خانم صنم پای پست قبلی در ضمن یک پیام، لینک مقاله­ای از خسرو ناقد را معرفی کرده بود که جالب بود.

یاد روزی افتادم که در ایران یکی از دوستان مرا برای صرف نهار به قهوه­خانه­ای دعوت کرده بود. مزاحمت مگس­ها البته خوشایند نبود، اما از آن بدتر مزاحمت یکی از مشتریان بود که سر میز کناری، در حضور چندتن از دوستان خود با صدای نسبتا بلندی به وسیله جملات قصار و حکیمانه مشغول نقد حکومت بود، و ناگهان شروع به خواندن شعری کرد:

«رو دانشوری آموز اگر طالب فیضی» ...

در همین حین پیرمرد قهوه­چی با استفاده از فرصت انگشت خود را بالا گرفت و با تقلید آهنگ صدای مرد ادیب، که ظاهرا بیت دوم را به خاطر نمی­آورد، شعر را کامل کرد. با لبخند نیش­دار و تمسخرآمیزی که مخصوص قهوه­خانه­چی­ها است گفت:

«هرگز نخورد آب ملخ از لب دیزی».

همه خندیدند، باد ادیب قهوه­خانه­ای کمی فروکش کرد و مزاحمت صدایش مرتفع گشت، تا با خیال راحت به کار پراهمیت کوبیدن دنبه در کاسه­های آلومینیومی بپردازیم.

 

                                                                   *

 

برای من این­که بعضی­ها همین­که سخن از «فرهنگ­عامه» می­رود، ظاهرا متأثر از مفهوم پرطمطراق «فرهنگ» ناگهان به ستایش و تمجید اغراق­آمیز می­پردازند، همیشه عجیب بوده است.

 خسرو ناقد در اوایل مقاله مذکور از کتاب «ترانه‏های محلی فارس» از صادق همايونی (محقق فرهنگ عامه) ترانه­ای را که یک لالایی است نقل می­کند: 

لالا، لالا، گل صدپر
 بخواب ای نازنين دلبر
 لالا، لالا، گل نرگس‏
 بلا بر تو نيات هرگز
 لالا، لالا، شكر بارت‏
 خدا باشه نگهدارت‏
 لالا، لالا، گل سوسن‏
 سرت بذار لبت بوسم‏
 لبت بوسم كه بو داره‏
 كه با گل گفتگو داره‏
 لالا، لالا، گل زردم‏
 نبينم داغ فرزندم‏
 خداوندا تو ستّاری‏
 همه خوابند تو بيداری‏
 به‏حق خواب و بيداری‏
 عزيزم را نگهداری

 

آیا این "ترانه" برای «ما» و همچنین برای فردی که در عرصه فرهنگ عامیانه تحقیق می­کند، حاوی چه اطلاعاتی است؟ برای پاسخ بایستی که با رعایت اصل عینیت، یعنی بدون دخالت ذهنیات، تمایلات و رغبت­های خود، همانطور که یک سنگ­شناس، قطعه سنگ را روی میز آزمایشگاه می­گذارد، این ترانه لالایی را روی میز  گذاشته و به آن نگاه کنیم:  

١- موضوع ما لالایی است. لالایی "ترانه­"ای است متشکل از شعرگونه­هایی کوتاه، آهنگین و قافیه­دار که معمولا برای کودکان خردسال (زیر سه­سال؟) و به هدف خوابانیدن آن­ها خوانده می­شود.

٢- "ترانه"ی مور نظر ما شامل تعدادی جمله است که بدون رابطه محتوایی، و تنها به دلیل شباهت ملودیک کنار هم چیده شده­است.

اما چگونه باید وجود بی­سلیقگی مفرط در انتخاب قافیه­ها (صدپر/دلبر، نرگس/هرگز، سوسن/بوسم) و استفاده از کلمه و عبارات بی­معنی (شکربارت، حق خواب و بیداری) را توضیح داد؟

