آزادی اگر اصلا معنایی داشته باشد، پیش از هرچیز به این معنی است که چیزی را به دیگرانی بگوییم که نمی­خواهند آن را بشنوند. «ج. ارول»

 این نوشته طوری که از عنوان آن برمی‌آید ادامه‌ی نوشته‌ی دیگری است درباره واکنش عباس معروفی به نوشته‌های من که کلیه آن‌ها را در لینکی که سمت چپ دیده می‌شود جمع کرده‌ام. به این دلیل که در نوشته‌ی حاضر (و همین‌طور در ادامه‌ی آن) از کامنت‌گذاران وبلاگ عباس معروفی نقل قول می‌آورم و به علت تعدد نظرات در وبلاگ نام‌برده که یافتن عبارات نقل شده را دشوار می‌کند٬ بخشی از کامنت‌ها را شماره‌گذاری کرده‌ام که این‌جا قابل دست‌رسی است.

*

یکی از طرف‌داران بی‌ادب ادبیات مترقی ایران که از "توهین" مانی ب. به «ادبیات مترقی» برآشفته است کامنتی علیه من برای معروفی گذاشته٬ و ادعا کرده است که  از طریق خواندن نوشته‌های من به خصوصیت‌های واقعی معروفی واقف شده است. می‌گوید: «اعتراف می‌كنم از وقتی نوشته‌های اونو [نوشته‌های مرا] می‌خونم به صداقت و به یك رو و یكرنگی شما بیشتر پی‌می‌برم».

دیدم٬ حال که نوشته‌های من این‌چنین فایده‌ای دارد٬ بد نیست کمی بیشتر بنویسم تا صداقت و یکرنگی معرفی برای طیف وسیع‌تری آشکار شود. از طرفی به معروفی نیز کتبا قول داده‌ام چند پست دیگر را به فهم رفتار او اختصاص دهم. و کلا آدم بدقولی نیستم!

معروفی: «شیوه ی من نیست که موضع دفاعی بگیرم، جایی که حق مثل روز روشن است دفاع نباید کرد، یورش باید برد» (کامنت۹).

مدتی است که می‌خواهم دنباله‌ی «فهم رفتار معروفی۱» را بنویسم. احساس می‌کنم این را به افرادی که این ماجرا را در ۴دیواری با تأمل دنبال کرده‌اند بده‌کار هستم. اما حوصله ندارم. و احساس بی‌فایدگی و بی‌معنایی خاصی هم بر من چیره شده است که باید خودم را٬ برعکس همیشه که از نوشتن لذت می‌برم٬ مجبور به نوشتن کنم. با شگفتی متوجه شدم در پی انتشار اعلامیه‌ی اهانت‌آمیز معروفی و در پی آن یورش غیرقابل تصور «بچه‌ها»ی ادبیات‌دوست او حسابی ترور شده‌ام و این مسئله برای من به یک «بار» روانی تبدیل شده است. در ذهنم یک دیالوگ دایره‌ای به وجود آمده است که  خروج از آن برایم دشوار است.

 *

برگردان کلمه‌ی آلمانی Mundtot به فارسی «دهان‌کشته» می‌شود. «فردی را Mundtot کردن» یعنی قراردان او در موقعیتی که امکان بیان عقیده‌ی خود را نداشته باشد. این مفهوم (برعکس نوع ایرانی آن «دهان‌دوزی») در جوامع متمدن(!) رایج است که ابزار آن  نه نخ و سوزن٬ بلکه معمولا رسانه‌ها هستند. مزدبگیران رسانه‌ها با نشر وسیع اتهامات گوناگون بی‌پایه اما کثیر و سنگین٬ برچسب‌زنی و به راه‌انداختن سروصدای زیاد می‌کوشند دهان فرد «خاطی» را بکشند. قاتلان مدرن دهان٬ فرزندان خلف قاتلان و دهان‌دوزان گذشته هستند. تنها ابزار آن‌ها با یکدیگر متفاوت است. (شاید در آینده یک پست را به سهم «دیگران» در مکانیسم دهان‌کشی که در نقش تماشاچی ظاهر می‌شوند اختصاص دهم).

