
۱- جهان غیرمادی. عالم غیب. مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت/ به تماشای تو آشوب قیامت برخاست (حافظ).
۲- بخش ناپیدا یا باطن چیزی.
نامگذاری محفل ادبی٬ علمی٬ هنری یا فلسفی به «دایره» یا «حلقه» چیز جدیدی نیست. یکی از مشهورترین آنها «حلقهی وین» نام داشت که محفلی متشکل از فیلسوفها بود.
اوایل وقتی آدرسی میدیدم www .xxxx.malakut.org فکرمیکردم که این هم یکی چیزی مثل بلاگفا یا پرشینبلاگ است. بعد هم که فهمیدم این حلقه گروهی از آدمهای متفاوت (از جمله جامی و عباس معروفی) را شامل میشود٬ به اسم آن «ملکوت» دقتی نکردم. با خودم گفتم سازندهی این حلقه در وقت نامگذاری مانند دخترپسرهای شانزدهسالهی وبلاگنویس که اسامی قشنگ برای وبلاگ خود پیدا میکنند٬ واژهی قشنگ «ملکوت» را انتخاب کرده است.
آیا یک پیوند «باطنی» بین اعضای «حلقه» است؟ و ما با یک نوع «فرقهی باطنیه» در عالم وب سروکار داریم؟ جواب به این سؤال به تحقیق بیشتر نیازمند است٬ اما هنگام روبرو شدن با انتقاد٬ بین مدیر «حلقهی ملکوت» و «مدیر (اسبق) رادیوزمانه» رشتهای هست که برای شناسایی آن لازم نیست عالم به علوم غیبیه بود.
یادم هست وقتی به جامی مدیر سابق رادیوزمانه اعتراض کردم که به مناسبت دوسالگی رادیوزمانه به جای ارایه اطلاعات٬ پشت ماسک «خودمانی» برای مخاطبان انشا مینویسد و در همین رابطه سؤالهایی طرح کرده بودم٬ نامبرده به جای پاسخ به آنها به «سنخشناسی سؤال» و بررسی «واقعیتهای نشانهشناختی» پرداخت که بر اساس آن برخی از سؤالات برای پاسخگرفتن است٬ برخی از سؤالات برای گیردادن. همینطور به سنخشناسی پرسندهها دست زده بود که برخی وقتی جواب گرفتند قانع میشوند و برخی دیگر را هیچ پاسخی قانع نخواهد کرد.
در پی اخراج جامی از رادیوزمانه تئاتر جالبی راه افتاد که تماشا و پیگیری آن برای کسی که میخواهد از ذهنیت مدعیان روشنفکری تصوری داشته باشد٬ سودمند است. اولین واکنشها به این واقعه٬ از سوی داریوش ملکوت و نیکآهنگ کوثر٬ موضوع یکی از پستهای من بود.
داریوش ملکوت که گاه در پی اصلاح نفس مردم است و گاه اصلاح جامعه٬ رادیوزمانه را به جویی باریک و جامی را به ماهی بزرگ تشبیه کرده بود٬ نوشته بود:
مهدی دیگر در زمانهی تازه نمیگنجد. مهدی ميدانی بزرگتر میطلبد و عرصهای گستردهتر. ظاهراً زمانه برای او تنگ است. گويا بالفعل و به طور عينی اکنون زمانه بر تنِ مهدی آب رفته است. گويی زمانه را شُستهاند و زمانه آب رفته است.
وردِ خوانده بود که: شايد که چون وابينی خير تو در اين باشد.
نوشته بود: آن زمانه – زمانهای که سيب داشت – زمانهای بود که با نام و فکر و نظريهپردازی مهدی جامی همراه بود. زمانه اگر خوب بود و اگر بد، زمانهای بود که مهدی آفريده بود.
اما آن زمانهای که میشد زمانهی مطلوب و محبوب و آرمانی باشد، با وجود و حضور مهدی میتوانست باشد. کس ديگری در قد و قامت فکری و عملی او نيست.
