«آی آدم‌ها ...»

...

در ساحل سوزان هلاك

در انتظار مرگ بوديم‌.

تن خسته‌.

دست و پاهامان به زنجير طلا بسته‌.

شورآبها در چشم‌.

لبهامان از تشنگى سوخته بود‌.

روح طاول زدهبود‌.

 

 «آى آدمها ‌.‌.‌. »

 

ما در ساحل مرگ

لبخند پلاستيكى بر لب

درد را در سكوتى غمگين مىگريستيم‌.

 

«آهاى ‌.‌.‌. آدمها كه در ساحل نشستهايد، اين­جا ‌.‌.‌. »

 

و آنجا مردى در تقلا بود‌.

چشم ما مىديدش‌

مثل نقطهاى از دور پيدا بود‌:

 

آهاى ‌.‌.‌. آويخته به گريبان امواج سرنوشت! بختت خوش!
فشار دندان است اينجا در ساحل امن‌.

در گورستان اىكاشهاى قشنگ اينجا

زندگى پژمردهاست‌.

از درون پوسيدهايم ديريست‌.

نزد ما حتا

امكان تقلا نيست‌.

 

آهاى آدمها كه در تقلاييد، اين‌جا ‌.‌.‌.

 

.

 

+   2006/8/26   11:45   مانی ب.  |