تصویر خود را در آینه‌ی حمام دید. همیشه می‌خواسته بود نویسنده شود٬ و حالا در یک لحظه‌ی شفاف ناگهان به خود آمده بود و می‌دید که مادر شده است. سری تکان داد و با نک انگشت‌ها چسب پمپرز را کشید. (+)

 

+   2009/2/15   13:0   مانی ب.  | 


خودش را دوست دارد. دایم به فکر منافع خویش است. دیروز که مرد همسایه در راه‌پله‌ها به قصد عصبانی‌کردن‌اش به او کنایه‌ای زد٬ در یک لحظه با خود فکر کرد٬ نفع من این است که از اعصابم محافظت کنم٬ و بدون این‌که عصبانی شود٬ شانه‌اش را بالا انداخت٬ برای او سری به معنای «سخت نگیرید آقا» تکان داد و پله‌ها را بالا رفت.
+   2009/2/14   11:55   مانی ب.  | 


مسیح: یک فیگور استثنایی در تاریخ فرهنگ بشری که کلام و اعمال او به ستون‌های یک فرهنگ تبدیل شده است.  پیام‌آورعشق٬ کلمه خدا٬ کلمه‌ی به پوست و خون تبدیل شده٬ مصلوب به ناحق. حلاج: یک فیگور استثنایی در تاریخ ایران که یکی از امکانات حداکثری انسان را در فرهنگ ما نمایش می‌دهد. هردو نام به عنوان نماد دارای محتوایی بسیار فشرده هستند که در طی قرن‌ها غلظت معنایی خود را حفظ کرده‌اند. هنوز با این‌که داستان زندگی هردو را «می‌دانیم»٬ باز وقتی شرح زندگی آن‌ها را می‌خوانیم٬ حیرت می‌کنیم. حلاج پای چوبه‌ی دار به کسانی که از او هواداری می‌کنند می‌گوید٬ پاداش منکران من بیشتر از شماست٬ زیرا آن‌ها مخالفت می‌ورزند چون ایمان دارند٬ شما ارادت می‌ورزید از روی خوش‌گمانی. آن‌ها مرا نمی‌فهمند٬ شما گمان می‌کنید که مرا می‌فهمید!

چیزی در این داستان‌ها هست که آدم را می‌گیرد. این داستان‌ها سؤالاتی در ذهن طرح می‌کنند که با سؤالات روزمره متفاوت‌اند. یک چیزی در این داستان‌ها هست که در اثر خواندن آن‌ها افکار ما کمی از حالت عادی خارج می‌شوند. درست است که درجهانی افسون‌زدایی‌شده زندگی می‌کنیم که در آن بسیاری از ارزش‌ها اعتبار خود را از دست داده‌اند٬ اما هنوز حس بخصوصی برای تشخیص بعضی چیزها داریم و کاملا عقل و شعور خود را از دست نداده‌ایم! حداقل این‌که می‌دانیم در پس نام‌های یادشده دنیای بزرگی از معانی متعالی فرهنگ بشری پنهان است.

«به شما كه فكر می‌كنم آقای معروفی, عجیب یاد مسیح می‌افتم... و این آیه كه: او به سبب تقصیرهای ما كوفته گردید و به سبب گناهان ما مجروح، از زخم‌های او ما را شفاست ... وقتی حلاج را مثله كرده به سوی دار می‌برند شبلی می‌گوید: یا حلاج تصوف چیست؟ حلاج می‌گوید: كمترینش این است كه می‌بینی. شبلی می‌گوید بلندترش چیست؟ حلاج جواب می‌دهد: تو را بدان راه نیست... ای عباس ای یار ای یگانه... این جماعت را چه به مقامی كه تویی»؟

شما را نمی‌دانم٬ خواننده‌ی گرامی٬ اما من وقتی با چنین حرف‌هایی مواجه می‌شوم٬ حیرت می‌کنم. اگر این حرف‌ها برای شما عادی است و از شنیدن آن متعجب نمی‌شوید٬ لطفا بگویید٬ چرا و چطور متعجب نمی‌شوید٬ بلکه به کمک شما من نیز مانند شما شوم و از حیرت بی‌هوده نجات پیدا کنم. آیا یک نوع قرص ضدحیرت ساخت ایران وجود دارد که من از آن بی‌خبرم؟

نوشته‌ی بالا از قلم یکی از حواریون عباس معروفی است٬ و منظور از «جماعت» در عبارت «این جماعت را چه به مقامی كه تویی»٬ یک وبلاگ‌نویس است که معروفی را مورد این اتهام ناروا قرار داده بود که با خرج و کمک مهاجرانی که آن زمان معاون رفسنجانی بود به آلمان پناهنده شده است.

