در امان است.

اما غیر از گنجینه‌ی حکمت‌های عامه، چیز دیگری به نام حافظه‌ی تاریخی نیز وجود دارد. دلارهای آمریکایی که در تهران خرج می‌شد پشتیبانی مالی برای «براندازی دولت مصدق» نام نداشت، بلکه چیزی بود احیانا شبیه به «کمک انسان‌دوستانه‌ی آمریکا به ملت ایران برای احیای دمکراسی».

همان‌طور که پیشتر اشاره کردم شخصا معتقد نیستم که رادیوزمانه بخشی از توطئه‌ی دولت هلند علیه ایران است. اما ایرانی‌ها حق دارند که تردید داشته باشند و سؤال کنند. و کسی نمی‌تواند با دو جمله تجربیات تلخ یک ملت را به آشغال‌دانی بریزد.

 به کامنت مخلوق توجه کنید:

«درخواست‌های هلند از زمانه در زمینه‌ی نوع موضع‌گیری‌ها یا نحوه‌ی پوشش اخبار و غیره (اگر چنین درخواست‌هایی وجود دارند و اگر محذور و مانعی از انتشار آن‌ها برای مدیرزمانه وجود نداشته باشد) در اختیار خوانندگان رادیو قرارگیرد».

عبارت توی پرانتز نشان می‌دهد که هدف پرسنده ایجاد شفافیت در مسئله است. جواب جامی می‌توانست یک جمله باشد: خیر چنین درخواست‌هایی وجود ندارد. اما او به سرکوب ذهن پرسشگر می‌پردازد. در واقع به او می‌گوید، شما هم عضو دسته‌ای هستید که معتقدند: کسی که پولی گذاشته باشد، حتما شرط‌های خاصی هم گذاشته است. و با این استدلال به تردید سالم فرد پرسنده مهر بیمار توطئه‌اندیشی می‌زند.

مرتبط: روز اول

+   2008/9/2   12:15   مانی ب.  | 


سنخ‌شناسی سؤال و واقعیت‌های نشانه‌شناختی:

 در ادامه‌ی بحث درباره‌ی رادیوزمانه و پرسش‌هایی که طرح کرده بودم (+)، مهدی جامی مدیر رادیوزمانه در نوشته‌ای تحت عنوان گفتگوی انتقادی درباره زمانه اعلام کرده بود که به آن‌ها می‌پردازد. و در نوشته‌ای جدید در وبلاگ زمانه به آن پرداخته است.

 می‌نویسد: «اگر سؤالی برای دانستن باشد، حق پرسنده‌است و باید پاسخ بگیرد».

اگر این جمله‌ را گردگیری کنیم، درمی‌یابیم که در منطق گوینده دو نوع سؤال وجود دارد. بعضی سؤال‌ها برای دانستن است. پرسنده‌ی این نوع سؤال، می‌خواهد جواب را بداند. بعضی سؤال‌های دیگری هم هستند که پرسنده‌ی آن‌ها نمی‌خواهد جواب را بداند. جامی با رویکردی دمکراتیک اضافه می کند: فرض من هم این است که پرسش‌ها برای پاسخ‌گرفتن است. (مرسی).

در جواب امین می‌گوید، منظور او این نیست که نیت مانی از طرح سؤال، دانستن نیست! نیت‌خوانی نمی‌کند، بحث او سر روش است. اما:

«سنخ برخی سوالها برای روشن‌شدن نیست، برای گیردادن است». و البته «باشد». ما دمکرات هستیم و پاسخ می‌دهیم. اما باید توجه داشت که «کسی هست که می‌پرسد و جواب گرفت قانع می‌شود. کسی هم هست می‌پرسد تا انکار خود را نشان بدهد. هیچ پاسخی او را قانع نخواهد کرد». ندیدن این مسئله «ندیدن واقعیت‌های نشانه‌شناختی است».

 «نشانه‌شناسی»‌، «آسیب‌شناسی» (که مدتی است از مد افتاده) و «سنخ‌شناسی»، یعنی مفاهیمی علمی که بایستی به ما در درک واقعیتی که در آن زندگی می‌کنیم کمک کنند، به ابزارسرکوب/ به ابزاری با کارکرد برعکس تبدیل شده‌اند.

 باری با دو دسته انسان طرف هستیم. یک‌دسته کسانی که با شنیدن جواب سؤال قانع می‌شوند، و دسته‌ی دیگر کسانی که با شنیدن جواب قانع نمی‌شوند، یعنی همان کسانی که به چیزها «گیر» می‌دهند.

حال جامی جواب برخی از «سؤال‌ها» را داده است. نشانه‌شناسی و سنخ‌شناسی او دو راه پیش پای شما می‌گذارد: یا قانع می‌شوید، یا «گیردهنده‌» هستید، یعنی کسی که جامی در کلامی که آهنگ آن، شبیه آهنگ کتب الهی است، در باره‌اش می‌گوید: «هیچ پاسخی او را قانع نخواهد کرد».

 سؤال و جواب تولیدکننده‌ی گفتگو است. گفتگوی عمومی به معنای مدرن آن، سؤال مؤمن و جواب قانع‌کننده‌ی مرجع تقلید نیست. گفتگوی عمومی به معنای مدرن آن، یعنی گفتگو در مناسبات اجتماعی‌ای که دایما در حال تغییر و تحول هستند، الزاما یک «روند باز» است. تغییر کوچکی در این مناسبات کارت‌ها را از نو بر می‌زند.

گفتگو متشکل از سؤال‌هایی است که هیچ‌وقت «جواب آخر» ندارد، زیرا با رجوع به حل‌المسائل ماهیتا متفاوت است. گفتگوی «ما»، کامنت‌گذاری‌هایمان، اعتراض‌ها، تمجید‌ها، تکذیب‌ها و سؤال‌های ما در عرصه‌ی عمومی، رفتاری خصوصی نیست، بلکه فعالیتی مدنی است. سؤالی که در عرصه‌ی تعامل اجتماعی مطرح می‌شود، رفتاری است که به پرسنده و جواب‌دهنده محدود نمی‌شود. پرسش‌هایی که من طرح کردم، سؤال خصوصی من و از سرکنجکاوی نیست، بلکه سؤالی است که در ذهن عده‌ی کثیری وجود دارد که آن را بنا به دلایل کاملا متفاوت به زبان نمی‌آورند.

هنگامی که سؤالی طرح می‌شود، آن‌چه در واقعیت رخ می‌دهد این است:

جواب هر سؤالی یک عده را (موقتا) قانع می‌کند، و برای عده‌ای (موقتا) قانع کننده نیست. محل تأثیر این پرسش‌وپاسخها جامعه‌ی مدنی است. و معیار داوری نیز آرای موقتی اعضای همین جامعه است. موقتی، زیرا این نیز از سیمان ساخته نشده و دایما در حال تغییر است.

