«کانون آزادی برای خاورمیانه» که بخشی از لابی اسرائیلی در اروپاست و برای حمله‌ی اتمی به ایران تبلیغ می‌کند،  با همکاری تعدادی از اشخاص منفور و جنگ‌طلب کنفرانسی را در برلین و وین برگزار کرده است. رادیوزمانه گزارشی از این کنفرانس را در اختیار خوانندگان وبسایت زمانه گذاشته است.

رادیو زمانه خود را ملزم می‌داند اعلام کند:

«یادآوری این نکته لازم است که نظرات منتشره در این گزارش، دیدگاه‌های اشخاص و گروه‌های شرکت‌کننده در این کنفرانس است و انتشار آن‌ها تنها برای اطلاع‌رسانی و آگاهی مخاطبان از طرز تفکر این طیف است و بازتاب نظرات رادیو زمانه نیست».

اما واقعیت این است که انتشار این گزارش بلندگویی را در اختیار جمعی کوچک اما پرسروصدا و از نظر مالی قدرتمند می‌گذارد و به سخنان آن‌ها پوشش رسانه‌ای می‌دهد. رادیو زمانه می‌توانست برای این خدمت خود آن‌ها را حسابی تیغ بزند! (اگر نزده باشد).

اما رویکرد همین رادیو زمانه که سنگ «اطلاع‌رسانی» را به سینه می‌زند، در مورد مسائل با اهمیت دیگری کاملا مطابق با رویکرد همین جمع یادشده است.

 

 

 

مدتی پیش مقاله‌ای از اسرائیل شامیر ترجمه کرده بودم که به مسئله‌ی «دیوسازی» می‌پرداخت. احمدی‌نژاد در پروپاگاندای غرب اولین نفری نیست که به هیتلر تشبیه می‌شود.  شامیر نوشته بود:

ما امروز در جهانی زندگی می­کنیم که اشاره­ای به هیتلر مساوی قله «شر» است. امروزه باید برای این که از شخصی دیو ساخته شود، نزد او شباهتی با هیتلر یافت، و این خود کافی است. اعراب و مسلمان­ها علیه یهودیان می­جنگند، به این خاطر آن­ها نازی هستند و می­توان آنان را «شر» انگاشت. «مک­میلان»  نخست­وزیر انگلیس در سال ١٩٥٦ جمال­عبدالناصر را «هیتلرجدید» نامید، زیرا که او کانال سوئز را ملی کرد. بیگین در سال ١٩٨٢ یاسرعرفات را «یک هیتلر جدید» نامید، زیرا بایستی که بمباران بیروت را توجیه می­کرد. جرج بوش استالین را در یک سخنرانی «بدتر از هیتلر» نامید. حال نوبت ایران رسیده است که رئیس­جمهور آن خیلی عادی «هیتلرجدید» ، و ملت او «فاشیست­های اسلامی» نامیده می­شوند. ... سیاست­مدارها هم از قافله عقب نمی­مانند. نتانیاهو می­گوید: «هیتلر در ابتدا جنگ جهانی را شروع کرد و سپس برای به دست آوردن بمب اتمی کوشید. ایران می­کوشد اول بمب اتمی به دست بیاورد».

سیاست­مدار آمریکایی «گینگریش» می­گوید: «امروز مانند ١٩٣٥ است و محموداحمدی­نژاد آدولف هیتلری است آنقدر نزدیک که تا به  حال هرگز ندیده­ایم».

 

یکی از پایه‌های اصلی این «دیوسازی» ترجمه‌ی غلط حرف احمدی‌نژاد در باره اسرائیل بود. درحالی که او ازمحو‌شدن «رژیم اشغال‌گر» از صفحه‌ی تاریخ سخن گفته بود، انستیتوی «ممری» که مدیر آن خود را کارمند سابق موساد معرفی می‌کند، در وبسایت این انستیتو آن را به «نابودی اسرائیل» ترجمه کرد، و این ترجمه بدون بازنگری به طور وسیع در رسانه‌های جهانی منعکس شد.