تصور کنید چه اتقافی می‌افتد اگر مجبور باشید ساعاتی چند با گوینده‌ی سخنان بالا همراه باشید و او دایما از این «حرفا» بزند؟ اگر آدم جدی‌ای باشید دیوانه می‌شوید٬ زیرا این‌جور اشخاص اهل گفتگو٬ بحث و فکر نیستند. این را از تجربه می‌گویم. اولین چیزی که هرگونه تفاهمی را ناممکن می‌کند این است که ناگهان متوجه می‌شوید بحث بین شما و او بحث دونفره نیست. می‌بینید یک طرف بحث شما هستید و در طرف دیگر یگ گروه همفکر سه نفره متشکل از او٬ حلاج و مسیح علیه‌سلام! و این دونفر آخری معمولا وظیفه‌ی ابطال ادعاها و استدلالات شما را بر عهده دارند!

خیلی وقت پیش در نوشته‌ای در باب رفتار مرید/مرادی بین برخی از جماعت قلم‌به‌دستان٬ رفتار نویسنده‌ی عبارات یادشده را نقد کرده بودم. نقد که نه٬ نوشته بودم مقایسه‌ی عباس معروفی با مسیح و حلاج درست نیست. این شخص که با نام «بوف‌کور» می‌نوشت جدیدا از وجود نقد مذکور مطلع گشته است و در«حضور خلوت انس» چنین نوشته است:

عزیزم عباس .. چند روز پیش در چاردیواری تنگ بنده خدایی خواندم كه یكی از كامنت های شما را كه امضای بوف كور داشت به باد استهزا گرفته بود ... محض اطلاع آن چاردیواری تنگ و جمیع ملت همیشه در صحنه اعلام می كنم كه آن كامنت از « سعید دارائی » است . كه چندی با امضای بوف كور می نوشت .

و پس از این مقدمه‌ی کوتاه٬ باز از آن «حرفا» می‌زند:

برای من مسیح «كلمه» است. كلمه ای كه زاده شد. بربالید. به عشق سفارش كرد. تحت تعقیب قرار گرفت. سیلی خورد. زهر چشید. زندان رفت. تبعید شد. و از سفارشش دست نكشید. و هرگزا گله نكرد. گله ها و اشك هایش را برد به تنهایی خودش .
من حواری كلمه ام. كلمه عباس است. احمد است. صمد و نصرت و قباد و بیژن است. كلمه آلبر است. یانیس و فدریكو و ناظم است .
من حواری كلمه ام. كلمه مسیح من است. من متی . من لوقا . من پطرس . من برنابا . من سعید دارائی . من روایتم را از مسیحای خودم می نویسم كه به من عشق آموخت . نوشتن یادم داد و دفترم را روشنی بخشید .
بله جناب چاردیواری . من بیمارم . بیمار كلمه ام . عاشقم . عاشق كلمه ام . گاه به دنبال یك واژه چند روز تب می كنم . سرم گیج می رود . زمین می خورم . گاه به دنبال یك معنا تا جلجتا می روم . زیر شانه ی عیسی را می گیرم . و گاه آنقدر زیر آسمان می مانم تا باران بگیرد . باران كلمه . باران عباس . باران قباد . باران پارموك . باران مسیحان تمامی جهان .

بعضی‌ها می‌گویند در مناسبات ایرانی نقد دشوار است. در این مورد بخصوص باید گفت٬ نقد ناممکن است. می‌خواهید به این آدم "استثنایی" که به معنای واقعی کلمه به کلمه تجاوز می‌کند٬ به این آدم "متفاوت" که زیر باران عباس می‌ماند و از گشتن به دنبال واژه نه یک ساعت یا یک روز٬ بلکه چند روز تب می‌کند٬ چه بگویید؟ «آقا از این حرفا نزنید». به نظر من این بهترین چیزی است که می‌توان به او گفت. و فکر می‌کنم خود او با این "نقد" کوتاه موافق باشد٬ زیرا به‌کاربردن کلمات بیشتر تلف کردن کلمات است و او حواری کلمه است. کلمه‌ی عباس!

جالب این‌که نیایش حواری بیمار از سوی باری‌تعالی اجابت شده٬ و در پیام‌گیر وبلاگ معروفی «باران کلمه عباس» بر سر او باریدن گرفته است (کامنت۱۳). این‌ باران آلوده‌ برای فهم نحوه‌ی "تفکر" معروفی نکات زیادی دارد که بعدها به آن خواهم پرداخت. فعلا فقط به نقل آن اکتفا می‌کنم:

سعید عزیزم
برای منی که چند مجله از دست داده ام، و از کشور و مادرم محروم شده ام، اینترنت و سایت و وبلاگ یک دریچه شادی آفرین بود که همه ی ما در آن آزادانه بنویسیم و انتشار دهیم. که مثلاً گاهی شعری، داستانی، مطلبی بنویسی، ترجمه کنی، بیافرینی، و در صفحه ات بگذاری که دیگران هم بخوانند. من نیز، دیگران نیز. بعدها دیدیم که این ارزش به چشم کسانی نمی آید و قدرش را نمی شناسند که بدانند. به همین سبب گاه ناچاری سوای شعر و قصه گاهی کلمه را شلاق کنی و بتابانی بر سایه ی موهومی که هیچ شناختی جز ناسپاسی از او موجود نیست. و این کلمات به ذهنت هجوم می آورد: «در این تصویر
عمر با تازیانه ی شوم و بی رحم خشایرشا
زند دیوانه وار
اما نه بر دریا
به گرده ی من
به رگ های فسرده ی من
به زنده ی تو
به مرده ی من...»
و تو هم شلاق را بر می گردانی به آن سایه ی گستاخ که حتا به نام آدم ها می خندد، به نامه ی تو، به نوشته من، به این دیوار بلوری احترام آنقدر می زند تا فرو بریزدش. و اسمش را می گذارد نقد. یا آن یکی که دست از خاطرات مسافرهاش کشیده و شده غلط گیر نوشته های این و آن، اسمش را هم می گذارد نقد. باور کن این چیزها نسیه هم نیست سعید!
نمی دانم چرا هی یاد این جمله ی آیدین می افتم: «وقتی سخنرانی اش تمام شد گفتم فکر می کنی فقط خودت خری؟»
تو از مسیح حرف زده ای و می زنی، من اگر لیاقتش را داشته باشم به عنوان کوچک ترین ستایشگر آن موجود ناب، به عنوان کودک ترین شاگرد آن معلم بزرگ، مثل خودت همیشه هو کشیده ام بلکه خوابش را ببینم. حرف هاش را با خودم مرور کرده ام تا از بازار نعنا و سُداب بگریزم. اما هر چقدر هم که خودت را در پستو نگه داری، باز هم دست از سرت بر نمی دارند.
گاهی این جملات را می خوان و آرام می خوابم:
نمی دانم خطابه ی این انسان زیبا که تو بسیار دوستش داری به فریسیان یادت هست؟ بگذار برات چند خطی بنویسم. «شما ای فریسیان، بیرون پیاله و بشقاب را طاهر می سازید ولی درون شما پر از حرص و خباثت است... وای بر شما ای فریسیان که صدر کنایس و سلام در بازارها را دوست می دارید. وای بر شما ای کاتبان و فریسیان ریاکار، زیرا که مانند قبرهای پنهان شده اید که مردم بر آنها راه می روند و نمی دانند.»
شاید هم بد نیست شانه هات را بالا بیندازی و آرام بگذری، سعید من.
وگرنه توضیح اینکه من و تو چگونه به هم نامه می نویسیم، چه بسا در جاهای دیگر حتا جرم هم تلقی شود.

- فکر نکنم. این «حرفا» جرم نیست٬ تبه‌کاری فرهنگی است.

 

در فهم رفتار معروفی ۱

+   2009/2/13   11:58   مانی ب.  | 


- منو فراموش نکن.

- کیو فراموش نکنم؟

- منو!

- تورو چی نکنم؟

- فراموش!

- تورو فراموش چی؟

- نکن!

 

+   2009/2/12   11:57   مانی ب. 


از خواب بیدار می‌شویم٬ و می‌بینیم آمده‌اند. قمری‌ها را می‌گویم. همان یاکریم‌ها که آواز آن‌ها برای من موزیک‌متن بعدازظهرهای گرم و ملال‌آور تهران بود. دیروز نبودند. امروز صبح زود که برای خرید نان از خانه خارج شدم٬ دیدم این‌جا هستند. دوتا دوتا با هم از این سو به آن سو می‌پرند. انگار نه انگار که تازه از راه رسیده‌اند. انگار همیشه این‌جا بوده‌اند. تصور بکنید! از راه نرسیده٬ صبح به این زودی لب پشت‌بام‌ها و روی نرده‌ی بالکن‌ها با هم عشق‌بازی می‌کنند. داره بهار میشه مثل این‌که.

 خاتمی آمد.

همه می‌گویند. من هم با این‌که در واقع نباید بگویم - چون حرف‌های آدمی که از واقعیت دور است٬ معمولا دور از واقعیت است - امادلم می‌خواهد بگویم. من از خاتمی سیاست‌مدار چیز زیادی نمی‌دانم. اما خاتمی روشنفکر را کمی می‌شناسم. از او چیز خوانده‌ام. در مدت زمام‌داری او دوماه ایران بوده‌ام که از زیباتری ماه‌های زندگی من است. دوماه‌ی که مهم‌ترین کار روز نه خریدن روزنامه٬ بلکه خریدن «روزنامه‌ها» بود. از سکوت و سکون وین رفته بودم ایران و افتاده بودم توی رودخانه‌ای که مرا با خود می‌برد. جلسه‌ی سخنرانی٬ فیلم٬ نمایشگاه٬ بحث و جدل‌های به معنی واقعی کلمه «بی‌پایان». دوماه شوروشوق مستمر. دلم نمی‌خواست برگردم. این‌جا اگر می‌خواهم صبح ساعت هفت از خواب بیدار شوم٬ حتما باید حداکثر ساعت دوازه به رختخواب بروم. آن‌جا تا سه نصفه‌شب بیدار می‌نشستیم و صبح‌ها هم ساعت هفت از خواب بلند می‌شدیم. هوای آزاد بیولوژی آدم را هم تغییر می‌دهد.

