امانوئل کانت: فیلسوف

انسان در سرزمین های گرم کلا زودتر بالغ می­شود، اما مانند انسان­ سرزمین­های معتدل به کمال نمی­رسد. تجلی بشریت در جامع­ترین کمال خود در نژاد سفید است. سرخ­پوستان از استعداد کمی برخوردارند. استعداد سیاهان بسیار پایین­تر  است.

13: I. Kant, AA IX : Logik – Physische Geographie, Pädagogik S. 316

 سیاهان ... پوست کلفتی دارند، به همین خاطر وقتی که می­خوهند آن­ها را تربیت کنند، آن‌ها را نه با چوب بلکه با «نی فشرده» شلاق می‌زنند که خودن بتواند خارج شود و زیر پوست چرک نکند.

سیاهان آفریقا طبق طبیعت­شان دارای احساسی فراتر از احساسات بچگانه  نیستند (+).

 

 

جک لندن: ادیب

«نه، نه و هزاربار نه. نگو که می‌بایستی سیاهپوستان را فهمید. رسالت انسان سفیدپوست این است که باغبان جهان باشد و خود را با مسایل جزئی، پوچ و خطرناک معطل نکند».

در Serge Latuche: Die Verwestlichung der Welt

 

عبداله اوجالان: رهبر

خلق‌های آفریقا در مرزهای غریزه جنسی ابتدایی هستند. از سطح غرایز  جنسی آن‌ها آگاهیم. ببینید بیماری ایدز هم  کمی با این در ارتباط است. منازعه‌ی وضعیت غریزه‌ی جنسی که امپریالیزم در آن به سرمی‌برد با سطح غریزه‌ی جنسی در آفریقای عقب‌مانده، سرچشمه‌ی این بیماری هستند. در: «چگونه باید زیست»، ص١٢٧

 (+).

 


 

نویسنده و شاعر: اینگه‌بورگ باخ‌من

سفیدها می­آیند. سفیدها پای بر خشکی می­گذارند. و وقتی بیرون انداخته شوند، دوباره خواهند آمد، این­جا دیگر هیچ انقلاب، قطع­نامه یا تصویب­نامه‌ای چاره ساز نیست. آن­ها، اگر طور دیگری نتوانند، دوباره از راه تفکر خود خواهند آمد. حتی اگر این تفکر در مغز [انسان­] قهوه­ای یا سیاه زنده شود، بازهم همان سفیدها خواهند بود. آن­ها از این طریق جهان را هم­چنان در تملک خویش خواهند داشت.

Ingeborg Bachmann:Das Buch Franza, S. 109

+   2008/2/19   11:28   مانی ب.  | 


داریوش چاپاریان ... پس از ٢٧ سال خیانت به مردم ... سرانجام در کام آتش خشم و نفرت مردم مبارز و انقلابی فروغلطید و به سزای اعمال خائنانه خود رسید ... داریوش ... امروز در مغازه اش ...  مورد اصابت گلوله قرار گرفت و در دم کشته شد. پس از وقوع این حادثه بلافاصله خبر آن در سطح شهر ... منعکس شد و مردم از مجازات این مزدور که ... در خیانت به مردم ... دستش آلوده بود خوشحال شدند.

http://www.payam.nu/2005/decemberf/84-09-2618.htm

+   2008/2/18   10:46   مانی ب.  | 


 

+   2008/2/17   21:1   مانی ب.  | 


 

ناگفته نماند که نه تنها نظام مردسالاری آب به آسیاب قدرت می ریزد بلکه قدرت نیز با تمام قوا از نظام مرد و پدر سالاری چه در خانواده، محیط کار و چه در کل جامعه پشتیبانی میکند.

http://www.astafe.eu/web-rasa/doc-f/2007/06/070601-3.htm

 

نظام حاکم  استبدادی و فرهنگ ستیز، راه را برای این اندیشه‌های  ایران بر باد ده آماده می‌کند، و آب را در آسیاب تجزیه طلبان می ریزد.

http://www.political-articles.com/Com/Articles/A00077.htm

 

با پخش چنین نوشته های بی اساس و بی ارزش می کوشند تا حقایق را وارونه جلوه دهند و در واقع آب به آسیاب حکومتگران و عوام فریبان می ریزند.

 http://www.azadegy.de/az96/09.htm

 

عدم درک ضرورت حرکت عینی عموم ... ونیز بعضا ریختن آب به آسیاب دشمن فرهنگی خود، بواسطه اعضای الینه شده وخودباخته جامعه ماست.

http://www.erkinlik.org/TurkmenTopl/seoasWaNehzateMeli0907ERT.htm

 

نیروهای کمونیست و سرنگونی­طلب را مورد زشت­ترین اهانت­ ها و ناسزاها قرار دادند. همه این جریانات و به اصطلاح شخصیت­هایشان آب در آسیاب جمهوری اسلامی ریختند.

http://members.tripod.com/naser__1/pdf/Refrandom-Sazgara.htm

 

می گوید که 5 سال تجربه ثابت کرد که سخن گفتن از دموکراسی، آب به آسیاب دشمن ریختن است.

http://dari.irib.ir/pic1/SOUND/mizgard191.htm

 

زمانی که هیلاری کلینتون به قطعنامه سنا درباره تروریست خواندن سپاه رای داد، اوباما از او انتقاد کرد و او را متهم کرد که آب تو آسیاب جنگ طلبان می ریزد..

http://hajiwashington.com/blog/1386/10/17/irgc-us-navy/

 

برخی از افراد یا جریان‌های سیاسی با جملات حساب نشده و انتقادهای به اصطلاح خیرخواهانه خود به نوعی آب در آسیاب حزب پادگانی می‌ریزند

http://www.newsecularism.com/Articles/FarsiArticles-Mashaayexi082107.htm

 

وبدین صورت با از دست دادن هویت ملی مان، آب در آسیاب شوونیزم قبیله سالار بریزیم.

http://khorasanzameen.net/politics/rroien01.html

 

این کمپین در نهایت آب به آسیاب جریانات اسلامی و دست راستی در اروپا میریزد.

http://www.cyoiran.com/htm/Nashrie/302Html/302-mamadasangaran.htm

 

چرا که توسعه فناوری اطلاعات بدون در نظر گرفتن امنیت، آب در آسیاب دشمن ریختن است. http://www.itna.ir/archives/news/008492.php

 

این آیا آب در آسیاب آمریکا و جمهوری اسلامی، که هر دو دشمن کارگران و کمونیست­ها و مردم آزاده هستند، نیست!؟

http://www.rojhelatpres.com/jan-06/26-13.htm

 

تا  با ایجاد سردرگمی هر چه بیشتر  آب در آسیاب سکانداران نظمی بریزند  که  در صدد است  قوانین  و احکام استعماری خویش را با بمب و موشک بر جهان تحمیل گرداند . 

http://www.pwoiran.com/ghafieh.htm

 

مدعیان ابن الوقت! با این آب به آسیاب نیروهای سرکوبگر داخلی و خارجی نشاندار و استعماری ریختن: تنها عرض خود می برید.

http://www.turkiran.com/618saltanat....htm

 

در شریطی که دنیا دست در دست هم داده تا یکپارچگی ایران را تکه پاره کنند شما آب در آسیاب امپریالیسم می‌ریزید.

http://www.azadtribun.net/x18429.htm

 

و درنهایت آب به آسیاب پان ایرانیست‌های افراطی می ریزند.

http://yarsan.web.surftown.se/Matalb_Azad/M_Dr/fedralism.html

 

آنان که شما را از سرکوب «دولت بسته توتالیتر» می ترسانند، خواسته یا ناخواسته آب به آسیاب مسئولان استبداد و خودکامگی و مظالم ۲۵ سال گذشته می اندازند.

http://www.bashariyat.de/maghalat%20ba/mag%2013.htm

 

آیا اعتراض به این کتاب آب به آسیاب همین جریان نیست و باعث نمی شود که زندگی خصوصی شاملو بیش از پیش زیر ذره بین قرار بگیرد؟

http://www.maniha.com/yaddashtha.htm

 

بار دیگر آب به‌ آسیاب دیگران ریخته‌ شد. 

http://www.urmiye.com/modules.php?name=News&file=article&sid=1839

 

اقداماتی اینچنین که خلاف قانون و نقض حقوق ابتدایی شهروندی است آن هم علیه دانشجویان و نیروهای طرفدار اصلاحات ... آب به آسیاب دشمنان ریختن ومصداق اقدام علیه امنیت کشوراست.

http://www.marzeporgohar.org/index.php?action=news&n_id=4974&l=2

 

با این احوال نباید از نظر دور داشت که اتخاذ هر گونه راه حل غیر عقلانی در خصوص پرونده هسته ای ایران ناخواسته به منزله آب ریختن به آسیاب مجاهدین ... است.

http://www.iran-interlink.org/files/farsi%20pages%2018/mojahedin290106.htm

 

این کار شما به نظر من ریختن آب به آسیاب قو چانی و تلویحن تایید حرفهای اوست.

http://commenting.blogfa.com/?blogid=manib&postid=339&timezone=3627

 

یا مثلا گفته مشود که چرا فقط در مورد اسلام حرف میزنید؟ و یا اینکه این سازمان دارد آب به آسیاب بورژوازی جهانی می ریزد؟

http://www.rowzane.com/0000_m_e/0m_e_2007/2706/m19mina.htm

 

کنگره ی وحدت جبهه ی ملی ایران در استکهلم را برگزار کردند و عده ای هم از دور آب به آسیاب آنان ریختند.

http://www.mossadeq.com/languages/farsi/mos-taghavibay2sem.html

 

چرا که توسعه فناوری اطلاعات بدون در نظر گرفتن امنیت، آب در آسیاب دشمن ریختن است.

http://forum.niksalehi.com/showthread.php?p=260579

 

جريان‌هاي سياسي داخل حاكميت و نظام و قانون آب به آسیاب دشمن نریزند.

http://iranews.biz/Default_view.asp?@=80358

 

مثلا در راستای وحدت سرزمین خیالی ایران در مقابل دو قدرت استعماری زمان یعنی روس و انگلیس و یا ایده خیالی جامعه بی طبقه عملا آب به آسیاب فاشیسم فارس ریختند.

http://www.radist.org/Fa/megale/megale85/m0201385.htm

 