قصد نابودی اسرائیل بعلاوه‌ی بمب اتمی، ایران را به عنوان «آلمان نازی» دوم به جهانیان معرفی کرد که اگر اقداماتی علیه آن نشود به زودی هلوکاست دیگری راه خواهد انداخت. حمله اتمی به ایران نیز از جمله این اقدامات معرفی شد. یک بمب اتمی روی تهران بهتر است از تهرانی که صاحب یک بمب اتمی است.

 

سازمان تحقیقات صلح دانشگاه کاسل می‌نویسد:

بخش خدمات زبانی پارلمان آلمان این ترجمه [از سخنان احمدینژاد] را پیشنهاد کرد: «امام عزیز ما گفته بود: این رژیمی که اورشلیم را در اشغال دارد باید از صفحهی روزگار نابود شود». به این ترتیب دو عدد از سه اشتباهی که در این جملهی کوتاه وجود داشت تصحیح شد. اسرائیل به «رژیم اشغالگر اورشلیم [قدس]» مبدل گشت و به جای «نقشه»  صفحهی روزگار نشست. آنچه میماند فعل «ترانسیتیو» [مستلزم فاعل] «نابودکردن» است که بر اساس شناخت Jonathan Steele و Juan Cole و کتایون امیرپور باید به «محوشدن» ترجمه شود.

اما تا همینجا عبارت «از روی نقشه نابود شود» که در عرصه زبان انگلیسی wipe off the mapبا خاک یکسان کردن/ پاک‌کردن معنی می‌دهد آشکارا ترجمه‌ای غلط است.

 

Jonathan Steeleنویسنده‌ی گاردین به طور مبسوط در باره ترجمه اشتباه سخن احمدی‌نژاد نوشت. نه اسرائیل، بلکه «رژیم اشغالگرقدس» بایستی از صفحه تاریخ محو شود. این عبارت‌بندی دارای تفاوتی اساسی با ترجمه سخن احمدی‌نژاد در برخی از رسانه‌های جهانی است.

کتایون امیرپور نیز در مقالات متعددی در رسانه‌های معتبر آلمانی زبان (از جمله درزوددویچه) به نتایج مخوف ترجمه‌ی اشتباه جمله‌ی یادشده پرداخت. همین‌طور در مقاله‌ای تحت عنوان «یک ترجمه‌ی اشتباه به سیاست جهانی خطرناکی منجر می‌شود» .

به گزارش روزنامه هارتض :

جان مارس‌هایمر و استفان والت، نویسندگان کتاب پرسروصدای «لابی اسرائیل و سیاست خارجی آمریکا» (که در ٤دیواری درباره آن‌ها نوشته بودم) نیز ترجمه جمله‌ی احمدی نژاد را غلط دانستند.

کلا بحث‌های زیادی بین روشن فکران و طرفداران صلح اعم از چپ، لیبرال، یهودی و کمونیست و مطبوعات آلمانی درگرفت (+). از چندین مرکز اطلاع‌رسانی و روزنامه به «شورای مطبوعات» شکایت شد. در اثر پی‌گیری مستمر آن‌ها Dpaیکی از اولین پایگاه‌های خبری بود که اشتباه خود را تصحیح کرد.‌ همین‌طور «کانال دو» تلوزیون دولتی Zweites Deutsches Fernsehen  به طور رسمی خطای خود را پذیرفت.

 

یکی از جنبه‌های با اهمیت این قضایا این بود که «مرکز دولتی پروش سیاسی»

Bundeszentrale für politische Bildung  آلمان نیز ترجمه‌ی اشتباه را در بروشورهای خود چاپ کرده بود که در اثر پی‌گیری بی‌امان روشنفکران آلمانی مجبور به عقب‌نشینی گشت(+).

وقتی آدم تلاش مستمر و دوست‌داشتنی آن‌ها را برابر بی‌اعتنایی و الکی‌خوشی همکاران ایرانی آن‌ها قرار می‌دهد، احساس می‌کند که هدف بمب‌های اتمی اسرائیل و آمریکا برلین است نه تهران.

 

نتیجه‌ی جستجوی کلمه‌های «احمدی نژاد/ ترجمه‌ی اشتباه» (تنها به زبان آلمانی) در گوگل بیش از ده‌هزار لینک است.