 من اگر جای جامی بودم چنین می‌نوشتم: بسیار خوشحالم که این بحث (به همت مانی ب!) درگرفت. این برای من موقعیت مناسبی است که با پاسخ به سؤالاتی که از عده‌ی دیگری نیز شنیده‌ام، به روشن‌سازی ابهامات بپردازم و این البته در خدمت بالا رفتن اعتماد مخاطبان رادیوزمانه نسبت به آن می‌گردد. می‌دانم که بحث و جدل کار دشوار و نفس‌گیری است، اما در دوران کثرت، هیچ راه دیگری غیر از بحث و جدل نیست. این کار دشوار که ما تا به حال در صدها مقاله در باره بنیان‌های فلسفی و سیاسی آن خوانده‌ایم، تعاملی مدنی است، یعنی همان چیزی که به آن «گفتگو» می‌گوییم.

جواب‌های قانع‌کننده‌ی مدیر رادیوزمانه ٢ 

+   2008/9/1   13:0   مانی ب.  | 


روز گذشته تیتر بزرگ صفحه‌ی اول پرخواننده‌ترین روزنامه‌ی هلندی «De Telegraaf » چنین خبر می‌دهد که مأموران سازمان امنیت هلند AVID اهدافی را در ایران برای سازمان سیا شناسایی کرده‌‌ و سپس از ایران خارج شده‌اند، زیرا  ممکن است هرآینه آمریکایی‌ها توسط هواپیماهای بی‌سرنشین به ایران حمله‌ور شوند (+).

 

+   2008/8/30   14:38   مانی ب. 


در همان ابتدا استاد شجریان با اشاره دست به کسانی که مشغول تهیه عکس و فیلم از این کنسرت بودند تذکر دادند.
... وقتی نوبت به رامین صفایی نوازنده سنتور [رسید] ... استاد شجریان با دست به وی علامتی داد که در اجرای این قطعه وقفه‌ای بیاندازد و با صدایی بلند به حضار و با لحنی نسبتاً تند و البته عامیانه گفتند:‌ «دوربین‌هایتان را خاموش کنید». برخی از حضاری که تازه در حس رفته بودند و آماده شنیدن صدای استاد برای یک پرواز معنوی شده بودند با این جمله چشمان خود را باز و اطراف خود را نگاه کردند.

- مرغ سحر یا مرغ خوش‌خوان؟

- مرغ خوش‌مزه!

اعضای گروه ... دوباره به روی سن آمدند تا «مرغ خوشخوان» را اجرا کنند. .... مرغ خوش‌خوان پایان بخش این کنسرت بود. اما علاقه‌مندان منتظر اجرای قطعه‌ی به‌یادماندی مرغ سحر شدند و استاد شجریان ... با لبخندی این درخواست را پاسخ گفت.

"مرغ سحر ناله سر کن ..." کافی بود تا تمامی حضار این شعر را یکی با صدای بلند و یکی آرام‌تر زمزمه کنند.

در آن میان اما یکی از علاقه‌مندان استاد شجریان با اقدامی شگفت‌آور از بین جمعیت عبور کرد و خود را روی سن رساند و خواست پای استاد را ببوسد. استاد که از این حرکت بسیار متعجب بود وی را از این کار منع کرد و مسئولان برگزاری کنسرت آن شخص را از روی صحنه دور کردند (+).

+   2008/8/29   14:54   مانی ب. 


 برایان هارینگ Brian Harring گزارشگر و کارشناس سازمان‌های اطلاعاتی در نوشته‌ای تحت عنوان «اسرائیل و حمله به تهران» از نقشه‌ای پرده برداشت که طبق آن اسرائیل قصد داشته است از خاک گرجستان به ایران حمله کند. هارینگ در مقاله‌ی خود که در پایگاه اینترنتی TBR منتشر شده است سخنانی از معاون فرمانده ارتش روسیه ژنرال آناتولی نوگووسن نقل می‌کند. ژنرال نوگووسن اسرائیل را به ارسال اسلحه به گرجستان و تجهیز آن به سیستم‌های تسلیحاتی متهم می‌کند که هدف آن حضور اسرائیل متشکل از نیروهای ویژه ارتش این کشور، واحد‌های موساد و دیگر نیروهای اسرائیلی در گرجستان بوده است.

بنا بر گزارش هارینگ در حالی‌که گرجستان به میدان مناسبی برای نیروهای اسرائیل و مزدبگیران آن تبدیل شده بود که در همکاری کامل با نیروهای آمریکایی قصد تجهیز و آموزش ارتش گرجستان را داشتند، اسرائیل خود را آماده‌ی حمله به تهران کرده بود و برای استقرار برخی از هواپیماهای هجومی خود در جنوب گرجستان  جهت حمله به ایران تمهیدات ویژه‌ای را در نظر گرفته بود.

منبع (انگلیسی)

+   2008/8/28   20:50   مانی ب. 


مدتی پیش، اگر درست خاطرم باشد، یکی از کارکنان رادیوزمانه گزارشی از کنسرت پاک‌نژاد که نوازنده‌ی پیانو و همکار رادیوزمانه است، منتشر کرده بود. مصاحبه‌ی کارکنان رادیوزمانه با کارکنان رادیوزمانه دارای سنت است. یک‌بار نمی‌دانم نیک‌آهنگ رفته بود خانه‌ی یکی دیگر از همکاران، یا یکی از همکاران آمده بود خانه‌ نیک‌آهنگ‌، و گزارشی از این مهمانی در رادیوزمانه آمده بود. خاطرم هست از دختربچه‌ی خردسالی که تا نیمه‌های شب بدون غرغرکردن پابه‌پای بزرگ‌ترها بیدار مانده بود نیز تمجید شده بود. (فقط در فضای خودمانی می‌توان تسلیم کودکی خردسال را در مقابل خشونتی که بزرگ‌ترها در حق او اعمال می‌کنند، رفتاری خوب و پسندیده نامید). مدتی پیش عباس معروفی [همکار رادیوزمانه] با مهدی‌خلجی [همکار رادیوزمانه] مصاحبه‌ای را در وبسایت رادیوزمانه گذاشته بود. چندوقت پیش شخصی (درست یادم نمی‌آید که او نیز یکی از کارکنان رادیوزمانه بود یا نه) کتاب جدید‌الانتشار مجتبا پورمحسن [همکار رادیوزمانه] را در وبسایت این رادیو معرفی کرده بود. همین‌طور فردی درمورد کاریکاتورهای نیک‌آهنگ کوثر [همکار رادیوزمانه] مقاله‌ی انتقادی-تمجیدی (!) نوشته بود. چند روز پیش نیز مهدی جامی [مدیر رادیوزمانه] در مورد سالگرد دوسالگی رادیوزمانه مقاله‌ای نوشته بود که به آن پرداختم. دو روز پس از آن، نیک‌آهنگ کوثر [همکار رادیو زمانه] با مهدی جامی [مدیررادیوزمانه] در همین مورد مصاحبه کرده بود.  عنوان این مصاحبه این است: چتر رسانه‌ای زمانه رنگارنگ است (+).