اما اینکه حاصل و برآیند این دو حرکت، آب به آسیاب کدام گروه خواهد ریخت؟

http://farhang-ghassemi.com/

 

کیهان لندنی این سخنگوی فارسی زبان وزارت جنگ آمریکا و همدست رامزفلد در لندن نیز زیر بغل وی را گرفته بود و با دروغ و دغل و اخبار جعلی و کاذب و بزرگنمائی های تهوع آور و ساختن کوه از کاه، آب به آسیاب امپریالیستها می ریخت.

http://www.ashti.nu/feb08/08-02-14f.htm

 

پیشنهادم این است که این قدر آب به آسیاب دشمن فرضی نیاندازیم.

http://www.irandefence.net/showthread.php?p=146244

 

خرافات فقط مختص افراد بی سواد نیست، تحصیلکرده ها هم آب در آسیاب خرافه‌پرستی می‌ریزند.

http://persianone.com/ftopicp-138753.html

 

امروز هر حرکت تفرقه آمیز آب به آسیاب رژیم ریختن است.

http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20060424072530.html

 

بیایید...آب به آسیاب دشمن نریزیم!

http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20060424072530.html

                                                        مرتبط (+)

+   2008/2/16   16:39   مانی ب.  | 


 دخالت دادن گرایشهای سیاسی در بررسی وضعیت صلاحیت کاندیداها خیانت به مردم و نظام است.

http://www.baharestaniran.com/ShowNews.php?397

 

سرنوشت همه مردم با نتیجه انتخابات مجلس ارتباط تنگاتنگ دارد و هر گونه هنجارشکنی در این مورد خیانت به مردم است.

http://www.shabestan.ir/newsdetail.asp?newsid=86111610514501

 

حضور در رسانه ای که مخاطب بالایی دارد و پرداختن به بیان دردها و مطالبات مردم ایران در آن، کجایش خیانت است؟ آیا مصاحبه با صدا وسیما خیانت به مردم ایران نیست؟

http://basunews.com/post-219.aspx

 

برخی مدیران در جایی چیزی را و در پست دیگر، خلاف آن را امضا می‌کنند که این امر خیانت به مردم است.

http://www.yazdfarda.com/news/8637.html

 

فعالان سیاسی در داخل نباید با دامن زدن به این شایعات آب به آسیاب دشمن بریزند، چرا كه ایجاد احساس ناامنی، خیانت به مردم است.

http://sharifnews.com/?22416++

 

امام جمعه موقت تهران غوغاسالاری در عرصه انتخابات را خیانت به مردم خواند.

http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=236264&t=pol

 

امکانات اشتغال، علم آموزی، امکانات توسعه و تعالی را باید گسترش داد نه اینکه شعار گذاشتن پول نفت بر سفره مردم را سر داد. عملی شدن این شعار خیانت به مردم است

http://etedal.mihanblog.com/Post-6.aspx

 

دوسیاست شناخته شده یعنی با وجود ولایت فقیه وتعهد به آن در انتخابات شرکت کردن ویا توسل به  ورود وتجاوز بیگانگان برای نجات ایران ... هر آنکس که به یکی از این دوسیاست روی آورد جز در مسیر خیانت کام بر نخواهد گذاشت اولی خیانت به مردم ودومی خیانت به ایران .

http://www.brwska.org/fa/index.php?news=310

 

وی گفت: كاندیداها نباید وعده های غیرقابل اجرا بدهند چون این عمل خیانت به مردم و دولت است.

http://www.azadistan.com/web/index.php?option=com_content&task=view&id=433&Itemid=1

 

چرا که در صورت وجود چنین مدارک و اسنادی خیانت به مردم این استان خواهد بود.

http://k-b.ir/mag/index.php?s=%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA

 

حمایت صریح یا ضمنی با بمباران تأسیسات هسته ای جمهوری اسلامی یا محاصره اقتصادی ایران جز خیانت به مردم ایران معنای دیگری نمیتواند داشته باشد.

http://www.rahekargar.net/elamiye/200701/20070115-01-elamiye.htm

 

پافشاری بر ادامه چنین سیاستی‏اگر به تقابل نظامی و جنگ احتمالی فراروید، جز خیانت به مردم و کشور نیست.‏

http://www.rezayazdi.com/index.php?/site/comments/reza21/

 

نگاه کنیم سرنوشتمان را به دست کسانی بسپاریم که اهل خیانت به مردم نباشند. هر کس به اندازه یک رأی خودش در خدمت یا خیانت اعضای شورا مسؤول است.

http://www.ettehadjonoub.com/News/?id=137

 

سازمان بگونه ای در نوشته هایش فضا را بر علیه ما مسموم کرده بود که بازگشت به ایران را خیانت به مردم قلمداد میکرد.

http://www.negaheno.net/mojahedin/roshangari/Hasan%20azizi%20-%20Kontrol%20nirou%2005.htm

 

وی در ادامه تصریح کرد: کج دار و مریز رفتار کردن با شورا خیانت به مردم است.

http://kermanshah.isna.ir/mainnews.php?ID=News-14149

 

"جمهوریت" منهای "اسلامیت" خیانت به خواست مردم است

http://www.mehrnews.ir/NewsPrint.aspx?NewsID=464599

 

ما برای حفظ موسیقی اصیل خودمان رسالت و مسئولیتی داریم .بنابراین نشستن و تماشاکردن هرج و مرج عالم موسیقی خیانت به مردم است.

http://khandaneha.persianblog.ir/1386_5_khandaneha_archive.html

 

هر حرکت تبلیغی که مردم را از سلامت و امنیت انتخابات ناامید کند، خیانت به مردم و کشور است.

http://www.iran.ir/cms/index.php?option=com_content&task=view&id=2708&Itemid=1

 

چراکه مخالفت با مبارزه­ی مسلحانه بلافاصله به تسلیم در برابر دیکتاتوری و خیانت به مردم و آزادی تعبیر می­شد.

http://banisadr.info/Baran.htm

 

بحث من موضوع خیانت به مردم، جامعه، همکاری و همراهی با دشمنان بشریت است.

http://www.rojhelatpres.com/agust-06/15-18.htm

 

کارگران با سر دادن شعار، فروش شرکت یک­و­یک را خیانت به مردم نامبرده و آن را محکوم کردند.

http://www.fwhi.org/xabar/dasht_morghab.htm

 

وضعیت بهتر از این نخواهد شد و این چیزی جز خیانت به مردم، انسانیت، عقل و علم نیست

http://www.farsiebook.com/snews/?q=%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA&sort=0,0,id,15

 

انتصاب افراد ناکارامد در پستهای سرنوشت ساز بزرگترین خیانت به مردم است

http://www.kermanema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-1-pid-1464.html

 

خیانت به مردم خود همسان خیانت به آب و خاک و سرزمین خود است.

http://www.khosoof.com/archive/372.php

 

امروز شرکت نکردن در انتخابات خیانت به مردم است.

http://weblog.zendehrood.com/comments.aspx?WeblogID=babak&MemoID=27013

 

شرکت در انتخابات خیانت است به ایران.

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2005/06/050620_mj-fsahraei-canada-vote.shtml

 

باید اعتراض کرد و سوئیس و تمام دنیا را متوجه این خیانت به مردم جامعه ایران کرد.

http://www.didgah.net/maghalehMatnKamel.php?id=13362

 

به اعتقاد ایشان بدون مطالعه صحبت كردن، خیانت به مردم است

http://www.aviny.com/News/82/08/04/t1.aspx

 

تقلب در مسایل پزشکی و حقوقی خیانت به مردم و امری ضدملی است.

http://dastyari.blogsky.com/?PostID=153

 

تا هنگامی که فقه اسلامی تکلیف خود را با موسیقی ایران روشن نکند، جفا و خیانت آشکار به موسیقی ایران همچنان ادامه خواهد داشت.

http://razeno.com/2007/07/post_225.php

 

متاسفانه دشمنان آزادی و کسانی که عمری مشغول خیانت به مردم ایران بودند با ترفندهایی زشت سعی بر آن دارند اتحادی که در این کارزار برای دفاع از زندانیان سیاسی شکل گرفته است را تخریب کنند.

http://sos-sanjari.blogspot.com/2006/11/blog-post_13.html

 

فرهاد رهبر ماده سه آیین نامه دولتی در زمان دولت هشتم را خیانت به مردم دانست

http://www.exijen.com/newsa/view.asp?id=7989

 

صحنه گردانان اعتراف گیریهای اخیر خود بیش و پیش از هر فردی باید به جرم جاسوسی و خیانت به مردم به دادگاه سپرده شوند

http://salam-socialism.blogfa.com/post-472.aspx

 

وقتی یک اصل در زمین بدون اجرا مانده و ما دائم سراغ فرع ها برویم یک نوع خیانت به مردم و اسلام است

http://360.yahoo.com/blog-7j8ob8g3erQEJC.4_pDityLY0ujcf74r

 

رئیس جمهور: کسی حق ندارد فردی را به اعتبار جناح و ارتباط سیاسی و حزبی به کاری گمارد و انسان ناشایست را به مردم تحمیل کند، زیرا این کار خیانت به مردم است.

http://mkeghbal.ir/conglomera/archive/2006_07_01_archive.html

 

اما دوستان انقلاب نباید فراموش کنند که خدمت به خائنان، خیانت به مردم است

http://www.akhbar-rooz.com/news.jsp?essayId=13397

 

چه با تصمیمات و عملکرد دولت و مجلس موافق باشیم و چه مخالف٬ باید به صراحت بگوییم که ادامه مصرف بی رویه انرژی ارزان٬ خیانت به مردم محروم و روستائیان است.

http://entecnews.blogsky.com/?PostID=363

 

عبدالله رمضان زاده سخنگوی دولت مدعی شد: آوردن پول نفت بر سر سفره مردم خیانت به مردم است.

http://www.inroozha.com/news/2005_07.php

 

خبرهای روابط عمومی دروغ بوده است و جهت عوام فریبی و خیانت به مردم به رسانه ها داده می شد

http://parvane11.persianblog.ir/1385_9_parvane11_archive.html

 

به هر حال اولین جرقه های خیانت به مردم در ذهن و روان جامعه از همان زمان پدیدار گردید.

http://saia.blogfa.com/post-10.aspx

 

برداشت از حساب ذخیره ارزی برای بهانه های مختلف خیانت به مردم است

http://www.mohredel2.blogfa.com/post-19.aspx

 

آیا از دست دادن فرصتها نوعی خیانت به مردم وخون شهدا نمی باشد؟

http://www.fadafan.blogfa.com/post-320.aspx

 

باید سعی نمایند از بوروکراسی موجود بکاهند و مشکل ومعضل بزرگی که باعث انواع فساد می گردد رشوه گیری می باشد که رشد ارتشاء باعث خیانت به مردم ودولت به حساب می­آید.

http://sedayedalat.persianblog.ir/1385_2_sedayedalat_archive.html

 

درضمن سکوت در مقابل این رژیم هم باز خیانت به مردم ایران است بطوری که امروزه تخم مرغ دانه ای ١٥٠ تومان است.

http://forum.iranproud.com/ghdrt-dryayy-ayran-ghdrt-dryayy-amryk-t138671.html

                                                                                مرتبط (+)

+   2008/2/15   9:56   مانی ب.  | 


شنیدم باز یک ادیب ایرانی در یکی از دانشگاه­های (این­بار) آلمان برنامه­ای داشته است. یاد چیزی افتادم که دانستن آن برای کسانی که در ایران هستند بی­فایده نیست. با خودم گفتم بهترین موقع برای اشاره به آن، همین «شعرخوانی» عباس معروفی در دانشگاه علوم ادبی، ... نه، نه، ببخشید، در دانشگاه تکنیک برلین، وقت مناسبی است.

