- ایران که بودم شخصی پس از این­که در روزنامه تعدادی از اعلامیه­‌های هم­دردی و تسلیت به مناسبت درگذشت «پدران با گذشت»، «مادران فداکار»، «برادران مهربان»، «همسران راستگو» و «هم­کاران درست­کار» را بلند بلند خواند، حرف جالبی زد که حاوی شناخت یک عقل سالم معمولی بود. گفت: «ای بابا ...! پس این خارکسته­‌ها که ما هرروز با آن­ها سروکار داریم هیچ­وقت نمی­‌میرند؟».

 

- چندوقت پیش شکرالهی سریال نرگس را در یک جمله، خلاصه و نقد کرده بود: «ایرانی­‌ها دو دسته­‌اند: ابله یا جانی!». مکابیز در واکنش به همین «نقد» با اشاره به قشقرقی که جماعتی از پرستاران سر فیلم شوکران (افخمی) راه انداخته­ بودند، نوشت: «آدم­‌های یک داستان  نماینده­‌ی خودشان هستند نه هم­‌کیشان و هم­‌میهنان و هم­‌کارانشان». با خواندن این جمله یا مورد مشابه‌ی افتادم (فیلم خانه­‌ای روی آب) که جامعه پزشکان اعتراض کرده بود که ... این اهانت است به قشر شریف و خدمت­گذار ...

 

- قشر شریف دانشجویان، قشر شریف پزشکان، قشر شریف روحانیون، قشر شریف هنرمندان، قشر شریف قصاب­‌ها، روزنامه­‌نگارها، سبزی­‌فروش­‌ها، قشر شریف رانندگان شرکت واحد، قشر شریف کارکنان ایران­‌ناسیونال، قشر شریف کارگران چاپخانه، قشر شریف تاکسی­‌رانان، قشر شریف اصحاب زورخانه ...

 

- باید در جامعه­‌شناسی تجدید نظر کرد. برای شناختن مناسبات جامعه ما باید یک «جامعه­‌شناسی خودی» یا نوعی «قشرشناسی» ایرانی اختراع کرد، زیرا جامعه ما متشکل از «قشرهای شریف» است. قشر شریف این­جا، قشر شریف آن­جا، قشر شریف همه­‌جا! نیم­‌قرن است اقشار شریف سراسر میهن عزیز را در اشغال خود دارند و  حداقل در کوتاه­‌مدت هیچ امیدی به نجات از دست آن‌ها نیست. جمله مکابیز که آدم­های یک داستان خودشان و نه هم­‌کیشان، هم­‌میهنان و هم­‌کارانشان را نمایندگی می­‌کنند، در عرصه جامعه­‌شناسی درست است، اما از نظر علم «قشرشریف­‌شناسی» مردود است. از یک عضو «قشرشریف» نمی­توان خواست که خودش را نمایندگی کند. «فرد» می تواند نماینده خود باشد. یک عضو قبیله همیشه نماینده کل قبیله است. و تعرض به یکی از اعضای قبیله اعلان جنگ به کل قبیله است. کارمند ایرانی ناسا از «ما»ست، کیارستمی، شجریان و ... جایزه را به نیابت از «ما» می‌گیرند، اولین توریست فضایی زن نام «ما» را با خود به فضا می­برد.

 

اسدالله امرایی (اهل قلم) در گفتگو با مهر درباره «قشرشریف اهل قلم»:

«یکی از ویژگی­های اهل قلم این است که اهل فکر و کار روشنفکری­‌اند و نزد این قشر کسی یافت نمی­‌شود که بخواهد خود و جامعه را به انحطاط بکشاند».

یک نوع خیلی خطرناک به انحطاط کشانیدن یک جامعه، مسمومیت اذهان اعضای آن­ توسط رواج ادعاهای  بی‌استدلال است. آیا ادعای امرایی بر پایه چه استدلالی است؟ چطور و به چه وسیله می­‌شود به این «شناخت» دست­‌یافت که نزد این قشر کسی یافت نمی­‌شود که ...»؟

ادامه می دهد: «نویسندگان و کتابخوان­‌های جامعه (اهل کتاب) پاک­‌ترین اقشار هر جامعه هستند و نگاهی به محکومین دادگاه­‌ها و بررسی شرایط آنان نشان می­دهد که چنددرصد از آن‌ها کتاب خوانده­‌اند و یا کتاب آن­‌ها را به ورطه گناه و خطا کشانده است. هیچ اهل­‌قلم یا کتاب­‌خوانی نیست که به جرم فساد محکوم شده باشد».

این پاراگراف، برای کسی که می­‌خواهد با روش­‌های "علم" یادشده آشنا شود، بسیار جالب است: برای اثبات این­که نویسندگان و کتابخوان­‌های جامعه از پاک­ترین اقشار جامعه هستند، بایستی به پروتکل­‌های دادگاه­‌ها رجوع کرد. باید دید بین مجرمین فاسد کسی هست که اهل کتاب باشد. اسدالله امرایی چنین کسی را نیافته است. وی ادامه می­دهد:

«به جرأت می­توانم بگویم کسی که کتاب ورق می­زند یک درصد هم احتمال گمراه شدن در او نیست».

- آقا من در جرأت شما مانده­‌ام.

 

- عباس معروفی در باره مخاطبین اهل قلم:

«مخاطب کیست؟ ... مخاطب آدمی بی حوصله است که خسته و کوفته از کار روزانه (آن‌هم دو شیفته و سه شیفته) به جستجوی دامن پر مهری است که بتواند لحظاتی سرش را بر آن بگذارد و به خود بازگردد، بخندد، بگرید، یاد بگیرد، زندگی کند و به گرداب افسردگی و انزوا و اعتیاد و فحشا و ابتذال نیفتد، همین».

و در ادامه: «... و بی­اعتبار کردن هنرمندان ایرانی، زمینه‌ساز استیلای ابتذال و فحشا و اعتیاد است».

حالاببینم کسی جرأت دارد بگوید: بالای چشم هنرمند ابروست.

.

+   2006/9/21   11:43   مانی ب.  | 


از وقتی به­طور اتفاقی وبلاگ ایزابل، گرافیست بلژیکی را پیدا کرده­ام، مرتب به آن سرمی­زنم. کارهایش جالب، قشنگ و دوست­داشتنی است. این آخرین کار اوست:

 

                           C) Isabel Bouttens)

.

+   2006/9/19   12:10   مانی ب.  | 


"ما به تاریخ شما احترام می گذاریم. ما به فرهنگ شما احترام می گذاریم. ما مهارت های مردم شما در زمینه ايجاد کار و تجارت را می ستاییم. من به ملت ایران می گویم ما اهمیت حاکمیت ملی شما و اینکه شما ملت با افتخاری هستید و خواهان آینده ای مثبت برای شهروندان خود هستید را به رسمیت می شناسیم."

دیگه جرج بوش هم «قضیه» را فهمیده!

 


 

قاصدک بیدار است

 

نشر مهر اردوان کتابی با عنوان «از شهرزاد من هزار شب دیگر باقی است» از ناهید سلطانی منتشر کرده است. یاسین نمکچیان کتاب مذکور را به دوست­داران ادبیات معرفی می­کند:

 

با خواندن کارهای سلطانی نکته­ای که بیش از همه قابل رویت است، این که او عکس بسیاری از شاعران زن ایرانی که بیشتر نقش شاعران مرد را بازی می کنند، سعی دارد جنس شعرش زنانه باشد.

نگرانی­های او بازتاب نگرانی­هایی زنانه و مادرانه است و دلتنگی­هایش از جنس [دلتنگی­های] دختری که با احساسات دخترانه به زندگی خیره می شود.

- یعنی چه­جوری؟

- این­جوری:

 

تا زمستان نیامده/ باید فکر تن پوشی باشم برای تو
نکند چشم بر هم بگذاری و راه/ تو را گم کند/ به چهارراه ها اعتمادی نیست/
دو راهی را پس بزن/ چراغ ها همیشه راست نمی گویند.

- چرا این شعر آدم را این­طور حیران می­کند؟

 

- انسان امروز حیران است و این حیرانی در همه ابعاد زندگی اش موج می زند، شاعر هم از این قاعده مستثنی نیست و همواره سطرها را جایی برای انعکاس این حیرانی می پندارد. همان طور که شعر ٢٥ کتاب «شهرزاد من» این گونه است و برای مخاطب قابل لمس؛ مخاطبی که بارها خواب ها و بیداری هایش را اشتباه می گیرد و لابه لای بوق ممتد ماشین ها و موتورها غمگین می شود و گاهی جمله هایی را برلب جاری می کند که از آن چیزی سر درنمی آورد.