 باید تصور کنید که برای تولید هرکدام از این مطالبی که جهت رشد شعور ایرانی‌ها و درک دمکراسی، پلورالیسم، تفکر مدرن و تقویت جامعه‌ی مدنی در ایران واقعا مهم است (!) مبالغی از جیب شهروندان هلندی مالیات‌دهنده خرج می‌شود. آیا صندوق رادیوزمانه نوعی «سلف‌سرویس» است؟ به این کاری نداریم. اما این‌که کارکنان یک رسانه عمومی دایما با همدیگر مصاحبه کنند، به نظرم نامعقول رسید. با خودم گفتم از تندروی اجتناب کنم که مورد انتقاد دوستان قرارنگیرم! یک کامنت نرم گذاشتم. نوشتم:

 امروز مصاحبه‌ی «نیک‌آهنگ‌کوثر با مهدی‌جامی» بود، لابد فردا هم مصاحبه‌ی «مهدی‌جامی با نیک‌آهنگ‌کوثر» را منتشر می‌کنید!

 *

سیاست مدیریت کامنت‌ها

مدتی فکر می‌کردم که اشکالات در مدیریت کامنت‌ها فقط به چشم من می‌آید! اما با شروع بحث و گفتگویی که یکی از پست‌های قبلی ایجاد کرد، روشن شد که خیلی‌ها این مشکل را می‌شناسند. از این بابت خوشحالم. در باره اشکالات مدیریت کامنت‌ها در رادیوزمانه و معیارهای حذف، انتشار و ویرایش و ... می‌شود یک مطلب خوب نوشت. بخصوص این‌که دست‌اندرکاران این رسانه پیام‌گیر را محلی برای تعامل نظری و بخشی از رویکرد ضدسانسور و پلورالیستی خود معرفی می‌کنند.  کسانی که دقت کرده‌اند می‌دانند که کامنت‌ها گاه بعد از بیست و چهار ساعت منتشر می‌شوند. ممکن است بگویید چه اشکالی دارد. بالاخره منتشر می‌کنند. اما این سیاست گول‌زننده است. زیرا تعداد خوانندگان یک مقاله شاید هزارها نفر باشند و خوانندگان نظرات نقادانه شما ده‌بیست نفر. البته نظر شما محترم است، اما بعضی از نظرها محترم تر هستند. برای درک این که در این‌جا چه اتفاقی می‌افتد، باید تصور کرد یک سخنران از پشت تریبون کنفرانسی که رادیوزمانه برگزار کرده است در برابر ده‌هزار نفر، به مدتی دلخواه و در باره موضوعی دلخواه هرچه که دوست دارد می‌گوید. اما پیش از این‌که نوبت «ما» برسد، برگزار کننده‌ها کنفرانس را تعطیل می‌کنند. ده‌بیست‌ نفری که در ته سالن خواب رفته‌اند، شنوندگان نظرات انتقادی ما هستند.

نه آقا. این تعامل و پلورالیسم شما به زحمتش نمی‌ارزه.

*

مهدی جامی: با خودم فکر می‌کردم اگر زمانه را بخواهیم به یک نشانه تشبیه بکنیم چه طور نشانه‌ای خواهد بود. من آن را چتر می‌بینم. یک چتر رنگارنگ. ... چتر بزرگی است که علاقه‌مند است افراد مختلف را زیر [خود]این چتر جمع کند. دوست دارد به اصطلاح پلورالیسم ایرانی را نمایندگی کند.

 پلورالیسم ایرانی را می‌توان در پیام‌های پای این مطلب تماشا کرد.

درست‌اش همان طور که جامی می گوید(!)، این است: "به اصطلاح" پلورالیسم ایرانی را می‌توان در پیام‌های پای این مطلب تماشا کرد.

 *

 کامنت‌ها را تماشا کردید؟ خب پس میان آن‌ها کامنت نرم مرا حتما ندیدید. زیر این چتر رنگارنگ آدم‌هایی با ویژگی‌ها و خصوصیت‌های مشخصی جا می‌گیرند.

 چه خوب که می‌شود زیر باران رفت.

 

مرتبط:    خودمونی ٤  خودمونی ٥

+   2008/8/27   14:29   مانی ب.  | 


دیروز از یکی از دوستان ناشناخته وبلاگ‌ستان یک ایمیل به دستم رسید که به من دشواری تنهایی قدم‌گذاشتن در راه نقد را گوشزد کرده بود. با خودم فکر کردم چه خوب وضع مرا می‌فهمد.

کارم سخت شده است. چقدر چیز باید بنویسم. هنوز خودمانی ٦ و خودمانی ٧ را تمام نکرده‌ام. مهدی‌جامی هم در وبلاگ خود سیبستان در واکنش به نقد من از رادیوزمانه مطلبی نوشته است که اگر بخواهم درست به آن بپردازم، باید یک کتاب بنویسم. اما نمی‌توانم به آن نپردازم. از شما دعوت می‌کنم که این نوشته را حتما سرفرصت بخوانید. و حتما به کامنت عباس معروفی در زیر آن توجه کنید.

 مشکل شما با زمانه نیست

قدیم‌ها که در مورد کتاب «یک‌هفته با شاملو» می‌نوشتم، عده‌ای آدم  فحاش برایم کامنت می‌گذاشتند که: تو با شاملو دشمنی داری! وقتی درباره شجریان می‌نوشتم، از سوی فداییان شجریان به دشمنی با شجریان متهم می‌شدم. وقتی سری یادداشت‌های «شکم‌پرستی ایرانی» را می‌نوشتم، آن را رفتاری ضدمیهنی می‌نامیدند. زمان «وردبره‌ها» دشمن خصوصی قاسمی شدم،  بعد پیروان کیارستمی ادعا کردند که با نامبرده دشمنی دارم. ... آخرین اتهام هم دشمنی خصوصی با عباس معروفی بود.