شخصا کمتر در این جلسات شرکت می­کنم، زیرا فضای آن­ها که همیشه به نظرم جعلی و نمایشی می­رسد، آزاردهنده است. معروفی می­گوید: «حضور بسياری از استادان، و مخصوصاً رييس دانشگاه که در بين شنوندگان نشسته بودند، تپش قلب بنده را دو برابر کرده بود. جوری که صدای تاپ تاپش را می‌شنيدم».

 

دوربین روی سینه معروفی زوم می­کند، و ما لرزش پارچه پیراهن او را می­بینیم.


دوستی می­گفت آن روز که هابرماس در ایران سخنرانی داشت، خانم­های خانه­دار هم برای تماشای او آمده بودند! اما اغلب اروپایی ها، بخصوص آلمانی­ها وقتی به این جلسات می­آیند، به موضوع علاقه دارند. آن­ها برای «فهمیدن» می­آیند و برای این مقصود آماده تعامل و تبادل هستند. دانشجوی ترم یک یا رئیس دانشگاه فرقی نمی­کند. اکثریت رؤسا و استادان دانشگاه­ها دانشجویان را دوستانه «همکار» می­نامند و با آن­ها نه از بالا، بکله در ارتفاع برابر چشم­ها حرف می­زنند. آن­ها می­آیند که حرف بشنوند و در صورت لزوم و امکان، حرف بزنند. این فضای «احترمانه»ی ساخت ایران به درد نمایش می­خورد، اما برای جلسه شعرخوانی اصلا مناسب نیست. نمی­دانم جملات «من­حیث­المجموع»ی زیر چه تأثیری جز احساس یأس می­تواند در مخاطب آلمانی­زبانی داشته باشد؟ برای درک این یأس باید توجه داشت که این ملت به علاقه مفرط به «دیتایل»  در جهان مشهور است و سرمایه معنوی و مادی خود را مدیون این خاصیت است.

و بعد گفتم که من برای چنين هنرمندانی مرز جغرافيايی قائل نيستم، همان‌طور که گوته را  ايرانی می‌دانم، حافظ را آلمانی می‌خوانم. شکسپير می‌تواند مکزيکی باشد. آلبر کامو آمريکايی است، و مارکز عراقی، و اکتاويو پاز ايرلندی. و اصلاً چه فرقی دارد؟ مهم اين است که آنها متعلق به فرهنگ بشری‌اند، و همه کار کرده‌اند به‌خاطر خوشبختی بشر، که رنگی به رنگ‌ها بيفزايند، که زيبايی و عشق و زندگی و آزادی و آزادگی را ابلاغ کنند.

 

بگذریم. از بحث خارج شدم. در اصل قصد داشتم در مورد مکان این جور جلسات، یعنی «دانشگاه» توضیح کوتاهی بدهم. شاید بعضی­ها را دیده باشید که ابروهایشان را بالا می­دهند و با احترامی که همیشه کمی تا قسمتی زیادی به نظر می­رسد، درباره برخی از "بزرگان" می گویند: بله آقا! در دانشگاه­های  معتبر اروپا و آمریکا ...!

در نوشته­ها هم می­شود این­جا و آن­جا همین رفتار سؤتفاهم­زا را پی­گرفت. سؤتفاهمی که حل آن حداقل در مورد «دانشگاه»های وین،  دشوار نیست.

این­که فلانی در دانشگاه وین جلسه­ داشته است، حتما به این معنا نیست که این جلسه ، غیر از این­که در یکی از سالن­های دانشگاه برگزار می­شود، ربط دیگری به دانشگاه به عنوان نهاد علمی داشته باشد. دانشگاه­ها معمولا سالن­های مناسبی دارند که تقریبا هرکسی می­تواند آن­ها را اجاره کند. در مورد جلسات ایرانی، هزینه اجاره را انستیتوی آفریقا­آسیایی از محل بودجه فرهنگی خود می­پردازد. (گاهی هم می­شود زحمت دعوت­نامه را هم به عهده آن گذاشت). برای استفاده از این بودجه، کافی است که چندنفر دور هم جمع شده و با رجوع به مسئول مربوطه او را قانع سازند که دعوت از این شخص بخصوص، دارای اهمیتی فرهنگی برای ایرانی­های مقیم اتریش و احیانا اتریشی­ها است. این عمل با توجه به پستی­بلندی­های اقتصادی پیشترها راحت­تر از امروز بود. اما همین امروز اگر جمعی ایرانی (احیانا یکی دو دانشجوی رشته «مردم­شناسی»)، واقعا بخواهند یکی از کفاش­های پس­کوچه­های شاه­عبدالعظیم را به وین دعوت کنند، می­توانند. برای این منظور باید استدلالاتی ارایه کنند که این کفاش­هایی که جلوی مغازه خود روی چهارپایه­ای نشسته و به ساخت یا تعمیر کفش مشغول هستند، پدیده­هایی فرهنگی­ و از لحاظ اتنولوگیک قابل تأمل­اند. و کسانی که با رشته «مردم­شناسی» آشنایی دارند تصدیق می­کنند که این کار، کار سختی نیست!

منظور این­که اشاره به دانشگاه وین، غیر از نامیدن مکانی که جلسه یادشده در آن برگزار شده است، حاوی اطلاعات دیگری نیست. نقطه.

حالا در مورد جلسه شعرخوانی معروفی در دانشگاه تکنیک برلین، نمی­توانم درست داوری کنم. باید از خودش پرسید. آن­جاها هم نباید زیاد تفاوتی با این­جاها داشته باشد.

گفتم که شرکت در این جلسات را دوست ندارم. اما وقتی که در وبلاگ معروفی گزارش این جلسه را خواندم، با خودم گفتم، اگر برلین می­بودم، شاید سری به آن­جا می­زدم. دلیل این کار نه به حافظ ربط دارد و نه به «دیوان شرق و غربی» گوته. اعتراف می­کنم که آخرین پاراگراف گزارش باعث این «تغییرذائقه» در من شد:

در پايان برنامه هم همه‌ی مهمانان با چای سماور و نبات و گز و خرما و کشمشی و زبان و گردويی و کلوچه و انواع شيرينی‌های ايرانی پذيرايی شدند.

.

+   2008/2/12   13:31   مانی ب.  | 


ابراهیم اسکافی: خود پیداست از زانوی تو

 

اصل مقاله محمد قوچانی­ نیز در همین وبسایت قابل دسترسی است:  زوال رهبری روشنفکری ادبی

 

 

* لینک  به مطالب به معنی تأیید نظرات نویسنده آنها نیست.

 

 

 

+   2008/2/7   8:49   مانی ب. 


کانون در برابر اتهام «تفکر شبان- رمگی» می­گوید:«نويسنده‌ی آزاده‌ای که در کشاکش آزادی و خودکامگی بهای آزادی را با گلوی به طناب و ريسمان تافته‌ی خود می‌پردازد، چه نسبتی با تفکر شبان­رمگی دارد؟».

این امکان هست که نویسنده آزاده­ای که در جدال با خودکامگی تا از دست دادن جان خود پیش می­رود، واقعا عاری از اندیشه شبان­رمگی باشد. اما کانون به عنوان یک مجموعه از اعضایی با یونیفرم فکری تشکیل نشده است.

کانون از مرگ نویسندگان برای خود وجاهت ایجاد می­کند. قتل نویسندگان انزجار را در هر فرد ضداستبداد و آزادی­دوستی برمی­انگیزد، اما این انزجار به طور اتوماتیک به معنی حقانیت کانون نویسندگان نیست و آن را به کانون محبت تبدیل نمی­کند. بیانیه می­گوید، کانون یگانه نهاد آزاداندیشان و استبدادستیزان است، چون آدم­های بزرگی عضو آن بوده­اند (شاملو که عضو بوده و همیشه عضو خواهد بود: همیشه شاملوی ما) و عده­ای از اعضای آن قربانی جنایت گشته­اند، این باید خودبخود دلیل کافی برای نبودن تفکر «شبان­رمگی» در کانون باشد. اینمنطق را می­فهمید؟

اثبات عدم وجود تفکر شبان­رمگی از این طریق میسر نیست. رد وجود تفکر شبان­رمگی اما از طریق واکنش انتقادی نسبت به (به عنوان مثال) کتاب معروف «یک هفته با شاملو» (که نمی­دانم به چاپ چندم رسید!)  ممکن می­بود، اما در این مورد، هیچ واکنشی صورت نگرفت.

در بیانیه کانون آمده است: کانون «هنگامی که به منشور، اساس‌نامه، اسناد بنیادی خود و بالاتر از همه به اصل آزادی وفادار بماند و تن به "مصلحت روز" و تمکین به قدرت‌های حاکم زمانه ندهد، هم‌چون یگانه تشکل مستقل نویسندگان مدافع آزادی بیان و قلم و اندیشه و نشر دردل مردم و روشنفکران مستقل جای دارد».