در این سن  هنوز تسلط بچه­ها به زبان کامل نیست و قادر به پی­گیری موضوعات و جملات بلند نیستند. آن­چه درمورد لالایی اصولا  برای کودکان مهم است، رنگ و آهنگ صدای خواننده لالایی و رابطه عاطفی کودک با او است. یعنی درصورتی که خواننده به جای «بخواب ای نازنین دلبر» بگویید «بخواب ای نازنین کفتر» یا «بخواب ای بلبل شبدر»، یا «بخواب ای مرغک خوش پر»  «بخواب ای شعله اختر» یا ... برای «شنونده» هیچ فرقی نمی­کند. این­طور یا آن­طور، درهرصورت می­خوابد، بخصوص وقتی که به اندازه کافی خسته و وقت خوابش رسیده باشد. چنین به نظر می­رسد که بی­تفاوتی مخاطب و شنوندگان این "ترانه"­ها نسبت به متنی که در گوش آن­ها خوانده می­شود، باعث شده است که خلق­کننده این آثار، مادرها، مادربزرگ­ها، عمه­خانم­ها، دایه­ها و خاله­ها و ... در ساختن این ترانه­ها هیچ­ نبوغی به کار نبرند! ظاهرا همین­که کلمه روی زبان خوب می­چرخیده است، برای آنان کفایت می­کرده است. به این خاطر این "ترانه":

٣- از نظر ادبی دارای هیچ ارزشی نیست.

٤- کسانی که در سطح مصرف­کننده با موسیقی سروکار داشته باشند و ملودی­های اغلب «من­درآوردی» مادرها، مادربزرگ­ها و عمه­خانم­ها را یادشان باشد، برای داوری درباره این ملودی­ها محتاج تقلای فکری نیستند.  این ملودی­ها اغلب متناسب با درک موسیقیایی عمه­خانم­ها، ابتدایی و از نظر آوایی بسیار فقیر و بی­ارزش هستند.

خسرو ناقد «سادگی موسیقیایی» و «پیوند این ترانه­ها با طبیعت» را باعث جاودانگی آن­ها می­داند. می­گوید:

«بی‏گمان سادگی موسيقايی و پيوند تنگاتنگ اين ترانه‏ها با طبيعت، باعث می‏شود كه خود به‏خود در خاطره‏ها نقش بندند و سينه به‏سينه و نسل به‏نسل به‏حيات جاودانه خود ادامه دهند».

به این کاری ندارم که این «بی­گمان»ی از کجا می­آید، اما سادگی موسیقیایی با موسیقی ابتدایی­یی که شاخصه این لالایی مشخص و محتملا دیگر "ترانه­"ها است، دو چیز مختلف­اند. هم­چنین وجود نام سه گل در این ترانه را، آن­هم نه به خاطر احتمالا معناهای سمبولیک گل­ها، بلکه صرفا به خاطر جورکردن قافیه، «پیوند تنگاتنگ با طبیعت» نامیدن حتی به عنوان یک فرض بی­اساس است و به نظر می­رسد بیشتر برای ارضای نیاز آن دسته از ایرانی­هایی که از مفاهیم کت­وکلفت لذت وافر می­برند گفته شده باشد.

به  این­ پرسش که آیا جاودانگی یک پدیده نوعی ارزش محسوب می­شود یا نه نمی­پردازیم. واقعیت این است که این ترانه­ها به خاطر ملودی ابتدایی که «هرکسی» در یکی دو دقیقه می­تواند آن را  حفظ کند و به خاطر عملکرد آن که خواباندن بچه­ها باشد تا به امروز وجود دارند. به این سئوال ­که آیا این ترانه­ها هفتصدسال پیش هم به همین ملودی امروز خوانده می­شده­اند؟ و «اشعار» آن­ها همین اشعار امروز بوده است، مشکل می توان جواب داد. به این ترتیب تنها می­توانیم از استمرار «ترانه­خوانی» نزد ایرانیان یا در مورد مشخص ما استمرار «لالایی­خوانی» نزد ایرانیان حرف زد، نه جاودانگی این ترانه­ها.

لحن ستایش انگیز خسرو ناقد در جملات بعدی او عیان­تر می­شود:

«اصولاً از ويژگی‏های اين نوع از ادبيات - خاصه ترانه‏های محلی و عاميانه - سادگی و بی‏آلايشی آنهاست و لطافت و زيبايی طبيعيشان و نيز مهارت و توانمندی ذاتی سرايندگان گمنامشان در بيان احساسات و عواطف عامه مردم».

چند نکته:

در مورد سادگی و زیبایی طبیعی که لابد از پیوند تنگاتنگ با طبیعت نشأت می­گیرد حرف زدیم. اما استفاده از صفت بی­آلایش برای این­نوع ادبیات، مانند این است که «گداصفت» را «فقیر» بنامیم. یعنی از عیب «فضیلت» بسازیم.