 چند شب پیش خواب دیدم در خانه‌ای زندگی می‌کنم که آدم‌های ناشناسی در آن این‌سو و آن‌سو می‌روند. رفتار آن‌ها طوری بود که انگار صاحب‌خانه هستند. حتی یکی از آن‌ها گوشه‌ی اتاق‌کار من یک کمد لباس داشت! در حالی که نگاه‌اش پیوسته به من بود٬ در کمد را باز کرد٬ کت‌‌ای را بیرون آورد و پوشید٬ و همین‌طور که یقه‌ی آن را درست می‌کرد از اتاق خارج شد. در حین گپ با یکی از دوستان وب به این تعبیر رسیدیم که خانه در این خواب نمود «وبلاگ» است. و با توجه به این که ۴دیواری هم نام دیگر خانه است٬ بعید نیست تعبیر درستی باشد.

این آدم‌های ناشناس در خانه‌ی من چه‌کار می‌کنند؟ این را نمی‌دانم. اما هرچه هست٬ یک چیز روشن است: آن‌ها خلاف میل من بخشی از خانه را به اشغال خود درآورده‌اند. به عبارتی دیگر٬ آن‌ها اراده و خواست خود را به من تحمیل کرده‌اند. و این برای من پذیرفتنی نیست. نقطه.

اولین قدم برای خنثی‌سازی رفتار دهان‌کش‌ها رجوع به واقعیت با – به قول آلمانی‌ها - «سر سرد» است. ماجرا چیست؟

 الف: این‌ها که نقد را دشمنی معرفی می‌کنند٬ در واقع با نقد دشمنی می‌کنند. کسی که فکر می‌کند من با عباس معروفی رمان‌نویس دشمنی خصوصی دارم٬ یا سمپاتی/آنتی‌پاتی انگیزه نقد گفته‌های او از سوی من است٬ در سوءتفاهمی به سر می‌برد که خود مسئول آن است. البته اعضای «مثلث ملکوتی»٬ یعنی خود معروفی٬ مهدی جامی و داریوش محمدپور رئیس حلقه (که معروفی او را قبله‌ی عالم می‌نامد) در معرفی نوشته‌های من به عنوان «خصومت شخصی» و غرض‌ورزی نقش کمابیش مهمی داشته‌اند.

اولین باری که در ۴دیواری توجه‌ام به پیامگیر وبلاگ عباس معروفی و نظرات مریدانه‌ی دوست‌داران ادبیات جلب شد (شخصی او را مسیح نامیده بود)٬ وقتی بود که به بازخوانی و بررسی کتاب «یک‌هفته با شاملو» به قلم مهدی اخوان لنگرودی مشغول بودم. کتابی که برای کسی که می‌خواهد به خلقیات و مناسبات فرا/فرودستی مشمئزکننده حاکم در بخشی از جامعه‌ی ادبی ما پی‌ببرد٬ گفتنی‌های زیادی دارد. در آن نوشته به طور غیرمستقیم از معروفی خواسته بودم که نسبت به کرنش‌های مریدانه واکنش نشان دهد. معروفی در ایمیلی جواب داد: «مانی عزیز. ممنون از این دقت تو. حرفهات را قبول دارم. فقط یک نکته می‌ماند که به آن توجه کن: اگر کسی با نام تو یاد تاگور بیافتد٬ نه از سر آزار و تحریف و مخدوش کردن٬ بلکه از سر مهر٬ که کسی را آزار نمی‌دهد٬ بهش پرخاش می‌کنی و نصیحتش میکنی؟».