همان‌طور که گفتم این اتهامات همیشه از سوی کامنت‌گذاران غیرتمند و سینه‌چاک وارد می‌شد که گذشته از محتوا، نثر و علامت‌گذاری کامنت‌ آن‌ها به (درحالت خوب) سن کم، و یا عقب‌ماندگی آن‌ها گواهی می‌داد. [اصلا شما آدم سینه‌چاکی که عقب‌مانده نباشد دیده‌اید؟]

اتهام دشمنی، یا بدتر از آن «دشمنی خصوصی» باید با یک ضرب جلوی توجه به محتوای نقد را بگیرد و دهان نقدکننده را ببندد. مهدی جامی مثل خیلی‌های دیگر این مفهوم «دگراندیش» را خیلی دوست دارد. کسی که حرف‌هایی را می‌زند که دیگران نمی‌زنند، همیشه مورد حمله قرار می‌گیرد. اگر این حرف‌ها سیاسی باشد، چماق حاکمیت بالای سرش قرار می‌گیرد، اگر فرهنگی باشد، چماق نوچه‌گان و جماعت عاشقان سینه‌چاک ادبیات، سینما، شعر.

مدیر رسانه‌ی دگراندیشان به جای پناه دادن به من درمقابل گله‌ی برافروخته‌ی این جماعت، خود به جمع آن‌ها می‌پیوندد. می‌گوید:

چیزی شما را نارحت می کند؟ بعضی وقتها فکر می کنم مشکل شما با زمانه نیست با عباس معروفی است. همه جا رد پای معروفی را می توان در نقد و کلام شما دید. فکر می‌کنید جفایی در حق شما روا داشته است؟

- آه ... بله بله پدرروحانی! همین‌طور است. اعتراف می‌کنم ... معروفی ... معروفی ... [چی بگم؟ ... حتی نمی‌تونم بگم معروفی پول منو خورده، چون نه خودم پولدارم و نه آن ادیب دورازوطن ناخوشبخت!] ... بله بله پدرروحانی، معروفی پول مرا خورده است!

- «باور کنید خوب نیست که آدم همه منطق‌اش را به گروگان حب و بغض‌هایش بدهد». از خداوند طلب بخشش کنید!

 این غم‌انگیز و مأیوس کننده نیست؟ منظورم فقط رفتار مهدی جامی نیست. منظورم جماعتی است که به نظر می‌رسد فرق آن‌ها با عوام تنها جمله‌های قشنگ و سخنان "سطح‌بالای" آن‌هاست که با یک تلنگر به پایین‌ترین سطح سقوط می‌کنند.

هدف اولیه مهدی‌جامی دفاع از دوست و همکار خود عباس معروفی نیست. حرف اصلی او این است: «مشکل شما با زمانه نیست». یعنی مانی با معروفی دشمنی خصوصی دارد، معروفی در رادیوزمانه چیز می‌نویسد، پس مانی با رادیوزمانه دشمنی دارد. و انگیزه‌ی این چیزهایی که در نقد جنبه‌هایی از رادیوزمانه می‌نویسد، بی‌پایه و اساس است، هیچ منطقی ندارد جز حب و بغض.

راستی جامی چرا از هم‌کار رادیوزمانه مهدی خلجی نمی‌پرسد که آیا انگیزه‌ی نقد او به جمهوری اسلامی دشمنی خصوصی است؟ شاید یک چیزهایی از زمان تحصیل در مدرسه فیضیه در دل او مانده باشد؟

 مهدی‌جامی درباره «خودمانی»

مانی ... از اول یکسره خطا رفته است. برای خودش خودمانی بودن را تعریف کرده و بعد هم بر اساس آن قضاوت کرده است. اما خودمانی چندین بار در زمانه تحلیل شده است و معنای خاصی دارد برای من.

خودمانی مانند خیلی از مفاهیم نظیر آن برای هرکسی معنای خاص خود را دارد. مسئله این‌جاست که نوشته‌ی مهدی جامی در چهارچوب تعریف من از خودمانی معنا می‌دهد.

 می‌گوید:

مانی به جای اینکه به اصل مساله توجه کند که نگرانی از پایدار کردن زمانه بود به میزان تحمل من در مقابل مخالفان و منتقدانی پرداخته است که اگر یک پاراگراف از آنچه برای من و زمانه نوشتند را در حق او می نوشتند صد برابر تندتر برخورد کرده بود.

این‌ را که فردی در یک نوشته چه چیزی را قابل بررسی می‌داند، همیشه به خود آن فرد مربوط است و لاغیر. اما در این مورد بخصوص اتفاقا من به همان مسئله‌ای توجه کرده‌ام که مهدی جامی می‌گوید.

همین نگرانی برای پایدارکردن زمانه از طریق تأمین منبع مالی مستقل مرا بر این داشت که توجه‌ام به وضعیت فعلی جلب شود. جامی می‌گوید انتظار ندارد که دولت هلند تا ابد زمانه را تأمین مالی کند. آن‌چه نمی‌تواند بگوید این است که خود او حتما از تردید ایرانی‌ها به نهاد‌هایی که به خرج بیگانگان راه‌اندازی می‌شود آگاه است و از این نظر زیر فشار قراردارد. قابل فهم و منطقی است که او دوست داشته باشد رادیویی مستقل را مدیریت کند. اما آیا این تنها فشاری است که او با آن مواجه است؟ آیا نوشته‌ی او رنج‌نامه‌ی کسی نیست که لای گزانبر گیر کرده است که یک ور آن تردید همیشگی ایرانی‌ها نسبت به نیت خیر بیگانگان است و ور دیگر آن خط قرمزهای دولت هلند است؟

شخصا الزامی نمی‌بینم که انگیزه‌ی تأمین مالی یک پروژه از سوی یک کشور اروپایی حتما در خدمت منافع آن کشور باشد. گاه در مناسبات بین شخصیت‌های لیبرال و آزادی‌دوست، نهادهای دولتی و غیردولتی، وظایف دمکراتیکی که شخصیت‌ها، گروه‌ها، احزاب و دولت‌ها برای خود تعریف کرده‌اند و بودجه‌هایی که برای انجام آن‌ها در نظرگرفته شده است، شرایط/ موقعیت‌هایی استثنایی پیش می‌آید که در پس تأمین مالی پروژه‌ای مانند رادیوزمانه منافع مستقیم آن کشور نباشد.

آیا طرح پروژه‌ی رادیوزمانه در یکی از این شرایط و موقعیت‌های استثنایی شکل گرفته است؟ پرسش‌های من این موقعیت را در اختیار مدیر زمانه می‌گذارد که در صورت امکان تردیدهای مخاطبان را برطرف کند.

جامی می‌نویسد:

ولی برای من جالب است که چرا مانی ب اینقدر به مسائل مالی زمانه و شرط و شروط همراه آن علاقه مند است. او طوری صحبت می کند که انگار از چنان شرط و شروطی با خبر است. اما من جز کارنامه زمانه چه دارم که بگویم؟ او نگران چه نوع شرط هایی است؟

می‌پرسد:

آیا این شرطها که به نظر می رسد باید دنباله روی از سیاستهای خاصی باشد در کار زمانه تا به حال منعکس شده است؟

جواب: وقتی که از شروط احتمالی بی‌خبر هستیم، نمی‌توانیم انعکاس آن را در کار زمانه شناسایی کنیم.