این سخنان را در پست مذکور گمراهکننده و از نظر فرهنگی اختلالزا نامیده بودم. انتقاد من باعث شد که به «پر قبای» داریوش بربخورد و او هم در واکنش به آن مانند جامی به «سنخشناسی» بپردازد. اینبار به «سنخشناسی رویکرد انتقادکنندگان»: «نخست، رويکرد کسانی ... که دغدغهی اخلاقی دارند و هشدار در برابر فروغلتيدن به دامچالهی مريد/مرادبازی و تملق و چاپلوسی میدهند و ديگر رويکرد کسانی که زير پوشش انتقادی به ظاهر اخلاقی، مسخرهانگاری ستيهنده، تلخ و پليدی را منتشر میکنند». به قول آلمانیزبانها٬ حالا سه بار فرصت دارید حدس بزنید که مانی ب جزو کدام دسته است.
حال آنکه پست «ستیهنده تلخ و پلید» من اعتراضی بود به استفاده از سخنان اغراقآمیز/ پرطمطراق و تعارفآمیزی که گمراهکننده و از نظر فرهنگی اختلالزا است. سخنانی که در صنعت دیرینهی بتتراشی ایرانی رایج و به اندازه کافی شناخته شده است.
دوباره از خاطرم رفته بود که کار روشنفکری نزد "منورالفکر" ایرانی نه ایجاد خودآگاهی نسبت به پدیدهها٬ بلکه تاباندن نور به نادانیها و ارشاد خلق است. او هنوز میخواهد از روی منبر با دیگران حرف بزند. تن صدا٬ انتخاب کلمات٬ طرز عبارتبندیها/ تصاویر مورد استفاده و همینطور رفتار او این واقعیت را گواهی میکند. فقدان لینکی که نشان دهد روی سخن او با کیست و نوشتهی او متوجه حرفهای کدام فرد مشخص است٬ سخنان او را از عرصهی جدل بین نظرات اشخاص مشخص خارج کرده و شکل ارشاد عمومی و نصیحتالعوام به آن میدهد. روی سخن او با همه است. درواقع مانند سخنی که به «در میگویند که دیوار بشنود» تهدیدی است علیه کسانی که با بتتراشی مخالفت میورزند و تعارفات پرطمطراق رفیقبازانه را به جای واقعیت نمیپذیرند. در این میان٬ کارکرد چماق «سنخشناسی سؤال»٬ «سنخشناسی سؤال کننده» و «سنخشناسی رویکرد انتقادی» رسم خطوط قرمز برای منقدان مناسبات بیمار یادشده است. خطوطی که خوشبختانه هر روز از تعداد کسانی که آنها را جدی میگیرند کاسته میشود.
داریوش چه میگوید؟
اگر نوشتهی او را از دروس "اخلاق"٬ و "منطق" و ردیف کلمات وزین و بعضا رعبآور غربال کنیم٬ میگوید:
مانی مرا متهم به چاپلوسی و تملقگویی کرده است. چاپلوسی و تملقگویی کار بسیار بدی است. آنچه من گفتم چاپلوسی نیست. وقتی میگویم مهدی (ماهی بزرگ) در زمانه (جوی تنگ) نمیگنجد٬ میدانی گستردهتر میطلب/٬ زمانه را آفریده است٬/زمانهی مطلوب٬ محبوب و آرمانی میتوانست٬ با وجود و حضور مهدی که کس دیگری در قدوفامت فکری و عملی او نیست٬ وجود داشته باش و ...٬ حق مطلب را ادا کردهام. میگوید: «گاهی اوقات مردم تفاوت ادا کردنِ حق چيزی را با مدح کردن و تملق نمیدانند». کسانی هستند که «زير پوشش انتقادی به ظاهر اخلاقی، مسخرهانگاری ستيهنده، تلخ و پليدی را منتشر میکنند». کار آنها فاقد ارزش اخلاقی است٬ نقد آنها نقد نیست بلکه «ريشخندگری» است. رفتاری آلوده به رذايل متعدد اخلاقی که آدمی را وا میدارد به تخريب و زهر پراکندن. مانی مسخرهانگاری ستيهنده، تلخ و پليدی را منتشر کرده است. رویکرد مانی رويکردی تخریبی است که به بهانهی تازيانه کوفتن به گردهی چاپلوسی و تملق، سخت مشغول کینهکشی و انتقامجويی است.
خشونت و استبدادی که در این زبان٬ در این ذهنیت هست٬ ترسناک است. مرا میترساند. تازه باید توجه داشت که او سخنان خود را ملایم میداند. میگوید: «نخواستم قلمام را به همان اوصاف ريشخندگرانه بيالايم و گر نه تيغ اين قلم کُندتر از تيغِ ديگران نيست»!