پرسش این است: چرا کانون  می­خواهد در دل «ما» جا داشته باشد؟ خیلی­ها هستند که دل را محل مناسبی برای چیزهای دیگر می­دانند، و نزد آنان نه دل، بلکه اندیشه و استدلال ملاک داوری در باره عمل­کرد مجموعه­های سیاسی اجتماعی است. جذب دل­ها به چه درد یک سازمان اهل فکر و اندیشه می­خورد؟  محبت من نوعی به کانون (اگر اصولا محبت نسبت به یک سازمان سیاسی را ممکن بدانیم!) چه فایده­ای برای کانون دارد؟ باید به این مسئله فکر کرد. اما برای من یک چیز روشن  است، کار روشنفکری محیط اجتماعی را ومی­دارد که به موقعیت خود اندیشه کند. فردآزاداندیش استبداد ستیز نیازی به برانگیختن احساسات ندارد، او در بهترین حالت یک محرک فکری است و با افکار افراد دیگر کار دارد نه با عالم عاطفی آن­ها (+).

.

+   2008/2/4   14:55   مانی ب.  | 


سروصدای کانون نویسندگان حتما به گوش شما هم رسیده است. من آن را در رادیو زمانه خواندم. به نظر من خوب است که کسی به این بیانیه بپردازد و با نویسندگان آن از در بحث درآید. به نظر می­رسد خود نویسندگان پیش­بینی این خطر، «خطر بحث» را کرده­اند، والا لزومی نداشت در پایان بیانیه خود چنین بنویسند:

این بحث از نظر ما پایان یافته است و از این پس وقت و کاغذ را صرف پاسخ‌گویی به پرونده‌سازی‌های مفتش‌های فرهنگی نمی‌کنیم، که در خانه اگر کس است يک حرف بس است.

برای کسی که بخواهد این بحث را ادامه بدهد، این خطر موجود است که مهر «مفتش­‌فرهنگی» بخورد. گذشته از این، «ما» حقیقت­‌ها را آشکار بیان کردیم و این، برای کسی که بخواهد بفهمد، یا کسی که فهم داشته باشد، کافی است، بس است.

چه خوب که تمایلی به ادامه­‌بحث ندارم. اما یک­‌چیزهایی توجه­‌ام را جلب کرده است که باید به آن­‌ها اشاره کنم. قضیه این است که محمد قوچانی در مجله شهروند مقاله­‌ای نوشته است به عنوان «زوال رهبری روشنفکری ادبی». «روابط عمومی کانون نویسندگان» بیانیه­‌ای در جواب به آن نوشته­‌است. اولین چیزی که در این بیانیه به چشم می­اید آغاز عجیب و ناهنجار آن است. چنان حماسی و خشم­آگین که خواننده­‌ی مبهوت از خود می­پرسد، مگر این فرد، یعنی محمد قوچانی چه چیزی نوشته است که از سوی کانون نویسندگان این­‌چنین مورد تشر قرارگرفته است؟

توجه کنید کانون خود را چگونه معرفی می کند: «یگانه نهاد مستقل نویسندگان آزاداندیش و استبدادستیز».

اگر از متفکران معاصر سؤال شود که خود را «آزاداندیش» می­‌دانند، بی­‌تردید شاهد فروتنی آنان در پاسخ­گویی خواهیم بود. احتمالا چنین خواهیم شنید: «آزاداندیشی» مرحله­‌ای نیست که کسی به آن «برسد» یک روند مداوم است، و هرکسی در این راه جایی ایستاده است. سعی من هم بر این است که تقلایی بکنم و زیاد عقب نیافتم! جواب­‌هایی نظیر این که چون من خودم متفکر آزاداندیش نیستم، نمی­توانم مثال­‌های بهتری ارایه دهم!

در مورد خود کانون، حتی اگر از تک تک اعضای آن در گفتگویی روبه­‌رو بپرسیم که او خود را آزاد اندیش می­‌داند، با همین­ فروتنی مواجه خواهیم شد. روشن است که به صورتی دیگر.

- آقا ما خیلی چاکرتیم، ما رو خجالت نده!

اما چطور است که تجمع همین اشخاص در یک کانون، ناگهان آن­ها را به نویسندگان آزاداندیش و استبدادستیز مبدل می­‌سازد؟ آیا چه معجزه­‌ای اتفاق می­‌افتد؟

وقتی در پاراگراف بالا مشغول طرح سؤال از یک متفکر معاصر فرضی بودم، متوجه نکته­‌ای شدم. از او پرسیدم که خود را آزاداندیش می­‌داند؟ دیدم نمی­‌توانم بپرسم که آیا او خود را «آزاداندیش و استبدادستیز» می­‌داند. از استبدادستیز درزگرفتم، زیرا تاتولوگی بچه­‌گانه­ای است. آزاداندیشی همیشه ستیز با استبداد است و محرک مبارزه با استبداد نزد فرد استبدادستیز همیشه آزاداندیشی است. تصور فردی که آزاداندیش است و استبدادستیز نیست عبث به نظر می­‌آید، زیرا خود وجود فرد آزاداندیش ستیز با استبداد است. همین­طور که تصویر فردی که استبدادستیز هست اما آزاداندیش نیست، عبث است. ممکن است بگویید، احزاب و نیروهایی هستند که با استبداد مبارزه می­‌کنند اما قصد آن­ها ایجاد نوعی استبداد دیگر است. در این جمله یک خطای فکری وجود دارد. این نیروی فرضی با استبداد مبارزه نمی­‌کند. با «مستبد» مبارزه می­کند، نه با ساختارهای استبداد. یعنی دست به اسکلت ساختمان نمی­‌زند، زیرا می­خواهد پس از بیرون راندن مستأجر «مستبد»، خود در آن اقامت گزیند. شباهت بین زبان و رفتارهای این نیروها با زبان و رفتارهای «مستبد»ی که با آن در حال جدال هستند، از همین­ ذهنیت سرچشمه می­‌گیرد.

جالب این­که قدرت­مندان نیز به این دلیل که دقیقا همین­‌طور فکر می­‌نند، یعنی خود را نور و مخالفان خود را در جبهه تاریکی می­‌بینند، انگیزه­‌های آزاداندیشان استبدادستیز را (نه همیشه، اما اغلب) درست حدس می­زنند. ببینید بازجوهای عباس معروفی به او چه می­گفته­‌اند:

«مدام می‌گفتند:تو می‌خواهی هاول بشوی؟ گاهی سؤالی می‌پرسیدند و گاهی خبری: می‌خواهی هاول بشوی!» (+).

البته باید اضافه کنم که معروفی با وجود اشتراک هایی که با همکاران خود در کانون نویسندگان دارد، ادیب است و سودای سیاسی ندارد.

کانون بیانیه­‌ای دارد با عنوان «١٣٤ نویسنده» که در جوابیه مورد صحبت ما به آن اشاره می­‌شود. کانون آن را این­‌طور توصیف می­‌کند: ««درخششی در شب دیجور نیروهای تاریکی و جهل و خرافه و تباهی بود».

اگر بتوان این را بخشی از یک معرفی­‌نامه در نظر گرفت، کانون نویسندگان جمعی است که با نیروهای تاریکی، جهل، خرافه و تباهی دست‌­وپنجه نرم می­کند. در یک سو «درخشش» و در سوی دیگر ظلمت. در یک سو «کانون نور» که همه­«خوب­‌ها» حول آن جمع شده­‌اند و در سوی دیگر جبهه تاریکی.

مقاله­‌ای که محمد قوچانی نوشته است در این مناسبات به تعرضی از سوی جبهه تاریکی می­‌ماند. نوای یک ساز است در ارکستر جبهه تاریکی که به طور مستمر آهنگ جنگ علیه کانون نور را می­‌نوازد. غیر از محمد قوچانی بقیه «نوازندگان» چه کسانی هستند؟

جواب کانون نویسندگان:

«در این چهل­‌سال ارکستر هماهنگ ساواک، کیهان، هم­‌میهن، شرق، گفتگو، پادوهای امنیتی و تلوزیون­های درون و برون­مرزی تا توانسته­‌اند [علیه ما] نوشته­‌اند، گرفته­‌اند، بسته­‌اند، به زندان انداخته­‌اند و ... کشته­‌اند، اما هرگز نتوانسته­‌اند کانون را خاموش کنند».

به سمبلیک «خاموش کردن کانون» که مؤید تصورات بالاست، نمی­‌پردازیم. اما این طرز نوشتن نشان می­‌دهد که نویسندگان جوابیه «کانون نویسندگان» بیشتر اهل مسائل «من­حیث­المجموع»ی هستند و به جزئیات مسئله علاقه‌­ای ندارند. فردی که بگوید: ساواک یک سازمان مخفی جنایت­کارانه بود و «شرق» روزنامه­‌ای که در آن آدم­‌های گوناگون و متفاوتی کار می­‌کردند، اگر از «آن­ها» نباشد، حتما احمق است. توفیری نمی­‌کند. مهم این است که ساواک، کیهان، هم­‌میهن، شرق، گفتگو، پادوهای امنیتی و تلوزیون­‌های درون و برون­‌مرزی همگی علیه ما هستند. این قوچانی هم یکی از «آن­ها» است.

با خودم فکر کردم مگر قوچانی در مقاله خود چه نوشته است، چه «جرم» بزرگی مرتکب شده است که در کنار مأمورین ساواک و پادوهای امنیتی و ... نشانده می­‌شود؟

همان­طور که پیش­تر آمد، جوابیه کانون را در رادیوزمانه خواندم. دیگر فقدان کار رسانه­‌ای حرفه­‌ای در رادیو زمانه را همه فهمیده­‌اند، همین است که هست. این از وظایف بدیهی، آشکار و منطقی یک رسانه است که یا اصل مقاله­‌ای را که واکنش کانون نویسندگان را برانگیخته­‌است در اختیار خوانندگان بگذارد، یا خلاصه­‌ای بی­‌طرفانه از آن را. وقتی من از کنش بی­‌اطلاع باشم، درک واکنش میسر نیست. خصوصا این­که این بیانیه به طور وسیع در ده­‌ها سایت درج شده است. و جالب این­که در هیچ­‌کدام از آن­ها به اصل این مقاله­‌ی پرسروصدا دسترسی نیست. مثل این می­‌ماند که یکی به «ما» بگوید: آقا/یا خانم، خواندن آن نوشته لازم نیست، مگر شک دارید که حق با ماست؟

این ماجرا مرا یاد رفتار رفقا انداخت. از «ارنست­‌ ماخ» هیچ چیز نخوانده­بودند، از او تقریبا هیچ­‌چیز نمی­‌دانستند، اما می­‌دانستند که استدلال­‌های لنین علیه او کاملا درست است!