 

شخصا این ماجرا را در حد امکان به طور مستمر دنبال کرده‌ام. اما ترجمه و واگذاری اطلاعات در این زمینه‌ها خارج از امکانات فردی است. با خودم فکر کردم که به کمک عده‌ای از ایرانی‌های خارج کشور یک وبلاگ درست کنیم و هر یک گوشه‌ای از کار را بگیریم، اما امیدی به موفقیت چنین پروژه‌ای ندارم. فرق بخش بزرگی از ایرانی‌های خارج کشور با ایرانی‌های داخل تنها این است که آن‌ها خارج هستند. نگاه آن‌ها به ماجراهای اطراف خود، اگر اصولا نسبت به آن‌چه در رسانه‌ها می‌گذرد توجه یا  حساسیتی داشته باشند، با نگاه عموم هموطنان داخل تفاوتی ندارد. زندگی آن‌ها نیزهم همین‌طور. در کانادا هم تا آن‌جایی که من دیدم، مرکز ثقل زندگی کباب و باربی‌کیو است. اگر حساسیتی موجود باشد، باید آن را میان کسانی که سال‌های زیادی مقیم غرب هستند یافت، یا دربین نسل دومی‌ها که معمولا سخت مشغول مسایل خود هستند.

برای من باعث تعجب است که در وبلاگ‌های بچه‌های مقیم آلمان که توسط رسانه‌ها مرتب در جریان حوادث جاری قرارمی‌گیرند، هیچ نشانی از وقایعی که برای ایران سرنوشت‌سازند، نیست. و این برای وبلاگ‌نویس‌های ساکن دیگر کشورهای غربی نیز صادق است.

اوایل امید داشتم که رادیو زمانه بتواند این گونه فضاهای خالی را پرکند. امیدوار بودم  (بیشتر به خاطر مدیریت شخص مهدی جامی) این رادیو بتواند پایه‌گذار ارتباط سالمی بین این‌جا و آن‌جا باشد. با شرمندگی می‌پذیرم که امید خوشبینانه‌ای بود، اما احساس می‌کنم رادیو زمانه گاهی به یکی از شعبه‌های رادیو اسرائیل تبدیل می‌شود (نگاه کنید به مقاله‌ی نادر فکوهی که نسبت به ماجراهای اخیر لبنان به شدت یک‌سویه‌تر از روزنامه‌های اسرائیلی می‌پردازد، آن‌هم از موضع اخلاقی!).

 این بحث‌ها در مطبوعات و وب آلمانی یک سال است که جریان دارد. زمانی که در روزنامه‌های آلمانی در مورد تفاوت ویژگی گرامری «محوکردن» و «محو شدن» بحث می‌شود، رادیو زمانه دایما از تهدید احمدی‌نژاد به نابودی/ یا محوکردن اسرائیل حرف می‌زند.

مسیح علی‌نژاد این‌جا در پاراگراف آخر (+).

«سال‌ها پیش آیت‌الله خمینی گفت اسراییل باید از بین برود و دو سال قبل احمدی‌نژاد تکرار کرد که اسراییل باید از بین برود».

صحبت بالا از رادیو اسرائیل نیست، بلکه از ابراهیم نبوی است در مصاحبه‌ای با آبراهام بورگ نویسنده و سیاست مدار اسرائیلی در رادیو زمانه.

من نمی‌دانم فعالیت رادیو زمانه در روند «دیوسازی» ناآگاهانه است یا «بخش‌نامه»ای.

 

 

من نمی‌توانم دلیل شرکت نیک‌آهنگ کوثر در این روند دروغ‌پراکنی را حدس بزنم. هرچند که احمدی‌نژاد دیو باشد، من که ایرانی هستم می‌دانم که او «این دیو»ی که نیک‌آهنگ معرفی می‌کند نیست. پس مخاطب نیک‌آهنگ کوثر کیست؟

 

مرتبط:

بمب اتمی ایران و عباس معروفی

خاله‌خرسه‌ها عاشقان شما

رادیوزمانه روسیه را شروع‌کننده جنگ قفقاز می‌نامد

.