آیا زمانه کاری کرده که با ذوق عمومی مخاطبان فارسی زبان در تضاد بوده است؟ ایا کاری کرده که با استقلال مشی روزنامه نگاری در تضاد بوده است؟
جواب: ذوق عمومی را نمی‌دانم (ذوق عمومی متأسفانه خیلی‌چیزها را می‌پسندد) اما در خودمانی ٥ و «رادیوزمانه تاریخ می‌سازد» به  کارهای متضاد با فرهنگ دمکراتیک  و رواج فرهنگ رفیق‌بازی و چاپلوسی پرداخته‌ام.

درمورد استقلال مشی روزنامه‌نگاری باید بگویم که عدم پرداختن به پروپاگاندای ضدایرانی «دیوسازی» و حتی هم‌زبانی با آن تردید برانگیز بوده است که به آن این‌جا پرداخته‌ام.

قسمت اول سؤال‌های بالا را جا انداختم، چون به توضیح بیشتری نیاز داشت. همان که می‌پرسد:

اما چرا مانی ب اینقدر به مسائل مالی زمانه و شرط و شروط همراه آن علاقه‌مند است؟ او طوری صحبت می کند که انگار از چنان شرط و شروطی با خبر است.

کشورهای اروپایی نظیر هلند، نفت ندارند، بلکه بودجه آن‌ها از «مالیات» تأمین می‌شود. مشکل می‌توان برای ایرانی‌هایی که از نزدیک با جوامع اروپایی آشنا نیستند، از اهمیت مفهوم مالیات در جوامع یادشده گفت. مالیات در این کشورها آن چیزی نیست که در کشور ما خراج (و قرن‌ها هم‌قافیه باج) بوده است. دولت‌ها، احزاب و تک‌تک شهروندان اروپایی نسبت به «مالیات» بسیار حساس هستند. اثبات‌شدن یک سؤاستفاده‌ی فوق‌العاده کوچک مالیاتی، کمر قدرتمندترین سیاست‌مدار اروپایی را می‌شکند و گاه به خارج‌شدن او از صحنه‌ی سیاست می‌انجامد. یکی از وظایف  اساسی دولت مدیریت مالیات‌ها است. اولین انتقاد احزاب اپوزیسیون از پروژه‌ها و برنامه‌های دولت این است که برنامه‌ها و پروژه‌های مذکور «هدردهنده‌ی مالیات‌ها» هستند. منظور این‌که دمکراسی‌های غربی مانند ایران نیستند که دولت آن از «کیسه‌ی خلیفه» که کسی جز خلیفه روی آن کنترلی ندارد ببخشد.

شخصا به طور مشخص از «چنان شرط و شروطی» که جامی می‌گوید، البته خبر ندارم، اما با طراحی پروژه در مناسبات تقریبا مشابه کشورهای اروپایی ناآشنا نیستم. هر پروژه‌ای یک هدف معین دارد. واگذاری یک پروژه به عده‌ای و تأمین مالی آن همیشه تحت یک نظام کنترل‌کننده قراردارد. بودجه‌ی پروژه‌ها هم برای مدت نامعلوم مشخص نمی‌شود، بلکه کسانی که عهده‌دار انجام پروژه شده‌اند، مجبور هستند هرساله توفیق خود را در حرکت به سوی هدف از پیش تعیین شده، استدلال و اثبات کنند، والا مدت پشتیبانی مالی تمدید نمی‌شود. این مناسبات شامل همه‌ی پروژه‌ها می‌شود. از پروژه راه‌اندازی آشپزخانه‌ی سیار جهت غذا دادن به فقرا و بی‌خانمان‌ها، تا پروژه‌ی حفاظت از جنگل‌ها و مراتع کشوری، یا پروژه‌ی ایجاد یک روزنامه، انجمن یا یک تشکیلات جهت ایجاد دوستی بین هلندی‌ها و هلندی‌های خارجی‌الاصل. فرقی نمی‌کند. همه‌ی دست‌اندرکاران این پروژه‌ها موظف هستند برای تمدید مدت تأمین مالی از منبع «مالیات‌ها»، با استدلال و با ارایه فاکت و سند، ثابت کنند که حرکت پروژه به سمت هدف تعریف شده، در سال گذشته موفقیت‌آمیز بوده است.

دولت هلند برای تمدید تأمین مالی رادیوزمانه چه شرایطی گذاشته است؟ معیار یا معیارهایی که موفقیت رادیوزمانه را تعیین می‌کند چیست؟

 مانی ب: تا حدودی اسرائیل‌ستیز

جامی مرا این‌چنین معرفی می‌کند: او که نوشته‌های متعددی در نقد اسرائیل دارد و تاحدودی اسرائیل ستیز است ...

البته نمی‌شود مرا مانند ابراهیم نبوی دوست اسرائیل دانست، اما مقالات و مطالبی که در رابطه با مشکل فلسطین/ اسرائیل ترجمه کرده‌ام، اغلب از روشنفکران و اندیشمندان یهودی غربی و از شخصیت‌های اسرائیلی متعلق به جنبش صلح اسرائیل است که زاویه‌‌دید دیگری را از معضل یادشده به خوانندگان وامی‌گذارد. اگر مانند برخی از همکاران رادیوزمانه که سخنان پخش‌شده از بلندترین بلندگوها را قرقره می‌کنند رفتار می‌کردم، تا امروز به جای اتهامات این‌چنینی حداقل هزاریورو از رادیوزمانه دریافت کرده بودم. اما به این دلیل که من به قول یکی از همکاران آینده‌ی رادیوزمانه «موضع» دارم و «بی‌طرف» نیستم، مقداری از وقت خود را در خدمت نشر بیشتر «صداهای آهسته»ای کرده‌ام که گوش همکاران رادیوزمانه آن‌ها را نمی‌شنود. این کوچک‌ترین کار در وضعیت موجود است که از دست من برای جامعه‌ی مدنی ایران برمی‌آید. کاری که در مقایسه با کار کسانی که در جامعه‌ی ایران فعالیت مدنی می‌کنند، البته هیچ و پوچ است، در این تردیدی نیست، به این خاطر از کسی هم طلب‌کار نشدم و نیستم. رنج‌نامه هم ننوشتم که رنج تیغ باغبان‌هایش ...

کاش همکاران رادیوزمانه هم «تا حدودی اسرائیل‌ستیز» می‌بودند.