معروفی در واقع می‌گوید٬ شخصی که شما را مانند مسیح می‌بیند می‌تواند دو انگیزه داشته باشد. یا می‌خواهد شما را آزار دهد یا از سر مهر چنین سخنی می‌گوید. اما مسئله مهرورزی یا آزار نیست. مسئله این است که شخصی که در او مسیح را می‌بیند پرورده‌ی جامعه‌ای است که مناسبات ناهنجار مرید/مرادی یکی از ویژگی‌های فرهنگی شاخص  آن است. نویسنده‌ی مدرن باید نسبت به این مناسبات شناخت داشته باشد و در جلوگیری از بازتولید آن تلاش کند. و اولین همین‌طور سهل‌ترین قدم این است که نگذارد لباس مرادی به تن او کنند و اگر دغدغه‌ی اجتماعی دارد به جوانان در راه دست‌یابی به خودمختاری و استقلال کمک کند.

 ب: یکی از چیزهای تعجب‌آور این است که برخی از دوستان معروفی مرا در کامنت‌های خود فاقد قابلیت «نقد ادبی» می‌خوانند. مدتی پیش یکی از آن‌ها در چندین کامنت پی‌درپی برای من در باره ویژگی‌های تخصصی نقدادبی نوشته بود. در صورتی که من هیچ‌گاه آثار ادبی عباس معروفی را نقد نکرده‌ام. شخصی که بالاتر به برکت نوشته‌های من موفق به کشف صفات خوب معروفی شده بود٬ در ادامه‌ی کامنت خود حرف غریبی می‌زند: «به عنوان یك طرفدار ادبیات به او [به من] این حق را نمی‌دهم كه ... این قدر به ادبیات مترقی ایران توهین كنه» (کامنت۲).

توهین به ادبیات مترقی؟ حق نمی‌دهم! ... معلوم نیست چه می‌گوید٬ هارت و پورت می‌کند٬ اما اگر منظور او وجود ضدیت با آثار ادبی معروفی نزد من است٬ در تمام نوشته‌های من که به معروفی مربوط می‌شوند٬ نه توهین و نه هیچ نکته‌ای مبنی بر تردید در قابلیت او به عنوان ادیب و رمان‌نویس وجود ندارد. برعکس٬ در نوشته‌ای که معروفی جواب آن را به صورت ایمیل فرستاده بود٬ برای جواب به کسانی که او را مانند مسیح می‌بینند جواب‌هایی پیشنهاد کرده بودم. و در پایان نوشته بودم: «اگر عباس معروفی بخواهد یک چنین جواب‌هایی بنویسد، بی هیچ تردید، خیلی زیباتر از من خواهد نوشت. قصدم یاددادن نامه‌نویسی به نویسنده رمان خوب «سمفونی مردگان» نیست. دورباد از من».

 به همین ترتیب در بررسی «یک‌هفته با شاملو» نقدی متوجه شعرهای مهدی اخوان لنگرودی و پدر معنوی او احمد شاملو نیست. در مطالبی که در باره سخنان بی‌پایه‌واساس شجریان نوشته‌ام نیز نقد موسیقی مطرح نیست. من دوست‌دار موسیقی و موسیقی اصیل ایرانی٬ از جمله آواز شجریان هستم. داریوش محمدپور رأس مثلث ملکوت نیز که انتقادهای من را از رادیوزمانه و مدیر سابق آن مهدی جامی خصومت معرفی کرده بود٬ به این‌که وجود رادیوی مذکور را بهتر از نبود آن ارزیابی کرده بودم٬ و هرگز قابلیت‌ها و استعداد مهدی‌جامی٬ همین‌طور اعتبار اخلاقی شخص او را که سهم بزرگی در توفیق رادیوزمانه داشت٬ مورد پرسش قرارنداده بودم توجه‌ی نکرده بود٬ همین‌طور به این‌که در نوشته‌هایم از کسانی که مخالف مهدی جامی بودند و او را به «بند و بست» با مراجع قدرت در ایران متهم می‌کردند٬ وام نگرفته بودم. این در مورد نگاه من به عباس معروفی هم صادق است. یعنی وقتی حسین درخشان اورا به ارتباط با بخشی از مراجع قدرت حاکم در ایران متهم ساخته بود٬ از عباس معروفی دفاع کردم. هم‌چنین در پستی که در آن به ماجرای فستیوال ایتالیا پرداختم (فستیوالی که در آن معروفی خلاف گزارش شانزده سازمان امنیتی ادعا کرده بود که ایران در پی ساختن بمب اتمی است) خط  روشنی بین او و دشمنان ایران ترسیم کرده بودم. یعنی آن‌طور که هوادار معروفی می‌گوید نیست که مانی «با زیر سوال بردن برخی از رفتارهای آدمهای مشهور سعی در زیر سوال بردن كل موجودیت و ماهیت انها دارد (کامنت۷).

