داشتم کتاب «گزیده سفرنامه بلعمی» (گردآوری سید محمود طباطبایی اردکانی) را میخواندم که به حکایت جالبی برخوردم. داستانی است از کشتهشدن فرمانده سپاه ساسانی به دست سردار عرب قعماعبن عرمو در جنگ نهاوند. ناگفته نماند که بلعمی این داستان را از تاریخ طبری اخذ کرده است. طبری نام فرمانده سپاه ایران را «فیروزان» ذکرکرده است «که او را ذوالحجاب خواندندی. از سبب آن که از پیری ابروهاش فروافتاده بود و تا عصابه [دستار] بر پیشانی نبستی، کس را نشناختی» (ص٢١).
فیروزان پس از اینکه سپاه ایران منهدم میگردد، از صحنه میگریزد. بار اولی نیست که فرمانده لشگری شکستخورده فرار میکند. داستانهایی تاریخی از سردارانی شنیدهایم که پس از فرار دوباره به جمعآوری سپاه و به مقابله با دشمن پرداخته و حتی پیروز شدهاند. چنانکه از داستان برمیآید، فیروزان هم به نظر میرسد همین قصد را داشته است. طبری میگوید، فیروزان همینطور که در حال فرار بود، مقدار زیادی بار، از جمله خروارها عسل را (سوار بر ستوران) در پیش خود میرانده است. عسل احیانا از جمله مواد غذایی جهت تأمین خوراک لشگر بوده است. به نظر میرسد فیروزان خوب میدانسته است که اگر بخواهد دوباره سپاهی گردآورد به آن نیاز دارد. به عنوان سردار سپاه این شناخت را از زیردستان خود داشته است که اگر نیازهای شکمی آنها تأمین نباشد، بعید به نظر میرسد برای نجات کشور شمشیر بکشند. ظاهرا آن روزها «چو ایران مباشد/ تن من مباد» زیاد مد نبوده است! والا چرا فیروزان باید خروارها عسل را همراه خود ببرد؟
- سرباز شتاب کن! مام وطن در خطر است!
- غذا مذا چی میدید؟
عجیب است که سردار پیر به این موضوع توجه نمیکند که همراه بردن ستوران بارکش از سرعت او که تحت تعقیب قرار دارد، میکاهد، خصوصا اینکه راه کوهستانی نیز تنگ بودهاست. «و راه همدان گرفت و قعماعبن عمرو بر مقدمه بود، از پس فیروزان اندر بود. اندر پیش وی خروارهای انگبین بود بسیار و بارهای دیگر و عقبه [راه کوهستانی] تنگ بود نتوانست گریختن» (ص٢٥)، و کشته میشود. دراثر این ماجرا نزد سپاهیان عرب مثلی زاده میشود به این مضمون که «خدای را سپاه بسیار است تا انگبین» (همانجا). انگبینی که راه را بر فیروزان بست و به مرگ او انجامید. مرگی که آغاز فروپاشی سلسله ساسانی را رقم زد.
یاد ماکیاولی افتادم. میگوید، غلبه بر کشورهایی که یک نفر در رأس آنهاست مشکل است، اما پس از نابودی رأس هرم، سلطه بر آنها آسان است، زیرا زیر دستان نمیتوانند بدون بالادست، بدون «شهریار» زندگی کنند و از این رو حاکم جدید را میپذیرند. و برعکس، غلبه بر کشورهایی که کثرت مرجع قدرت موجود است آسان است، اما نگهداشتن آنها مشکل.
.