+   2008/7/21   22:46   مانی ب.  | 


یک نگاه به ذهن کسی که این دوعکس را کنار هم گذاشته بیاندازید:

 

 

 

 

 

یک نکته‌ی جالب دیگرهم این که:

مصدق پشت مردم است، در صورتی که مردم می‌بایستی پشت مصدق می‌بودند!

+   2008/7/21   11:30   مانی ب.  | 


ابراهیم نبوی در رادیو زمانه:

«... به‌طور طبیعی مردم ایران با فلسطین بیشتر دشمن هستند تا با اسراییل. مردم ایران به‌طور طبیعی به فلسطین و به عرب‌ها بد می‌گویند، اما به‌طور طبیعی مردم به اسراییل بد نمی‌گویند ...».

 

کامنت گذاشتم منتشر نشد: رفتار و افکار نوکرمنشانه‌ی خود و دوستان خود را به «مردم ایران» تعمیم ندهید.

 

+   2008/7/19   12:49   مانی ب.  | 


راه بهانه‌هایم را نبند

من مثل توام.

پایه داربست‌های مرا تکان نده

من مثل توام.

نگاهت عریانی مرا نخراشد

من مثل توام

کودکم را نترسان

همبازی خوبی‌ست!

...

ما مثل هم‌ایم..

.

+   2008/7/18   9:54   مانی ب.  | 


شعرهایش

در«کامنت»های غمگینانه دختران عاشق دبیرستانی

به همه‌جای عالم رسید.

شاعر

جهانی شد.

+   2008/7/7   10:34   مانی ب.  | 


همیشه می‌ترسیدم که تلفنم بیفته توی رودخونه. نمی‌دونم این ترس از کجا اومده بود. دیروز که کنار رودخونه قدم می‌زدم، جایی وایسادم که آب رو نگا کنم. به خودم گفتم، آها! بعید نیست امروز باشه که قراره تلفنم بیفته توی آب! و برای همین اونو از جیبم دراوردم و توی دستم گرفتمش. آدم روی چیزایی که توی جیبشن کنترلی نداره. محافظت اصلی چیزای توی جیب، اگه جیب آدم زیپ نداشته باشه، فقط به عهده نیروی جاذبه‌ی زمینه! بعد دیدم از بس محکم گرفتمش انگشتام منقبض شدن. اما با خودم گفتم، اگه یه کم انگشتامو شل کنم، حتما از دستم درمیره میفته تو آب. نمی‌تونستم حد وسطو پیدا کنم. یعنی نه اونقدر سفت که انگشتام منقبض بشن، نه اونقدر شل که تلفن از دستم سر بخوره. سعی می‌کردم یادم بیاد چه‌جوری مثلا لیوان رو دستم می‌گیرم، چه‌اندازه فشار برای محکم نگه‌داشتن لیوان لازمه.

همین‌طور که به نرده‌های پل تکیه داده بودم، تلفن رو توی دستم فشار می‌دادم، میدیدم زیاده، یه کم انگشتامو شل می‌کردم، میدیدم ممکنه از دستم بیفته. دچار استیصال عجیبی شده بودم. بعد یکدفعه، انگار که به خودم آمده باشم، با خودم گفتم، ای بابا، تا حالا یه مرتبه هم پیش نیومده که چیزی از دستت افتاده باشه. تلفن قبلی هم هیچوقت از دستت نیفتاد، اون یکی قبلی‌تره هم همینطور ...، چرا حالا باید این‌یکی بیفته؟

خورشید تابیده بود روی آب. سطح آب پر از پولک‌های طلایی شده بود که چشم رو می‌زدن. مثل طلای مذاب ...

همین‌طور که به آب خیره شده بودم، داشتم به خودم می‌گفتم، این فکرا رو بریز دور! که نمی‌دونم چی شد که تلفن از دستم افتاد. اول خورد به میله‌ها، بعد به لبه‌ی بتونی، بعد همین‌طور که دور خودش می‌چرخید افتاد وسط پولک‌های طلا‌ها و غیب شد.