آن روزها دایم به یاد صحبت‌های پدرم از دوران مصدق می‌افتادم. از دورانی که دولت در مضیقه بوده است و به بسیاری از کارمندان دولت به جای حقوق حواله‌ی کالایی می‌داده‌اند. نصیب خیلی‌ها از جمله پدر من – طوری که تعریف می‌کرد - حواله‌ی آجر شده بود. می‌گفت کارمندانی که پیش از آن به فرار از کار عادت داشتند٬ روزی پانزده ساعت کار می‌کردند. در چشمان پیرمرد درخششی می‌دیدم وقتی از شوروشوق سیاسی/ فعالیت اجتماعی و امید به آینده در دوران نخست‌وزیر محبوب خود می‌گفت. من در دوماه زیبایی که ایران بودم همین درخشش را در چشم آدم‌های زیادی  در ایران٬ از پیر و جوان٬ دیدم و پس از سال‌ها فهمیدم که منظور پدرم از «امید به آینده» چه بود و وقتی از «شور و شوق» حرف می‌زد٬ از چه حرف می‌زد. 

و البته یادم هست هربار از سقوط دولت مصدق سخن می‌گفت٬ لب‌هایش می‌لرزیدند٬ صدایش بغض آلود می‌شد و پشت عینکش قطره‌ی اشک برق می‌زد. در آن دوماه فرصت فهمیدن عصبانیت و اندوه او پیش نیامد. عصبانیت او را بعدها فهمیدم. مثلا وقتی این را از بی‌بی‌سی٬ از همین بی‌بی‌سی کثیف شندیم: «چرا خاتمی خیانت کرد؟». از آن سوی تلفن: خاتمی به وعده‌ی انتخاباتی خود عمل نکرد. قول داده بود که قانون را نهادینه کند٬ اما همین‌طور که شاهد هستیم٬ با تأمل در نشانه‌شناسی واقعیت اجتماعی درمی‌یابیم که قانون خلاف وعده‌ی او نهادینه نشده است!

انگار خاتمی قول داده بود قیمت سیب‌زمینی یا شهریه مدارس را کنترل کند٬ قول داده بود فلان مالیات را دودرصد افزایش/کاهش دهد. خاتمی می‌بایستی راهی را که اروپا در سیصدسال تلاش مستمر طی کرده است٬ در دو دوره‌ی ریاست‌جمهوری طی می کرد. آن‌هم تنهایی و بدون حساب بازکردن روی «ما». از راه دور غمگین می‌شدم وقتی که موضوعات مهم و ظریفی را که خاتمی مطرح می‌کرد٬ توسط خیل قلم‌به‌دستان رنگارنگی که خود را در برابر یک آدم اهل فکر می‌دیدند به موضوعاتی برای سرگرمی - به جک تبدیل می‌شد. سید خندان! مرد عباشکلاتی! فقط بلد است حرف‌های قشنگ بزند! ...

با این که درددل‌کردن همیشه کمی رسوایی به بار می‌آورد٬ باید یک درد دل خصوصی هم بکنم: با این‌که واقعا معتقدم که نقد قدرت برای جامعه امری حیاتی٬ و حق تک تک اعضای جامعه است٬ از خودم تعجب می‌کنم که چرا هنوز وقتی امثال نیک آهنگ کوثر٬ ابراهیم نبوی و شرکا خاتمی را "نقد" می‌کنند٬ این‌قدر دلخور می‌شوم. دست خودم نیست. فکر کنم تأثیر مخرب اون دوماه قشنگ باشد.

 راستی٬ یاکریم‌های تهران هم اومدن؟

+   2009/2/9   13:9   مانی ب. 


یه بار باید در باره Brian Eno بنویسم. آدم تک و خلاقیه. فعلا ولی یک قطعه از آلبوم «زندگی من در بیشه‌ی ارواح»: +

+   2009/2/8   21:9   مانی ب. 


به هر چمن که رسیدی

گلی ببوی و برو.

+   2009/2/7   14:59   مانی ب. 


آزادی اگر اصلا معنایی داشته باشد، پیش از هرچیز به این معنی است که چیزی را به دیگرانی بگوییم که نمی­خواهند آن را بشنوند. «ج. ارول»

 این نوشته طوری که از عنوان آن برمی‌آید ادامه‌ی نوشته‌ی دیگری است درباره واکنش عباس معروفی به نوشته‌های من که کلیه آن‌ها را در لینکی که سمت چپ دیده می‌شود جمع کرده‌ام. به این دلیل که در نوشته‌ی حاضر (و همین‌طور در ادامه‌ی آن) از کامنت‌گذاران وبلاگ عباس معروفی نقل قول می‌آورم و به علت تعدد نظرات در وبلاگ نام‌برده که یافتن عبارات نقل شده را دشوار می‌کند٬ بخشی از کامنت‌ها را شماره‌گذاری کرده‌ام که این‌جا قابل دست‌رسی است.

