سروصدای کانون نویسندگان حتما به گوش شما هم رسیده است. من آن را در رادیو زمانه خواندم. به نظر من خوب است که کسی به این بیانیه بپردازد و با نویسندگان آن از در بحث درآید. به نظر میرسد خود نویسندگان پیشبینی این خطر، «خطر بحث» را کردهاند، والا لزومی نداشت در پایان بیانیه خود چنین بنویسند:
این بحث از نظر ما پایان یافته است و از این پس وقت و کاغذ را صرف پاسخگویی به پروندهسازیهای مفتشهای فرهنگی نمیکنیم، که در خانه اگر کس است يک حرف بس است.
برای کسی که بخواهد این بحث را ادامه بدهد، این خطر موجود است که مهر «مفتشفرهنگی» بخورد. گذشته از این، «ما» حقیقتها را آشکار بیان کردیم و این، برای کسی که بخواهد بفهمد، یا کسی که فهم داشته باشد، کافی است، بس است.
چه خوب که تمایلی به ادامهبحث ندارم. اما یکچیزهایی توجهام را جلب کرده است که باید به آنها اشاره کنم. قضیه این است که محمد قوچانی در مجله شهروند مقالهای نوشته است به عنوان «زوال رهبری روشنفکری ادبی». «روابط عمومی کانون نویسندگان» بیانیهای در جواب به آن نوشتهاست. اولین چیزی که در این بیانیه به چشم میاید آغاز عجیب و ناهنجار آن است. چنان حماسی و خشمآگین که خوانندهی مبهوت از خود میپرسد، مگر این فرد، یعنی محمد قوچانی چه چیزی نوشته است که از سوی کانون نویسندگان اینچنین مورد تشر قرارگرفته است؟
توجه کنید کانون خود را چگونه معرفی می کند: «یگانه نهاد مستقل نویسندگان آزاداندیش و استبدادستیز».
اگر از متفکران معاصر سؤال شود که خود را «آزاداندیش» میدانند، بیتردید شاهد فروتنی آنان در پاسخگویی خواهیم بود. احتمالا چنین خواهیم شنید: «آزاداندیشی» مرحلهای نیست که کسی به آن «برسد» یک روند مداوم است، و هرکسی در این راه جایی ایستاده است. سعی من هم بر این است که تقلایی بکنم و زیاد عقب نیافتم! جوابهایی نظیر این که چون من خودم متفکر آزاداندیش نیستم، نمیتوانم مثالهای بهتری ارایه دهم!
در مورد خود کانون، حتی اگر از تک تک اعضای آن در گفتگویی روبهرو بپرسیم که او خود را آزاد اندیش میداند، با همین فروتنی مواجه خواهیم شد. روشن است که به صورتی دیگر.
- آقا ما خیلی چاکرتیم، ما رو خجالت نده!
اما چطور است که تجمع همین اشخاص در یک کانون، ناگهان آنها را به نویسندگان آزاداندیش و استبدادستیز مبدل میسازد؟ آیا چه معجزهای اتفاق میافتد؟
وقتی در پاراگراف بالا مشغول طرح سؤال از یک متفکر معاصر فرضی بودم، متوجه نکتهای شدم. از او پرسیدم که خود را آزاداندیش میداند؟ دیدم نمیتوانم بپرسم که آیا او خود را «آزاداندیش و استبدادستیز» میداند. از استبدادستیز درزگرفتم، زیرا تاتولوگی بچهگانهای است. آزاداندیشی همیشه ستیز با استبداد است و محرک مبارزه با استبداد نزد فرد استبدادستیز همیشه آزاداندیشی است. تصور فردی که آزاداندیش است و استبدادستیز نیست عبث به نظر میآید، زیرا خود وجود فرد آزاداندیش ستیز با استبداد است. همینطور که تصویر فردی که استبدادستیز هست اما آزاداندیش نیست، عبث است. ممکن است بگویید، احزاب و نیروهایی هستند که با استبداد مبارزه میکنند اما قصد آنها ایجاد نوعی استبداد دیگر است. در این جمله یک خطای فکری وجود دارد. این نیروی فرضی با استبداد مبارزه نمیکند. با «مستبد» مبارزه میکند، نه با ساختارهای استبداد. یعنی دست به اسکلت ساختمان نمیزند، زیرا میخواهد پس از بیرون راندن مستأجر «مستبد»، خود در آن اقامت گزیند. شباهت بین زبان و رفتارهای این نیروها با زبان و رفتارهای «مستبد»ی که با آن در حال جدال هستند، از همین ذهنیت سرچشمه میگیرد.