چند لحظه شوکه شدم. وقتی از شوک دراومدم، با خودم گفتم، لعنت، حالا دیگه مجبورم یه ام‌پی‌تری‌پلیر بخرم.

 

 

 

یه قطعه موزیک. از اونایی که می‌زنه تو قلب.

 I need some of that vagueness now
           It's all come back too clearly

 

دانلود برای دوستان خوب خودآزار این جا!  (+)

اطلاعات در پیامگیر!

+   2008/7/5   10:58   مانی ب.  | 


ببین ... آخه من این‌جور آدما رو می‌شناسم. از این آدمایی که یه گوشه می‌شینن و با یه نگاه بخصوصی دیگران رو برانداز می‌کنن. نمی‌شه باهاشون حرف زد. حرف‌زدن باهاشون آدمو عصبی می‌کنه. می‌فهمی؟

.

+   2008/7/4   10:53   مانی ب.  | 


صدای پرقدرت و روح نواز

آگاهی تام و همه سویه به زوایای گنجخانه موسیقی سنتی ایرانی

نوآوری های شگفت انگیز و هنرمندانه

درک والا و متفکرانه از ادبیات منظوم فارسی

حضور آگاهانه در زمان

و شناخت گسترده موقعیت تاریخی ایران زمین، استاد شجریان را به اسطوره ای مبدل ساخته که از بن و ریشه با روان و اندیشه ایرانیان پیوند دارد.

 

فریاد او را میلیون‌ها و میلیون‌ها ایرانی دلسوخته در درازنای تاریخ پر فراز و نشیب خود همصدایی و همخوانی کرده‌اند.

 

استاد محمدرضا شجریان حنجره قوم ایرانی در گستره تاریخ دیرزمانش است.

 

 خشم توفنده این مردم را از سینه برمی آورد و شادمانی ها و آرزوهای آنان را فریاد می کند.

 

بیهوده نیست که آوازش اینگونه بر بالهای عقل می نشیند، با عشق می پیوندد و در دل جای می گیرد.

 

نیکویی در این است که استاد خود به دشواری رسالتش آگاه است و خردمندانه آن را پاس می دارد.

 

او به درایت دریافته که «هزاران چشم گویا و لب خاموش» او را «پیک امید خویش می دانند» و در هر گردش آواز و با هرکلام «دل خلقی» را در مشت می فشارد و «امید مردمی خاموش» را پشتیبان است.

 

صدای پر توانش رساتر و فریادهایش کوبنده تر باد.

 

مطلب از اینجا:

http://www.shahrgon.com/fa/index.php?news=1386

.

+   2008/7/3   10:1   مانی ب.  | 


حواشی آخرین شب برگزاری کنسرت استاد محمدرضا شجریان و گروه شهناز:

١. محمدرضا لطفی و حسین علیزاده میهمانان ویژه‌ی این شب بودند. گذشته از اینکه مردم با دیدن آنها برپای خاستند و کف‌زنان گرامی‌شان داشتند؛ خود استاد شجریان هم مقدم‌شان را گرامی داشت و از آنان به «یاران و همراهان دیرین» تعبیر نمود.

٢. همان آغاز کار، شخصی فریاد کشید: «خسرو آواز ایران؛ استاد شجریان» و مردم هلهله سر دادند (شاید می‌خواست مطمئن شود که کنسرت را اشتباهی نیامده‌ایم!)

٣. درخشانی رفت تا با گروه بنشیند؛ اما بازگشت و دیگربار در برابر لطفی سر فرود آورد و ثابت کرد که قدر پیشینیان را می‌داند.

٤. لبخندهای دختر و پدر، در طول کنسرت ادامه یافت حتی به هنگام تکنوازی دختر.

۵. پیش از اجرای «مرغ سحر»، «دل‌آواز»های محترم (!) با بدترین زبان و لحن، مؤدبانه‌ترین اخطارها را برای جلوگیری از رفتن مردم به سمت سن می‌دادند.

