یاد روزی افتادم که در ایران یکی از دوستان مرا برای صرف نهار به قهوهخانهای دعوت کرده بود. مزاحمت مگسها البته خوشایند نبود، اما از آن بدتر مزاحمت یکی از مشتریان بود که سر میز کناری، در حضور چندتن از دوستان خود با صدای نسبتا بلندی به وسیله جملات قصار و حکیمانه مشغول نقد حکومت بود، و ناگهان شروع به خواندن شعری کرد:
«رو دانشوری آموز اگر طالب فیضی» ...
در همین حین پیرمرد قهوهچی با استفاده از فرصت انگشت خود را بالا گرفت و با تقلید آهنگ صدای مرد ادیب، که ظاهرا بیت دوم را به خاطر نمیآورد، شعر را کامل کرد. با لبخند نیشدار و تمسخرآمیزی که مخصوص قهوهخانهچیها است گفت:
«هرگز نخورد آب ملخ از لب دیزی».
همه خندیدند، باد ادیب قهوهخانهای کمی فروکش کرد و مزاحمت صدایش مرتفع گشت، تا با خیال راحت به کار پراهمیت کوبیدن دنبه در کاسههای آلومینیومی بپردازیم.
*
برای من اینکه بعضیها همینکه سخن از «فرهنگعامه» میرود، ظاهرا متأثر از مفهوم پرطمطراق «فرهنگ» ناگهان به ستایش و تمجید اغراقآمیز میپردازند، همیشه عجیب بوده است.
لالا، لالا، گل صدپر
بخواب ای نازنين دلبر
لالا، لالا، گل نرگس
بلا بر تو نيات هرگز
لالا، لالا، شكر بارت
خدا باشه نگهدارت
لالا، لالا، گل سوسن
سرت بذار لبت بوسم
لبت بوسم كه بو داره
كه با گل گفتگو داره
لالا، لالا، گل زردم
نبينم داغ فرزندم
خداوندا تو ستّاری
همه خوابند تو بيداری
بهحق خواب و بيداری
عزيزم را نگهداری
آیا این "ترانه" برای «ما» و همچنین برای فردی که در عرصه فرهنگ عامیانه تحقیق میکند، حاوی چه اطلاعاتی است؟ برای پاسخ بایستی که با رعایت اصل عینیت، یعنی بدون دخالت ذهنیات، تمایلات و رغبتهای خود، همانطور که یک سنگشناس، قطعه سنگ را روی میز آزمایشگاه میگذارد، این ترانه لالایی را روی میز گذاشته و به آن نگاه کنیم:
١- موضوع ما لالایی است. لالایی "ترانه"ای است متشکل از شعرگونههایی کوتاه، آهنگین و قافیهدار که معمولا برای کودکان خردسال (زیر سهسال؟) و به هدف خوابانیدن آنها خوانده میشود.
٢- "ترانه"ی مور نظر ما شامل تعدادی جمله است که بدون رابطه محتوایی، و تنها به دلیل شباهت ملودیک کنار هم چیده شدهاست.
اما چگونه باید وجود بیسلیقگی مفرط در انتخاب قافیهها (صدپر/دلبر، نرگس/هرگز، سوسن/بوسم) و استفاده از کلمه و عبارات بیمعنی (شکربارت، حق خواب و بیداری) را توضیح داد؟
در این سن هنوز تسلط بچهها به زبان کامل نیست و قادر به پیگیری موضوعات و جملات بلند نیستند. آنچه درمورد لالایی اصولا برای کودکان مهم است، رنگ و آهنگ صدای خواننده لالایی و رابطه عاطفی کودک با او است. یعنی درصورتی که خواننده به جای «بخواب ای نازنین دلبر» بگویید «بخواب ای نازنین کفتر» یا «بخواب ای بلبل شبدر»، یا «بخواب ای مرغک خوش پر» «بخواب ای شعله اختر» یا ... برای «شنونده» هیچ فرقی نمیکند. اینطور یا آنطور، درهرصورت میخوابد، بخصوص وقتی که به اندازه کافی خسته و وقت خوابش رسیده باشد. چنین به نظر میرسد که بیتفاوتی مخاطب و شنوندگان این "ترانه"ها نسبت به متنی که در گوش آنها خوانده میشود، باعث شده است که خلقکننده این آثار، مادرها، مادربزرگها، عمهخانمها، دایهها و خالهها و ... در ساختن این ترانهها هیچ نبوغی به کار نبرند! ظاهرا همینکه کلمه روی زبان خوب میچرخیده است، برای آنان کفایت میکرده است. به این خاطر این "ترانه":
٣- از نظر ادبی دارای هیچ ارزشی نیست.