 

خواب نبودم

فقط

داشتم خواب پیاله آب را می دیدم

و اینکه زمین

خیس بود

به همان یک مشت آب گفتم

گفت

همین که هنوز

پشت سر قاصدک آب نریخته ای

تعبیر خوبی است

هنوز خیس است

خواب نبودم

این صداها مگر می گذارند

چقدر عجله

چقدر بوق های ممتد

که بگذارید رد شویم

فقط داشتم

خواب هزار بار کوک کرده

این ساعت مادر مرده را می دیدم

که زنگ زد

فهمیدم هنوز

قاصدک بیدار است

 

- آه راست می­گویید. من واقعا حیران شدم و از این جمله­ها که برلب جاری شده­ است، هیچ سردرنیاوردم.


 ابدیت هفت­ساله

چخوف: «هیچ می­دانی تا چند سال دیگر مردم کتاب­های مرا می­خوانند؟ ... تا هفت سال دیگر!» (ایوان بونین: گفتگوی دو نویسنده، به نقل از جمال میرصادقی، "ادبیات داستانی" ص ٥٦٤).

 

عباس معروفی: مشخص‌ترين ويژگی هنر چخوف، سادگی به شکل‌های گوناگون است. داستان‌هايی سخت ساده که برای ابديت نوشته شده است.

.

 

+   2006/9/17   13:40   مانی ب.  | 


ترانه­ زیر که سراینده آن «تاکسی­خالی» است از سوی مراجعه­کنندگان به ٤دیواری به عنوان بهترین اثر انتخاب شد. سراینده چنان­چه از ظواهر برمی­آید در آلمان (یا اتریش؟) زندگی می­کند و با مناسبات زندگی در غربت آشناست:

 

اگر مُردم کنين قبرم سر راه
سزا و ناسزا بر من خوره پا
يکی گويه که اين مرده غريبه
*
يکی گويه که کام دل نديده
يکی گويه که زخم مار داره
يکی گويه فراق يار داره

 

* توضیح سراینده: منظور همونAusländer  (خارجی) است .

تاکسی خالی گرامی لطفا آدرس ایمیل خود را برای من بفرستید!

 

از همه دوستان به خاطر شرکت در مسابقه تشکر میکنم.


 

 

ماهنامه اینترنتی

«هزارتو»

با موضوع

«جنگ»

منتشر شد.

 

.

 

+   2006/9/15   11:56   مانی ب.  | 


در هیئت ژوری مسابقه شعر شرکت کنید!

چنان­چه انتظار می­رفت، مسابقه ما با استقبال پرشور روبرو شد. در طول مدت بسیار کوتاهی پیامگیر از اشعار ساده و بی­آلایش که لطف و زیبایی طبیعی­شان حاکی از مهارت و توانمندی ذاتی سرایندگان آن­ها در بیان احساسات و عواطف نیالوده عامه است، مالامال گشت. با یک نگاه در پیامگیر  می­توان گفت که "بی­مایه­ترین" اشعار رسیده از تصویر «شاباجی­خانم زائیده بالای اتاق خوابیده» که تصور آن آدم را به نوعی تهوع اگزیستنسیالیستی(!) دچار می­کند پرمایه­تر است.

متأسفانه به خاطر کم­تجربگی در برگزاری مسابقه ادبی نتوانستم آن­طور که باید توجه مخاطبان را به اهمیت «لالایی» جلب کنم. کسی که به آینده جامعه علاقه­مند است، نمی­تواند از کنار لالایی­های بی­ربط رایج که در گوش کودکان خوانده می­شود، بگذرد.

«لالا، لالا، شكر بارت/ خدا باشه نگهدارت» یعنی چه؟ یعنی الهی در آینده شکر بارت کنند؟

با حرکت از این نقطه که لالایی­های بی­معنا و پرت رایج ذهن پاک فرزندان این آب و خاک را از همان کودکی مغشوش کرده و به سلول­های خاکستری و معصوم آنان آسیب جدی می­رساند، به خودم وعده داده بودم که با سرهم­کردن «لالایی»های ارسالی بتوانیم برای لالایی­های رایج آلترناتیو معناداری بسازیم که قرن­های پی­درپی با گذر از سینه به سینه در گوش کودکان خوانده شود. از این نظر – باید پذیرفت – که پروژه ما مطلقا شکست خورد. طفلکی­­ها بچه­ها!

اما در زمینه ترانه­های عامیانه موفقیت بسیار چشم­گیر بود، طوری که فکر می­کنم «محققین فرهنگ­عامه»ی قرون آینده از کشف محتوای پیام­گیر این وبلاگ مشعوف خواهند شد. خصوصا این­که این ترانه­ها امکان شناسایی مهم­ترین ویژگی­های اجتماعی امروز ما را در اختیار آنان خواهد گذاشت.

شماری از این ویژگی­ها که محققین قرون آتی کشف خواهند کرد محتملا این­ها هستند:

- موقعیتی اجتماعی که در آن کثیری از مردمان خواسته­های خود از «مرگ» تا «ابروی کمند» را با «خدا» مطرح می­کنند:

اوا خدا مرگم بده/ باریک و بلندم بده
ظریف و لوندم بده
/ از همه رنگم بده
ابرو کمندم بده
/ یک کمی پندم بده «نفیسه»
- در صورتی که دانشمندان مذکور از روزنامه­های دوران کنونی و مقالات متعدد آن­ها در باره فقدان «نشاط اجتماعی» یا وجود «دلمردگی» و «غم» نزد جوانان غافل مانده باشند، ترانه زیر را گواهی بر مدعای خود خواهند گرفت:

آسمون چشماتو وا کن / آسمون منو نگا کن
اشک چشمام دیگه خشک شد / بغض خشکی تو گلومه
آسمون می بینی گریه / امونم رو دیگه برده
صدام از غصه گرفته / پر و بالم دیگه ریخته
آسمون منو صدا کن / ناله هامو تو نگا کن
میبینی دلم گرفته / میبینی تنم چه سرده
... «سارا»
-  و به یکی از دغدغه­های روشنفکران عصر ما «ماجرای ضربه سر زیدان» که پیام یزدان­جو و مجیدزهری در بررسی و تحلیل فلسفی آن مقالات متعددی نوشته­اند، پی خواهند برد:

ماتراتزی به زیدان چه گفته ست ای داد/ نکند گفته ست مادرت با ما باد
خبری رسیده که این چنین گفته
/ ای به قربانت هم کیش احمدی نژاد «شهرام صولتی»

- اگر تا آن­موقع چیدن حرف­های بی­ربط کنار هم در جامعه ما منسوخ شده باشد (که بعید به نظر می­رسد) دانشمندان در آثار خود خواهند نوشت: «چنان­چه از شواهد برمی­آید، در قرن مذکور هنوز "بی­ربط­گویی" در جامعه ایران رایج بوده است» و ما را به این سند رجوع خواهند داد:

اتل متل توتوله، رفتم پیش بتوله، بتوله چقد قشنگ بود، خودش کلی مشنگ بود، موهاش مثل پشنگ بود، گفتم بتول قشنگه، قدت مثل فشنگه، بیا بریم به خونه، یه بوس کنم از گونه، یه حال بده ببینیم، با هم بریم بمیریم، گفتش مامی کرده نصیحت، گفته نرو با نصرت ... «علی­خسرو»

- به پدیده­هایی برخواهند خورد که جنبه­هایی از خصوصیات «جامعه در حال گذار» را تأیید می­کند از جمله:

١- رشد شبکه اینترنت تا کوه­های مرتفع لرستان و چهارمحال بختیاری، رواج فرهنگ «صراحت در وبلاگ­نویسی» و بی­پروایی زنانه:

سرکوه بلند وبلاگ نويسم/ ز پشم بز برات ريسمون مي ريسم
کجايي دلبرم ديوونه من
/ بگير بالا بيا زودباش که خيسم «شراره»
٢-  شکست برخی تابوها و وجود «اروتیک»ی که بدون منجرشدن به تشکیل خانواده(!)، هرزه  به حساب نمی­آمده است. چنان­چه ترانه زیر که معمولا زن­ها خواننده آن بوده­اند، این نظریه را تأیید می­کند:

دم غروب با پونه/ رفتیم لب رودخونه
رودخونه آب زیاد داش
/ می پریدیم توش ای کاش
ولی آبش سرد بود
/ مثل تن مرد بود

پونه رو گاز گاز کردم/ بعد الکی ناز کردم «مکابیز»
٣- وجود مردانی که وظایف سنتی زن­ها مثل خوابانیدن کودکان را بر عهده گرفته­اند و مادرانی که معلوم نیست کجا هستند:

جوجو کوچولو/ شب شده بخواب
مامانت کجاست؟
/ بسوز و بساز
نگران نباش
/ یا رو زمینه/ یا پیش خداست «وحید»

٤- شکل­گیری رویکرد «کاربردی» (پراگماتیسم) و انعکاس آن در ترانه­های عامیانه که در «شعرتوکیفی» زیر که حامل پیامی برای دزدهای کیف است مشاهده می­شود:
یابنده جان یابنده/ رحمی بکن به بنده
کیف مرا بیاور
/ کن بنده را شرمنده «زیتون»

 

و خیلی ظرایف دیگر ...