*

یکی از طرف‌داران بی‌ادب ادبیات مترقی ایران که از "توهین" مانی ب. به «ادبیات مترقی» برآشفته است کامنتی علیه من برای معروفی گذاشته٬ و ادعا کرده است که  از طریق خواندن نوشته‌های من به خصوصیت‌های واقعی معروفی واقف شده است. می‌گوید: «اعتراف می‌كنم از وقتی نوشته‌های اونو [نوشته‌های مرا] می‌خونم به صداقت و به یك رو و یكرنگی شما بیشتر پی‌می‌برم».

دیدم٬ حال که نوشته‌های من این‌چنین فایده‌ای دارد٬ بد نیست کمی بیشتر بنویسم تا صداقت و یکرنگی معرفی برای طیف وسیع‌تری آشکار شود. از طرفی به معروفی نیز کتبا قول داده‌ام چند پست دیگر را به فهم رفتار او اختصاص دهم. و کلا آدم بدقولی نیستم!

معروفی: «شیوه ی من نیست که موضع دفاعی بگیرم، جایی که حق مثل روز روشن است دفاع نباید کرد، یورش باید برد» (کامنت۹).

مدتی است که می‌خواهم دنباله‌ی «فهم رفتار معروفی۱» را بنویسم. احساس می‌کنم این را به افرادی که این ماجرا را در ۴دیواری با تأمل دنبال کرده‌اند بده‌کار هستم. اما حوصله ندارم. و احساس بی‌فایدگی و بی‌معنایی خاصی هم بر من چیره شده است که باید خودم را٬ برعکس همیشه که از نوشتن لذت می‌برم٬ مجبور به نوشتن کنم. با شگفتی متوجه شدم در پی انتشار اعلامیه‌ی اهانت‌آمیز معروفی و در پی آن یورش غیرقابل تصور «بچه‌ها»ی ادبیات‌دوست او حسابی ترور شده‌ام و این مسئله برای من به یک «بار» روانی تبدیل شده است. در ذهنم یک دیالوگ دایره‌ای به وجود آمده است که  خروج از آن برایم دشوار است.

 *

برگردان کلمه‌ی آلمانی Mundtot به فارسی «دهان‌کشته» می‌شود. «فردی را Mundtot کردن» یعنی قراردان او در موقعیتی که امکان بیان عقیده‌ی خود را نداشته باشد. این مفهوم (برعکس نوع ایرانی آن «دهان‌دوزی») در جوامع متمدن(!) رایج است که ابزار آن  نه نخ و سوزن٬ بلکه معمولا رسانه‌ها هستند. مزدبگیران رسانه‌ها با نشر وسیع اتهامات گوناگون بی‌پایه اما کثیر و سنگین٬ برچسب‌زنی و به راه‌انداختن سروصدای زیاد می‌کوشند دهان فرد «خاطی» را بکشند. قاتلان مدرن دهان٬ فرزندان خلف قاتلان و دهان‌دوزان گذشته هستند. تنها ابزار آن‌ها با یکدیگر متفاوت است. (شاید در آینده یک پست را به سهم «دیگران» در مکانیسم دهان‌کشی که در نقش تماشاچی ظاهر می‌شوند اختصاص دهم).

 چند شب پیش خواب دیدم در خانه‌ای زندگی می‌کنم که آدم‌های ناشناسی در آن این‌سو و آن‌سو می‌روند. رفتار آن‌ها طوری بود که انگار صاحب‌خانه هستند. حتی یکی از آن‌ها گوشه‌ی اتاق‌کار من یک کمد لباس داشت! در حالی که نگاه‌اش پیوسته به من بود٬ در کمد را باز کرد٬ کت‌‌ای را بیرون آورد و پوشید٬ و همین‌طور که یقه‌ی آن را درست می‌کرد از اتاق خارج شد. در حین گپ با یکی از دوستان وب به این تعبیر رسیدیم که خانه در این خواب نمود «وبلاگ» است. و با توجه به این که ۴دیواری هم نام دیگر خانه است٬ بعید نیست تعبیر درستی باشد.

این آدم‌های ناشناس در خانه‌ی من چه‌کار می‌کنند؟ این را نمی‌دانم. اما هرچه هست٬ یک چیز روشن است: آن‌ها خلاف میل من بخشی از خانه را به اشغال خود درآورده‌اند. به عبارتی دیگر٬ آن‌ها اراده و خواست خود را به من تحمیل کرده‌اند. و این برای من پذیرفتنی نیست. نقطه.