۶. مجید درخشانی بر «مرغ سحر» پیش‌درآمدی ساخته است که ذهن شنونده را به تعلیق می‌کشاند. مطمئن نیست که استاد چه خواهد خواند و چند ثانیه‌ای می‌گذرد تا به یک‌باره: «مرغ سحر ناله سر کن»

۷. در انتهای کنسرت، مژگان شجریان به هر یک از اعضای گروه شاخه گل رزی را هدیه نمود و صمیمانه پدرش را در آغوش کشید. این شاید یکی از نایاب‌ترین و احساسی‌ترین صحنه‌ها و لحظات کاری استاد شجریان بود که دوربین‌ها هم آن را ضبط نمودند!!

۸. تکنوازی مژگان شجریان خوب بود و پس از پایان برنامه، علیزاده و لطفی را می‌دیدی که تشویق و تحسینش می‌کنند.

٩. استاد با حرکتی نمادین، گل سرخش را پیشکش به حضار به‌وجدآمده کرد.

١٠. اولین حرف واضحی که بعد از اتمام برنامه و رفتن استاد به پشت‌صحنه شنیدم، این بود: آلمان صفر، اسپانیا یک!!

اصل مطلب (+)

+   2008/7/2   9:58   مانی ب.  | 


در فرهنگ سخن انوری گشت می‌زدم، به کلمه بت‌تراش برخوردم.

معنی آن این است: کسی که کارش ساختن بت از چوب و سنگ و مانند آن‌هاست.

 

- رشته‌ت چیه؟

- بت‌تراشی شریف!

 

*

  

بچه‌های ایرانی خارج از کشور حتما به یاد دارند. سال‌ها پیش ناگهان مدشده بود که مامان‌ها در بسته‌هایی که  از ایران می‌فرستادند، لای نقل، سوهان، پسته و توت‌خشکه، یک جلد کتاب نسبتا قطور در قطع آ٤ هم می‌گذاشتند. «سرزمین ما ایران»، اثر عکاس معروف نصرالله کسراییان. یادم هست عکس‌های قشنگی داشت، و من آن را پس از مدتی به شخصی که بیشتر از من آن را دوست داشت، هدیه دادم. از کسراییان این‌جا و آن‌جا بازهم عکس‌هایی دیده‌ام و به عنوان مصرف‌کننده، او را یکی از عکاس‌های خوب ایران می‌دانم. کتاب یادشده  تنها یک اشکال داشت. ظاهرا کسراییان عادت دارد بگذارد همسرش، زیبا عرشی، برای کتاب‌های او مقدمه بنویسد. و مقدمه کتاب یادشده از آن نوشته‌های توخالی پرطنین و بزرگ‌گویانه بود که در ایران دوست‌داران زیادی دارد. از این متن‌های رقت‌آوری که نویسنده‌های آن به جای نگاه‌کردن به عجز و وضعیت حقارت‌بار اکنون خود و تلاش برای تغییر آن، به سرستون‌های تخت‌جمشید چنگ می‌اندازند.  به آلمانی عبارتی هست که می‌گوید: یک تصویر بیشتر از هزار کلمه حرف می‌زند. من از این که کسراییان به جای این‌که بگذارد عکس‌ها حرف بزنند، اجازه داده است که زیبا عرشی پرگویی‌های عبث خود را مقدمه‌ی کتاب کند بسیار متأسف شدم و صفحات مربوطه را از کتاب جدا کرده و به سطل کاغذباطله‌ها انداختم (کاری که شاید خود کسراییان هم بدش نیاید انجام دهد، اما …!).

 

حالا اصلا می‌خواستم یه چیز دیگه بگم.

نازنین معتمدی مصاحبه‌ای با کسراییان کرده است که می‌توان آن را به صورت ویدئو این‌جا دید. نکته‌های جالبی در آن هست که به یک‌بار دیدن می‌ارزد. خود کسراییان به نظر آدم فروتنی می‌رسد. قیافه‌اش هم بنا بر قیافه‌شناسی شخصی من، به قول معروف سمپاتیک و دوست‌داشتنی است.

یک چیز بانمکی هم توی ویدئو هست که ذکر آن برای انبساط خاطر بد نیست. کسراییان جایی می‌گوید: سعی می کنم چیزی که می خوام بگم ساده بگم.

