شنیدم باز یک ادیب ایرانی در یکی از دانشگاه­های (این­بار) آلمان برنامه­ای داشته است. یاد چیزی افتادم که دانستن آن برای کسانی که در ایران هستند بی­فایده نیست. با خودم گفتم بهترین موقع برای اشاره به آن، همین «شعرخوانی» عباس معروفی در دانشگاه علوم ادبی، ... نه، نه، ببخشید، در دانشگاه تکنیک برلین، وقت مناسبی است.

شخصا کمتر در این جلسات شرکت می­کنم، زیرا فضای آن­ها که همیشه به نظرم جعلی و نمایشی می­رسد، آزاردهنده است. معروفی می­گوید: «حضور بسياری از استادان، و مخصوصاً رييس دانشگاه که در بين شنوندگان نشسته بودند، تپش قلب بنده را دو برابر کرده بود. جوری که صدای تاپ تاپش را می‌شنيدم».

 

دوربین روی سینه معروفی زوم می­کند، و ما لرزش پارچه پیراهن او را می­بینیم.


دوستی می­گفت آن روز که هابرماس در ایران سخنرانی داشت، خانم­های خانه­دار هم برای تماشای او آمده بودند! اما اغلب اروپایی ها، بخصوص آلمانی­ها وقتی به این جلسات می­آیند، به موضوع علاقه دارند. آن­ها برای «فهمیدن» می­آیند و برای این مقصود آماده تعامل و تبادل هستند. دانشجوی ترم یک یا رئیس دانشگاه فرقی نمی­کند. اکثریت رؤسا و استادان دانشگاه­ها دانشجویان را دوستانه «همکار» می­نامند و با آن­ها نه از بالا، بکله در ارتفاع برابر چشم­ها حرف می­زنند. آن­ها می­آیند که حرف بشنوند و در صورت لزوم و امکان، حرف بزنند. این فضای «احترمانه»ی ساخت ایران به درد نمایش می­خورد، اما برای جلسه شعرخوانی اصلا مناسب نیست. نمی­دانم جملات «من­حیث­المجموع»ی زیر چه تأثیری جز احساس یأس می­تواند در مخاطب آلمانی­زبانی داشته باشد؟ برای درک این یأس باید توجه داشت که این ملت به علاقه مفرط به «دیتایل»  در جهان مشهور است و سرمایه معنوی و مادی خود را مدیون این خاصیت است.

و بعد گفتم که من برای چنين هنرمندانی مرز جغرافيايی قائل نيستم، همان‌طور که گوته را  ايرانی می‌دانم، حافظ را آلمانی می‌خوانم. شکسپير می‌تواند مکزيکی باشد. آلبر کامو آمريکايی است، و مارکز عراقی، و اکتاويو پاز ايرلندی. و اصلاً چه فرقی دارد؟ مهم اين است که آنها متعلق به فرهنگ بشری‌اند، و همه کار کرده‌اند به‌خاطر خوشبختی بشر، که رنگی به رنگ‌ها بيفزايند، که زيبايی و عشق و زندگی و آزادی و آزادگی را ابلاغ کنند.

 

بگذریم. از بحث خارج شدم. در اصل قصد داشتم در مورد مکان این جور جلسات، یعنی «دانشگاه» توضیح کوتاهی بدهم. شاید بعضی­ها را دیده باشید که ابروهایشان را بالا می­دهند و با احترامی که همیشه کمی تا قسمتی زیادی به نظر می­رسد، درباره برخی از "بزرگان" می گویند: بله آقا! در دانشگاه­های  معتبر اروپا و آمریکا ...!

در نوشته­ها هم می­شود این­جا و آن­جا همین رفتار سؤتفاهم­زا را پی­گرفت. سؤتفاهمی که حل آن حداقل در مورد «دانشگاه»های وین،  دشوار نیست.

این­که فلانی در دانشگاه وین جلسه­ داشته است، حتما به این معنا نیست که این جلسه ، غیر از این­که در یکی از سالن­های دانشگاه برگزار می­شود، ربط دیگری به دانشگاه به عنوان نهاد علمی داشته باشد. دانشگاه­ها معمولا سالن­های مناسبی دارند که تقریبا هرکسی می­تواند آن­ها را اجاره کند. در مورد جلسات ایرانی، هزینه اجاره را انستیتوی آفریقا­آسیایی از محل بودجه فرهنگی خود می­پردازد. (گاهی هم می­شود زحمت دعوت­نامه را هم به عهده آن گذاشت). برای استفاده از این بودجه، کافی است که چندنفر دور هم جمع شده و با رجوع به مسئول مربوطه او را قانع سازند که دعوت از این شخص بخصوص، دارای اهمیتی فرهنگی برای ایرانی­های مقیم اتریش و احیانا اتریشی­ها است. این عمل با توجه به پستی­بلندی­های اقتصادی پیشترها راحت­تر از امروز بود. اما همین امروز اگر جمعی ایرانی (احیانا یکی دو دانشجوی رشته «مردم­شناسی»)، واقعا بخواهند یکی از کفاش­های پس­کوچه­های شاه­عبدالعظیم را به وین دعوت کنند، می­توانند. برای این منظور باید استدلالاتی ارایه کنند که این کفاش­هایی که جلوی مغازه خود روی چهارپایه­ای نشسته و به ساخت یا تعمیر کفش مشغول هستند، پدیده­هایی فرهنگی­ و از لحاظ اتنولوگیک قابل تأمل­اند. و کسانی که با رشته «مردم­شناسی» آشنایی دارند تصدیق می­کنند که این کار، کار سختی نیست!

منظور این­که اشاره به دانشگاه وین، غیر از نامیدن مکانی که جلسه یادشده در آن برگزار شده است، حاوی اطلاعات دیگری نیست. نقطه.

حالا در مورد جلسه شعرخوانی معروفی در دانشگاه تکنیک برلین، نمی­توانم درست داوری کنم. باید از خودش پرسید. آن­جاها هم نباید زیاد تفاوتی با این­جاها داشته باشد.

گفتم که شرکت در این جلسات را دوست ندارم. اما وقتی که در وبلاگ معروفی گزارش این جلسه را خواندم، با خودم گفتم، اگر برلین می­بودم، شاید سری به آن­جا می­زدم. دلیل این کار نه به حافظ ربط دارد و نه به «دیوان شرق و غربی» گوته. اعتراف می­کنم که آخرین پاراگراف گزارش باعث این «تغییرذائقه» در من شد:

در پايان برنامه هم همه‌ی مهمانان با چای سماور و نبات و گز و خرما و کشمشی و زبان و گردويی و کلوچه و انواع شيرينی‌های ايرانی پذيرايی شدند.

.

+   2008/2/12   13:31   مانی ب.  |