اولین قدم برای خنثی‌سازی رفتار دهان‌کش‌ها رجوع به واقعیت با – به قول آلمانی‌ها - «سر سرد» است. ماجرا چیست؟

 الف: این‌ها که نقد را دشمنی معرفی می‌کنند٬ در واقع با نقد دشمنی می‌کنند. کسی که فکر می‌کند من با عباس معروفی رمان‌نویس دشمنی خصوصی دارم٬ یا سمپاتی/آنتی‌پاتی انگیزه نقد گفته‌های او از سوی من است٬ در سوءتفاهمی به سر می‌برد که خود مسئول آن است. البته اعضای «مثلث ملکوتی»٬ یعنی خود معروفی٬ مهدی جامی و داریوش محمدپور رئیس حلقه (که معروفی او را قبله‌ی عالم می‌نامد) در معرفی نوشته‌های من به عنوان «خصومت شخصی» و غرض‌ورزی نقش کمابیش مهمی داشته‌اند.

اولین باری که در ۴دیواری توجه‌ام به پیامگیر وبلاگ عباس معروفی و نظرات مریدانه‌ی دوست‌داران ادبیات جلب شد (شخصی او را مسیح نامیده بود)٬ وقتی بود که به بازخوانی و بررسی کتاب «یک‌هفته با شاملو» به قلم مهدی اخوان لنگرودی مشغول بودم. کتابی که برای کسی که می‌خواهد به خلقیات و مناسبات فرا/فرودستی مشمئزکننده حاکم در بخشی از جامعه‌ی ادبی ما پی‌ببرد٬ گفتنی‌های زیادی دارد. در آن نوشته به طور غیرمستقیم از معروفی خواسته بودم که نسبت به کرنش‌های مریدانه واکنش نشان دهد. معروفی در ایمیلی جواب داد: «مانی عزیز. ممنون از این دقت تو. حرفهات را قبول دارم. فقط یک نکته می‌ماند که به آن توجه کن: اگر کسی با نام تو یاد تاگور بیافتد٬ نه از سر آزار و تحریف و مخدوش کردن٬ بلکه از سر مهر٬ که کسی را آزار نمی‌دهد٬ بهش پرخاش می‌کنی و نصیحتش میکنی؟».

معروفی در واقع می‌گوید٬ شخصی که شما را مانند مسیح می‌بیند می‌تواند دو انگیزه داشته باشد. یا می‌خواهد شما را آزار دهد یا از سر مهر چنین سخنی می‌گوید. اما مسئله مهرورزی یا آزار نیست. مسئله این است که شخصی که در او مسیح را می‌بیند پرورده‌ی جامعه‌ای است که مناسبات ناهنجار مرید/مرادی یکی از ویژگی‌های فرهنگی شاخص  آن است. نویسنده‌ی مدرن باید نسبت به این مناسبات شناخت داشته باشد و در جلوگیری از بازتولید آن تلاش کند. و اولین همین‌طور سهل‌ترین قدم این است که نگذارد لباس مرادی به تن او کنند و اگر دغدغه‌ی اجتماعی دارد به جوانان در راه دست‌یابی به خودمختاری و استقلال کمک کند.

 ب: یکی از چیزهای تعجب‌آور این است که برخی از دوستان معروفی مرا در کامنت‌های خود فاقد قابلیت «نقد ادبی» می‌خوانند. مدتی پیش یکی از آن‌ها در چندین کامنت پی‌درپی برای من در باره ویژگی‌های تخصصی نقدادبی نوشته بود. در صورتی که من هیچ‌گاه آثار ادبی عباس معروفی را نقد نکرده‌ام. شخصی که بالاتر به برکت نوشته‌های من موفق به کشف صفات خوب معروفی شده بود٬ در ادامه‌ی کامنت خود حرف غریبی می‌زند: «به عنوان یك طرفدار ادبیات به او [به من] این حق را نمی‌دهم كه ... این قدر به ادبیات مترقی ایران توهین كنه» (کامنت۲).

توهین به ادبیات مترقی؟ حق نمی‌دهم! ... معلوم نیست چه می‌گوید٬ هارت و پورت می‌کند٬ اما اگر منظور او وجود ضدیت با آثار ادبی معروفی نزد من است٬ در تمام نوشته‌های من که به معروفی مربوط می‌شوند٬ نه توهین و نه هیچ نکته‌ای مبنی بر تردید در قابلیت او به عنوان ادیب و رمان‌نویس وجود ندارد. برعکس٬ در نوشته‌ای که معروفی جواب آن را به صورت ایمیل فرستاده بود٬ برای جواب به کسانی که او را مانند مسیح می‌بینند جواب‌هایی پیشنهاد کرده بودم. و در پایان نوشته بودم: «اگر عباس معروفی بخواهد یک چنین جواب‌هایی بنویسد، بی هیچ تردید، خیلی زیباتر از من خواهد نوشت. قصدم یاددادن نامه‌نویسی به نویسنده رمان خوب «سمفونی مردگان» نیست. دورباد از من».