خدا رحم کند.
صحت و سقم انتقاد موضوعی قابل بحث است. برای فهمیدن «نیت واقعی» انتقادکننده درنهایت راهی نمیماند جز راهکارهایی که استالین در استفاده از آنها شکست خورد.
کارهایی که من نکردهام٬ یکی توسل به بهانهی «تازیانهکوفتن به گرده» هرچیزی است٬ چون اصولا کار من ساختن جمله است و از این کارهای بزرگ تازیانهای بلد نیستم. و دوم اینکه٬ نامبرده را به چاپلوسی و تملق متهم نکردهام. و این برای کسی که پست مرا بخواند آشکار است. من در انتخاب کلمه دقت میکنم چون کلمات را نه بر اساس طنین بلکه بر اساس معنی مشخصی که مایل به بیان آن هستم انتخاب میکنم. چاپلوسی و تملق معنی بخصوصی دارد و اشخاص با نیات و اهداف متفاوتی به آن دست میزنند. رفیقبازی و ابراز سخنانی که به مناسبات بتتراشی کمک میکند الزاما نمیباید چاپلوسی باشد. جهت چاپلوسی و تملقگویی در مناسبات قدرت از پایین به بالاست. اعتبار و قدرت شخص متملق و چاپلوس از کسی که مورد تملق و چاپلوسی قرار میگیرد کمتر و مقام او پایینتر است٬ حال آنکه من بین داریوش ملکوت و مهدی جامی چنین تناسبی نمیبینم.
هیچکدام از اشخاصی را که گاه رفتارها و گفتارهای آنها را زیر ذرهبین میگذارم به طور خصوصی و از نزدیک نمیشناسم٬ هیچ پیوند دوستی٬ خانوادگی٬ فامیلی٬ سیاسی٬ اجتماعی و … مرا به آنها متصل نمیسازد٬ از آنها هیچ کینهای ندارم و هیچگاه از آنها رفتاری سرنزده است که بخواهم از آنها انتقامجویی کنم. اما حاضرم به خرج حلقه ملکوت نزد یک روانشناس به پیشنهاد آنها رفته و داوری را به عهده او بگذارم. اما گفته شد که این روش به استالین هم فایدهای نرساند.
داریوش در نوشتهی مورد صحبت٬ تصور خود از نقد را چنین بازگو میکند: «حتی اگر استدلالها آغشته به يا آکنده از خيالورزیهای شاعرانه باشد، وظيفهی منِ خواننده حمله به نازکخيالیها یا شعرورزیهای نويسنده نیست. کارِ ما شکافتن اصلِ استدلال و در صورتِ امکان، نشان دادن مخدوش بودن استدلال است (و بله، بعد اگر بطلان اصل استدلال را نشان داديم و هنوز چيزی درونمان را غلغلک میداد، شايد بشود برای تشفی خاطر، حالی هم از نويسندهی متن خيالورزانه و شاعرانه گرفت!)».
میگوید٬ خواننده در ابتدا میبایستی در آن نوشتهی «ماهی بزرگ و جوی خرد» استدلال را نشان بدهد٬ نه اینکه به خیالورزیها/ نازکخیالیها و شعرورزیهای حمله کند.
اولا کسی که آن نوشتهی «ماهی بزرگ و جوی باریک» را نگاه کند٬ بی هیچ زحمتی درمییابد که نه تنها استدلالی در آن یافت نمیشود٬ بلکه اصولا لحن کلام و عبارتبندی جملهها به خواننده این حس را نمیدهد که گوینده تمایلی به ارایه برهان داشته باشد. و ثانیا٬ یکی از کارهای مهم نقد همین زدودن آلودگیهای شاعرانه٬ عارفانه٬ خیالپردازانه٬ موهومانه و نازکخیالانه از متن است. خود همین نقد رفتار افرادی که از چنین زبانی در عرصه امور اجتماعی استفاده میکنند و آشکارکردن ویژگی اختلالزای این رفتار از وظایف اولیه نقد است. این زبان پوشانندهی واقعیت است و در چشمها خاک میپاشد. گاهی خود کنارزدن همین پردهی نازکخیالیها برای آشکارکردن واقعیت سخن کافی است.