 

نحوه داوری:

- برای آسانی کار آثار رسیده را با استفاده از الفبای لاتین مرتب کرده­ام (شعرA شعرB و ...) این­جا ببینید.

- هرکس می­تواند بر حسب سلیقه خود در پیامگیر این پست به اشعار نمره دهد. از نمره ١ تا ٥ (نمره ١ برای بهترین شعر و ...)

- اشعاری که به آن­ها نمره داده نشود، خودبخود نمره ٥ دریافت می­کنند.

مهلت داوری تا:

سه­شنبه ٢١ شهریور ۱۳۸۵


.
+   2006/9/9   14:51   مانی ب.  | 


 

مسابقه شعر

با شرکت در این مسابقه

مهارت و توانمندی ذاتی خود را به نمایش گذاشته

و آثار خود را جاودانه کنید!

 

                                                                   

 

ترانه­سرایی در ایران دارای سنتی بس طولانی است. کمتر می­توان شخص فارسی­زبانی­ را یافت که در گوشه ذهن خود شماری ترانه محلی یا عامیانه را حفظ نکرده باشد. امروزه متأسفانه این سنت مانند بسیاری از سنت­های دیگر رو به نابودی می­رود. امید که بتوانیم با برگزاری این­دست مسابقات قدمی هر چند کوچک علیه روند مخرب یادشده برداشته و در جهت حفظ ارزش­های هنری جامعه خود بکوشیم.

- علاقه­مندان می­توانند با فرستادن حداقل دو، و حداکثر شش بیت از اشعار خود در این مسابقه شرکت کنند.

راهنمایی:

چند نمونه از ترانه­هایی که خسرو ناقد دستچین کرده است، به عنوان سرمشق می­تواند مورد توجه قرارگیرد:

 

لالا، لالا، گل صدپر/ بخواب ای نازنين دلبر
 لالا، لالا، گل نرگس/ بلا بر تو نيات هرگز
 لالا، لالا، شكر بارت/ خدا باشه نگهدارت‏
 لالا، لالا، گل سوسن/ سرت بذار لبت بوسم‏

 

شاباجی خانم زائيده‏/  بالای اطاق خوابيده‏

 ماباجی خانم رسيده‏/ هسه هولو سائيده‏
 شاباجی خانم بچه‏ت كو؟/ قيچی ماماچه‏ت كو؟
 بچه نبود باد بود/ تخم علی داد بود

 

من بودم و فلفلی‏/ رفتيم تو باغ ملی‏
 جار زدم حسين جان‏/ چای بريز تو فنجون‏
 برای دو تا مهمون‏/ مهمون اطاعت كرده‏
 نگا به‏ساعت كرده‏/ ساعت هشت و نيمه‏
 ننه‏م خونه بی‏بي­مه(مادربزرگ)/ بی‏بي­م رفته مدينه‏
 سر قبر سكينه‏/ سكينه نور عينه‏/  دخت امام حسينه

  

خسروناقد: «اصولاً از ويژگی‏های اين نوع از ادبيات - خاصه ترانه‏های محلی و عاميانه - سادگی و بی‏آلايشی آنهاست و لطافت و زيبايی طبيعيشان و نيز مهارت و توانمندی ذاتی سرايندگان گمنامشان در بيان احساسات و عواطف عامه مردم»، و «بی‏گمان سادگی موسيقايی و پيوند تنگاتنگ اين ترانه‏ها با طبيعت، باعث می‏شود كه خود به‏خود در خاطره‏ها نقش بندند و سينه به‏سينه و نسل به‏نسل به‏حيات جاودانه خود ادامه دهند».  

بنابراین برای این­که اشعار شما مانند اشعاری که در بالا آمد، در خاطره­ها نقش بسته و «سینه­به­سینه» به جاودانگی برسد، بایستی که آثار ارسالی شرکت­کنندگان دارای سه ویژه­گی­ اصلی زیر باشد:

- سادگی و بی­آلایشی

- لطافت و زیبایی

- پیوند تنگاتنگ با طبیعت

 

خود من با استفاده از مهارت و توانمندی ذاتی ترانه زیر را سرائیده­ام و البته در مسابقه هم شرکت خواهم کرد:

 

لالا لالا گل بابا/ گل بابا لالا لا لا

یا این یکی:

لالالالا گل میمون/ بابا از دست تو مجنون

 

چنان­چه پیداست، نه تنها معیارهای سه­گانه بالا در هردو شعر رعایت شده است، بلکه از آن­جایی که وظیفه خواباندن کودکان را به عهده پدران می­گذارد، دارای نوعی رویکرد اصلاح­گرایانه نسبت به سنت­های زن­ستیز گذشته است.

شما خواننده گرامی نیز برای مدت کوتاهی قلم، قلم­مو، دوربین، روزنامه شرق و «چنین­گفت­زرتشت» را کنارگذاشته و با غوطه در دریای عواطف ساده و بی­آلایش عامه و تأمل در تصاویر بدیعی مانند «شاباجی خانمی که زائيده‏/  و بالای اطاق خوابيده» قدرت خلاقه­ خویش را در خدمت نجات ترانه­سرایی ایرانی قراردهید.

در «٤دیواری» استثنائا در طول برگزاری مسابقه بر روی همه، اعم از خواص و عوام باز است.

 

جایزه بهترین شعر

هیئت ژوری متشکل از همه «ما» شرکت­کنندگان و دوستداران ترانه­های محلی و عامیانه خواهد بود که به اشعار رسیده از ١ (برای باارزش­ترین شعر)  تا ٥ (برای بی­ارزش­ترین شعر) نمره خواهند داد.

نمی­توانم قول بدهم که شکرالهی شعر برنده را در هفتان به دوستداران شعر و هنر معرفی کند یا مهدی جامی آن­را در «رایو زمانه» منعکس سازد، اما تلاش خود را در این زمینه خواهم کرد.

افزون بر این برای برنده یک سی­دی کاملا جدید موسیقی (از گروه جاز E.S.T ) در نظر گرفته­ام که به آدرس پستی برنده فرستاده خواهد شد. در صورت تمایل این امکان نیز موجود است که قطعه­های موسیقی به صورت فایل­های ام­پی­تری و از طریق ایمیل فرستاده شود.

 

مهلت قراردادن آثار در پیامگیر:

تا جمعه ١٧ شهریور ٨٥.

 

 .

+   2006/9/5   13:50   مانی ب.  | 


در پیامگیر پست پیش، دوستی شعر پست قبلی را مستقیما از زبان انگلیسی ترجمه کرده است: 

 

دعوت (Oriah Mountain Dreamer )

علاقه ندارم که بدانم برای امرار معاش چه میکنی
می خواهم بدانم تو را چه بدرد می آورد.
و یا شهامت آنرا داری که برآوردن آرزوهای قلبی ات را به خواب کشی

علاقه ندارم که بدانم چند سال داری
میخواهم بدانم که برای خاطر عشق
برای رویایت
به محض خاطر زنده بودن
حاضری که خطر ابله نمودن را به جان خری.


علاقه ندارم که بدانم کدام سیاره ها بر ماه تو قرین اند.
میخواهم بدانم که آیا اوج ماتم خود را لمس کرده ای
آیا خیانتهای زندگی تو را گشوده
ویا هراس درد افزونتر تو را بسته و در هم کشیده است

میخواهم بدانم که آیا میتوانی بنشینی
با درد من و یا درد خویش
بی آنکه برای کتمانش جنبشی کنی
کم رنگش جلوه دهی
و یا پایدارش کنی.

میخواهم بدانم که آیا میتوانی شاد باشی
با شادی من و شادی خود
آیامیتوانی بی خیال برقص آیی
و بگذاری که جذبه سر انگشت های دست و پایت را فرا گیرد
بی آنکه به خود نهیب زنیم
که محتاط باشیم
که واقع بین باشیم
که محدویت های بشر بودن را به خاطر داشته باشیم.

علاقه ندارم که بدانم آیاداستانی که به من میگویی
حقیقت دارد
میخواهم بدانم که آیا میتوانی
برای حقانیت به خود
دیگری را نا امید کنی
آیا میتوانی بار اتهام خیانت را تحمل کنی
بی آنکه به روح خود خیانت کنی
آیا میتوانی بی ایمان باشی
و هم ازاینرو ناسزای اعتماد

میخواهم بدانم که آیا میتوانی زیبایی را ببینی
حتی زمانیکه هروز
قشنگ نیست.
وآیا میتوانی حضورش را
سر چشمه زندگی خودکنی


میخواهم بدانم که آیا میتوانی
با شکست زندگی کنی
شکست خود و شکست من
و هنوز بر حاشیه دریاچه بایستی
و به نقره ماه تمام فریاد زنی
«آری»

علاقه ندارم که بدانم
کجا زندگی میکنی و یا چقدر پول داری
میخواهم بدانم که در پس یک شب ماتم زا و نا امید
آیا میتوانی برخیزی
کوبیده و از بن زخمی
و هر آنچه که لازم است انجام دهی
تا به کودکان خوراک دهی

علاقه ندارم که بدانم چه کسی را می شناسی
و یا چگونه به اینجا آمده ای
میخواهم بدانم که آیا
در میان آتش با من میایستی
و به عقب خم نمی شوی

علاقه ندارم که بدانم کجا و یا چه ویا با که
درس خوانده ای
میخواهم بدانم
وقتی همه چیز از هم فرو می پاشد
آن چیست که ترا
از درون استوار نگاه میدارد.