 به همین ترتیب در بررسی «یک‌هفته با شاملو» نقدی متوجه شعرهای مهدی اخوان لنگرودی و پدر معنوی او احمد شاملو نیست. در مطالبی که در باره سخنان بی‌پایه‌واساس شجریان نوشته‌ام نیز نقد موسیقی مطرح نیست. من دوست‌دار موسیقی و موسیقی اصیل ایرانی٬ از جمله آواز شجریان هستم. داریوش محمدپور رأس مثلث ملکوت نیز که انتقادهای من را از رادیوزمانه و مدیر سابق آن مهدی جامی خصومت معرفی کرده بود٬ به این‌که وجود رادیوی مذکور را بهتر از نبود آن ارزیابی کرده بودم٬ و هرگز قابلیت‌ها و استعداد مهدی‌جامی٬ همین‌طور اعتبار اخلاقی شخص او را که سهم بزرگی در توفیق رادیوزمانه داشت٬ مورد پرسش قرارنداده بودم توجه‌ی نکرده بود٬ همین‌طور به این‌که در نوشته‌هایم از کسانی که مخالف مهدی جامی بودند و او را به «بند و بست» با مراجع قدرت در ایران متهم می‌کردند٬ وام نگرفته بودم. این در مورد نگاه من به عباس معروفی هم صادق است. یعنی وقتی حسین درخشان اورا به ارتباط با بخشی از مراجع قدرت حاکم در ایران متهم ساخته بود٬ از عباس معروفی دفاع کردم. هم‌چنین در پستی که در آن به ماجرای فستیوال ایتالیا پرداختم (فستیوالی که در آن معروفی خلاف گزارش شانزده سازمان امنیتی ادعا کرده بود که ایران در پی ساختن بمب اتمی است) خط  روشنی بین او و دشمنان ایران ترسیم کرده بودم. یعنی آن‌طور که هوادار معروفی می‌گوید نیست که مانی «با زیر سوال بردن برخی از رفتارهای آدمهای مشهور سعی در زیر سوال بردن كل موجودیت و ماهیت انها دارد (کامنت۷).

منظور این‌که٬ موضوع نوشته‌های من گفتارها٬ نحوه تفکر و برخی رفتارهای اشخاص یادشده است٬ اما نه به عنوان رمان نویس٬ شاعر٬ آوازخوان و امثالهم٬ بلکه به عنوان «اشخاص تأثیرگذار» در عرصه‌ی اجتماعی. این کار با نقد ادبیات یا نقد موسیقی اساسا متفاوت است. اشخاصی که به هردلیلی دارای تأثیرگذاری در افکار عمومی هستند٬ فرقی نمی‌کند٬ هنرمند٬ سیاست‌مدار٬ مانکن یا روزنامه‌نگار٬ یعنی جمله کسانی که جایگاه اجتماعی آن‌ها٬ دخالت در زندگی اجتماعی را برای آنان میسر می‌سازد٬ باید بدانند که مورد نقد٬ طنز٬ هجو و ... قرارمی‌گیرند. در این میان بعضی‌ها (به نوعی خود معروفی هم) هنرمندان را مستثنا می‌دانند و معتقد هستند که وقتی پای «هنرمند» درمیان است٬ فقط نقد اثر هنری آن‌ها مجاز است.  هوادار معروفی در کامنتی می‌نویسد: «ایشان [یعنی من] بهتر است به هنرمندان چه نویسنده چه خواننده و هر هنرمند دیگری فقط از زاویه هنرش نگاه كند و و اگر خیلی علاقه مند به فهم رفتار آنها هست به نظر من دوربین مخفی در محل كار و زندگی انها بگذارد تا بهتر و بیشتر رفتار آنها را بفهمد». و رو به من ادامه می‌دهد: «فهم رفتار و تفكر یعنی چی آقا؟ مگر عباس معروفی و دیگر هنرمندان امثال او سیاستمدار هستند كه شما دنبال رفتار و تفكر شان هستید . تفكر هنرمندان در آن چیزی است كه بعنوان هنر به جامعه ارایه می دهند . شما اگر می خواهید تفكر هر كسی را خوب و درست بفهمید به آثار آنها رجوع كنید» (کامنت۱۱)

 اگر معروفی تلوزیون تماشا می‌کرد می‌دانست (و البته تماشا می‌کند و می‌داند) که در همین آلمان٬ هیچ‌یک از شخصیت‌های تأثیرگذار اعم از سیاسی٬ فرهنگی٬ اجتماعی و هنری از زبان تیز فی‌المثل کاباره‌تیست‌ها در امان نیست. و این «تیزی» را نمی‌شود با طنزهایی که من گاه در نوشته‌هایم به کار می‌برم قیاس کرد. تیزی طنزهای من در مقایسه با آن‌ ماست را هم نمی‌برد. رفتارها و گفته‌های اشخاص تأثیرگذار از آن‌جایی که دخالت در شکل‌دهی به افکارعمومی و در زندگی اجتماعی است٬ به تک‌تک اعضای جامعه مربوط می‌شود. ادامه دارد ...