حال که به اصل مقاله قوچانی دسترسی نیست، ببینیم این قوچانی، که کارمند ساواک نیست، بعید است برای کیهانکار ­کند و فکر نمی­کنم جزو پادو­های امنیتی بوده باشد، اما مقاله­‌ای تحت عنوان «زوال رهبری روشنفکری ادبی» نوشته است، اصلا کیست؟

بر اساس اطلاعاتی که جوابیه کانون نویسندگان به خواننده می­‌دهد، او یک چنین آدمی است:

تهمت­‌زننده، پاپوش­‌دوز، پرونده­‌ساز، فحاش، خام­‌خیال، پررو، دوبهم­‌زن، توطئه­‌گر، عریضه­‌نویس، مفتش، بازجو و پرونده­ سازی که خود را در مقام بازجو، قاضی و شاکی گذاشته است. از قماش مبلغان برنامه‌ی «هویت» و زمینه‌سازان سرکوب فرهنگی است. کسی است که (خوب توجه کنید:) که کار آمران قتل­های زنجیره­‌ای را ناتمام می­داند.«دلقکی» است که با هلهله و شادمانی «در تنگی عرصه بر پهلوانان به وسط معرکه پریده است، عربده می‌کشد و نفس‌کش می‌طلبد».

این آن تصویری است که بیانیه کانون نویسندگان ایران از محمد قوچانی به مخاطب واگذار می­‌کند.

قوچانی هرچه نوشته باشد، حتی اگر نوشته­‌ی او سراپا خطا باشد، استفاده از این مفاهیم و به کاربردن چنین زبانی جزو «ابزار» کسانی که اهل فکر، قلم و کاغذ هستند، نیست. مقاله­‌ی قوچانی نوشته­‌ای سراپاخطا است؟ در چنین حالتی باید ادعاهای او را شسته­‌ورفته روی میز گذاشت، و با کاربرد منطق و ارایه فاکت خطای آن را نشان داد. و اطمینان داشت که آدم­‌های دارای فهم در ایران یافت می­‌شوند.

مفتش و پاپوش دوز و فحاش و پرونده­ساز و توطئه­‌گر ... و دلقک عربده­‌کش نفس­کش­‌طلب «در تنگی عرصه بر پهلوانان» زبان اهل اندیشه نیست، زبان پروپاگاندیست­‌هایی است که در" تفکر" مجعول حماسی اسیر هستند و باید از آن­ها ترسید. فردی که مورد این اتهامات عدیده قرار می­گیرد، نمی­‌تواند با استفاده از ابزار اندیشه از خود دفاع کند. شاید به همین خاطر باشد که در نظام­‌های استبدادی محاکمات خیلی کوتاه هستند، و کیفرها هم نتیجتا خیلی خشن.

مثلی هست به این مضمون که: اگر استدلال دارید، بیان کنید. اگر فاکت دارید، آن­ را بگذارید وسط. اگر نه استدلال دارید و نه فاکت، با مشت بکوبید روی میز.

باری، با توجه به تصویر بالا از محمد قوچانی، او باید کاریکاتوری از دیوهای دوشاخ شاه­نامه باشد! از گروه نگه­بانان ظلمت و تاریکی، و دشمن مادرزاد نور.

- مرشد!

- چیه بچه مرشد؟

- دلقکا کی می­پرن وسط معرکه؟

- بچه­‌مرشد، سؤال­‌های سخت می­کنی­‌ها، اما جوابت اینه: «در تنگی عرصه بر پهلوانان».

- مرشد!

- دیگه چیه بچه­‌مرشد؟

- چطوری می­شه آدمی که داره هلهله و شادمانی می­کنه، عربده هم بکشه، نفس­کش هم بطلبه؟

- بچه مرشد! این از «هنجار»های دوران گذشته­‌س که دیگه امروز پیدا نمی­شه!

- مرشد پست­‌مدرن شدی­ها! ... حالا گیرم من دلقک، می­خوای پهلوان از کجا بیاری؟

- این­که معلومه بچه مرشد! از «یگانه نهاد مستقل نویسندگان آزاداندیش و استبدادستیز»!

*

طوری که از بیانیه برمی­‌آید، یکی از گناهان محمد قوچانی انتقادی است از کانون نویسندگان که چرا برای مرگ شاعر جوان­مرگ تسلیتی ننوشته است. [البته بیانیه هم­چنین می­گوید قوچانی از آن­ها انتقاد کرده است که چرا کانون «هماهنگ با صدا و سیما، روزنامه‌های حکیم فرموده و بیلبوردهای شهرداری تهران از او تجلیل نکرده است». اما برای خواننده میسر نیست که این واقعا گفته قوچانی است یا تعبیر نویسندگان بیانیه از سخنان قوچانی. اصل مقاله برای این­جور جاها خوب است].

این شاعر جوان­مرگ که نام او در بیانیه حتی یک­بار ذکر نمی­‌شود، چه تیپ آدمی است؟ چه خصوصیاتی داشته است؟ جوابیه کانون نویسندگان چه تصویری از او به خواننده می­‌دهد؟

این تصویر را:

او شاعری است تا مغز استخوان ایدئولوژیک که صدا و سیما، روزنامه­‌های حکیم­‌فرموده و بیلبوردهای شهرداری تهران از او تجلیل کرده­‌اند. او یک دم به اصول ذکر شده در منشور کانون در باره آزادی اندیشه و بیان و نشر فکر نکرده است. نویسندگان بیانیه کانون به یاد نمی آورند که شاعر جوان­مرگ، «در قتل تبه‌کارانه‌ی آن دو جوانمرگ دیگر، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، کوچک‌ترین نشانه‌ای از دریغ و اندوه و اعتراض از خود بروز داده باشد» و «حتی یک‌بار (فقط یک‌بار) در مذمت سانسور (چه رسد به مبارزه با سرکوب بی‌وقفه‌ی دگراندیشان) چیزی گفته باشد». یکی دیگر از جرم­های او تأسیس «حوزه­ی هنری» است، و دیگر تکیه زدن بر کرسی دانشگاه. و بالاخره لقبی که کانون نویسندگان به او می­دهد: «شاعر بیلبوردهای شهرداری تهران».

من شناخت درستی از قیصر امین­‌پور ندارم، اما آیا او واقعا این­چنین بود؟ گشتی در وب زدم، و مقاله­‌ای به قلم مریم باقی (فرزند عمادالدین باقی) خواندم. وی توضیح می­‌دهد که یکی از شعرهای امین­‌پور را در جلسه­‌ای به مناسبت اعلام موجودیت «كانون صلح‌جویان ایران» خوانده است، زیرا خود امین­‌پور به علت بیماری قادر به شرکت در جلسه نبوده است. شعر این است:

شهیدی كه بر خاك می‌خفت

چنین در دلش گفت:

«اگر فتح این است

كه دشمن شكست

چرا همچنان دشمنی هست»؟

شهیدی كه بر خاك می‌خفت

سر انگشت در خون خود می‌زد و می‌نوشت

دو سه حرف بر سنگ

«به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ

كه بر جنگ»!

همین­‌طور که نگاه می­‌کنم، می‌بینم اندیشه باریک و صلح­‌جویانه­‌ای در این شعر هست. هم­چنین مفهوم «شهید» در این شعر، نسبت به همین مفهوم در ذهنیت عامه، ارتقاء فرهنگی ارزشمندی یافته است. آیا او طوری که در جوابیه کانون آمده است، از جمله کسانی­است که کانون آن­ها را به عنوان «سرسپردگان به قدرت و عوامل سرکوب و حذف فرهنگی ... نویسنده و شاعر مستقل نمی‌داند»؟

نمی­دانم.

هرچه هست، محمد قوچانی امین­‌پور را سزاوار عضویت در کانون نویسندگان می­‌بیند و شرط عضویت در کانون را که «بر اساس آن شاعران و نویسندگان می­‌توانند به عضویت کانون نویسندگان ایران درآیند»، نوشتن بیش از دو کتاب معرفی می­‌کند.

کانون با این سخن مخالف است، اما به طرز بیان این گروه اهل اندیشه و ادب، توجه کنید:

می‌نویسیم خیر، غلط به عرض‌تان رسانده‌اند، «همه‌ی شرایط» عضویت در کانون نویسندگان ایران تنها داشتن دو کتاب و کارمند اداره‌ی سانسور نبودن نیست که در آن صورت هر میرزابنویس پشت ساختمان دادگستری یا فلان اندیکاتورنویس سازمان امنیت یا بهمان پادوی حجره‌ی بازار هم به صرف داشتن دو کتاب به خود جرئت می‌داد که از کانون درخواست عضویت کند.

این ادبیات از اهل فکر و اندیشه، از کسانی که خود را آزاداندیش می­نامند، شرم­‌آور نیست؟

در دیدگاه سیاه­‌سفید و نهیلیستی جایی برای هم­‌جهتی، ارتباط یا به­‌هم­‌آمیختگی «نور» و «تاریکی» نیست. کسی که نهادهای ظلمت و تاریکی برای او بزرگ­داشت برگزار کنند، به هیچ­وجه نمی­تواند در نظر «کانونیان» بزرگ باشد، و برعکس. هیچ رشته­‌ای نمی­تواند فرزندان نور را به دیوهای تاریکی مرتبط سازد.

یا با «ما» هستید یا با «آن­ها» و علیه ما.

نویسندگان جوابیه برای این­که خود را از اتهام داشتن چنین ذهنیتی مصون بدارند، سخنی می­گویند که در آن نوعی زیرکی بازاری به چشم م‌ی­آید. می­گویند:

اگر نویسنده‌ای نمی‌خواهد با کانونیان همراه شود، بی‌گمان دلیل آن لزوماً فقطمخالفت با هدف‌های آزادی‌خواهانه‌ی کانون نیست.[آقا خیلی ممنون!]

یعنی «شق» سومی موجود است، و ما شما رابهصرف این­که از «ما» نیستید، از «آن­ها» نمی­دانیم.