 مهدی جامی از این که من اعتبار سخن استاد ناشناسی را که نمی‌دانم کیست و چکاره است، چشم‌بسته و تنها به صرف این‌که «استاد» است نپذیرفته‌ام کمی ناراحت شده است. این را دیگر نمی‌دانم چکار کنم. اما این‌جور مواقع یک لیوان آب سرد کمک زیادی می‌کند.

+   2008/8/26   17:43   مانی ب.  | 


این جمله‌ی تبلیغی در ذهن مدیر رادیوزمانه نوعی اعتقاد است.

تبلیغات تجاری را به عنوان آشناترین نوع تبلیغات می‌شناسیم. «تبلیغات» بنا بر تعریف با استفاده از نیازها و مشکلات مخاطبان درصدد  شکل‌دادن به اراده و «انتخاب» آن‌ها است. آن‌چه باعث می‌شود فرد در وقت مواجهه با تبلیغات «قدرت تردید» خود را به کار اندازد، حفاظت از اراده و پاسداری از «آزادی انتخاب» خویشتن است.

مسئله همیشه این است: چه کسی رفتار مرا تعیین می‌کند؟ من یا غیر.

این‌جا هم وضع به همین منوال است. اعتقاد رئیس یک شرکت تولیدی به ویژگی‌های عالی کالای خود، به همان اندازه تردیدبرانگیز است که اعتقاد و اعتقادات مدیر یک رسانه. حتی بیشتر. تردید در مورد دوم بسیار سالم‌تر و الزامی‌تر است تا در مورد اول. حداکثر به هنگام گشودن در کمپوت گیلاس، می‌بینیم که فاسد است. شاید هم متوجه فساد آن نشویم و یکی دو روز سردلمان بماند. اما کالای رسانه‌ای در الگوهای فکری و رفتاری ما دست می‌برد/ به ذهن ما «دست-برد» می‌زند.

 رادیوزمانه تاریخ می‌سازد. این‌جمله را باید تصحیح کرد. بهتر است بگوییم: رادیوزمانه فرهنگ می‌سازد. اما این جمله نیز رسا نیست. باید گفت: «زمانه فرهنگ بازتولید می‌کند». از جمله بازتولید فرهنگ تملق و چاپلوسی، رفیق‌بازی، دست‌بوسی، و مرید/مرادی. یعنی ویژگی‌های منحط یک فرهنگ استبدادی.

 از کامنت خانم محبوبه میم در رادیوزمانه به مناسبت «جشن تولد» دوسالگی رسانه‌ی مذکور:
برای زمانه و همکارانش آرزوی نیکبختی می کنم و دست همه را می بوسم.

از یک کامنت دیگر به قلم «همکار آینده» رادیوزمانه: 

باور کنید برای من هر روز کار شما اشک شوق می آورد. صمیمانه به همه شما تبریک می گویم و خسته نباشید. مخلص همه شما هستم.

*

مطلبی خواندنی از وبلاگ «آزادنویس» به قلم همایون خیری:

خيلی مبارک است که راديو زمانه دو ساله شده. خيلی خسته نباشند همه‌ی کسانی که دارند برای اين راديو زحمت می‌کشند، بخصوص برای مهدی جامی مدير راديو زمانه. کار رسانه‌ای هميشه دشوار است و شنونده‌ها هم هميشه متوقعند. اين‌ها به کنار. اما انصافأ به نظرم می‌رسد مهدی جامی همه‌ی زحمات خودش و همکارانش را به سادگی بی ارزش می‌کند. هيچ هم تعارف ندارم در اين مورد. بلاخره هرخواننده‌ای می‌تواند با خواندن يک نوشته حس نويسنده‌اش را درک کند. در يادداشت دو سالگی زمانه (از رنگ گل روی زمانه تا رنج خار باغبان‌هاش) به قلم مهدی جامی از همان اول معلوم می‌شود که مهدی با کينه ورزی دارد با همه چيز روبرو می‌شود. يک نمونه‌اش انتقاد‌های روزنامه‌ی هلندی‌ست که درست بر خلاف اين که مهدی نوشته است که "زهرنویسان فولکس کرانتی بددهنی‌هاشان را کرده‌اند و فراموش‌شده اند"، از قرار هيچ هم فراموش نشده‌اند چون مهدی خودش آن‌ها را يادآوری می‌کند. ادامه‌اش هم اين است که نوشته "در سال جدید میلادی تا این‌جا آسوده بوده‌ایم و مشغول به تحکیم مواضع و سازمان‌دهی بهتر نیروها!". يعنی نه تنها هيچکس فراموش نشده بلکه تازه اول کارزار است. هيچ جای اين تحکيم مواضع را هم به طنز نمی‌شود برگزار کرد. حقيقتش چند روز بعد که مهدی با شعف فراوان مقدمه‌ا‌ی برای انتشار نظر يکی علاقمندانش نوشت باز دوباره يادآوری کرد که برای سازمان‌دهی بهتر نيروها دارد يارکشی می‌کند. علتش اين است که خودش برای مقدمه‌ای که نوشته يک عنوان پر طمطراق تراشيده که عبارت است از "کاشفان فروتن زمانه". يعنی واقعأ هر کسی از زمانه تعريف کند می‌شود کاشف فروتن؟ خوب برای مدير يک رسانه اين روش درستی نيست که به مخاطبانش لقب بدهد، يکی بشود کاشف فروتن آن يکی بددهن. هيچ فرقی نبايد ميان مخاطب علاقمند يا منتقد وجود داشته باشد. رسانه که نمی‌تواند مخاطبانش را دستچين کند و به آن که تعريف می‌کند پاداش بدهد که "... از او دعوت می‌کنم هر وقت خواست برای رسانه خودش بنویسد ..." و از آن که انتقاد می‌کند به زهرنويسی ياد کند، زهرنويس را هم که دعوت نمی‌کنند جايی. اين را خود مهدی دو سال پيش در سيبستان لقب داده بود "همان ايرونی بازی آشنا". سال گذشته هم در مذمت اين دستچين کردن مخاطب نوشته بود "... صحبت از عليانی شد يک اعتراض شديد اللحن دارم. به خودش هم گفته ام که آخر برادر اين چه کاری است که تو و يکی چند تن ديگر از وبلاگ نويسان کرديد در سال پار که برای وبلاگتان قفل و کليد گداشته ايد. وبلاگ را آدم می‌نويسد مثل نانی که در طبق دجله می‌گذاشتند. تا به دست هر که خواست برسد. توجيهات فرمود اما ما نپذيرفتيم. به همين سادگی.". با وبلاگ که از اين حرف‌ها می‌شود زد لابد صد برابرش را بايد به راديو گفت. حالا به همين سادگی آن زير نوشته کاشف فروتن، خود صاحب نوشته و يکی دو تا مخاطب ديگر دارند بگو مگو می‌کنند که تو از خودشانی يا نه. خوب خود مهدی اين‌ها را به جان همديگر انداخته با چيزی که نوشته که هر وقت خواست برای رسانه‌ی خودش بنويسد. آنوقت آن کاشف فروتن بايد توضيح بنويسد که "من افتخار دوستی با هیچ یک از بچه‌های زمانه را نداشته‌ام". اين يعنی مهدی دارد کار آدم‌ها و نظرشان را بی ارزش می‌کند. خوب برادر اين همان "ايرونی بازی آشنا‌"يی‌‌ست که خودت مذمتش کردی که.