با توجه به نمونه­هایی که خسرو ناقد از ترانه­های مورد نظ به دست می­دهد، برای من مجهول است که وی چگونه از «مهارت و توانمندی سرایندگان گمنام  این ترانه­ها در بیان احساسات و عواطف عامه مردم» حرف می­زند. به این "شعر" که قسمتی از یک ترانه محلی شیرازی است توجه کنید:

 

شاباجی خانم زائيده‏
 بالای اطاق خوابيده‏

 ماباجی خانم رسيده‏
 هسه هولو سائيده‏
 شاباجی خانم بچه‏ت كو؟
 قيچی ماماچه‏ت كو؟
 بچه نبود باد بود
 تخم علی داد بود

 

یا:

 

 من بودم و فلفلی‏
 رفتيم تو باغ ملی‏
 جار زدم حسين جان‏
 چای بريز تو فنجون‏
 برای دو تا مهمون‏
 مهمون اطاعت كرده‏
 نگا به‏ساعت كرده‏
 ساعت هشت و نيمه‏
 ننه‏م خونه بی‏بي­مه(مادربزرگ)
 بی‏بي­م رفته مدينه‏
 سر قبر سكينه‏
 سكينه نور عينه‏
 دخت امام حسينه

 

آیا شما در این "ترانه" متشکل از اراجیف آشکار، مهارت و توانمندی خاص و قابل ذکری می­بینید؟ یا در آن اثری از احساسات و عواطف عامه مردم می­یابید؟

با این­که اتهام «هواداری از مردم» به هیچ­وجه به من نمی­چسبد، در این مورد مشخص بایستی از عوامی که احساسات آن­ها به اراجیفی نظیر زائیدن شاباجی خانم و رفتار عبث «هسه هولو سائیدن» ماباجی خانم تنزل یافته است، حمایت کنم.

با دقت در این ترانه که در آن هیچ­چیز به هیچ­چیز دیگر هیچ ربطی ندارد، این احساس به آدم دست می­دهد که دیوانه­ کم­شعور و تب­زده­ای هذیان می­گوید. خسرو ناقد از صادق همايونی نقل می­کند که: «ترانه‏های محلی ... آينه‏ی تمام نمای انديشه‏ها و احساسات شفاف و نيالوده مردم عامی است».

آیا در ترانه­ی فوق چیزی که به اندیشه ربط داشته باشد به چشم می­خورد؟ احساسات شفاف؟ آن هم از نوع نیالوده چطور؟

من آثار محقق فرهنگ عامه صادق همایونی را نمی­شناسم و نمی­دانم تا چه حد به اصل عینیت در تحقیق علمی خود پایبند بوده است. اما وظیفه محقق فرهنگ عامه، مانند هر محقق دیگری شناخت «آن­چه هست» است. در این صورت هر محققی بی­تردید در کنار اندیشه­ها و احساسات شفاف و نیالوده (به چی؟) مردم عامی به مقدار قابل توجهی رزالت، شرورت و بلاهت عامیانه نیز برمی­خورد. نمونه "ترانه"هایی هستند که محتوای آن­ها را خصومت­های دینی و قومی شکل می­دهد. همین­طور رجزخوانی­های آهنگین و قافیه­دار که پیش از درگیری­ بین دسته­های متخاصم خوانده می­شوند و ...

 

راستش با شناخت اندکی که از خسرو ناقد داشتم، انتظار چنین سخنانی را از او نداشتم. به نظر می­رسد کمی احساساتی به قضیه برخورد کرده است. در ابتدای مقاله خود از جمله می­نویسد:

«به‏ياد دارم اولين‏بار كه نوزادم را در آغوش گرفتم تا به‏بستر خوابش برم، بی‏اختيار صدای لالايی مادرم از گذشته‏های دور در گوشم طنين افكند كه شب‏هنگام برای ما با صدای محزون خود لالايی‏های دلنشين و آرام‏بخش می‏خواند؛ و حال كه من فرزندم را به‏بستر خواب می‏برم، هم‏صدا با آن نوای آشنا برايش لالايی می‏خوانم: لالا، لالا، گل صدپر».

اشعار و جملات این ترانه­ها به زیبایی ربطی ندارد. این ترانه­ها به احتمال نزدیک به یقین زیبایی را ازخاطرات زیبای ما و از صدای دلنشین و آرام بخش مادران قرض می­گیرند. باید دید که فرزند ناقد که نه با صدای مادر، بلکه با صدای او به خواب می­رود نیز در آینده این ترانه را زیبا می­یابد؟

 

 

.

 

+   2006/8/30   16:17   مانی ب.  |