می­خواهم بدانم آیامی­توانی تنها باشی
با خود
و آیا براستی در لحظه های خالی
این همراهی را دوست میداری

.

+   2006/9/2   20:48   مانی ب.  | 


اشعار "اوریا مانتین دریمر" Oriah Mountain Dreamer  شاعره کانادایی به زبان­های متعددی از جمله به آلمانی ترجمه  و مورد استقبال دوستداران ادبیات واقع شده است. «دعوت» نام یکی از معروف­ترین اشعار و همچنین عنوان یکی از کتاب­های اوست.

آلمانی­زبان­ها وقتی از قطعه­­ای شعر (یا موسیقی) خوششان می­آید، عبارتی به کار می­برند (شبیه «به دلم نشست»، «مرا گرفت») که قشنگ است. می­گویند: «مرا لمس کرد».   

با این­که این شعر را بدون دقت کافی از آلمانی برگردانده­ام، شاید شما را هم لمس کند.

 

                                                    The Invitation

 

دعوت

علاقه ندارم بدانم درآمد تو از کجاست. می­خواهم بدانم درونا چه را فریاد می­کنی، این شهامت را داری که در رویا به دلتنگی­های قلبت بربخوری؟

علاقه ندارم بدانم چندساله­ای. می­خواهم بدانم به خاطر عشق و رویاهایت و ماجراهای زنده­بودن، می­پذیری مثل دیوانه­ها دیده شوی؟

علاقه ندارم بدانم کدام اجرام سماوی در چه زاویه­ای با کوکب بخت تو قراردارند. می­خواهم بدانم درد خود را در عمیق­ترین نقطه لمس کرده­ای، بی­وفایی­ها در تو انبساط ایجاد کرده­اند یا انقباض، آیا خودت را از ترس رنج بیشتر، بسته­ای؟

می­خواهم بدانم تو به هنگام درد - چه درد من باشد چه درد تو- می­توانی بدون تلاش برای پنهان­ساختن، ملایم­کردن یا رفع آن سرجایت بنشینی؟

می­خواهم بدانم، به هنگام شادی – چه شادی من باشد چه شادی تو – حضور توانی داشت؟ آیا می­توانی وحشیانه برقصی، خلسه ترا از نک انگشت دست تا نک انگشت پا به تسخیر خود درآورد، بی­این­که از ما احتیاط طلبیده شود و به عقل رجوع داده شویم که مواظب مرزهای انسان­بودن باشیم؟

علاقه ندارم بدانم داستانی که تعریف می­کنی راست است یا نه. می­خواهم بدانم می­توانی برای وفاداری به خود دیگری را مأیوس کنی؟ یا برای خیانت نورزیدن به روح خود اتهام  خیانت را متحمل شوی؟

می­خواهم بدانم می­توانی اعتماد کنی و در نتیجه قابل­اعتماد باشی؟

می­خواهم بدانم می­توانی زیبایی را ببینی، با این­که همه روزها زیبا نیستند. آیا می­توانی از حضور خداوند به زندگی خود نیرو بدهی؟

می­خواهم بدانم می­توانی با شکست – با شکست من یا با شکست خود – زندگی کنی و با این­همه کنار دریاچه ایستاده و به ماه کامل نقره­ای بگویی: آری؟

علاقه ندارم بدانم، کجا زندگی می­کنی و چقدر پول داری. می­خواهم بدانم می­توانی پس از  گذراندن یک شب پرغم و استیصال، بلند شده و کوفته تا مغز استخوان، کاری را که باید برای کودکان انجام داد، انجام دهی؟

علاقه ندارم بدانم کی هستی و چطور راهت به این­جا افتاده است. می­خواهم بدانم با من میان آتش خواهی ایستاد و از ترس باز نخواهی گریخت.

نمی­خواهم بدانم کجا چه­چیز را با چه­کسی آموخته­ای. می­خواهم بدانم، وقتی همه چیز فرومی­ریزد، آن­چه تو را از درون نگه­می­دارد چیست.

می­خواهم بدانم می­توانی تنها باشی؟ می­توانی با میل لحظه­های خالی را با خود سرکنی؟

 

.

+   2006/9/1   12:18   مانی ب.  | 


 خانم صنم پای پست قبلی در ضمن یک پیام، لینک مقاله­ای از خسرو ناقد را معرفی کرده بود که جالب بود.

یاد روزی افتادم که در ایران یکی از دوستان مرا برای صرف نهار به قهوه­خانه­ای دعوت کرده بود. مزاحمت مگس­ها البته خوشایند نبود، اما از آن بدتر مزاحمت یکی از مشتریان بود که سر میز کناری، در حضور چندتن از دوستان خود با صدای نسبتا بلندی به وسیله جملات قصار و حکیمانه مشغول نقد حکومت بود، و ناگهان شروع به خواندن شعری کرد:

«رو دانشوری آموز اگر طالب فیضی» ...

در همین حین پیرمرد قهوه­چی با استفاده از فرصت انگشت خود را بالا گرفت و با تقلید آهنگ صدای مرد ادیب، که ظاهرا بیت دوم را به خاطر نمی­آورد، شعر را کامل کرد. با لبخند نیش­دار و تمسخرآمیزی که مخصوص قهوه­خانه­چی­ها است گفت:

«هرگز نخورد آب ملخ از لب دیزی».

همه خندیدند، باد ادیب قهوه­خانه­ای کمی فروکش کرد و مزاحمت صدایش مرتفع گشت، تا با خیال راحت به کار پراهمیت کوبیدن دنبه در کاسه­های آلومینیومی بپردازیم.

 

                                                                   *

 

برای من این­که بعضی­ها همین­که سخن از «فرهنگ­عامه» می­رود، ظاهرا متأثر از مفهوم پرطمطراق «فرهنگ» ناگهان به ستایش و تمجید اغراق­آمیز می­پردازند، همیشه عجیب بوده است.

 خسرو ناقد در اوایل مقاله مذکور از کتاب «ترانه‏های محلی فارس» از صادق همايونی (محقق فرهنگ عامه) ترانه­ای را که یک لالایی است نقل می­کند: 

لالا، لالا، گل صدپر
 بخواب ای نازنين دلبر
 لالا، لالا، گل نرگس‏
 بلا بر تو نيات هرگز
 لالا، لالا، شكر بارت‏
 خدا باشه نگهدارت‏
 لالا، لالا، گل سوسن‏
 سرت بذار لبت بوسم‏
 لبت بوسم كه بو داره‏
 كه با گل گفتگو داره‏
 لالا، لالا، گل زردم‏
 نبينم داغ فرزندم‏
 خداوندا تو ستّاری‏
 همه خوابند تو بيداری‏
 به‏حق خواب و بيداری‏
 عزيزم را نگهداری

 

آیا این "ترانه" برای «ما» و همچنین برای فردی که در عرصه فرهنگ عامیانه تحقیق می­کند، حاوی چه اطلاعاتی است؟ برای پاسخ بایستی که با رعایت اصل عینیت، یعنی بدون دخالت ذهنیات، تمایلات و رغبت­های خود، همانطور که یک سنگ­شناس، قطعه سنگ را روی میز آزمایشگاه می­گذارد، این ترانه لالایی را روی میز  گذاشته و به آن نگاه کنیم:  

١- موضوع ما لالایی است. لالایی "ترانه­"ای است متشکل از شعرگونه­هایی کوتاه، آهنگین و قافیه­دار که معمولا برای کودکان خردسال (زیر سه­سال؟) و به هدف خوابانیدن آن­ها خوانده می­شود.

٢- "ترانه"ی مور نظر ما شامل تعدادی جمله است که بدون رابطه محتوایی، و تنها به دلیل شباهت ملودیک کنار هم چیده شده­است.