مرتبط:    خودمونی ٤  خودمونی ٥   خودمونی ٦

+   2008/8/25   10:52   مانی ب.  | 


اول یک توضیح ضروری: من نمی‌توانم ادعا کنم که رادیوزمانه را در کلیت آن می‌شناسم. برخی از مقالات را می‌خوانم، برخی از برنامه‌ها را گوش می‌دهم، برخی دیگر را نه. برخی را سودمند می‌یابم، برخی را نه.  نقد رادیوزمانه از سوی من به هیچ‌وجه آن‌طور که داریوش ملکوت در پیامگیر سیبستان می‌گوید «تیشه به ریشه‌ی کل یک رسانه زدن» نیست. هنوز هم معتقدم که بودن این رادیو از نبودن آن بهتر است.حتی اوایل کار به خاطر اعتمادی که به مهدی‌جامی داشتم، علاقه‌مند بودم که با این رادیو جهت تهیه برنامه‌ای موسیقیایی هم‌کاری کنم. اعتماد من به مهدی جامی امروز دستخوش تغییر گشته است. از بین نرفته، اما نسبی‌تر و مشروط‌تر شده است. آلمانی‌ها یک ضرب‌المثل خوب دارند که می‌گوید: اعتماد خوب است، اما کنترل بهتر است.

*

مناسبت دوسالگی رادیوزمانه تنها مهدی جامی را سرشوق نیاورد كه چنان­كه در پست پیش آمد، در پناه فضای خودمانی، آن­چه را برحسب معمول باید بگوید، نگوید. مراجعه‌کنندگان به وبسایت رادیوزمانه در تاریخ­های ١٧ و ١٩ و ٢٣ مرداد شاهد برگزاری مراسم جشن تولد دوسالگی رادیوزمانه بودند كه در آن­ها مهمانان دست­چین شده نیز شركت داشتند:

درواقع  این رادیوی نوپای فارسی تازه امسال شمع­های دوسلاگی­اش را فوت می­كند. ...

همیشه وقتی بچه­ای به دنیا می­آید، همه مشتاقند تا ببینند كه چه شكلی است، به چه كسی رفته است ...

حالا این طفل دوساله آمستردامی تازه از آب و گل درآمده و به شیرین‌زبانی افتاده است. ...

 هدف از تشبیه یک رادیو به «طفل دوساله» و برگزاری جشن تولد برای آن چیست؟ به عبارت دیگر این رفتار چه پیامی برای مخاطب عام دارد و چه تأثیری روی او می‌گذارد؟ در پست پیش با كاركرد خودمانی و خاصیت­های آن آشنا شدیم. جشن تولد یكی از خودمانی­ترین فضاهای شاد را دارد. مركز ثقل آن یك كودك است. ظریف، كوچك، معصوم و عزیز.

چنین فضایی رفتار از پیش تعیین شده­ای را به شركت­كنندگان در جشن تحمیل می­كند. مثلا شركت­كننده باید شاد باشد. حتی اگر در زندگی خصوصی خود در غم­گین­ترین مسائل دست­وپا بزند، مجبور است پیش از ورود به محل جشن، ماسك شادمانه­­اش را به صورت زده و آن را چند ساعتی تحمل كند. در فضایی كه همه در هم­راهی با والدین خوشبخت قربان‌صدقه­ی این موجود معصوم می­روند و زیبایی او و تك­تك اعضای بدن لطیف‌اش را می­ستایند و موضوع گفتگوی آن­ها این است كه چشم­های او به چه كسی رفته است و دماغ او به چه كسی، در یك چنین فضایی هیچ­كس نمی­تواند مثلا بگوید قیافه این كودك مانند بچه شامپانزه است، حتی اگر ادعای او واقعا درست باشد. هیچ­كس نمی­تواند بگوید، آه ... در این خانه بوی شاش بچه می­آید. حتی اگر در ادعای خود کاملا صادق باشد باید با لبخند خود را به راه دیگر بزند.

 آخی‌ی‌ی‌ی‌ی ... قربونش برم الهی!

درد و بلات بخوره تو سر مامان!

باباش فدای دودول طلاش!

 جمله­هایی كه در جشن تولد از زبان ما شنیده می­شود باید با جملات بالا هم­آهنگ باشد، والا هارمونی جمع را به هم می­زنیم. در شادمانی همگانی اختلال به وجود می­آوریم. دوبه‌هم‌زن، یا به قول آلمانی‌ها بازی­خراب­كن می­شویم. و كسی كه در عالم واقع در چنین مهمانی­هایی در حال خود تأمل كرده باشد می­داند كه برای این­كه بازی­بهم­زن نباشیم، برای این­كه در بازی شریك باشیم، حاضر به پرداختن چه بهای سنگینی هستیم.

اگر كلام خودمانی جامی با ترسیم خطی بین خودی و غیرخودی، دومی­ها را ندیده می­گرفت، در جشن تولد دوسالگی طفل شیرین­زبان آمستردامی، همان اول به غیرخودی­ها تلویحا اعلام می­كنند كه اگر اهل «الهی فدات‌شم» نیستید، راه را اشتباه آمده­اید.

 پیش­تر اشاره شد كه در جشن تولد مورد بحث ما، عده­ای مهمان از وبلاگ­ستان نیز حضور داشتند. مدعوین این جشن الیزه، مانا، شراگیم، آرش، كیوان و میرزا پیكوفسكی هستند. جمعیت وبلاگ­ستان چند نفر است؟ معلوم نیست. بر اساس چه معیاری برای افراد نامبرده كارت دعوت فرستاده شده است؟ این را باید از مسئولین زمانه پرسید.

 اما یك چیز معلوم است: مطالعه­ی شرح سخنان آن­ها نشان می­دهد كه هیچ­كدام از آن­ها جزو كسانی نیستند كه مهمانی را به هم بزنند. تهمت بازی­بهم­زن با یك كیلو چسب به هیچ­كدام از آن­ها نمی­چسبد. با تأمل در تئاتر بی‌نظیر جشن تولد «طفل شیرین­زبان آمستردامی» درمی‌یابیم که فضای خودمانی حسابی كار خود را كرده است. اگر بخواهم سخنان یادشده را خلاصه كنم باید بگویم، بعضی­ها تعریف می­كنند، بعضی­ها تمجید می­كنند، بعضی­های دیگر گاهی تعریف می­كنند گاهی تمجید. اگر نقدی هست، به فرم و بسته‌بندی رادیوزمانه، به پارچه قنداق طفل شیرین‌زبان آمستردامی است.