جواب هر نویسنده­‌ی مستقلی البته معلوم است: می­‌خواهید بدانید، می­‌خواهید ندانید.

اما آیا جای این هم هست که این سخن را نشانه­‌ای از پایان تفکر نهیلیستی تعبیر کنیم؟ به گمانم نه. کانون می­‌گوید، شمایی که با «ما» نیستید، احتمالا نویسنده­‌ای هستید که «شاید مقتضیات شخصی خود را در نظرمی‌گیرد؛ شاید دغدغه‌ی آزادی ندارد؛ شاید گمان دارد که می‌تواند با وسایل شخصی بههدف‌های خود برسد؛ و شاید صاف و ساده نمی‌خواهد سری را که درد نمی‌کند دستمالببند».

به عبارتی: اگر از «ما» نیستید و به «آن­ها» هم تعلق ندارید، احتمالا منفعت­‌طلبی هستید که آزادی­‌خواه و آزادی­‌دوست نیستید (که برای یک نویسنده به معنی ابله است) و می­‌خواهید باوسایل شخصی (پول، ارتباط، مجیزگویی و باندبازی؟) به هدف خود برسید، و بود و نبود خشونت و جنایت در جامعه برای شما یکسان است (یعنی بی وجدان هستید).

با این وصف، به نظر من زرنگی بازاری نهفته در نوشته کانون نویسندگان، در ایجاد «جبهه سوم»ی در کنار «ما» و «آن­ها» موفق نیست. نویسندگان جوابیه کانون هیچ به این امکان فکر نمی­‌کنند، که خارج از کانون احتمالا نویسنده­‌هایی باشند که «مقتضیات شخصی» خود را در نظر نمی­‌گیرند، آزادی­‌خواه و آزادی­‌دوست هستند، نمی­‌خواهند با «وسایل شخصی» به هدف برسند و نسبت به فجایع اجتماعی حساس هستند.

«یگانه نهاد مستقل نویسندگان آزاداندیش و استبدادستیز» یعنی همین.

در ذهنیت نویسندگان بیانیه کانون، برای آن شاعرجوان­‌مرگ که نام او لیاقت ذکر در «نبشته­»ی آن­ها را ندارد، و هم­چنین برای محمد قوچانی، شبیه همه کسانی که عضو کانون نیستند، راهی نمی­‌ماند جز این­که از «آن­ها» باشند. می­نویسند: قوچانی

«در سراسر کیفرخواست خود [منظور مقاله­‌ی او ست!] می‌کوشد ثابت کند که

ادبیات و هنر باید پای خود را از سیاست بیرون بکشد،

به قتل‌های سیاسی کاری نداشته باشد،

به سرکوب آزادی های اساسی مردم بی‌اعتنا باشد،

و کاری به‌ کار تعطیلی مطبوعات، توقیف کتاب‌ها و بازداشت و آزار دانشجویان آزادی‌خواه نداشته باشد

و درعوض به شیوه‌ی روشنفکران باب طبع ایشان از «راتبه»ی قدرت برخوردار شود.

نوسندگان بیانیه با تغییر عنوان نوشته محمد قوچانی به «کیفرخواست» خود را به ما در دادگاهی نشان می­‌دهند که محمد قوچانی در آن قاضی (هم­چنین بازجو و شاکی) است. آیا حکم نهایی او چیست؟

روابط عمومی کانون نویسندگان:

گمان نداریم که هیچ خواننده‌ی هشیار و آگاه این سطور متوجه نباشد که ترجمه‌ی معنای واقعی پرونده‌سازی‌های نویسنده‌ی «شهروند امروز» مهدورالدم شمردن نویسندگان مستقل و ناوابسته به قدرت است.

به زبان دیگر معنای مقاله محمد قوچانی به ترجمه نویسندگان بیانیه کانون، واجب­‌القتل به شمارآوردن نویسندگان مستقل و ناوابسته است. یعنی خواننده هشیار و آگاه این سطور می‌فهمد که قوچانی با مقاله خود حکم قتل نویسندگان مستقل را صادر کرده است.

آیا شما خواننده­‌ی هشیار و آگاه این سطور هستید؟

نویسندگان بیانیه کانون در پایان، طوری که در اول این پست آمد بحث را تمام‌­شده اعلام می­‌کنند و می­‌گویند:

از این پس وقت و کاغذ را صرف پاسخ‌گویی به پرونده‌سازی‌های مفتش‌های فرهنگی نمی‌کنیم، که در خانه اگر کس است يک حرف بس است.

باید به آن­ها حق داد. البته در خانه کسان بسیاری هستند، اما همین «یک حرف» آن­­هاواقعا برای فهمیدن خیلی از چیزها بس است.

... و با شعری از احمد شاملو (همیشه بامداد ما!) بیانیه را به پایان می‌رسانند که من تنها اولین سطر آن­را این­جا می­‌آورم.

«کتابِ رسالت ما محبت است و زیبایی است».

- آقا، قربون محبت­تون!

.

(+)

+   2008/1/31   19:9   مانی ب.  | 


تعدادی از دانشمندان آمریکایی (از همکاران نزدیک چارلز لویز بنیان­گذارCenter for Public Integrity) در تحقیقی دولت آمریکا را به گفتن ٩٣٥ دروغ در زمان قبل از حمله به عراق متهم می­کنند. در صدر این دروغ­ها ادعای وجود سلاح­های کشتارجمعی در عراق و رابطه این کشور با شبکه تروریستی القائده جای دارد.

جرج بوش با ٢٦٠ و وزیر امور خارجه پیشین کالین پاول با ٢٥٤ دروغ آگاهانه، مقام اول و دوم را نصیب خود کرده­اند.

دیگر متهمین به دروغ­گویی در کنار بوش و پاول، معاون ریاست جمهوری دیک چینی، مشاور امنیت ملی سابق کوندلیزا رایس و وزیر دفاع پیشین رامسفلد هستند. به گفته محققین یادشده، جرج بوش و همکاران او به طور سیستماتیک و «روش­مند» به پخش اطلاعات نادرست دست زده­اند.

تعداد دروغ­ها در سال ٢٠٠٢ ، یعنی پیش از جلسه کنگره در باره بیانیه جنگ، و در سال ٢٠٠٣، یعنی زمان سخنرانی جرج بوش رو به ملت آمریکا و حضور پاول در سازمان ملل، افزایش بی­سابقه­ای داشته است.

برگرفته از روزنامه اتریشی «دی­استاندارد».

 

* از نویسنده انگلیسی: Rudyard Kipling

+   2008/1/30   9:17   مانی ب.  | 


داشتم کتاب «گزیده سفرنامه بلعمی» (گردآوری سید محمود طباطبایی اردکانی) را می­خواندم که به حکایت جالبی برخوردم. داستانی است از کشته­شدن فرمانده  سپاه ساسانی به دست سردار عرب قعماع­بن عرمو در جنگ نهاوند. ناگفته نماند که بلعمی این داستان را از تاریخ طبری اخذ کرده است. طبری نام فرمانده سپاه ایران را «فیروزان» ذکرکرده است «که او را ذوالحجاب خواندندی. از سبب آن که از پیری ابروهاش فروافتاده بود و تا عصابه [دستار] بر پیشانی نبستی، کس را نشناختی» (ص٢١).

فیروزان پس از این­که سپاه ایران منهدم می­گردد، از صحنه می­گریزد. بار اولی نیست که فرمانده لشگری شکست­خورده فرار می­کند. داستان­هایی تاریخی از سردارانی شنیده­ایم که پس از فرار دوباره به جمع­آوری سپاه و به مقابله با دشمن پرداخته و حتی پیروز شده­اند. چنان­که از داستان برمی­آید، فیروزان هم به نظر می­رسد همین قصد را داشته است. طبری می­گوید، فیروزان همین­طور که در حال فرار بود، مقدار زیادی بار، از جمله خروارها عسل را (سوار بر ستوران) در پیش خود می­رانده است. عسل احیانا از جمله مواد غذایی جهت تأمین خوراک لشگر بوده است. به نظر می­رسد فیروزان خوب می­دانسته است که اگر بخواهد دوباره سپاهی گردآورد به آن نیاز دارد. به عنوان سردار سپاه این شناخت را از زیردستان خود داشته است که اگر نیازهای شکمی آن­ها تأمین نباشد، بعید به نظر می­رسد برای نجات کشور شمشیر بکشند. ظاهرا آن روزها «چو ایران مباشد/ تن من مباد» زیاد مد نبوده است! والا چرا فیروزان باید خروارها عسل را همراه خود ببرد؟

- سرباز شتاب کن! مام وطن در خطر است!

- غذا مذا چی می­دید؟

عجیب است که سردار پیر به این موضوع توجه نمی­کند که همراه بردن ستوران بارکش از سرعت او که تحت تعقیب قرار دارد، می­کاهد، خصوصا این­که راه کوهستانی نیز تنگ بوده­است. «و راه همدان گرفت و قعماع­بن عمرو بر مقدمه بود، از پس فیروزان اندر بود. اندر پیش وی خروارهای انگبین بود بسیار و بارهای دیگر و عقبه [راه کوهستانی] تنگ بود نتوانست گریختن» (ص٢٥)، و کشته می­شود. دراثر این ماجرا نزد سپاهیان عرب مثلی زاده می­شود به این مضمون که «خدای را سپاه بسیار است تا انگبین» (همان­جا). انگبینی که راه را بر فیروزان بست و به مرگ او انجامید. مرگی که آغاز فروپاشی سلسله ساسانی را رقم زد.

 

یاد ماکیاولی افتادم. می­گوید، غلبه بر کشورهایی که یک نفر در رأس آن­هاست مشکل است، اما پس از نابودی رأس هرم، سلطه بر آن­ها آسان است، زیرا زیر دستان نمی­توانند بدون بالادست، بدون «شهریار» زندگی کنند و از این رو حاکم جدید را می­پذیرند. و برعکس، غلبه بر کشورهایی که کثرت مرجع قدرت موجود است آسان است، اما نگه­داشتن آن­ها مشکل.

.