جالب اینکه قدرتمندان نیز به این دلیل که دقیقا همینطور فکر مینند، یعنی خود را نور و مخالفان خود را در جبهه تاریکی میبینند، انگیزههای آزاداندیشان استبدادستیز را (نه همیشه، اما اغلب) درست حدس میزنند. ببینید بازجوهای عباس معروفی به او چه میگفتهاند:
«مدام میگفتند:تو میخواهی هاول بشوی؟ گاهی سؤالی میپرسیدند و گاهی خبری: میخواهی هاول بشوی!» (+).
البته باید اضافه کنم که معروفی با وجود اشتراک هایی که با همکاران خود در کانون نویسندگان دارد، ادیب است و سودای سیاسی ندارد.
کانون بیانیهای دارد با عنوان «١٣٤ نویسنده» که در جوابیه مورد صحبت ما به آن اشاره میشود. کانون آن را اینطور توصیف میکند: ««درخششی در شب دیجور نیروهای تاریکی و جهل و خرافه و تباهی بود».
اگر بتوان این را بخشی از یک معرفینامه در نظر گرفت، کانون نویسندگان جمعی است که با نیروهای تاریکی، جهل، خرافه و تباهی دستوپنجه نرم میکند. در یک سو «درخشش» و در سوی دیگر ظلمت. در یک سو «کانون نور» که همه«خوبها» حول آن جمع شدهاند و در سوی دیگر جبهه تاریکی.
مقالهای که محمد قوچانی نوشته است در این مناسبات به تعرضی از سوی جبهه تاریکی میماند. نوای یک ساز است در ارکستر جبهه تاریکی که به طور مستمر آهنگ جنگ علیه کانون نور را مینوازد. غیر از محمد قوچانی بقیه «نوازندگان» چه کسانی هستند؟
جواب کانون نویسندگان:
«در این چهلسال ارکستر هماهنگ ساواک، کیهان، هممیهن، شرق، گفتگو، پادوهای امنیتی و تلوزیونهای درون و برونمرزی تا توانستهاند [علیه ما] نوشتهاند، گرفتهاند، بستهاند، به زندان انداختهاند و ... کشتهاند، اما هرگز نتوانستهاند کانون را خاموش کنند».
به سمبلیک «خاموش کردن کانون» که مؤید تصورات بالاست، نمیپردازیم. اما این طرز نوشتن نشان میدهد که نویسندگان جوابیه «کانون نویسندگان» بیشتر اهل مسائل «منحیثالمجموع»ی هستند و به جزئیات مسئله علاقهای ندارند. فردی که بگوید: ساواک یک سازمان مخفی جنایتکارانه بود و «شرق» روزنامهای که در آن آدمهای گوناگون و متفاوتی کار میکردند، اگر از «آنها» نباشد، حتما احمق است. توفیری نمیکند. مهم این است که ساواک، کیهان، هممیهن، شرق، گفتگو، پادوهای امنیتی و تلوزیونهای درون و برونمرزی همگی علیه ما هستند. این قوچانی هم یکی از «آنها» است.
با خودم فکر کردم مگر قوچانی در مقاله خود چه نوشته است، چه «جرم» بزرگی مرتکب شده است که در کنار مأمورین ساواک و پادوهای امنیتی و ... نشانده میشود؟
همانطور که پیشتر آمد، جوابیه کانون را در رادیوزمانه خواندم. دیگر فقدان کار رسانهای حرفهای در رادیو زمانه را همه فهمیدهاند، همین است که هست. این از وظایف بدیهی، آشکار و منطقی یک رسانه است که یا اصل مقالهای را که واکنش کانون نویسندگان را برانگیختهاست در اختیار خوانندگان بگذارد، یا خلاصهای بیطرفانه از آن را. وقتی من از کنش بیاطلاع باشم، درک واکنش میسر نیست. خصوصا اینکه این بیانیه به طور وسیع در دهها سایت درج شده است. و جالب اینکه در هیچکدام از آنها به اصل این مقالهی پرسروصدا دسترسی نیست. مثل این میماند که یکی به «ما» بگوید: آقا/یا خانم، خواندن آن نوشته لازم نیست، مگر شک دارید که حق با ماست؟
این ماجرا مرا یاد رفتار رفقا انداخت. از «ارنست ماخ» هیچ چیز نخواندهبودند، از او تقریبا هیچچیز نمیدانستند، اما میدانستند که استدلالهای لنین علیه او کاملا درست است!
حال که به اصل مقاله قوچانی دسترسی نیست، ببینیم این قوچانی، که کارمند ساواک نیست، بعید است برای کیهانکار کند و فکر نمیکنم جزو پادوهای امنیتی بوده باشد، اما مقالهای تحت عنوان «زوال رهبری روشنفکری ادبی» نوشته است، اصلا کیست؟
بر اساس اطلاعاتی که جوابیه کانون نویسندگان به خواننده میدهد، او یک چنین آدمی است:
تهمتزننده، پاپوشدوز، پروندهساز، فحاش، خامخیال، پررو، دوبهمزن، توطئهگر، عریضهنویس، مفتش، بازجو و پرونده سازی که خود را در مقام بازجو، قاضی و شاکی گذاشته است. از قماش مبلغان برنامهی «هویت» و زمینهسازان سرکوب فرهنگی است. کسی است که (خوب توجه کنید:) که کار آمران قتلهای زنجیرهای را ناتمام میداند.«دلقکی» است که با هلهله و شادمانی «در تنگی عرصه بر پهلوانان به وسط معرکه پریده است، عربده میکشد و نفسکش میطلبد».
این آن تصویری است که بیانیه کانون نویسندگان ایران از محمد قوچانی به مخاطب واگذار میکند.
قوچانی هرچه نوشته باشد، حتی اگر نوشتهی او سراپا خطا باشد، استفاده از این مفاهیم و به کاربردن چنین زبانی جزو «ابزار» کسانی که اهل فکر، قلم و کاغذ هستند، نیست. مقالهی قوچانی نوشتهای سراپاخطا است؟ در چنین حالتی باید ادعاهای او را شستهورفته روی میز گذاشت، و با کاربرد منطق و ارایه فاکت خطای آن را نشان داد. و اطمینان داشت که آدمهای دارای فهم در ایران یافت میشوند.
مفتش و پاپوش دوز و فحاش و پروندهساز و توطئهگر ... و دلقک عربدهکش نفسکشطلب «در تنگی عرصه بر پهلوانان» زبان اهل اندیشه نیست، زبان پروپاگاندیستهایی است که در" تفکر" مجعول حماسی اسیر هستند و باید از آنها ترسید. فردی که مورد این اتهامات عدیده قرار میگیرد، نمیتواند با استفاده از ابزار اندیشه از خود دفاع کند. شاید به همین خاطر باشد که در نظامهای استبدادی محاکمات خیلی کوتاه هستند، و کیفرها هم نتیجتا خیلی خشن.
مثلی هست به این مضمون که: اگر استدلال دارید، بیان کنید. اگر فاکت دارید، آن را بگذارید وسط. اگر نه استدلال دارید و نه فاکت، با مشت بکوبید روی میز.
باری، با توجه به تصویر بالا از محمد قوچانی، او باید کاریکاتوری از دیوهای دوشاخ شاهنامه باشد! از گروه نگهبانان ظلمت و تاریکی، و دشمن مادرزاد نور.
- مرشد!
- چیه بچه مرشد؟
- دلقکا کی میپرن وسط معرکه؟
- بچهمرشد، سؤالهای سخت میکنیها، اما جوابت اینه: «در تنگی عرصه بر پهلوانان».
- مرشد!
- دیگه چیه بچهمرشد؟
- چطوری میشه آدمی که داره هلهله و شادمانی میکنه، عربده هم بکشه، نفسکش هم بطلبه؟
- بچه مرشد! این از «هنجار»های دوران گذشتهس که دیگه امروز پیدا نمیشه!
- مرشد پستمدرن شدیها! ... حالا گیرم من دلقک، میخوای پهلوان از کجا بیاری؟
- اینکه معلومه بچه مرشد! از «یگانه نهاد مستقل نویسندگان آزاداندیش و استبدادستیز»!
*
طوری که از بیانیه برمیآید، یکی از گناهان محمد قوچانی انتقادی است از کانون نویسندگان که چرا برای مرگ شاعر جوانمرگ تسلیتی ننوشته است. [البته بیانیه همچنین میگوید قوچانی از آنها انتقاد کرده است که چرا کانون «هماهنگ با صدا و سیما، روزنامههای حکیم فرموده و بیلبوردهای شهرداری تهران از او تجلیل نکرده است». اما برای خواننده میسر نیست که این واقعا گفته قوچانی است یا تعبیر نویسندگان بیانیه از سخنان قوچانی. اصل مقاله برای اینجور جاها خوب است].
این شاعر جوانمرگ که نام او در بیانیه حتی یکبار ذکر نمیشود، چه تیپ آدمی است؟ چه خصوصیاتی داشته است؟ جوابیه کانون نویسندگان چه تصویری از او به خواننده میدهد؟
این تصویر را:
او شاعری است تا مغز استخوان ایدئولوژیک که صدا و سیما، روزنامههای حکیمفرموده و بیلبوردهای شهرداری تهران از او تجلیل کردهاند. او یک دم به اصول ذکر شده در منشور کانون در باره آزادی اندیشه و بیان و نشر فکر نکرده است. نویسندگان بیانیه کانون به یاد نمی آورند که شاعر جوانمرگ، «در قتل تبهکارانهی آن دو جوانمرگ دیگر، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، کوچکترین نشانهای از دریغ و اندوه و اعتراض از خود بروز داده باشد» و «حتی یکبار (فقط یکبار) در مذمت سانسور (چه رسد به مبارزه با سرکوب بیوقفهی دگراندیشان) چیزی گفته باشد». یکی دیگر از جرمهای او تأسیس «حوزهی هنری» است، و دیگر تکیه زدن بر کرسی دانشگاه. و بالاخره لقبی که کانون نویسندگان به او میدهد: «شاعر بیلبوردهای شهرداری تهران».
من شناخت درستی از قیصر امینپور ندارم، اما آیا او واقعا اینچنین بود؟ گشتی در وب زدم، و مقالهای به قلم مریم باقی (فرزند عمادالدین باقی) خواندم. وی توضیح میدهد که یکی از شعرهای امینپور را در جلسهای به مناسبت اعلام موجودیت «كانون صلحجویان ایران» خوانده است، زیرا خود امینپور به علت بیماری قادر به شرکت در جلسه نبوده است. شعر این است:
شهیدی كه بر خاك میخفت
چنین در دلش گفت:
«اگر فتح این است
كه دشمن شكست
چرا همچنان دشمنی هست»؟
شهیدی كه بر خاك میخفت
سر انگشت در خون خود میزد و مینوشت
دو سه حرف بر سنگ
«به امید پیروزی واقعی
نه در جنگ
كه بر جنگ»!
همینطور که نگاه میکنم، میبینم اندیشه باریک و صلحجویانهای در این شعر هست. همچنین مفهوم «شهید» در این شعر، نسبت به همین مفهوم در ذهنیت عامه، ارتقاء فرهنگی ارزشمندی یافته است. آیا او طوری که در جوابیه کانون آمده است، از جمله کسانیاست که کانون آنها را به عنوان «سرسپردگان به قدرت و عوامل سرکوب و حذف فرهنگی ... نویسنده و شاعر مستقل نمیداند»؟
نمیدانم.
هرچه هست، محمد قوچانی امینپور را سزاوار عضویت در کانون نویسندگان میبیند و شرط عضویت در کانون را که «بر اساس آن شاعران و نویسندگان میتوانند به عضویت کانون نویسندگان ایران درآیند»، نوشتن بیش از دو کتاب معرفی میکند.
کانون با این سخن مخالف است، اما به طرز بیان این گروه اهل اندیشه و ادب، توجه کنید:
مینویسیم خیر، غلط به عرضتان رساندهاند، «همهی شرایط» عضویت در کانون نویسندگان ایران تنها داشتن دو کتاب و کارمند ادارهی سانسور نبودن نیست که در آن صورت هر میرزابنویس پشت ساختمان دادگستری یا فلان اندیکاتورنویس سازمان امنیت یا بهمان پادوی حجرهی بازار هم به صرف داشتن دو کتاب به خود جرئت میداد که از کانون درخواست عضویت کند.
این ادبیات از اهل فکر و اندیشه، از کسانی که خود را آزاداندیش مینامند، شرمآور نیست؟
در دیدگاه سیاهسفید و نهیلیستی جایی برای همجهتی، ارتباط یا بههمآمیختگی «نور» و «تاریکی» نیست. کسی که نهادهای ظلمت و تاریکی برای او بزرگداشت برگزار کنند، به هیچوجه نمیتواند در نظر «کانونیان» بزرگ باشد، و برعکس. هیچ رشتهای نمیتواند فرزندان نور را به دیوهای تاریکی مرتبط سازد.
یا با «ما» هستید یا با «آنها» و علیه ما.
نویسندگان جوابیه برای اینکه خود را از اتهام داشتن چنین ذهنیتی مصون بدارند، سخنی میگویند که در آن نوعی زیرکی بازاری به چشم میآید. میگویند:
اگر نویسندهای نمیخواهد با کانونیان همراه شود، بیگمان دلیل آن لزوماً فقطمخالفت با هدفهای آزادیخواهانهی کانون نیست.[آقا خیلی ممنون!]
یعنی «شق» سومی موجود است، و ما شما رابهصرف اینکه از «ما» نیستید، از «آنها» نمیدانیم.
جواب هر نویسندهی مستقلی البته معلوم است: میخواهید بدانید، میخواهید ندانید.
اما آیا جای این هم هست که این سخن را نشانهای از پایان تفکر نهیلیستی تعبیر کنیم؟ به گمانم نه. کانون میگوید، شمایی که با «ما» نیستید، احتمالا نویسندهای هستید که «شاید مقتضیات شخصی خود را در نظرمیگیرد؛ شاید دغدغهی آزادی ندارد؛ شاید گمان دارد که میتواند با وسایل شخصی بههدفهای خود برسد؛ و شاید صاف و ساده نمیخواهد سری را که درد نمیکند دستمالببند».
به عبارتی: اگر از «ما» نیستید و به «آنها» هم تعلق ندارید، احتمالا منفعتطلبی هستید که آزادیخواه و آزادیدوست نیستید (که برای یک نویسنده به معنی ابله است) و میخواهید باوسایل شخصی (پول، ارتباط، مجیزگویی و باندبازی؟) به هدف خود برسید، و بود و نبود خشونت و جنایت در جامعه برای شما یکسان است (یعنی بی وجدان هستید).
با این وصف، به نظر من زرنگی بازاری نهفته در نوشته کانون نویسندگان، در ایجاد «جبهه سوم»ی در کنار «ما» و «آنها» موفق نیست. نویسندگان جوابیه کانون هیچ به این امکان فکر نمیکنند، که خارج از کانون احتمالا نویسندههایی باشند که «مقتضیات شخصی» خود را در نظر نمیگیرند، آزادیخواه و آزادیدوست هستند، نمیخواهند با «وسایل شخصی» به هدف برسند و نسبت به فجایع اجتماعی حساس هستند.
«یگانه نهاد مستقل نویسندگان آزاداندیش و استبدادستیز» یعنی همین.
در ذهنیت نویسندگان بیانیه کانون، برای آن شاعرجوانمرگ که نام او لیاقت ذکر در «نبشته»ی آنها را ندارد، و همچنین برای محمد قوچانی، شبیه همه کسانی که عضو کانون نیستند، راهی نمیماند جز اینکه از «آنها» باشند. مینویسند: قوچانی
«در سراسر کیفرخواست خود [منظور مقالهی او ست!] میکوشد ثابت کند که
ادبیات و هنر باید پای خود را از سیاست بیرون بکشد،
به قتلهای سیاسی کاری نداشته باشد،
به سرکوب آزادی های اساسی مردم بیاعتنا باشد،
و کاری به کار تعطیلی مطبوعات، توقیف کتابها و بازداشت و آزار دانشجویان آزادیخواه نداشته باشد
و درعوض به شیوهی روشنفکران باب طبع ایشان از «راتبه»ی قدرت برخوردار شود.
نوسندگان بیانیه با تغییر عنوان نوشته محمد قوچانی به «کیفرخواست» خود را به ما در دادگاهی نشان میدهند که محمد قوچانی در آن قاضی (همچنین بازجو و شاکی) است. آیا حکم نهایی او چیست؟
روابط عمومی کانون نویسندگان:
گمان نداریم که هیچ خوانندهی هشیار و آگاه این سطور متوجه نباشد که ترجمهی معنای واقعی پروندهسازیهای نویسندهی «شهروند امروز» مهدورالدم شمردن نویسندگان مستقل و ناوابسته به قدرت است.
به زبان دیگر معنای مقاله محمد قوچانی به ترجمه نویسندگان بیانیه کانون، واجبالقتل به شمارآوردن نویسندگان مستقل و ناوابسته است. یعنی خواننده هشیار و آگاه این سطور میفهمد که قوچانی با مقاله خود حکم قتل نویسندگان مستقل را صادر کرده است.
آیا شما خوانندهی هشیار و آگاه این سطور هستید؟
نویسندگان بیانیه کانون در پایان، طوری که در اول این پست آمد بحث را تمامشده اعلام میکنند و میگویند:
از این پس وقت و کاغذ را صرف پاسخگویی به پروندهسازیهای مفتشهای فرهنگی نمیکنیم، که در خانه اگر کس است يک حرف بس است.
باید به آنها حق داد. البته در خانه کسان بسیاری هستند، اما همین «یک حرف» آنهاواقعا برای فهمیدن خیلی از چیزها بس است.
... و با شعری از احمد شاملو (همیشه بامداد ما!) بیانیه را به پایان میرسانند که من تنها اولین سطر آنرا اینجا میآورم.
«کتابِ رسالت ما محبت است و زیبایی است».
- آقا، قربون محبتتون!
.
(+)