+   2009/2/4   15:28   مانی ب. 


 - دیشب خوابشو دیدم. بهم گفت: «آفرین پسر!»٬ تعبیرش چیه؟

- حتما می‌خواسته کارتو تأیید کنه.

 

نویسنده: «... به‌خاطر نام گلشیری هم كه شده، تلاش می‌كنم دل گلشیری را به‌دست بیاورم و حتا اگر شده، در خوابی او را ببینم كه كارم را تأیید می‌كند و می‌گوید آفرین پسر! من اگرچه از شاگردان مستقیم هوشنگ گلشیری نبودم؛ اما با مطالعه‌ی آثار او، شاگردی‌اش را كرده‌ام».

+   2009/2/3   16:1   مانی ب. 


- باید بتوانیم با هم حرف بزنیم. باید بتوانیم کلمات مناسب را پیدا کنیم وهم‌دیگر را بفهمیم. به حرف تو گوش می‌کنم٬ با من حرف بزن. درد تو چیست؟ چه چیز تو را این طور رنج می‌دهد؟

- ... این ... این ... شده ... اوخ ... اوخ شده ...

 

Label: کودکان بزرگ‌سال٬ سخن‌گویان زبان‌بسته٬ وادی‌های ناشناس٬ فقدان کلمات.

+   2009/1/29   14:23   مانی ب. 


«من به همه‌ی کلمات سوءظن دارم٬ زیرا کمترین تأمل نشان می‌دهد که اعتماد به آن‌ها بی‌معناست. متأسفانه کارم به جایی رسیده است که کلمه‌هایی را که آدم روی آن‌ها بی‌خیال و آسوده طول یک فکر را طی می‌کند٬ به تخته‌پاره‌‌هایی بر فراز یک پرتگاه تشبیه کنم که البته به درد عبور می‌خورند اما یک‌لحظه ایستادن را تاب نمی‌آورند. انسانی که با عجله به جلو می‌رود از آن‌ها به نحو عاریه استفاده می‌کند و می‌کوشد به راه خود ادامه دهد. اما اگر لحظه‌ای روی آن‌ها تأمل کند٬ همین زمان اندک آن‌ها را خرد کرده و همه‌چیز به قعر دره سقوط خواهد کرد. کسی که عجله می‌کند٬ موضوع را دریافته است. فقط نباید ایستاد. آدم خیلی سریع سردرمی‌آورد که شفاف‌ترین سخنان از تاریک‌ترین عبارات ساخته شده‌اند».

Paul Valery: Monsieur Teste, S. 33

+   2009/1/27   12:14   مانی ب. 


یوری آونری: یکی از دگم‌های این جنگ این بود: تنها در صورتی که ما «آن‌ها» را بدون هیچ‌ تناسبی به قتل برسانیم٬ در مقابل ده نفر از خودی‌ها هزار تن از «آن‌ها» را بکشیم٬ آن‌گاه خواهند فهمید که مقابله با ما به قیمت‌اش نمی‌ارزد. این واقعیت «در ذهن آن‌ها حک خواهد شد» (این یکی از جمله‌های اسرائیلی مورد علاقه‌ی این روزها است). پس از آن٬ پیش از شلیک موشک قسام علیه ما٬ و به عنوان واکنش به اقدامات ما٬ هر اقدامی که باشد٬ حسابی تأمل خواهند کرد.

آدم نمی‌تواند شرارت این جنگ را بدون توجه به بستر تاریخی آن بفهمد٬ یعنی خصلت «قربانی‌پنداشتن خود» نزد یهودیان در اثر آن‌چه در طول صدها سال بر آنان رفته است٬ و یقین از این‌که ما پس از فاجعه‌ی هولوکاست مجاز هستیم برای دفاع از خود هرکاری را - مطلقا هرکاری را- بدون موانع قانونی و اخلاقی انجام دهیم

 *

اولمرت در تلوزیون اسرائیل: «نیروهای حماس فکر نمی‌کرند ما یک چنین عملیاتی انجام دهیم٬ اما اشتباه می‌کردند و از قاطعیت اسرائیل غافلگیر شدند». محتملا سخنان اولمرت در باره رفتار ملایم و بامراعات ارتش٬ در غزه و دیگر کشورهای عربی باعث عصبانیتی عمیق شده است. اولمرت می‌گوید٬ اسرائیل تلاش کرد که شمار قربانیان غیرنظامی را به حداقل برساند٬ یعنی کاری که بسیاری از کشورهای دیگر مانند ما انجام نمی‌دهند. می‌گوید: «ما از شما ساکنان غزه متنفر نیستیم. ... اسرائیل دشمن شما نیست. هر کودک کشته‌شده یک قربانی حماس است. حماس دشمن [شما]ست».

*

- می‌تواند؟

- ببینیم و تعریف کنیم!

+   2009/1/20   13:15   مانی ب.