اما چگونه باید وجود بی­سلیقگی مفرط در انتخاب قافیه­ها (صدپر/دلبر، نرگس/هرگز، سوسن/بوسم) و استفاده از کلمه و عبارات بی­معنی (شکربارت، حق خواب و بیداری) را توضیح داد؟

در این سن  هنوز تسلط بچه­ها به زبان کامل نیست و قادر به پی­گیری موضوعات و جملات بلند نیستند. آن­چه درمورد لالایی اصولا  برای کودکان مهم است، رنگ و آهنگ صدای خواننده لالایی و رابطه عاطفی کودک با او است. یعنی درصورتی که خواننده به جای «بخواب ای نازنین دلبر» بگویید «بخواب ای نازنین کفتر» یا «بخواب ای بلبل شبدر»، یا «بخواب ای مرغک خوش پر»  «بخواب ای شعله اختر» یا ... برای «شنونده» هیچ فرقی نمی­کند. این­طور یا آن­طور، درهرصورت می­خوابد، بخصوص وقتی که به اندازه کافی خسته و وقت خوابش رسیده باشد. چنین به نظر می­رسد که بی­تفاوتی مخاطب و شنوندگان این "ترانه"­ها نسبت به متنی که در گوش آن­ها خوانده می­شود، باعث شده است که خلق­کننده این آثار، مادرها، مادربزرگ­ها، عمه­خانم­ها، دایه­ها و خاله­ها و ... در ساختن این ترانه­ها هیچ­ نبوغی به کار نبرند! ظاهرا همین­که کلمه روی زبان خوب می­چرخیده است، برای آنان کفایت می­کرده است. به این خاطر این "ترانه":

٣- از نظر ادبی دارای هیچ ارزشی نیست.

٤- کسانی که در سطح مصرف­کننده با موسیقی سروکار داشته باشند و ملودی­های اغلب «من­درآوردی» مادرها، مادربزرگ­ها و عمه­خانم­ها را یادشان باشد، برای داوری درباره این ملودی­ها محتاج تقلای فکری نیستند.  این ملودی­ها اغلب متناسب با درک موسیقیایی عمه­خانم­ها، ابتدایی و از نظر آوایی بسیار فقیر و بی­ارزش هستند.

خسرو ناقد «سادگی موسیقیایی» و «پیوند این ترانه­ها با طبیعت» را باعث جاودانگی آن­ها می­داند. می­گوید:

«بی‏گمان سادگی موسيقايی و پيوند تنگاتنگ اين ترانه‏ها با طبيعت، باعث می‏شود كه خود به‏خود در خاطره‏ها نقش بندند و سينه به‏سينه و نسل به‏نسل به‏حيات جاودانه خود ادامه دهند».

به این کاری ندارم که این «بی­گمان»ی از کجا می­آید، اما سادگی موسیقیایی با موسیقی ابتدایی­یی که شاخصه این لالایی مشخص و محتملا دیگر "ترانه­"ها است، دو چیز مختلف­اند. هم­چنین وجود نام سه گل در این ترانه را، آن­هم نه به خاطر احتمالا معناهای سمبولیک گل­ها، بلکه صرفا به خاطر جورکردن قافیه، «پیوند تنگاتنگ با طبیعت» نامیدن حتی به عنوان یک فرض بی­اساس است و به نظر می­رسد بیشتر برای ارضای نیاز آن دسته از ایرانی­هایی که از مفاهیم کت­وکلفت لذت وافر می­برند گفته شده باشد.

به  این­ پرسش که آیا جاودانگی یک پدیده نوعی ارزش محسوب می­شود یا نه نمی­پردازیم. واقعیت این است که این ترانه­ها به خاطر ملودی ابتدایی که «هرکسی» در یکی دو دقیقه می­تواند آن را  حفظ کند و به خاطر عملکرد آن که خواباندن بچه­ها باشد تا به امروز وجود دارند. به این سئوال ­که آیا این ترانه­ها هفتصدسال پیش هم به همین ملودی امروز خوانده می­شده­اند؟ و «اشعار» آن­ها همین اشعار امروز بوده است، مشکل می توان جواب داد. به این ترتیب تنها می­توانیم از استمرار «ترانه­خوانی» نزد ایرانیان یا در مورد مشخص ما استمرار «لالایی­خوانی» نزد ایرانیان حرف زد، نه جاودانگی این ترانه­ها.

لحن ستایش انگیز خسرو ناقد در جملات بعدی او عیان­تر می­شود:

«اصولاً از ويژگی‏های اين نوع از ادبيات - خاصه ترانه‏های محلی و عاميانه - سادگی و بی‏آلايشی آنهاست و لطافت و زيبايی طبيعيشان و نيز مهارت و توانمندی ذاتی سرايندگان گمنامشان در بيان احساسات و عواطف عامه مردم».

چند نکته:

در مورد سادگی و زیبایی طبیعی که لابد از پیوند تنگاتنگ با طبیعت نشأت می­گیرد حرف زدیم. اما استفاده از صفت بی­آلایش برای این­نوع ادبیات، مانند این است که «گداصفت» را «فقیر» بنامیم. یعنی از عیب «فضیلت» بسازیم.

با توجه به نمونه­هایی که خسرو ناقد از ترانه­های مورد نظ به دست می­دهد، برای من مجهول است که وی چگونه از «مهارت و توانمندی سرایندگان گمنام  این ترانه­ها در بیان احساسات و عواطف عامه مردم» حرف می­زند. به این "شعر" که قسمتی از یک ترانه محلی شیرازی است توجه کنید:

 

شاباجی خانم زائيده‏
 بالای اطاق خوابيده‏

 ماباجی خانم رسيده‏
 هسه هولو سائيده‏
 شاباجی خانم بچه‏ت كو؟
 قيچی ماماچه‏ت كو؟
 بچه نبود باد بود
 تخم علی داد بود

 

یا:

 

 من بودم و فلفلی‏
 رفتيم تو باغ ملی‏
 جار زدم حسين جان‏
 چای بريز تو فنجون‏
 برای دو تا مهمون‏
 مهمون اطاعت كرده‏
 نگا به‏ساعت كرده‏
 ساعت هشت و نيمه‏
 ننه‏م خونه بی‏بي­مه(مادربزرگ)
 بی‏بي­م رفته مدينه‏
 سر قبر سكينه‏
 سكينه نور عينه‏
 دخت امام حسينه

 

آیا شما در این "ترانه" متشکل از اراجیف آشکار، مهارت و توانمندی خاص و قابل ذکری می­بینید؟ یا در آن اثری از احساسات و عواطف عامه مردم می­یابید؟

با این­که اتهام «هواداری از مردم» به هیچ­وجه به من نمی­چسبد، در این مورد مشخص بایستی از عوامی که احساسات آن­ها به اراجیفی نظیر زائیدن شاباجی خانم و رفتار عبث «هسه هولو سائیدن» ماباجی خانم تنزل یافته است، حمایت کنم.

با دقت در این ترانه که در آن هیچ­چیز به هیچ­چیز دیگر هیچ ربطی ندارد، این احساس به آدم دست می­دهد که دیوانه­ کم­شعور و تب­زده­ای هذیان می­گوید. خسرو ناقد از صادق همايونی نقل می­کند که: «ترانه‏های محلی ... آينه‏ی تمام نمای انديشه‏ها و احساسات شفاف و نيالوده مردم عامی است».

آیا در ترانه­ی فوق چیزی که به اندیشه ربط داشته باشد به چشم می­خورد؟ احساسات شفاف؟ آن هم از نوع نیالوده چطور؟

من آثار محقق فرهنگ عامه صادق همایونی را نمی­شناسم و نمی­دانم تا چه حد به اصل عینیت در تحقیق علمی خود پایبند بوده است. اما وظیفه محقق فرهنگ عامه، مانند هر محقق دیگری شناخت «آن­چه هست» است. در این صورت هر محققی بی­تردید در کنار اندیشه­ها و احساسات شفاف و نیالوده (به چی؟) مردم عامی به مقدار قابل توجهی رزالت، شرورت و بلاهت عامیانه نیز برمی­خورد. نمونه "ترانه"هایی هستند که محتوای آن­ها را خصومت­های دینی و قومی شکل می­دهد. همین­طور رجزخوانی­های آهنگین و قافیه­دار که پیش از درگیری­ بین دسته­های متخاصم خوانده می­شوند و ...

 

راستش با شناخت اندکی که از خسرو ناقد داشتم، انتظار چنین سخنانی را از او نداشتم. به نظر می­رسد کمی احساساتی به قضیه برخورد کرده است. در ابتدای مقاله خود از جمله می­نویسد:

«به‏ياد دارم اولين‏بار كه نوزادم را در آغوش گرفتم تا به‏بستر خوابش برم، بی‏اختيار صدای لالايی مادرم از گذشته‏های دور در گوشم طنين افكند كه شب‏هنگام برای ما با صدای محزون خود لالايی‏های دلنشين و آرام‏بخش می‏خواند؛ و حال كه من فرزندم را به‏بستر خواب می‏برم، هم‏صدا با آن نوای آشنا برايش لالايی می‏خوانم: لالا، لالا، گل صدپر».

اشعار و جملات این ترانه­ها به زیبایی ربطی ندارد. این ترانه­ها به احتمال نزدیک به یقین زیبایی را ازخاطرات زیبای ما و از صدای دلنشین و آرام بخش مادران قرض می­گیرند. باید دید که فرزند ناقد که نه با صدای مادر، بلکه با صدای او به خواب می­رود نیز در آینده این ترانه را زیبا می­یابد؟

 

 

.