از آنجایی که رادیوزمانه نوشتهی اخیر عباس معروفی را از وبسایت خود حذف کرده است٬ لازم دیدم آن را اینجا در اختیار کسانی قراردهم که تغییرات در مدیریت این رادیو را دنبال میکنند. طبیعی است که بازنشر این نوشته به معنای تأیید محتوای آن نیست.
عباس معروفی: بحران مديريت زمانه، و واژگان پادگانی
وقتی بحران مديريت و تشنج داخلی "زمانه" به اوج خود رسيد، با اينکه طی دو سال و نيم گذشته هرگز امکان مشارکت دموکراتیک در خط مشی و برنامهريزی برای ما همکاران، بویژه همکاران خارج از آمستردام وجود نداشته، فکر کردم اين روزها هرچه در توان دارم برای بقای زمانه به کار برم. روز سوم نوامبر ۲۰۰۸ من و حسين علوی به پيشنهاد شخصی، و با دعوت رييس بورد راديو زمانه، و نيز به خواستهی مهدی جامی از برلين به آمستردام رفتيم.
به محض ورود رييس بورد راديو زمانه جلسه را آغاز کرد و به ما خبر داد که "زمانه" دچار مشکلات عديده شده. که دريافت من از حرفهای او چنين بود:
۱- مدير "زمانه" دويست و شصت هزار يورو کسر صندوق دارد، و با اين وضع، بودجهای حتا برای حقوق کارکنان موجود نيست.
۲- حدود ده ماه است که بورد از مهدی جامی خواسته به وضعيت اداری، نوع رابطه با همکاران، و نيز اوضاع مالی راديو و کسر بودجه آن توجه کند و آنها را تغيير دهد يا رفع مشکل کند. حدود سه هفته است که بورد از مهدی جامی خواسته تا مديريت تحريريه از مديريت مالی و اداری جدا شود، و او فقط سردبير باشد، چون او ظرف ده ماه گذشته قادر به حل مشکلات مالی و انجام درخواست بورد نبوده، و شرايط مالی راديو هم به وضع کنونی رسيده است.
۳- در جلسات متعددی که با مدير "زمانه" به بحث و گفتگو نشستهاند، بورد از پرسناو درخواست کرده که مسئوليت مالی و اداری را موقتاً بر عهده بگيرد و به وضعيت مالی و اداری آن سامان ببخشد تا مدير جديدی برای امور مالی و اداری استخدام شود. و "زمانه" با مديريت تحريری مهدی جامی به کارش ادامه دهد. اما او نپذيرفته، و اغلب با توهين يا ترک جلسه و يا پرخاش اين موضوع مهم را به تعويق و پشت گوش انداخته، و همه چيز را به بازی گرفته است.
۴- در حال حاضر مهدی جامی از مديريت زمانه معلق شده و از نظر بورد مديريتش موضوعی است پايانيافته.
۵- بورد زمانه همانگونه که مرجع ذيصلاح برای ابقای مديريت جامی بوده، اينک تصميم گرفته فرد ديگری را جايگزين وی کند. اما ترجيح میدهد اين فرد از اعضای تحريريهی زمانه باشد. لذا حسين علوی به عنوان سردبير زمانه معرفی خواهد شد. (جالب است بدانيم او نيز يکی از پنج درخواستکننده مديريت زمانه از آغاز بوده است.)