+   2008/1/29   12:6   مانی ب.  | 


گوشزد در پیامگیر وبلاگ خود چیزی نوشته است که باید به او حق داد. یادم هست یک بار دیگر هم مرا متهم به کمونیست بودن کرده بود. به نظر می­رسد او خود را سرمایه­داری می­داند که هرگونه انتقادی از او منقد را اتوماتیک در صف رفقا قرار می­دهد. یک نوع «مک­کارتیسم» با تأخیر!

می­نویسد: « فقط من مانده ام آدمی که از مقایسه اش با کاسترو (آن هم در لفافه) اینقدر بهش بر می خوره و طبعش حساسه چرا موقعی که به ما می رسه باید ما رو زالو صفت و خرتر از حمار بخوانه و عین خیالش هم نباشه».

چون ذکر «قانون حمار» نقد تصور او از "عقل" بود، از آن می­گذرم، اما وقتی فکر می­کنم، می­بینم «زالو نامیدن» او صحیح نبود و نیست. هدف من هم اعتراض به ذهنیتی بود که صاحب آن دیگران را از عملی می­پرهیزاند که خود از آن نمی­پرهیزد و بلکه آن را تبلیغ می­کند. اما نباید به این خاطر کسی را «زالو» نامید. وقتی فکر می­کنم این را یک تندروی نابه­جا و ناروا می­یابم. این باراول نیست که از تندروی خودم (که بی­شباهت به یک بیماری نیست) متأسف می­شوم.

 جمله­ی مربوطه را به عنوان معذرت­خواهی از پست پائینی («یک اتوبوس دکتر») حذف می­کنم.

 

گوشزد در پیام­گیر این­طور شروع می­کند: «راستش به این نتیجه رسیده ام که این آقا مانی من رو دوست داره»! آنیتا در جواب جمله­ی طنزآمیزی می­گوید که خیلی با مزه است. می­گوید: «گوشزدجان فکر کنم تو هم مانی را بسیار دوست بداری چون مانی به معنی پول است»!

.

                             پیامگیر بسته است.

+   2008/1/28   13:24   مانی ب. 


خبرگزاری فارس: شب عید با تولید ٢٢میلیون تن سبزی و صیفی نگرانی نداریم (+).

خبر خوش­آیندی است. همیشه این­جور خبرها در من احساس قدردانی از آن خاک و مردمانی که روی آن کار می­کنند و در طول قرن­ها ما را تغذیه کرده­اند، بیدار می­شود، و هم زمان از فقدان قوائد منصفانه­ای برای تقسیم «نان»، «پپسی»، «باغ­ملی»، «شربت سیاه­سرفه» ... و «سینمای فردین»، افسوس می­خورم.

 

وطن. ...  سنگ کوه­اش به نظر نمی­رسد در و گوهرباشد،  اما خاک دشت­هایش چیزی کم از زر ندارد!

 

با نگاه اول به خبر بالا نکته­ای مبهم به چشم می­آید. یعنی در شب عید ٢٢میلیون تن سبزی و صیفی مصرف می­شود؟ اصل خبر را نگاه کنیم: «مدیر کل دفتر سبزی و صیفی وزارت جهاد کشاورزی گفت: با تولید ٢٢میلیون تن سبزی و صیفی هیچ نگرانی برای تأمین این محصولات در شب عید و بلکه تمام سال وجود ندارد».

«در شب عید و بلکه تمام سال» یعنی چه؟ این ٢٢میلیون تن مصرف شب عید  است، یا مصرف یک سال تمام؟

مثل این می­ماند که بگویید: مقدار مواد غذایی­یی که در خانه داریم برای صدها مهمانی بزرگ کافی است، اما نمی­دانیم مهمان­هایی که امشب به خانه ما می­آیند، چیزی از مواد غذایی باقی می­گذارند یا نه؟

ماشین­حساب: ٢٢میلیون ضرب در ١٠٠٠، تبدیل به کیلو. حاصل­ضرب تقسیم بر هفتادمیلیون، می­شود مصرف سرانه. تقریبا ٣٠٠ کیلو.

مقدار زیادی است. گذشته  از رستم که در یک وعده گورخری به وزن (فرضی) پانصدکیلو را می­خورد، رقم ٣٠٠ فقط می­تواند مصرف سرانه/سالانه باشد. البته کسی که شرح خبر را بخواند، نکته مبهم خودبخود آشکار می­شود و نیاز به ماشین حساب ندارد.

 

- (عصبانی:) من سرانه/­مرانه یا سالانه/مالانه سرم نمی­شه! اصل قضیه رو بگید ببینم!

- نگران نباشید. همه­چیز روبه­راه است. مطمئن باشید که سبزی کافی برای قرمه­سبزی یافت خواهد شد و سرخی هندوانه، لامپ روشن سفره­تان خواهد بود.

- دمت گرم!حال کردم!

- خواهش می­کنم.

 

در وزارت جهاد کشاورزی ظاهرا دفتری هست به نام «دفتر سبزی و صیفی». خبرگزار فارس خبر بالا را از زبان کسی نقل می­کند که مدیر کل دفتر سبزی و صیفی است.

تصور کنید جایی دارید یک فرم اداری پر می­کنید:

نام ...

نام خانوادگی ...

تولد ...

شغل: مدیر کل دفتر سبزی و صیفی!

                                                                * 

 

- جناب­عالی؟

- من منشی دفتر گرمک­طالبی هستم!

- اوه ... از آشنایی با شما خوش­بخت­ام!

.

+   2008/1/26   11:35   مانی ب.  | 


 اعمال غیرانسانی اسرائیل در رسانه های غرب همیشه «دفاع از خود» نامیده می­شود. جالب این­که در یکی دو هفته اخیر همه اخبارها در رابطه با سیاست سرکوب­گرانه اسرائیل در نوارغزه این­طور شروع می­شود: اسرائیل به هدف دفاع از خود و برای جلوگیری از شلیک راکت­های قسام، مرزهای غزه را بسته است. دیروز در روزنامه آلمانی «یونگه­ولت» در مقاله­ای تحت عنوان «غزه خود را آزاد می­سازد» خواندم که هدف راکت­های دست­ساز قسام که ده­کیلومتر برد دارند، شهر سدروت است با جمعیت بیست­وسه­هزارنفر که ده درصد ساکنین آن را ترک کرده­اند. قدرت تخریب راکت­های قسام زیاد نیست، و پیش از هرچیز سبب استرس روانی و ترس می­شود. از سال ٢٠٠٥ تا به حال ده اسرائیلی در اثر انفجار این راکت­ها کشته شده­اند. در حالی که اقدامات تلافی­جویانه اسرائیل در همین مدت به قیمت جان ٧٠٠ فلسطینی تمام شده است.

 

فلسطینی­ها دو روز پیش، پس از سکوت و بی­عملی غرب و رژیم­های فاسد کشورهای عرب، خود دست­به­کار شدند و با ویران ساختن دیوار مرزی وارد مصر گشتند. اسرائیل نوارغزه را به ویژه در چندهفته گذشته به بازداشت­گاه بزرگی شبیه به بازداشت­گاه­های نازی­ها تبدیل کرده بود. نازی­ها نیز در بازداشت­گاه­های مخوف خود برای تحقیر، شکستن اراده و نابودی یهودیان غذا، دارو و وسایل بهداشتی را از آنان  دریغ می­کردند. شباهت­های اسرائیلی­ها با نازی­ها فقط ساخته ذهن من نیست.

ژوزف لاپید که خود تا سال ٢٠٠٤ وزیر دادگستری اسرائیل بود، از جمله کسانی است که از بازداشت­گاه نازی­ها جان سالم به دربرده است (+). وی در واکنش به فیلمی مستند از رفتار خشونت­آمیز اسرائیلی­های شهرک­نشین­ نسبت به  فلسطینی­ها گفته بود: پیش از این­که [نازی­ها] ما را بکشند، زندگی را بر ما سخت می کردند، ما را تحت تعقیب­ قرار می­دادند، به ما اذیت­وآزارمی­رساندند، به ما سنگ می­زدند، اموال ما را نابود می­کردند، ما را تهدید می­کردند، به ما تف می­کردند و ما را به مسخره می­گرفتند. گفته بود: می­ترسیدم به مدرسه بروم، چون بچه­های نازی­ها سر راه مدرسه منتظر ما بودند که ما را کتک بزنند. و پرسیده بود: وضعیت یک کودک فلسطینی در هبرون چه تفاوتی دارد؟ 

انتقاد او (در زمانی که وزیر دادگستری بود) از عملیات نظامی در نوارغزه نیز سروصدای زیادی به راه انداخت. لاپید با ایجاد توازی­ بین هولوکاست و رویدادهای غزه خشم آریل شارون را برانگیخت. در جلسه دولت گفته بود که تصویر یک پیره­زن فلسطینی در میان خرابه­های خانه­اش او را به یاد مادربزرگش در زمان هولوکاست انداخته است. گفته بود، نمی­توان کسانی را که با یک پیره­زن چنین رفتاری می­کنند بخشید.

شهرک­نشین­های اسرائیلی

پاکسازی قومی به سبک اسرائیلی

.

+   2008/1/25   14:27   مانی ب.  | 


 به افکار یک دکتر "عقل­گرا" دقت کنید:

«در کار ما تکنیک‌های عملی را فقط از طریق رو در رو می‌توان آموزش داد و نه از طریق کتاب. این تکنیک‌ها را هر کس که علاقه­مند باشد به مرور و در طی تجربیاتش به دست می‌آورد و به همین علت است که مثلا فلان جراح در جراحی سرطان پستان زبردست می‌شود و همه کارش را قبول دارند».

چند تن از دوستان از او می­خواهند که این تکنیک­ها را به آن­ها بیاموزد، و او خواهش آن­ها را پذیرفته و دانسته­های خود را به آنان واگذار می­کند. هم­کاران یادشده با به کاربستن تکنیک­های یادشده به امر درمان می­پردازند، اما یک چیزی دکتر (نویسنده وبلاگ گوشزد) را آزار می­دهد: مبلغی که همکاران او برای بکار بستن روش جدید از بیماران طلب می­کنند، نصف مبلغی است که خود او می­گیرد، با این نتیجه که او تقریبا نیمی از بیماران خود را از دست می­دهد.

تکنیک­هایی که او به صورت تجربی موفق به کشف آن­ها گشته است، بدون استفاده از کشفیات شاهید ده­ها هزار انسان دیگر که در طی سالیان تجربیات خود را در اختیار عموم قرارداده­اند  و به این ترتیب «امکان» فراگیریی علم پزشکی را در دانشگاه برای«گوشزد»ها به وجود آورده­اند، بی هیچ تردیدی به ذهن او راه نمی­یافتند و وارد عالم تجربه او نمی­شدند.