 

+   2006/8/30   16:17   مانی ب.  | 


بازتاب گزارش تصویری­یی ازاعطای نشان‌های دولت به کارشناسان اتمی ارایه کرده است.

در یکی از تصویرها علامت «سازمان انرژی اتمی ایران» مشاهده می­شود:

 

                                                علامت سازمان انرژی اتمی ایران

 

و در تصویر دیگر شاهد ذهنیت عکاس خبرنگار هستیم.

 

نگاه کنید (+) و (+).

.

+   2006/8/28   14:53   مانی ب.  | 


چند سال پیش ایرانی­های وین در چهارچوب فعالیت­های فرهنگی شخصی را از ایران برای سخنرانی درباره «نظامی­گنجوی» دعوت کرده بودند که اسمش را یادم نیست، ولی در اطلاعیه­ها از او با عنوان «یکی از اساتید نظامی­شناس» یاد شده بود. یادم هست، در طول سخنرانی ملال­آور او، برای کسی که آشنایی­یی کاملا سطحی با اشعار نظامی می­داشت، مطلب جدیدی مطرح نشد. اما استاد نظامی­شناس درپایان جلسه، در حین جواب به پرسش شخصی در ارتباط با گناه­آلودگی عشق در جامعه خشک مذهبی و «عشق­پاک» حرف زد چنان حیرت­انگیز که آدم نمی­توانست به گوش خود اعتماد کند، و من هنوز هم هربار که می­خواهم آن را بازگویی کنم، یخ می­کنم. جهت ارایه نمونه­ای از عشق ­پاک یا مشروع گفت: «بله ... بله ... توجه داشته باشید، عشق­هایی هم هست که به ازدواج ختم می­شوند».

آخ، باز سردم شد.

البته آن شب جماعت عیالواران ادب­دوست با رضایت خاطر از "عشق"­های به ازدواج ختم­شده­شان به منازل خود بازگشتند، اما دل ناممکن­خواه من هنوز هم می­خواهد زمان به عقب برگردد، فردی از جا بلند شود و در روی استاد بگوید که تصور او از عشق چقدر احمقانه یا بهتر بگوییم "استادانه" است.

 

                                      اروس، فرزند ونوس و مارس

 

 می­دانستید «واسونک» چیست؟

شخصا تا دیروز که نوشته­ای از عباس معروفی در لینکدونی رادیوزمانه خواندم، واژه «واسونک» را نشنیده بودم. آن­طور که معروفی آن را تعریف می­کند، واسونک ظاهرا نوعی ترانه­ محلی شیرازی است که زن­ها آن را برای مردی که او را می­خواهند می­خوانند. می­نویسد: «واسونک ... بر آمده از دل مردم کوچه است، و پر از تخيل و شاديانه، پر از عنصر زندگی، پر از درک رابطه‌های انسانی پيش از حضور مردسالاری يا فمنيسم مقابل آن».

با «برآمده از دل مردم کوچه»، «تخیل و شادیانه» و «عنصر زندگی» کاری نداریم. اما این ادعا که واسونک «پر از درک رابطه‌های انسانی پيش از حضور مردسالاری يا فمنيسم مقابل آن» است، یعنی چه؟

معنای «حضور مردسالاری» چیست؟ آیا مجازیم که رابطه­های انسانی پیش از حضور مردسالاری را به معنای رابطه­های انسانی ویژه دروران زن­سالاری فرض کنیم؟ ظاهرا منظور معروفی همین است. در این صورت باید بپذیریم که تاریخ واسونک به دوران ماقبل تاریخ (٤٠٠٠سال پیش از میلاد) می­رسد. اما معقول به نظر نمی­رسد که هیچ سندی مبنی بر این­که این ترانه­ها یک چنین تاریخ طولانی­یی دارند، موجود باشد.

به بخش دیگر ادعای معروفی که واسونک «پر از درک رابطه­های انسانی پیش از فمینیسم مقابل مردسالاری» است، نمی­پردازیم، زیرا به نظر نمی­رسد فایده­ای داشته باشد.

 

در فرهنگ جوامعی مانند جامعه «ما» به محض این­که زن از نقش انفعالی خود به عنوان «موضوع خواستن» خارج شده و خود بصورت فعال «می­خواهد»، باید منتظر واکنش جامعه بود. با توجه به این­که به قول معروفی واسونک «بهانه‌ای است برای مردبلندکردن»، بیایید از معروفی سئوال کنیم:

- آقا معروفی، پس به این ترتیب واسونک  باید خیلی اروتیک باشد، نکند خدانکرده وزارت ارشاد به این حرف ایرادی بگیرد؟

معروفی:

- نه نه «واسونک گرچه اروتيک است، اما هرزگی در آن ديده نمی‌شود، از زبان زنی بيان می‌شود که می‌خواهد تشکيل خانواده بدهد، و مردی را به اين کانون دلگرم کند».

- آهان، خب، پس امر خیر است انشااله!

 

 

پ.ن.

پیوند اروتیک و هرزگی از چه درکی می­آید؟ یک چیز روشن است: این درک پیش از این­که از «اروس»ی که در تاریخ هنر مطرح است متأثر باشد، از نوشته­های روی ویترین سکس­شاپ­ها و تصورات برآمده از دل مردم کوچه نشأت گرفته است که اروتیک را هم­معنای سکس، همخوابگی، گاییدن و فحشا می­دانند. و این فقط یکی از تأثیرات سوء ستایش و ارزش انگاشتن چیزهایی است که «برآمده از دل مردم کوچه» است.

.

+   2006/8/27   18:10   مانی ب.  | 


 «آی آدم‌ها ...»

...

در ساحل سوزان هلاك

در انتظار مرگ بوديم‌.

تن خسته‌.

دست و پاهامان به زنجير طلا بسته‌.

شورآبها در چشم‌.

لبهامان از تشنگى سوخته بود‌.

روح طاول زدهبود‌.

 

 «آى آدمها ‌.‌.‌. »

 

ما در ساحل مرگ

لبخند پلاستيكى بر لب

درد را در سكوتى غمگين مىگريستيم‌.

 

«آهاى ‌.‌.‌. آدمها كه در ساحل نشستهايد، اين­جا ‌.‌.‌. »

 

و آنجا مردى در تقلا بود‌.

چشم ما مىديدش‌

مثل نقطهاى از دور پيدا بود‌:

 

آهاى ‌.‌.‌. آويخته به گريبان امواج سرنوشت! بختت خوش!
فشار دندان است اينجا در ساحل امن‌.

در گورستان اىكاشهاى قشنگ اينجا

زندگى پژمردهاست‌.

از درون پوسيدهايم ديريست‌.

نزد ما حتا

امكان تقلا نيست‌.

 

آهاى آدمها كه در تقلاييد، اين‌جا ‌.‌.‌.

 

.

 

+   2006/8/26   11:45   مانی ب.  | 


فیلم La March de L'empereur را تماشا می­کردیم که آلمانی­ها آن را «سفر پنگوئن­ها» ترجمه کرده­اند. عالیه هم پتوی­ش را دور خود پیچیده بود و با چشم­های گرد تصاویر را تماشا می­کرد.

سفر پنگوئن­ها فیلم مستندی از زندگی «شاه­پنگوئن­»هاست که باعث شهرت سازنده آن لوك ژاكه گشت. هرساله با شروع بهار پنگوئن­ها به صورت دسته­های بزرگ از اقیانوس خارج شده و در صفوف منظم پس از طی ده­ها کیلومتر در نواحی یخ­زده قطبی به محل تخم­گذاری خود می­رسند. فیلم که تصاویر آن به طرز گیج­کننده­ای زیباست یک دوره از زندگی سخت پنگوئن­ها را از وقتی که مارش خود را آغاز می­کنند، تا زمانی که همراه «بچه­»های خود دوباره به دریا می­زنند، در اختیار بیننده می­گذارد. پس از جفت­یابی، عشق­بازی و تخم­گذاری که سه­چهار هفته طول می­کشد، ماده­ها نگهداری از تخم­ها را به نرها واگذاشته و برای تغذیه دوباره راهی اقیانوس می­شوند. رفت و بازگشت آن­ها دوماه طول می­کشد. در طول این دوماه نرها درحالی که هرکدام یک تخم را به دقت روی پاهای خود نگهداشته و روی آن را با پرهای خود پوشانده است در سرمای منهای چهل­درجه و باد شدید بدون خوراک انتظار می­کشند. در اواخر ماه دوم  وقتی که جوجه­ها تازه از تخم درآمده­اند، ماده­ها از راه رسیده و جوجه­ها را از آن­ها تحویل می­گیرند. حال نوبت نرهاست که پس از سه ماه گرسنگی با طی مسیر صدکیلومتری خود را به اقیانوس برسانند. رفت و برگشت آن­ها نیز یکی­دوماه طول می­کشد. ...

