این شروع مقالهی عباس معروفی است. اگر وقت کردید بقیهاش را بخوانید ببینید او چه «تعریف»ی از انسان و آزادگی و معاصربودن به دست میدهد. من بقیهاش را خواندم. اگر تعریف او را بپذیریم، در جهان آدم آزاده معاصر پیدا نمیشود. میگویید نه؟ خودتان ببینید (+).
نوشته فهرستی است متشکل از سخنان قشنگ، بیفایده، کلی و بیخاصیت:
انسان آزاده «اگر میگوید خانهام ابری است، حتما همهی خانهها ابری است و باران در راه، مگر خانهی زئوس که از ابرهای المپ بالاتر است». یا: «پرومته است. با یک دست آتش را به مردم هدیه میکند و با دست دگر عقابان جگرخوار را از سینهی خود میراند».

میگوید این مطالب را برای جوانهای ایران مینویسد و بیشتر برای آنهایی که قصد دارند داستاننویسی را شروع کنند.
اما هیچچیز پوچتر و ملالآورتر از تشبیهات «پرومته»ای در نوشتهی یک جوان دیپلمه ایرانی اعم از مقاله، داستان یا شعرنیست: و آنگاه من پرومتهوار ... !
(یک نویسندهی جوان سوئدی را تصور کنید که میگوید: و لبهای من مانند لبان طفلان مسلم تشنه بود ...).
پرومته یا زئوس. اینها موزاییکهای کوچکی از یک تصویر بزرگ است که اجزای آن در یک شبکهی معنایی پیچیده با هم قراردارند. من نمیفهمم، دانستن اینکه پرومته یا زئوس کی بود و چه خصوصیتهایی داشت، یعنی معرفینامهی ویکیپدیایی این فیگورها به چه درد نویسندهی جوان ایرانی میخورد؟
با خودم گفتم اینجا جای یک شوخی کوچک با عباس معروفی است. کامنت گذاشتم که: این زئوس که میفرمایید، اسم یک نوع پنیر هلندی است؟
این جواب اوست:
آقای مانی ب
راستش پنير است يا چيز يا هرچيز، برای شما که بد نيست، توی کلمات من بچرخيد شايد يک چيزی برای وبلاگ تان سر هم کنيد. صفارهرندی هم در کيهان تهران کارش همين بود. مثل شما لابلای نوشته های ما می چرخيد بلکه ستون های روزنامه اش را پر کند. زد و وزير شد. اميد که شما هم به جايی برسيد. فقط مؤدب باشيد. چون بی تربيتی کسی را به جايی نمی رساند. لطفاً فضای رسانه های فارسی را با توهين و اتهام به ديگران آلوده نکنيد.
خب، به ادب و ایناش کاری ندارم.
او مرا به نویسندهی کیهان تشبیه میکند که از طریق چرخیدن در نوشتههای او به پست وزارت رسیده است! و بجای اینکه خوشحال باشد که کسی نوشتههای او را دقیقتر از اغلب خوانندگان او میخواند، نوشتههای مرا بیادبی و توهین معرفی میکند.
الان یادم افتاد، مثلا یکبار عباس معروفی از برنامهای در رادیوزمانه خبر میداد. گفته بود: «میخواهم آنچه را از نوشتن میدانم در اختیار بچههام بگذارم». من در نوشتهی طنزی به او یادآورشده بودم که به کاربردن لفظ «بچههام» برای نویسندگان جوان ایرانی درست نیست (+). یک نویسندهی معاصر فردیت دیگران را میپذیرد و به قول آلمانیها در ارتفاع مساوی چشمها با مخاطبان خود روبرو میشود. لفظ بچهها جای پایین نویسندگان جوان و جای بالای «پدر» را محکم میکند.
یک نویسندهی معاصر از این یادآوری خرسند میشود یا آن را توهین احساس میکند؟ حداقل اینکه آن را نقد فرض میکند و به آن جواب میدهد. بگذریم.
بعد شخصی کامنت دیگری گذاشته و میگوید:
«اخیراً پای مطالب آقایِ معروفی نقدوارههای لودهوار زیاد شده، بهعنوان یک خواننده بهنظرم نمیآید صرفاً اتفاق باشد. اگر حدسم درست باشد یعنی تاثیر این قسمت زمانه آنقدر شده که عده یی فکر چاره از نوعی آشنا گرفتهاند. حتا کلمات هم در این نقدوارهها یک رنگ و بو گرفتهاند».
و عباس معروفی پس از کمی دردودل از او تشکر میکند: «از اینکه حس خودتان را ثبت کردید تشکر میکنم».
صهیونیستها که نمیتوانند باشند. پس بعید نیست دست سازمان اطلاعات جمهوری اسلامی در کار باشد.
بعد من یک چیزهایی میگویم و معروفی یک چیزهایی میگوید. و بلاخره یک شخص زیباییدوست به نام مسعود به بحث ما پایان میدهد. مینویسد:
«ای کاش این نظرات بی ربط رو منتشر نمی کردید تا لذت خواندن نوشته زیبایتان دو چندان میشد».
راست راستی مثل این که انسان معاصر پیدا نمیشود.
مرتبط: