به افکار یک دکتر "عقلگرا" دقت کنید:
«در کار ما تکنیکهای عملی را فقط از طریق رو در رو میتوان آموزش داد و نه از طریق کتاب. این تکنیکها را هر کس که علاقهمند باشد به مرور و در طی تجربیاتش به دست میآورد و به همین علت است که مثلا فلان جراح در جراحی سرطان پستان زبردست میشود و همه کارش را قبول دارند».
چند تن از دوستان از او میخواهند که این تکنیکها را به آنها بیاموزد، و او خواهش آنها را پذیرفته و دانستههای خود را به آنان واگذار میکند. همکاران یادشده با به کاربستن تکنیکهای یادشده به امر درمان میپردازند، اما یک چیزی دکتر (نویسنده وبلاگ گوشزد) را آزار میدهد: مبلغی که همکاران او برای بکار بستن روش جدید از بیماران طلب میکنند، نصف مبلغی است که خود او میگیرد، با این نتیجه که او تقریبا نیمی از بیماران خود را از دست میدهد.
تکنیکهایی که او به صورت تجربی موفق به کشف آنها گشته است، بدون استفاده از کشفیات شاهید دهها هزار انسان دیگر که در طی سالیان تجربیات خود را در اختیار عموم قراردادهاند و به این ترتیب «امکان» فراگیریی علم پزشکی را در دانشگاه برای«گوشزد»ها به وجود آوردهاند، بی هیچ تردیدی به ذهن او راه نمییافتند و وارد عالم تجربه او نمیشدند.
این گونه دانستههای شخصی از فوت و فنهای ظریف که در اغلب مشاغل فقط از طریق تجربه به دست میآید، معمولا به صورت مقالات علمی از طریق همایشهای دانشگاهی و رسانههای علمی در اختیار دیگران قرار میگیرند که به نوبه خود، از آن در جهت درمان بیماران استفاده میکنند، با دخالت دادن تجربیات خود به تدقیق و رشد آن میپردازند، و ... و از این طریق به بیماران و به پویایی علم پزشکی کمک میرسانند. ظاهرا در این مورد بخصوص دانشگاههای ایران هم درست کار میکنند. گوشزد مینویسد:
«در دو سال گذشته دانشگاه چند بار از من دعوت کرده است که این تکنیکها را به دستیاران بیاموزم و هر بار من طفره رفتهام. امروز دوباره تلفن زدند و کلی هندوانه زیر بغل من گذاشتند و خواستند که در یک کارگاه آموزشی عملی این تکنیکها را آموزش دهم. من فعلا جواب دادن را موکول به چند روز "فکر کردن راجع به موضوع" کردهام».
طبق منطق او چنین عملی باعث زیان مالی میگردد. اما او غافل نیست که آموزش عمومی تکنیکها شاید هم سود داشته باشد. یکی از فکرهایی که راجع به موضوع میکند این است:
«فکر میکنم که برگزاری چنین کارگاهی سبب میشود که همه اهل فن مرا در این شاخه خاص در این شهر به عنوان "برترین" بشناسند و این شهرت حرفهای سبب رونق اقتصادی میشود».
اما همان رویکرد اول یعنی «یادندادن» تکنیکها به دگیران راه سودآورتر و مطمئنتری است. حال آنکه رویکرد دوم مشکلات مخصوص خودش را دارد. چه مشکلاتی؟
گوشزد:«از طرف دیگر در این اندیشهام که انسانها فراموشکارند و حداکثر ٣-٢ ماه این شهرت کارکرد خود را خواهد داشت و پس از این مدت مکانیسمهای بازار و در راس آن رقابت (بخوانید ارزان فروشی) سکان کار را به دست خواهد گرفت».
اشتباه است اگر کسی فکر کند دکتر بین منفعتطلبی شخصی و هشدار وجدان قرار گرفته است. اینطور نیست. یاد ندادن تکنیکها به دیگران برای او سود میآورد (و برعکس). این نتیجه تجربهی اوست که نیمی از بیمارانش را از دست داده است. از طرفی ممکن است، فقط «ممکن است»، شهرت حرفهای هم سودآور باشد. این آن دوراهییی است که دکتر سر آن قرار گرفته است. در پایان از خوانندگان وبلاگ میخواهد:
«لطفا با کمک "عقل بشری" و بدون بهره گیری از احساسات و وجدان و خدا و خلق و معاد و سوگندنامه بقراط و... فقط و فقط با محاسبات کاسبکارانه به نظر شما و با توجه به تجربه قبلی، به من بگویید که اگر جای من بودید چه میکردید و چرا؟».
یک حاشیه: گوشزد خودش را مدافع مدرنیسم و عقلگرایی مدرن معرفی میکند. غافل از اینکه این "عقل"ی که منظور او است منحصر به انسان نمیشود. اسبها و سگها و گربهها هم همیشه همان چیزی را "انتخاب" میکنند که به نفع آنها است. این اصل هندسه را که یک ضلع مثلث همیشه کوتاهتر از مجموع دو ضلع دیگر است، الاغها هم میدانند و طبق «قانون حمار» که "عقلانی" هم هست همیشه راه کوتاهتر را برمیگزینند. اما انسان رنج را میشناسد و میتواند خود را به جای دیگری قرار دهد. خالق فرهنگ و تمدن است. "عقل"ی که مورد نظر گوشزد است مدرن نیست و عمر آن از داستان ٤٠ دزد بغداد کهنتر است.
یک داستان
چندوقت پیش با دوستی در کوچهپسگوچههای مرکز شهر قدم میزدیم که به یک فروشگاه لوازم عتیقه رسیدیم و به تماشا ایستادیم. پشت ویترین در نور گرم و طلایی رنگی یک خنجر با تیغهای سرخم و براق با دستهای کندهکاری شده و مزین به نگینهای رنگارنگ ریزودرشت روی بالشی از مخمل قرمز به نمایش گذاشته شده بود. دوستم رو به من گفت: چقدر زیباست! گفتم، درسته، اما اگر تصور کنی یک غول بیشاخودم زباننفهم که هیچ اهل بحث و گفتگو (!) هم نیست روی سینهات نشسته و تیغه آن را روی شاهرگ تو گذاشته است، وحشتناک هم هست.
سبب نقل این داستان نسبتا اغراقآمیز این بود که در ماجرای دکتر گوشزد، «ما» کجای قضیه قرار داریم؟ جای آنکس که در بیمارستان در رنج است و احتمالا امیدوارانه با مرگ دستوپنجه نرم میکند در چرتکهانداختن دکتر و «فکر کردن به موضوع» کجاست؟ حال نمیگویم که بیمار فرضی برحسب اتفاق میتواند یکی از کسانی باشد که او را دوست میداریم، نه، یک آدم. آدمی که در صورت استفاده از تکنیکهای یادشده ممکن است درمان شود، یا حتی از مرگ نجات یابد.
گوشزد در پیامگیر همین پست جملهای میگوید که جواب پرسش بالاست.
«طرف حساب من بیماران نیازمند به درمان نیستند بلکه همکاران (بخوانید رقبا) نیازمند به اسکناسند! بنابراین دخیل کردن اخلاق در این مقوله اشتباه است».
«همکاران» او را اغلب کسانی که کارشان به دکتر و بیمارستان کشیده شده است، میشناسند و از نیاز سیریناپذیر آنها به «اسکناس» آگاه هستند. اما آشکار است که بهای رقابت بین آنها را بیماران، گاه با زندگی خود میپردازند.
کوتاه سخن: انسانهایی اسیر رنج و بیماری هستند. اینانسانها در فکر شخصی که میتواند به آنها یاری کند، اصلا جایی ندارند، زیرا او به فکر پول است.
*
گوشزد نوشتهای که در بالا به آن پرداخته شد، یک سال پیش نوشته است. امروز که پس از مدتها دوباره هوس کردم سری به کلاس آموزش «عقلگرایی مدرن» بزنم، با پست دیگری مواجه شدم که مرا یاد مطلب بالا انداخت. اینبار حادثه حیرتانگیزی را تعریف میکند. نمیتوانم از راه دور تشخیص بدهم که این«حادثه» واقعی است یا حاصل ذهن شایعهپرداز ایرانی. اما اگر واقعیت داشته باشد، حادثهای به معنای واقعی کلمه وحشتناک است.
در تصادف یک اتومبیل شخصی با اتومبیلی که ویژه حمل پول است، راننده اتومبیل شخصی زخمی میشود و لای آهنپارهها گیر میافتد. اتوبوسی از راه میرسد، مسافران پیاده میشوند و به پولهایی که ظاهرا در اثر تصادف دستیابی به آنها آسان شده است، هجوم میبرند و پس از سرقت چندین میلیون، بی اینکه به راننده زخمی توجهی کنند، دوباره سوار اتوبوس شده و به راه خود ادامه میدهند.
مرد زخمی به علت تأخیر در رسیدن به بیمارستان، میمیرد.
کوتاه سخن: انسان یا انسانهایی دراین سانحه زخمی شدهاند. این انسانها در فکر اشخاصی که میتوانند به آنها یاری کنند، اصلا جایی ندارند، زیرا آنها به فکر پول هستند.
گوشزد مسافران اتوبوس را مورد انتقاد تندی قرارداده و نوشته خود را (تحت عنوان: ما مسافران اتوبوس) اینطور به پایان میبرد:
«همه این ماجرا برای من قابل هضم و تحمل خواهد بود اگر و تنها اگر دیگر نامی و وصفی از وجدان و اخلاق ایرانی نشنوم.پرده ای دریده و دامانی آلوده ...همه ما مسافر آن اتوبوس بودیم!».
در اینکه در ایران مانند سایر نقاط جهان آدمهای بیوجدان زیاد پیدا میشود، شکی نیست (نمونه میخواهید؟)، اما واقعیت این است که شخصا در ایران بیشتر از اینها شاهد گذشت، رفتار اخلاقی، فداکاری، دوستی و نوع دوستی و ... بودهام که با این حادثه «وجدان ایرانی» و «اخلاق ایرانی» برای من اینچنین زیر سؤال برود (+). اما یک نوع خلق و خو در ایران هست که واقعا نکوهیده و قابل سرزنش است: خلقوخوی زالوهایی که علیه خونخواری سخنرانی میکنند. یک کلیک اینجا!
گمان من این است که وقتی گوشزد میگوید «همه ما مسافر آن اتوبوس بودیم» منظور او از«ما» باید خود و همکاران شبیه به خودش باشد.
.