قصد نداشتم فیلم را تعریف کنم. در این رفت­وبرگشت­ها خطرات گوناگونی زندگی پنگوئن­ها را تهدید می­کند. یکی از این خطرات که در فیلم شاهد آن بودیم، عقب­افتادن از «دیگران» بود. این یکی از ترس­های اساسی بشر است. جدا شدن از دیگران در تورات عقوبت وحشتناکی است (... پس آن شخص [گناه­کار] از قوم خود منقطع خواهد شد. سفراعداد ١٥:٢٩). سرنوشتی که یکی از پنگوئن­ها به آن دچار شد. تنها و جدا از «جمع» در سرزمینی خشن و بی­رحم.

دو نکته به نظر من جالب رسید. یکی واکنش سریع عالیه به این واقعه بود. می­خواست بداند که عاقبت این پنگوئنی که از دیگران جدا افتاده است، چیست. این برای من دلیل دیگری بر این ادعا بود که بچه­ها خیلی خیلی بیشتر از آن «می­فهمند» که بزرگترها تصور می­کنند.

- حالا چی می­شه؟

نکته دوم واکنش خودم نسبت به پرسش عالیه بود. با خودم فکر کردم چه جوابی بدهم. داشتم دنبال جوابی از این دست می­گشتم: «دوباره دوستانش را پیدا می­کند»، یا «دوستانش صدای او را می­شنوند و بازگشته او را همراه خود می­برند» ...، که مادرش پیشدستی کرد و گفت:

- یا از سرما و گشنگی یخ می­زنه می­میره، یا حیوانات دیگه اونو می­خورن.

- نه ... نمی­خوام بمیره ... نباید بخورنش ...

- اما توی طبیعت این­طوریه.

- اما این که خیلی غم­انگیزه ... نمی­خوام بمیره ... نخورنش ... آخه چرا؟

چند لحظه حواسم از فیلم پرت شد. به­جای فیلم صورت عالیه را تماشا می­کردم. تمام چهره­اش را غمی واقعی، عمیق و تکان­دهنده گرفته بود. برای مدت کوتاهی با این­که به صفحه تلوزیون زل­زده بود، توی خودش فرورفته بود و به نظر می­رسید فکر می­کند. از خودم می­پرسیدم، چه اتفاقی در ذهن او در حال رخ­دادن است؟ آیا چه فکری می­کند؟ چقدر دلم می­خواست می­توانست برایم بگوید چه فکری می­کند، اما ... 

تا جایی که رفتار پدرمادرهای ایرانی یادم هست، برایم قابل تصور نیست که به چنین پرسشی از سوی فرزندانشان، چنین جوابی بدهند. جواب هایی نظیر این می دهند: «برا این­که ببینیم فضول کیه!»، یا در بهترین حالت یک جواب از نوع جواب­هایی که من داشتم برای عالیه در ذهنم آماده می­کردم که با وجود "شیرینی" دروغ است. حداقل این­که نمی­خواهیم با جواب راست و واقعی باعث جراحت روح بچه شویم.

اما من از خودم می­پرسم، کدام یک دردناک­تر است، این­که بگذاریم روح بچه جراحت کوچکی بردارد، یا تصویری از واقعیت در اختیار او بگذاریم که زیبا اما خالی از حقیقت است و به این­وسیله باعث شویم او یک عمر در جستجوی چیزهایی باشد که وجود خارجی ندارند؟

 

                                                                         *

گفتگو با دوستم عالیه تجسم معصومیت (این عکس از سه روز پیش است).

- مامانت رو چقدر دوست داری؟

- از این­جا تا خورشید.

- و بابات رو؟

- از این­جا تا ... تا ... تا چین!

 

. 

 

 

 

+   2006/8/25   16:58   مانی ب.  | 


  متن زیر ترجمه مصاحبه­ای با «چارلز ریتزک»*  وزیر دادگستری لبنان است که امروز (٢شهریور) در روزنامه اتریشی «دی­پرسه» Die Presseمنتشر شده است. چارلز ریتزک در این گفتگو اعلام کرد که جنایات جنگی اسرائیل در چهارچوب قوانین بین­المللی «حقوق ملت­ها» تحت پیگرد قرار می­گیرد. حزب­الله برای چارز ریتزک نه «مسبب» بلکه «نتیجه» ماجراست. مصاحبه کننده: THOMAS SEIFERT

- اعلام کرده­اید که در چهارچوب قضایی «حقوق­ملت­ها» از اسرائیل شکایت می­کنید.

- این تنها مشغله من نیست، اما مسئله­ای است که درحال حاضر در وزارتخانه من مورد رسیدگی قراردارد. این جنگ ٣٤روزه جنگ نبود، بلکه یک سلاخی تمام عیار بود. در یک سو ارتشی بود که به عنوان بهترین ارتش جهان به خود می­بالد و در سوی دیگر یک نیروی مقاومت. از آن­جایی که ارتش اسرائیل نتوانست علیه این نیروی چریکی به طور مؤثر کاری کند، به اقدامات وحشتناکی علیه غیرنظامیان دست زد. از ١٢٠٠ نفری که کشته شدند بیش از هزارنفر غیرنظامی بودند و اکثریت این غیرنظامیان را زنان و کودکان تشکیل می­دهند. به این می­گویند جنایت، اما در اروپا، آمریکا و اسرائیل حرفی در این باره زده می­شود؟

- در حال حاضر هم سازمان دیده­بانی حقوق بشر و هم سازمان عفوبین­المللی شدیدا مشغول بررسی اتهامات مبتنی بر «جنایات­جنگی» از سوی اسرائیل و حزب­الله هستند.

- خوب بله، در باره فاجعه قانا حرف می­زنند. اما ما روزی یک «قانا» داشتیم. کل این جنگ یک «قانا» بود. ما این­جا براساس معیارهای بین­المللی با موارد «جنایت­جنگی» و «جنایت­علیه­بشریت» سروکار داریم. بی­شک تصویر کودکان خردسالی را دیده­اید که آن­ها را از زیر آوار درمی­آوردند. به نظر شبیه پرنده­های ظریفی می­رسیدند که به دیوار کوبیده شده باشند. در کنار این، اسرائیلی­ها از سلاح­های نامتعارف استفاده کرده است. از فسفر و محتملا از گلوله­های رادیواکتیو اورانیم­ی. این عملی تبه­کارانه است که کسی باید تقاص آن را بپردازد. و از آن­جایی که در این ماجرا ما قربانی هستیم، امکاناتی را بررسی می­کنیم که تبه­کاران را به یک دادگاه بین­المللی بکشیم.

- چه­طور می­خواهید چنین کاری را عملی کنید؟

- این یک پرسش تکنیکی است. چند گروه حقوقدان مشغول بررسی آن هستند. فعلا برای پاسخگویی به این پرسش زود است. در ابتدا بایستی مدارک را تهیه کنیم و سپس راه و روش مناسب را جستجو خواهیم کرد. اما یک چیز را من تضمین می­کنم: ما اسرائیل را به دادگاه خواهیم کشاند.

- چه راهی؟ از طریق «دادگاه بین­المللی» ICJ یا «دادگاه جزایی بین­المللی»ICC ؟ 

- برای این جواب هنوز زود است. هر دوی این نهادها را به عنوان امکان در نظر داریم. این­که ما عاملین – دولت اسرائیل- یا کشور اسرائیل را به پاسخگویی واخواهیم داشت، در آینده معلوم خواهد شد.

- در صورتی که ماجرا به یک دادگاه بین­المللی کشیده شود، جنایات جنگی حزب­الله هم مطرح خواهد شد. شلیک راکت­های کاتیوشا و «فجر» به مناطق مسکونی نیز از جمله جنایت­های جنگی به شمار می­رود.

- تا ببینیم قضیه چطور پیش می­رود. در هرصورت نگاه ما به این ماجرا این­طور است: گذشته از این­که در باره ربوده­شدن دوسرباز اسرائیلی چگونه می­اندیشید، آیا با وجود کشته شدن ١٢٠٠ نفر در لبنان، فکر می­کنید می­توان از «واکنش­متناسب» از سوی اسرائیل سخن گفت؟

- یک پرسش ساده می­کنم: اصلا چرا حزب­الله اجازه حمل اسلحه دارد؟ حزب­الله گروه نظامی نیست، و پلیس هم نیست. در کشور شما برای حمل اسلحه قانونی موجود نیست؟

- اعضای جنبش مقاومت ضدنازی فرانسه در جنگ جهانی دوم هم مسلح بودند. حزب­الله مسلح از آسمان نازل نشده است. شکل­گیری حزب­الله در سال­های هشتاد جوابی بود به اشغال جنوب لبنان توسط اسرائیل و عملیات نظامی اسرائیل در لبنان. حزب­الله نتیجه است نه مسبب. چرا همه درباره حزب­الله صحبت می­کنند، اما هیچ­کس در مورد استمرار اشغال اراضی لبنان توسط اسرائیل حرفی نمی­زند؟

- اسرائیل در سال ٢٠٠٠ از لبنان خارج شد، چرا حزب­الله به مبارزه خود ادامه می­دهد؟

- واقعیت این است که در سال ٢٠٠٠ حزب­الله اسرائیل را مجبور کرد از بخش­های بزرگی از لبنان خارج شود. با این توضیح که اسرائیل هنوز اراضی «شبا» را در اشغال خود دارد. اسرائیل تازمانی که اراضی ما را در اشغال خود دارد، به مقاومت حزب­الله مشروعیت می­بخشد. قطعنامه ١٧٠١ رئیس سازمان ملل را موظف می­کند که در طی چندماه برای این مشکل راه حلی بیابد. چرا مشکل اراضی «شبا» را که عملیات حزب­الله را توجیه می­کند، حل نمی­کنند؟ اسرائیل می­خواهد از دست حزب­الله راحت شود، همزمان با نگه­داشتن اراضی یادشده به عملیات حزب­الله مشروعیت می­دهد.

