همیشه می‌ترسیدم که تلفنم بیفته توی رودخونه. نمی‌دونم این ترس از کجا اومده بود. دیروز که کنار رودخونه قدم می‌زدم، جایی وایسادم که آب رو نگا کنم. به خودم گفتم، آها! بعید نیست امروز باشه که قراره تلفنم بیفته توی آب! و برای همین اونو از جیبم دراوردم و توی دستم گرفتمش. آدم روی چیزایی که توی جیبشن کنترلی نداره. محافظت اصلی چیزای توی جیب، اگه جیب آدم زیپ نداشته باشه، فقط به عهده نیروی جاذبه‌ی زمینه! بعد دیدم از بس محکم گرفتمش انگشتام منقبض شدن. اما با خودم گفتم، اگه یه کم انگشتامو شل کنم، حتما از دستم درمیره میفته تو آب. نمی‌تونستم حد وسطو پیدا کنم. یعنی نه اونقدر سفت که انگشتام منقبض بشن، نه اونقدر شل که تلفن از دستم سر بخوره. سعی می‌کردم یادم بیاد چه‌جوری مثلا لیوان رو دستم می‌گیرم، چه‌اندازه فشار برای محکم نگه‌داشتن لیوان لازمه.

همین‌طور که به نرده‌های پل تکیه داده بودم، تلفن رو توی دستم فشار می‌دادم، میدیدم زیاده، یه کم انگشتامو شل می‌کردم، میدیدم ممکنه از دستم بیفته. دچار استیصال عجیبی شده بودم. بعد یکدفعه، انگار که به خودم آمده باشم، با خودم گفتم، ای بابا، تا حالا یه مرتبه هم پیش نیومده که چیزی از دستت افتاده باشه. تلفن قبلی هم هیچوقت از دستت نیفتاد، اون یکی قبلی‌تره هم همینطور ...، چرا حالا باید این‌یکی بیفته؟

خورشید تابیده بود روی آب. سطح آب پر از پولک‌های طلایی شده بود که چشم رو می‌زدن. مثل طلای مذاب ...

همین‌طور که به آب خیره شده بودم، داشتم به خودم می‌گفتم، این فکرا رو بریز دور! که نمی‌دونم چی شد که تلفن از دستم افتاد. اول خورد به میله‌ها، بعد به لبه‌ی بتونی، بعد همین‌طور که دور خودش می‌چرخید افتاد وسط پولک‌های طلا‌ها و غیب شد.

چند لحظه شوکه شدم. وقتی از شوک دراومدم، با خودم گفتم، لعنت، حالا دیگه مجبورم یه ام‌پی‌تری‌پلیر بخرم.

 

 

 

یه قطعه موزیک. از اونایی که می‌زنه تو قلب.

 I need some of that vagueness now
           It's all come back too clearly

 

دانلود برای دوستان خوب خودآزار این جا!  (+)

اطلاعات در پیامگیر!

+   2008/7/5   10:58   مانی ب.  |