حالا مثلا فرض کنیم که می‌خواهد بگوید: من نصراله کسرائیان هستم متولد ٢٢/١/١٣٢٣ در خرم‌آباد.

اما ببینید چقدر ساده بیان می‌کند:

منم مثل یکی از این ملیاردها نفری که روی کره خاکی زندگی می‌کنند، یه روزی که حالا توی شناسنامه مشخص شده بیست و دو فروردین هزار و سیصد و بیست و سه شمسی بوده در یک جغرافیایی که اسم یه شهری هم به اسم خرم‌آباد روش هست وارد این جهان خاکی شدم. طبیعتا باید یه اسمی را هم برام می گذشتند دیگه، حالا شده نصراله کسرائیان.

 

باری، نازنین معتمدی قصد می‌کند جهت مصاحبه، با کسراییان تماس بگیرد. می‌نویسد:

شماره و نشانی‌اش را از سامانه اینترنتی‌اش یافتم. ترس غریبی از تماس با او داشتم.

تا  بلاخره  موفق می‌شود او را در یک گالری ملاقات کند. می‌نویسد:

بالاخره او را دیدم. یکه خوردم. آنقدر ساده پوشیده بود و بی غل و غش با همه بازدیدکنندگان می گفت و می خندید که ترسم از برخورد با وی همانجا فروریخت.

 

من اسم این را می‌گذارم، آلوده‌سازی اذهان عمومی.

نازنین معتمدی و بقیه دوستان و همکاران او، در یک کلام همه‌ی «دانشجویان شریف» که از مواجه شدن با "اساتید" ترس دارند، به درد کار مصاحبه‌گری، روزنامه‌نگاری و امثالهم نمی‌خورند. خب، اگر مصاحبه با وزیر اطلاعات یا رئیس قوه قضاییه باشد، احساس ترس "طبیعی" است، اما از کسراییان چرا باید ترسید؟ مگر کسراییان تا به حال کسی را گاز گرفته است؟

 

یاد علیرضا محمودی، داستان نویس جوان افتادم. داستانی دارد به نام مرگ شاملو (+). می‌نویسد:

«هیچوقت از نزدیک ندیده بودمش، چون نمی‌‌دانستم چی باید بگویم. گفتگو با بعضی آدم‌ها مثل پوشیدن کت شیکی‌ست که کهنگی شلوار آدم را بیشتر نشان می‌دهد ...».

 

معضل جامعه‌ی ما مشکلی «هندسه»ای است. آن هم هندسه‌ی مخروطات!

 

به مطلب هندسه‌مخروطاتی دیگری هم در رابطه با محمدرضا لطفی برخوردم که می‌بایستی دنباله‌ی همین پست باشد، اما نوشته را بی‌جهت طولانی می‌کند. من هم که در افکندن کار امروز به فردا تبحر ویژه‌ای دارم ...

 

پست آخر رمزآشوب هم جالب است (+).

.

+   2008/7/1   14:19   مانی ب.  | 


این «نون‌پنیرچای‌شیرین» یکی از مواردی است که از کنارهم‌نشستن چهار اسم یک معنای جدید تولید شده است.

نون‌پنیرچای‌شیرینت رو خوردی: صبحانه خوری؟

یک مثال دیگر که خیلی خاطره‌انگیزتر از «نون‌پنیرچای‌شیرین» است، «سه‌ماه‌تعطیلی» است که چیزی بیشتر از سه ماه تعطیل معنی می‌دهد.

مثلا موضوع انشا: سه‌ماه‌تعطیلی خود را چگونه گذراندید؟

 

 

… هرسال از تجدیدی واز امتحانات دلهره‌آور شهریور رنج می‌برد. اما آن سال تجدید نداشت. سرخوش بود و می‌توانست تمام سه‌ماه‌تعطیلی هرچقدر دلش می‌خواهد در رودخانه آبتنی کند. هر روز همین‌طور که دست‌هایش را در جیب کرده است برای خودش بی‌بخیال بگردد و از تماشای لبخند دخترهمسایه‌ها قند در دلش آب شود.

آن سال یک‌ضرب رد شده بود.

.

+   2008/6/30   12:16   مانی ب.  |