- چه ضمانتی برای اسرائیل هست که حزب­الله، حتی اگر اسرائیل اراضی شبا را تخلیه کند، خواسته­های دیگری نداشته باشد؟

- اساس دکترین حزب­الله آزادسازی سرزمین لبنان است و ربطی به بلندی­های جولان و فلسطین ندارد. در صورتی که مشکل اشغال اراضی لبنان حل شود، می­شود در باره مسائل دیگر، ازجمله خلع­سلاح حزب­الله حرف زد. به همین خاطر قطعنامه ١٧٠١ خیلی خردمندانه است، اما متأسفانه نمی­شود آن را عملی ساخت. ما به وظیفه خود عمل کرده­ایم. ارتش لبنان در جنوب کشور مستقر شده است. اما وظیفه اسرائیل چه می­شود؟ آتش بس؟ اسرائیل آتش را بس نکرده است. خروج نیروها؟ اسرائیل هنوز بخش­هایی از لبنان را در اشغال دارد. اسرائیل از همان ابتدا نکات قطعنامه را رعایت نکرده است. حال از ما خواسته می­شود نکاتی را که به ما مربوط می­شود (خلع­سلاح حزب­الله) انجام دهیم. این وقیحانه است.

 

* چارلز ریتزک Charles Rizk از مسیحیان ماروتینی است و به بلوک هوادار سوریه به رهبری رئیس جمهور لبنان امیل لاهود تعلق دارد.

 

ترجمه: مانی ب.

استفاده از متن بالا آزاد است.

 

-

 

+   2006/8/24   15:6   مانی ب.  | 


بناست «رادیوزمانه» میکرفن خود را در اختیار عباس معروفی بگذارد تا وی، چنان­که در وبلاگ خود به دوستداران نویسندگی وعده داده است، تجربیات خود را در اختیار آنان قرار دهد. «می‌خواهم آنچه را از نوشتن می‌دانم در اختيار بچه‌هام بگذارم».

استفاده از لفظ «بچه­هام» مرا به نوشتن پست قبلی واداشت. به عقیده من نویسنده­ی جوانی که استفاده از این لفظ را اهانت به فردیت خویش نداند، بهتر است، بی­تعارف قلم و کاغذ را ببوسد، کناربگذارد و با پرهیز از اتلاف وقت، درپی مشغولیت دیگری باشد. معروفی با استفاده از این لفظ جایگاه خود و مخاطب خود را یک­جانبه مشخص و به این طریق روابط «بالاپایینی» را، به قول آلمانی­ها سیمان­کاری کرده است. حال ­آن­که کوشش جهت نابودی این مناسبات و تقویت روند شکل­گیری فردیت از رویکردهای بنیانی هرگونه کار روشنگری، از جمله نویسندگی است.

من چندی پیش در نوشته­ای با عنوان «تهمت­های تلخ، تهمت­های شیرین» به پیام­های خوانندگان وبلاگ عباس معروفی و فقدان واکنش لازم به آن­ها از سوی صاحب وبلاگ پرداخته­ام. آن­روزها شخصی در پیامگیر وبلاگ او با امضای «بوف کور» این‌چنین نوشته بود: «به شما كه فكر می‌كنم آقای معروفی، عجیب یاد مسیح می‌افتم... و این آیه كه: او به سبب تقصیرهای ما كوفته گردید و به سبب گناهان ما مجروح، از زخم‌های او ما را شفاست. وقتی حلاج را مثله كرده به سوی دار می‌برند شبلی می‌گوید: یا حلاج تصوف چیست؟ حلاج می‌گوید: كمترینش این است كه می‌بینی. شبلی می‌گوید بلندترش چیست؟ حلاج جواب می‌دهد: تو را بدان راه نیست... ای عباس ای یار ای یگانه... این جماعت را چه به مقامی كه تویی»؟

درمورد ذهنیت شخصی که عباس معروفی را همتای عیسی مسیح یا حلاج می­بیند، یک چیز بیشتر نمی­توان گفت: این همتاپنداری فقط نشانه بیماری ذهنیت شخص مذکور است. و عباس معروفی هم هیچ تلاشی علیه این بیماری نمی­کند.

 

ژاله، یکی از افرادی که به ٤دیواری سرزده است، در پیامگیر پست قبلی چنین نوشته است: «اين چند خط را پس از خواندن نوشته آقای عباس معروفی درباره برنامه هايی که در راديو زمانه در پيش دارند پای مطلبشان نوشتم. متأسفانه از انتشار آن خودداری کردند. می فرستم که حداقل شما و خوانندگان وبلاگتان ببينيد:
می بخشيد آقای معروفی که خيلی بی رودربايستی با شما صحبت می کنم. اما شما مطئمن ايد که آدمی از خود راضی نيستيد؟ اين نوشته کوتاه که همه اش "من، من" است! به گمانم در اين برنامه ها هم که در راديو زمانه در پيش داريد، حتماً خودتان با خودتان گفتگو خواهيد کرد و از خودتان درباره خودتان خواهيد گفت و با "بچه های" خودتان که البته بچه اند و اجازه حرف روی حرف بزرگتر را ندارند از شخص خودتان خواهيد گفت و مطمئنم که آخر کار هم خودتان به خودتان جايزه خواهيد داد
».

احتمال می­دهم که با خواندن پیام ژاله، چرت عباس معروفی پاره شده باشد. اما متأسفانه عباس معروفی چنان­چه از شواهد امر برمی­آید، به جملات «خواب­آور» بوف­کور علاقه بیشتری دارد. «ای عباس، ای یار یگانه ... این جماعت را چه به مقامی که توی»!

البته اگر ژاله کمی منتظر می­ماند متوجه می­شد که عباس معروفی پیام او را پس از اندکی تأمل منتشر کرده است. نکته جالب این­که، همان عباس معروفی که یاوه­های بیمارگونه «بوف­کور» را بی­پاسخ می­گذارد، این­بار قلم رنجه کرده و به نوشته ژاله جواب می­دهد:

«ژاله خانم، چه اشکالی دارد آدم گاهی برود دکتر؟».

 

                                                                     *

پیام به مهدی جامی مدیر «رادیو زمانه»

 

در بخش «درباره ما» در وبسایت زمانه آمده است: «مخاطب اصلی زمانه، جامعه‌ی جوان ايرانی است و همه‌ی برنامه‌های اين راديو-وب‌سايت بر پايه‌ی کوشش برای فهم نيازها و خواست‌های ايرانيان تهيه می‌شود. ... زمانه تلاش می‌کند ... روزنه‌ای برای جوانان ايرانی به روی جهان به شمار رود. راديو زمانه می‌خواهد با بهره‌گيری از روزنامه‌نگاران، نويسندگان و برنامه‌سازان جوان، افق‌های تازه‌ای را در نگريستن به مسائل درون ايران بگشايد».

آقای جامی!

گشودن افق­های تازه در نگریستن به مسائل بی­تردید هدفی والاست. در جامعه «ما» تعداد جوانانی که به مناسبات بیمارگونه مریدمرادی پشت می­کنند رو به افزایش است. تلاش برای کسب استقلال فکری روی دیگر این روند است. می­بینید که افق­های تازه گشوده شده­اند. اگر رادیوزمانه بتواند این روند را تقویت کند می­توان امیدوار بود که با رسانه­های دیگر تفاوت واقعی داشته باشد. اگر در گفته خود جدی هستید که «آرام آرام همه چيز در حال تغيير است. زمانه بايد رسانه اين تغيير باشد»، نمی­توانید از کنار نگرش عباس معروفی به شنوندگان رادیوزمانه بی­تفاوت بگذرید.

با لغو برنامه­ی عباس معروفی، یا مشروط ساختن آن به پوزش­خواهی نامبرده از شنوندگان زمانه و خوانندگان وبلاگ خود، خصوصا از خانم ژاله، نشان دهید که در مخالفت با روابط فرا-فرودستی فقط «حرف» نمی­زنید و جایگاه «استقلال فکری» به منزله یک ارزش، نزد شما محفوظ است.

 

.

 

 

+   2006/8/23   12:27   مانی ب.  |