من که با توپ پُر و پيشداوری خاصی وارد جلسه با اعضای بورد شده بودم، تصورم اين بود که آنها دست به کودتا زدهاند و دشمن آزادیاند و سانسورچیاند و رفتار سرهنگی دارند و پس از سالها بيکاری و دربدری حالا در منصبی قرار دارند که میخواهند زمانه و تيم زمانه را پريشان کنند يا در تيول خودشان بگيرند و يا هزار چيز ديگر، اما شگفتا که ماجرا چيز ديگری بود. در همان چند ساعت دريافتم با انسانهای متمدنی روبرو هستم که زمانه را آبروی خودشان میدانند، و بر تداوم اين رسانه اصرار دارند. افراد تحصيلکرده و آزادانديشی که هرکدام جايگاه معتبری در جامعهی هلند دارند، برای کاری که در بورد زمانه انجام میدهند حقوقی دريافت نمیکنند، و حتا سفر و هزينههای مربوط به کار زمانه را از حساب خودشان میپردازند. پس چرا چنين تصويری از آنان ترسيم شده است؟
اولين حرفم در جلسه با اعضای بورد اين بود که من خود قربانی دستگاه سانسورم، و از شرف روزنامهنگاری و حيثيث قلم دفاع میکنم. برای گرفتن پست و مقام به اينجا نيامدهام، آمدهام که بر کل ماجرا شهادت بدهم، و اگر بتوانم برای تشکيل شورای سردبيری و ماندن مهدی جامی کاری انجام دهم. و خواستهام اين است که سردبيری زمانه از اين پس شورايی و به شکل هيئت دبيران باشد. رييس بورد از اين پيشنهاد استقبال کرد و گفت ما بخش تحريريه را به خودتان واگذار میکنيم. همچنانکه تاکنون کوچکترين نظری در اين مورد ندادهايم و دخالتی نکردهايم، خواننده و شنونده زمانه باقی خواهيم ماند. اما در شرايط کنونی مديريتها در زمانه بايد تفکيک شود.
من و حسين علوی (مانند بقيهی اعضای زمانه) که از تمام اين مشکلات تا دو هفتهی پيش بیخبر بوديم، به حرفهای اعضای بورد گوش داديم و از آنان خواستيم که اگر ممکن است يکبار ديگر به خاطر پادرميانی ما به مهدی جامی فرصت بدهند که همچنان سردبير زمانه بماند. و قرار گذاشتيم که با خودش صحبت کنيم.
آخر شب که جلسه تمام شد، به جامی تلفن زدم و به او گفتم که سردبيری از اين پس شورايی خواهد شد، و تو اگر ماندگاری زمانه را میخواهی در جايگاه سردبير و از درون تيم بهتر میتوانی مشکلات را رفع کنی. به او گفتم من به خواهش تو راهی آمستردام شدم، حتا ازم خواستی به صنم دولتشاهی تلفن بزنم تا اسم مرا از زير آن نامه تشکيل شورای صنفی بردارد که بورد حساسيت پيدا نکند. من هم به او زنگ زدم، که لزومی هم به اين کار نبود، اين آدمهايی که من در بورد ديدم بسيار دموکراتيک و منطقی برخورد میکنند. ما هرچه از آنان خواستيم پذيرفتند، و به ما اعتماد کردند. من به روند ماجرا بسيار خوشبينم.
بعد از حرفهای من، حسين علوی نيز تلفنی با مهدی حرف زد و از او خواست برگردد تا با هم زمانه را سرپا و سربلند نگه داريم. جامی ابتدا قبول نمیکرد و بر "کريتيو دايرکتور" تأکيد میورزيد. هم من و هم حسين علوی به او گفتيم اين عنوانها چه فرقی به حال ماجرا دارد؟ مهم اين است که برگردی و مسير دلخواهت را از درون سامان دهی، چون در موضع انفعالی کاری از پيش نخواهی برد. صحبتها با جامی تا دو ساعت پس از نيمه شب ادامه داشت. و ما باهم حتا راجع به ترکيب شورای سردبيری هم حرف زديم، و حرفهای بسيار که... بماند.
آن شب خوابم نمیبرد، داشتم به رفتار حسين علوی نسبت به مهدی جامی فکر میکردم. به راستی کداميک از ما حاضريم جای خود را به ديگری واگذار کنيم؟ کدام ما چنين گذشتی از خود نشان میدهيم که جايگاه خود را ناديده بگيريم و برای جای خالی همکارمان اشک بريزيم و تلاش کنيم؟ کدام ما چنين انصافی در خود سراغ داريم؟ خوشحال بودم که هنوز معرفت حرفهای زنده است. و شادمان خوابيدم.