٤- کسانی که در سطح مصرفکننده با موسیقی سروکار داشته باشند و ملودیهای اغلب «مندرآوردی» مادرها، مادربزرگها و عمهخانمها را یادشان باشد، برای داوری درباره این ملودیها محتاج تقلای فکری نیستند. این ملودیها اغلب متناسب با درک موسیقیایی عمهخانمها، ابتدایی و از نظر آوایی بسیار فقیر و بیارزش هستند.
خسرو ناقد «سادگی موسیقیایی» و «پیوند این ترانهها با طبیعت» را باعث جاودانگی آنها میداند. میگوید:
«بیگمان سادگی موسيقايی و پيوند تنگاتنگ اين ترانهها با طبيعت، باعث میشود كه خود بهخود در خاطرهها نقش بندند و سينه بهسينه و نسل بهنسل بهحيات جاودانه خود ادامه دهند».
به این کاری ندارم که این «بیگمان»ی از کجا میآید، اما سادگی موسیقیایی با موسیقی ابتدایییی که شاخصه این لالایی مشخص و محتملا دیگر "ترانه"ها است، دو چیز مختلفاند. همچنین وجود نام سه گل در این ترانه را، آنهم نه به خاطر احتمالا معناهای سمبولیک گلها، بلکه صرفا به خاطر جورکردن قافیه، «پیوند تنگاتنگ با طبیعت» نامیدن حتی به عنوان یک فرض بیاساس است و به نظر میرسد بیشتر برای ارضای نیاز آن دسته از ایرانیهایی که از مفاهیم کتوکلفت لذت وافر میبرند گفته شده باشد.
به این پرسش که آیا جاودانگی یک پدیده نوعی ارزش محسوب میشود یا نه نمیپردازیم. واقعیت این است که این ترانهها به خاطر ملودی ابتدایی که «هرکسی» در یکی دو دقیقه میتواند آن را حفظ کند و به خاطر عملکرد آن که خواباندن بچهها باشد تا به امروز وجود دارند. به این سئوال که آیا این ترانهها هفتصدسال پیش هم به همین ملودی امروز خوانده میشدهاند؟ و «اشعار» آنها همین اشعار امروز بوده است، مشکل می توان جواب داد. به این ترتیب تنها میتوانیم از استمرار «ترانهخوانی» نزد ایرانیان یا در مورد مشخص ما استمرار «لالاییخوانی» نزد ایرانیان حرف زد، نه جاودانگی این ترانهها.
لحن ستایش انگیز خسرو ناقد در جملات بعدی او عیانتر میشود:
«اصولاً از ويژگیهای اين نوع از ادبيات - خاصه ترانههای محلی و عاميانه - سادگی و بیآلايشی آنهاست و لطافت و زيبايی طبيعيشان و نيز مهارت و توانمندی ذاتی سرايندگان گمنامشان در بيان احساسات و عواطف عامه مردم».
چند نکته:
در مورد سادگی و زیبایی طبیعی که لابد از پیوند تنگاتنگ با طبیعت نشأت میگیرد حرف زدیم. اما استفاده از صفت بیآلایش برای ایننوع ادبیات، مانند این است که «گداصفت» را «فقیر» بنامیم. یعنی از عیب «فضیلت» بسازیم.