این گونه دانسته­های شخصی از فوت و فن­های ظریف که در اغلب مشاغل فقط از طریق تجربه به دست می­آید، معمولا به صورت مقالات علمی از طریق همایش­های دانشگاهی و رسانه­های علمی در اختیار دیگران قرار می­گیرند که به نوبه خود، از آن در جهت درمان بیماران استفاده می­کنند، با دخالت دادن تجربیات خود به تدقیق و رشد آن می­پردازند، و ... و از این طریق به بیماران و به پویایی علم پزشکی کمک می­رسانند. ظاهرا در این مورد بخصوص دانشگاه­های ایران هم درست کار می­کنند. گوشزد می­نویسد:

«در دو سال گذشته دانشگاه چند بار از من دعوت کرده است که این تکنیک‌ها را به دستیاران بیاموزم و هر بار من طفره رفته‌ام. امروز دوباره تلفن زدند و کلی هندوانه زیر بغل من گذاشتند و خواستند که در یک کارگاه آموزشی عملی این تکنیک‌ها را آموزش دهم. من فعلا جواب دادن را موکول به چند روز "فکر ‌کردن ‌راجع ‌به‌‌ موضوع" کرده‌ام».

طبق منطق او چنین عملی باعث زیان مالی می­گردد. اما او غافل نیست که آموزش عمومی تکنیک­ها شاید هم سود داشته باشد. یکی از فکرهایی که راجع به موضوع می­کند این است:

«فکر می‌کنم که برگزاری چنین کارگاهی سبب می‌شود که همه اهل فن مرا در این شاخه خاص در این شهر به عنوان "برترین" بشناسند و این شهرت حرفه‌ای سبب رونق اقتصادی می‌شود».

اما همان رویکرد اول یعنی «یادندادن» تکنیک­ها به دگیران راه سودآورتر و مطمئن­تری است. حال آن­که رویکرد دوم مشکلات مخصوص خودش را دارد. چه مشکلاتی؟

گوشزد:«از طرف دیگر در این اندیشه‌ام که انسانها فراموشکارند و حداکثر ٣-٢ ماه این شهرت کارکرد خود را خواهد داشت و پس از این مدت مکانیسم‌های بازار و در راس آن رقابت (بخوانید ارزان فروشی) سکان کار را به دست خواهد گرفت».

اشتباه است اگر کسی فکر کند دکتر بین منفعت­طلبی شخصی و هشدار وجدان قرار گرفته است. این­طور نیست. یاد ندادن تکنیک­ها به دیگران برای او سود می­آورد (و برعکس). این نتیجه تجربه­ی اوست که نیمی از بیمارانش را از دست داده است. از طرفی ممکن است، فقط «ممکن است»، شهرت حرفه­ای هم سودآور باشد. این آن دوراهی­یی است که دکتر سر آن قرار گرفته است. در پایان از خوانندگان وبلاگ می­خواهد:

«لطفا با کمک "عقل بشری" و بدون بهره گیری از احساسات و وجدان و خدا و خلق و معاد و سوگند‌نامه بقراط و... فقط و فقط با محاسبات کاسبکارانه به نظر شما و با توجه به تجربه قبلی، به من بگویید که اگر جای من بودید چه می‌کردید و چرا؟».

یک حاشیه: گوشزد خودش را مدافع مدرنیسم و عقل­گرایی مدرن معرفی می­کند. غافل از این­که این "عقل"ی که منظور او است منحصر به انسان نمی­شود. اسب­ها و سگ­ها و گربه­ها هم همیشه همان چیزی را "انتخاب" می­کنند که به نفع آن­ها است. این اصل هندسه را که یک ضلع مثلث همیشه کوتاه­تر از مجموع دو ضلع دیگر است، الاغ­ها هم می­دانند و طبق «قانون حمار» که "عقلانی" هم هست همیشه راه کوتاه­تر را برمی­گزینند. اما انسان رنج را می­شناسد و می­تواند خود را به جای دیگری قرار دهد. خالق فرهنگ و تمدن است. "عقل"ی که مورد نظر گوشزد  است مدرن نیست و عمر آن از داستان ٤٠ دزد بغداد کهن­تر است.

 

یک داستان

چندوقت پیش با دوستی در کوچه­پس­گوچه­های مرکز شهر قدم می­زدیم که به یک فروشگاه لوازم عتیقه رسیدیم و به تماشا ایستادیم. پشت ویترین در نور گرم و طلایی رنگی یک خنجر با تیغه­ای سرخم و براق با دسته­ای کنده­کاری شده و مزین به نگین­های رنگارنگ ریزودرشت روی بالشی از مخمل قرمز به نمایش گذاشته شده بود. دوستم رو به من گفت: چقدر زیباست! گفتم، درسته، اما اگر تصور کنی یک غول بی­شاخ­ودم زبان­نفهم که هیچ اهل بحث و گفتگو (!) هم نیست روی سینه­ات نشسته و تیغه آن را روی شاهرگ تو گذاشته است، وحشتناک هم هست.

سبب نقل این داستان نسبتا اغراق­آمیز این بود که در ماجرای دکتر گوشزد، «ما» کجای قضیه قرار داریم؟ جای آن­کس که در بیمارستان در رنج است و احتمالا امیدوارانه با مرگ دست­وپنجه نرم می­کند در چرتکه­انداختن دکتر و «فکر کردن به موضوع» کجاست؟ حال نمی­گویم که بیمار فرضی برحسب اتفاق می­تواند یکی از کسانی باشد که او را دوست می­داریم، نه، یک آدم. آدمی که در صورت استفاده از تکنیک­های یادشده ممکن است درمان شود، یا حتی از مرگ نجات یابد.

گوشزد در پیام­گیر همین پست جمله­ای می­گوید که جواب پرسش بالاست.

«طرف حساب من بیماران نیازمند به درمان نیستند بلکه همکاران (بخوانید رقبا) نیازمند به اسکناسند! بنابراین دخیل کردن اخلاق در این مقوله اشتباه است».

«همکاران» او را اغلب کسانی که کارشان به دکتر و بیمارستان کشیده شده است، می­شناسند و از نیاز سیری­ناپذیر آن­ها به «اسکناس» آگاه هستند. اما آشکار است ­که بهای رقابت بین آن­ها را بیماران، گاه با زندگی خود می­پردازند.

کوتاه سخن: انسان­هایی اسیر رنج و بیماری هستند. این­انسان­ها در فکر شخصی که می­تواند به آن­ها یاری کند، اصلا جایی ندارند، زیرا او به فکر پول است.

 

*

 

گوشزد نوشته­ای که در بالا به آن پرداخته شد، یک سال پیش نوشته است. امروز که پس از مدت­ها دوباره هوس کردم سری به کلاس آموزش «عقل­گرایی مدرن» بزنم، با پست دیگری مواجه شدم که مرا یاد مطلب بالا انداخت. این­بار حادثه حیرت­انگیزی را تعریف می­کند. نمی­توانم از راه دور تشخیص بدهم که این«حادثه» واقعی است یا حاصل ذهن شایعه­پرداز ایرانی. اما  اگر واقعیت داشته باشد، حادثه­ای به معنای واقعی کلمه وحشت­ناک است.

در تصادف یک اتومبیل شخصی با اتومبیلی که ویژه حمل پول است، راننده اتومبیل شخصی زخمی می­شود و لای آهن­پاره­ها گیر می­افتد. اتوبوسی از راه می­رسد، مسافران پیاده می­شوند و به پول­هایی که ظاهرا در اثر تصادف دست­یابی به آن­ها آسان شده است، هجوم می­برند و پس از سرقت چندین میلیون، بی این­که به راننده زخمی توجهی کنند، دوباره سوار اتوبوس شده و به راه خود ادامه می­­دهند.

مرد زخمی به علت تأخیر در رسیدن به بیمارستان، می­میرد.

کوتاه سخن: انسان یا انسان­هایی دراین سانحه زخمی شده­اند. این انسان­ها در فکر اشخاصی که می­توانند به آن­ها یاری کنند، اصلا جایی ندارند، زیرا آن­ها به فکر پول هستند.

 

گوشزد مسافران اتوبوس را مورد انتقاد تندی قرارداده و نوشته خود را (تحت عنوان: ما مسافران اتوبوس) این­طور به پایان می­برد:

«همه این ماجرا برای من قابل هضم و تحمل خواهد بود اگر و تنها اگر دیگر نامی و وصفی از وجدان و اخلاق ایرانی نشنوم.پرده ای دریده و دامانی آلوده ...همه ما مسافر آن اتوبوس بودیم!».

در این­که در ایران مانند سایر نقاط جهان آدم­های بی­وجدان زیاد پیدا می­شود، شکی نیست (نمونه می­خواهید؟)، اما واقعیت این است که شخصا در ایران بیشتر از این­ها شاهد گذشت، رفتار اخلاقی، فداکاری، دوستی و نوع دوستی و ... بوده­ام که با این حادثه «وجدان ایرانی» و «اخلاق ایرانی» برای من این­چنین زیر سؤال برود (+). اما یک نوع خلق و خو در ایران هست که واقعا نکوهیده و قابل سرزنش است: خلق­وخوی زالوهایی که علیه خون­خواری سخنرانی می­کنند. یک کلیک اینجا!

 

گمان من این است که وقتی گوشزد می­گوید «همه ما مسافر آن اتوبوس بودیم» منظور او از«ما» باید خود و همکاران شبیه به خودش باشد. 

.

+   2008/1/23   20:49   مانی ب.  | 


وبلاگ­نویسی تفریح خوبی است.

باعث نگرانی است، وقتی آدم آن را به عنوان یک «نیاز» احساس ­کند.

غم­انگیز می­شود، وقتی آدم مجبور­شود نزد خود اقرار کند که به وبلاگ­نویسی محتاج است.

کشنده می­شود، وقتی آدم ­بیند که به آن معتاد است!

 

+   2008/1/22   11:22   مانی ب.  | 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به یک قطعه دوتار گوش کنید. (حجم: ٣٣٠کیلوبایت)

.

+   2008/1/21   21:11   مانی ب.  |