آن شخصی که برای معرفی پیام گذاشته بود که کاش این کامنت‌های نامربوط را منتشر نمی‌کردید که کیف ما از نوشته‌ی شما کامل می‌شد، دارای ذهنیتی مطلق‌گرا و عقب‌مانده است که یک ندای مخالف کیف او را مختل می‌کند (+). ذهنیتی ساده و البته آشنا. ذهنیت تهیه‌کننده لیست مدعوین جشن تولد «شیرین‌زبان آمستردامی» نیز کپیه همین ذهنیت است. معلوم نیست انتخاب مدعوین بر اساس چه معیارهایی بوده است، اما رعایت احتیاط جهت پرهیز از ایجاد اختلال در کیف مخاطبان زمانه، حتما یکی از آن‌ها بوده است.

- اتکای زیادی به دنیای اینترنت و «سیاهی» قسمت خبری رادیوزمانه دو انتقاد فرمال میرزا پیکوفسکی از رادیوی نامبرده است.

- مجری جشن تولد از الیزه می‌پرسد، اگر بخواهد به زمانه از یک تا ١٠ نمره بدهد، چه نمره‌ای می‌دهد.

«فکر می‌کنم هشت. من از قسمت متن آن استفاده می‌کنم. اگر بخواهم زمانه را به عنوان یک رادیو نگاه بکنم، فکر نمی‌کنم راحت می‌بودم. شاید یک مقدار مفصل‌تر و پیچیده‌تر از آنی است که صرفاً کارکرد رسانه‌ای بخواهد داشته باشد. ولی آن طوری که من از آن استفاده می‌کنم، راحت هستم». [چی میگه؟]

- شراگیم هنوز هروقت که به رادیوزمانه فکر می‌کند، چیز جالبی به خاطرش می‌آید:

«اولین تصویری که به ذهنم می‌آید، عباس معروفی است. انگار مثلاً پشت رادیو زمانه، عباس معروفی ایستاده است».

شراگیم برای طفلک شیرین‌زبان آمستردامی چه آرزویی می‌کند: «آرزو می‌کنم که بتوانند همین طور ادامه بدهند. دو سالگی که گذشت، ۲۰ سالگی را هم بتوانند همین طوری بگذرانند».

- مانا (وبلاگ‌نویس و روزنامه‌نگار): ‌کار خوبی که رادیو زمانه می‌کند، این است که... و من این را دوست دارم».

مانا اگر بخواهد نمره بدهد، (به خاطر این‌که طفل دوساله تازه راه افتاده است)، به آن نمره‌ی هفت یا هشت می‌دهد.

هم‌کار رادیوزمانه از مانا سؤال نامأنوسی می‌کند. از او می‌پرسد، در مدتی که رادیوزمانه را می‌شناسد، «حرفی یا نکته‌ای روی دلش باقی مانده که همیشه مایل بوده آن را با زمانه‌ای‌ها درمیان بگذارد؟».

حرفی که روی دل باقی مانده است، در فرهنگ زبان خودمانی یعنی «انتقاد».

خیلی وقته رو دلم مونده که چطوری میشه بدون این كه خودمو به حماقت بزنم، به طنز ابراهیم نبوی بخندم. یا:

همیشه دوست داشتم بهتون بگم چرا کامنتا رو وقتی منتشر می‌کنین که مطلب اصلی دیگه خواننده نداره.

 دو جمله‌ی بالا من‌درآوردی است و شبیه آن‌چیزی که روی دل مانا (آخ قربون دلت) باقی مانده است نیست. او اصلا حرف سؤال کننده را نمی‌فهمد. ببینید روی دل خانم روزنامه نگار چه باقی مانده است: «من وقتی داشتم مصاحبه‌ای را که خانم ماه‌منیر انجام داده بود می‌خواندم، تمام مدت بغض کرده بودم و واقعاً دلم می‌خواست بهشان یک آفرین، یک خسته نباشید بگویم».

- هم‌کار رادیوزمانه می‌گوید: بعضی اوقات زمانه می‌تواند ترسناک باشد. رادیوزمانه؟ ترسناک؟ یعنی رادیوزمانه از طریق شرکت‌دادن ما در جدال‌های فکری و ارایه افکار نو، ساختمان افکار "پوسیده" ما را می‌لرزاند؟

یکی از مهمانان به نام کیوان:

«زمانه نتوانسته من را به آن شکل جذب کند. یکی از بزرگ‌ترین دلایلش شکل خود چیدمان صفحه اصلی و صفحه‌هایی است که مقاله‌هایش در آن هستند. آن دراز شدن نوشته‌ها همیشه من را می‌ترساند، یک نگاهی از بالا تا پایین می‌اندازم و می‌‌بینم واوو، چه صفحه بلندی! ... شکل چیدمان کلمات همیشه من را ترسانده».

یک نکته که به نظر بی‌اهمیت می‌رسد این است که زمانه لوگوهای مهمانان خود را در بین نوشته‌ها جا داده است. این رفتار در عرصه‌ی وب تبلیغ نام دارد. دیده و شنیده‌ایم که مدعوین در جشن تولد برای کودک هدیه می‌آورند. خلاقیت طفل شیرین زبان آمستردامی این است که به مهمانان هدیه می‌دهد.

 

نکته: سه نوشته ای که شرح جشن تولد است در ستون «زمانه از نگاه دیگران» منتشر شده است. یعنی مدعوین جشن به طور نمادین «ما» را نمایندگی می‌کنند.

نکته: مهدی جامی به خود می بالد که در رادیوزمانه سانسور نیست. این سخن به تصحیح احتیاج دارد: با این وضعیت در رادیوزمانه نیازی به سانسور نیست.

نکته: شخصی که این مصاحبه‌ها را انجام داده است یکی از باغبان‌های رنج‌کشیده‌ی رادیوزمانه است که برای این مشقتی که برای هموطنان ما متحمل شده است، مانند هرباغبانی مزد می‌گیرد. این هم یکی دیگر از باغبان هایی است که برای گل روی زمانه خیلی رنج می کشد.

 

 * * *

اون استاد ایرانی مورد نظر مهدی‌جامی رو که گفته بود «رادیوزمانه دارد تاریخ می‌سازد» پیدا نکردم. اما حامد یه استاد ایرانی دیگه پیداکرده که منو یاد اون انداخت.

خودمانی ٤   خودمونی ٦

+   2008/8/24   16:20   مانی ب.  |