اون روز صبح که شب قبلش والیوم بیاثر مانده بود و دیدم که معروفی در فستیوال میلان حرف شانزده سازمان اطلاعاتی آمریکا و کارشناسان سازمان بینالملی انرژی اتمی را رد میکند و بر ادعای کسانی که ایران را در حال ساختن بمب اتمی معرفی میکنند و خواهان بمباران اتمی ایران هستند، صحه میگذارد، حدسم تأیید شد که آلمانی نمیداند، از دنیا بیخبر است.
چند روز پیش که دیدم نویسندهی تبعیدی مقالهای در وبسایت رادیوزمانه نوشته است تحت عنوان «تا عاشق مردمت نباشی کتابت را نمیخوانند» روی لینک کلیک نکردم، چون عمیقا به این درک رسیدهام که در مقالهای که عنوان آن «تا عاشق مردمت نباشی کتابت را نمیخوانند» باشد، چیزی جز یاوه، حرف هرز، سیاهبازیهای ساخت ایران، اخلاقگرایی عقبافتاده و منحط مندرآوردی یافت نمیشود. اما عنوان مقاله به هرحال نوعی ابراز عشق نویسندهی تبعیدی به «مردم»ش بود. با خودم فکر کردم کدام عاشقی راضی میشود که معشوق در آتش اتمی خاکستر شود؟
نه، نه. عباس معروفی اگر آلمانی میدانست و از جدیت خطری که ایران را تهدید میکند، خبر داشت، اگر در جریان تلاش و پیگیری روشنفکران آلمانی در جدال با پروپاگاندای جنگطلبان میبود، با این عشقی که به مردم دارد، در یک گردهمآیی رسمی حرف دشمنان ایران را تصدیق نمیکرد. نه، هنوز به جامعه آلمانی مدخلی ندارد و آلمانی نمی داند.
اما آخرین چیزی که از او خواندم مأیوس کننده بود. مصاحبهای بود با مارک هالتر که یک جامعهشناس یهودی لهستانی است. معروفی او را در همان فستیوال میلان که بالاتر آمد دیده است. هالتر مطالبی که خیلی باب میل "وطنپرستان" دروغین ایرانی است تحویل معروفی میدهد. اما او نیز همسخن پروپاگاندای دیوسازی است. پروپاگاندایی که روی دو محور بنا شده است. الف: ایران میخواهد اسرائیل را نابود کند (میگوید: این یک پارادوکس و دوگانگی است که الان ایران میخواهد اسرائیل را نابود کند)، و ب: احمدینژاد هیتلر است.
معروفی: میخواستم بگویم احمدینژاد یک هیتلر مضحک است.
هالتر: او آدمهای زیادی را به سوی مرگ میفرستد. این مسئله کمدی نیست. شاید برای ما مضحک باشد، چون اینجا هستیم ولی برای مردم آنجا اصلا.
با خودم گفتم: آه ... چقدر این جامعهشناس یهودی هموطنای عباسمعروفی رو دوس داره. اماچیزی که مرا مأیوس کرد نه عشق مارک هالتر به مردم بافرهنگ ایران، بلکه چیزی بود که در ابتدای نوشته با حروف درشت درج شده بود، و من از روی آن پریده بودم. عباس معروفی شرح میدهد:
شب هنگام در هتل گپی با او زدم و وقتی نام ایران را بر زبان آوردم؛ چهرهاش به تمامی میخندید و نشان میداد که ایران را دوست میدارد. ما با هم آلمانی حرف میزدیم ... (+)
na? … haben du diese polnisch man interview gemacht? nix gut! I
was du denken wirklich ein rätsel für mich. ich glauben du überhaupt nicht denken. I
iran brauchen nix deine liebe. du lieben besser deine frau. du schriftsteller du! basi gehen besser weiter schlafen! I