منظور این‌که٬ موضوع نوشته‌های من گفتارها٬ نحوه تفکر و برخی رفتارهای اشخاص یادشده است٬ اما نه به عنوان رمان نویس٬ شاعر٬ آوازخوان و امثالهم٬ بلکه به عنوان «اشخاص تأثیرگذار» در عرصه‌ی اجتماعی. این کار با نقد ادبیات یا نقد موسیقی اساسا متفاوت است. اشخاصی که به هردلیلی دارای تأثیرگذاری در افکار عمومی هستند٬ فرقی نمی‌کند٬ هنرمند٬ سیاست‌مدار٬ مانکن یا روزنامه‌نگار٬ یعنی جمله کسانی که جایگاه اجتماعی آن‌ها٬ دخالت در زندگی اجتماعی را برای آنان میسر می‌سازد٬ باید بدانند که مورد نقد٬ طنز٬ هجو و ... قرارمی‌گیرند. در این میان بعضی‌ها (به نوعی خود معروفی هم) هنرمندان را مستثنا می‌دانند و معتقد هستند که وقتی پای «هنرمند» درمیان است٬ فقط نقد اثر هنری آن‌ها مجاز است.  هوادار معروفی در کامنتی می‌نویسد: «ایشان [یعنی من] بهتر است به هنرمندان چه نویسنده چه خواننده و هر هنرمند دیگری فقط از زاویه هنرش نگاه كند و و اگر خیلی علاقه مند به فهم رفتار آنها هست به نظر من دوربین مخفی در محل كار و زندگی انها بگذارد تا بهتر و بیشتر رفتار آنها را بفهمد». و رو به من ادامه می‌دهد: «فهم رفتار و تفكر یعنی چی آقا؟ مگر عباس معروفی و دیگر هنرمندان امثال او سیاستمدار هستند كه شما دنبال رفتار و تفكر شان هستید . تفكر هنرمندان در آن چیزی است كه بعنوان هنر به جامعه ارایه می دهند . شما اگر می خواهید تفكر هر كسی را خوب و درست بفهمید به آثار آنها رجوع كنید» (کامنت۱۱)

 اگر معروفی تلوزیون تماشا می‌کرد می‌دانست (و البته تماشا می‌کند و می‌داند) که در همین آلمان٬ هیچ‌یک از شخصیت‌های تأثیرگذار اعم از سیاسی٬ فرهنگی٬ اجتماعی و هنری از زبان تیز فی‌المثل کاباره‌تیست‌ها در امان نیست. و این «تیزی» را نمی‌شود با طنزهایی که من گاه در نوشته‌هایم به کار می‌برم قیاس کرد. تیزی طنزهای من در مقایسه با آن‌ ماست را هم نمی‌برد. رفتارها و گفته‌های اشخاص تأثیرگذار از آن‌جایی که دخالت در شکل‌دهی به افکارعمومی و در زندگی اجتماعی است٬ به تک‌تک اعضای جامعه مربوط می‌شود. ادامه دارد ...

+   2009/2/4   15:28   مانی ب.