با توجه به نمونههایی که خسرو ناقد از ترانههای مورد نظ به دست میدهد، برای من مجهول است که وی چگونه از «مهارت و توانمندی سرایندگان گمنام این ترانهها در بیان احساسات و عواطف عامه مردم» حرف میزند. به این "شعر" که قسمتی از یک ترانه محلی شیرازی است توجه کنید:
شاباجی خانم زائيده
بالای اطاق خوابيده
ماباجی خانم رسيده
هسه هولو سائيده
شاباجی خانم بچهت كو؟
قيچی ماماچهت كو؟
بچه نبود باد بود
تخم علی داد بود
یا:
من بودم و فلفلی
رفتيم تو باغ ملی
جار زدم حسين جان
چای بريز تو فنجون
برای دو تا مهمون
مهمون اطاعت كرده
نگا بهساعت كرده
ساعت هشت و نيمه
ننهم خونه بیبيمه(مادربزرگ)
بیبيم رفته مدينه
سر قبر سكينه
سكينه نور عينه
دخت امام حسينه
آیا شما در این "ترانه" متشکل از اراجیف آشکار، مهارت و توانمندی خاص و قابل ذکری میبینید؟ یا در آن اثری از احساسات و عواطف عامه مردم مییابید؟
با اینکه اتهام «هواداری از مردم» به هیچوجه به من نمیچسبد، در این مورد مشخص بایستی از عوامی که احساسات آنها به اراجیفی نظیر زائیدن شاباجی خانم و رفتار عبث «هسه هولو سائیدن» ماباجی خانم تنزل یافته است، حمایت کنم.
با دقت در این ترانه که در آن هیچچیز به هیچچیز دیگر هیچ ربطی ندارد، این احساس به آدم دست میدهد که دیوانه کمشعور و تبزدهای هذیان میگوید. خسرو ناقد از صادق همايونی نقل میکند که: «ترانههای محلی ... آينهی تمام نمای انديشهها و احساسات شفاف و نيالوده مردم عامی است».
آیا در ترانهی فوق چیزی که به اندیشه ربط داشته باشد به چشم میخورد؟ احساسات شفاف؟ آن هم از نوع نیالوده چطور؟
من آثار محقق فرهنگ عامه صادق همایونی را نمیشناسم و نمیدانم تا چه حد به اصل عینیت در تحقیق علمی خود پایبند بوده است. اما وظیفه محقق فرهنگ عامه، مانند هر محقق دیگری شناخت «آنچه هست» است. در این صورت هر محققی بیتردید در کنار اندیشهها و احساسات شفاف و نیالوده (به چی؟) مردم عامی به مقدار قابل توجهی رزالت، شرورت و بلاهت عامیانه نیز برمیخورد. نمونه "ترانه"هایی هستند که محتوای آنها را خصومتهای دینی و قومی شکل میدهد. همینطور رجزخوانیهای آهنگین و قافیهدار که پیش از درگیری بین دستههای متخاصم خوانده میشوند و ...
راستش با شناخت اندکی که از خسرو ناقد داشتم، انتظار چنین سخنانی را از او نداشتم. به نظر میرسد کمی احساساتی به قضیه برخورد کرده است. در ابتدای مقاله خود از جمله مینویسد:
«بهياد دارم اولينبار كه نوزادم را در آغوش گرفتم تا بهبستر خوابش برم، بیاختيار صدای لالايی مادرم از گذشتههای دور در گوشم طنين افكند كه شبهنگام برای ما با صدای محزون خود لالايیهای دلنشين و آرامبخش میخواند؛ و حال كه من فرزندم را بهبستر خواب میبرم، همصدا با آن نوای آشنا برايش لالايی میخوانم: لالا، لالا، گل صدپر».
اشعار و جملات این ترانهها به زیبایی ربطی ندارد. این ترانهها به احتمال نزدیک به یقین زیبایی را ازخاطرات زیبای ما و از صدای دلنشین و آرام بخش مادران قرض میگیرند. باید دید که فرزند ناقد که نه با صدای مادر، بلکه با صدای او به خواب میرود نیز در آینده این ترانه را زیبا مییابد؟