بورد نيز از همکاران دعوت کرده بود که روز سه شنبه چهارم نوامبر ۲۰۰۸ جلسهای با حضور همهی همکاران در دفتر زمانه تشکيل شود. من و حسين علوی هم در تدارک برنامهای که در پيش داشتيم (تشکيل شورای دبيران، و بازگشت مهدی جامی) نامهای بدين مضمون نوشتيم و برای جامی فرستاديم:
دوست و همکار گرامی آقای مهدی جامی
با درودهای صمیمانه، همانطور که شب گذشته تلفنی با شما در ميان گذاشتيم، در گفتگویی که ما در تاریخ 3 نوامبر ۲۰۰۸ در آمستردام با آقای بیژن مشاور مسئول هیئت مدیره و خانم فروغ نیری و آقای جهان ولیانپور اعضای هیئت مدیره رادیو زمانه داشتیم، قرار بر این شد که درخواست هیئت مدیره و موسسه پرسناو مبنی بر پذیرش مسئولیت سردبیری رادیو در چارچوب یک شورای سردبیری، بار دیگر با شما در میان گذاشته شود. میدانید که این در عین حال خواست همه همکاران رادیو نیز هست.
آنچه مسلم است و خواست و اراده ما در آن دخالتی ندارد، تصمیم پرسناو و هیئت مدیره رادیو مبنی بر تفکیک کامل "مسئولیت مدیریت اداری رادیو زمانه" با مسئولیت "سردبیری و اديتوريال راديو زمانه" است. به این معنا که چارچوب اختیارات و وظایف سردبیر و شورای سردبیری شامل خط مشی، محتوای ژورنالیستیک، چگونگی و کیفیت تولید برنامهها، انتخاب و پيشنهاد همکاران رادیو و سایت خواهد بود. بدیهی است که در مسائل مربوط به بودجه و استخدام پرسنل، موسسه پرسناو و مدیر رادیو با سردبیر و شورای سردبیری هماهنگی لازم را بعمل میآورند.
با توجه به نتایج این گفتگو و استقبال هیئت مدیره از پذیرش این مسئولیت توسط شما، ما نیز که برای کمک به حل و فصل مشکلات مربوط به مدیریت رادیو به آمستردام آمدهایم و حیثیت زمانه حیثیت همه ما و همکاران ماست، به سهم خود یکبار دیگر صمیمانه از شما دعوت میکنیم که با پذیرش مسئولیت سردبیری زمانه در چارچوب یک شورای سردبیری با ساختاری دموکراتیک (از جمله شامل یکنفر جانشین سردبیر) و بدون حق وتو، دور تازهای از فعالیت خود در رادیو زمانه را آغاز کنید. چارت سازمانی و نحوه تقسیم کار در شورای سردبیری و در سایر بخشهای رادیو و موقعیت شغلی همه همکاران زمانه، توسط موسسه پرس ناو پیشنهاد و توسط هیئت مدیره رادیو بررسی و تصویب میشود.
در انتظار پاسخ شما، دوستدار / حسین علوی، عباس معروفی - چهارم نوامبر ۲۰۰۸
ساعت پنج عصر سه شنبه چهارم نوامبر ۲۰۰۸ با اعضای بورد جلسه داشتيم که بتوانيم با کمک همديگر مراحل قانونی و دموکراتيک پيشنهادمان را عملی کنيم. در اين فاصله چند بار به جامی تلفن زدم که نامهی ما را بخواند و کتباً جواب بدهد. او گفت که با وکيلش قرار داشته و قولهای کارسازی از او گرفته، حالا هم مهمان محترمی دارد، سرش شلوغ است و...
ضمناً قرار بود که زوران يوگانويچ ، مدير موقت مالی و اداری زمانه، ساعت هفت به ما بپيوندد تا همگی با هم تصميم تجديد نظر بورد و پرسناو (بازگشت جامی) را عملی کرده و در جلسه به همکاران زمانه (ساعت هشت و نيم همان شب) اعلام کنيم، و جلسه بعدی را با خود جامی برگزار نماييم.
سر انجام پس از تلفنهای مکرر من، مهدی جامی تصميمم آخرش را گرفت، و پاسخ نهايی را با عنوانهای پادگانی داد: «من سرهنگم، ستوان نمیشوم، برادر!» و زد زير قولش. جواب نامهی ما را نيز چنين نگاشت:
دوستان عزیزم، علوی عزیز، معروفی عزیز
آنچه شب گذشته صحبت کردیم این است که اگر بورد با مسئولیت من به عنوان مدیر طرح و برنامهریزی یا Creative Director که شرح آن در پیوست است موافق باشد برای مذاکره آماده هستم وگرنه متأسفانه برای من امکان همکاری وجود ندارد. هر نوع جزئیات طرح هم باید توسط رادیو زمانه تهیه شود و به بورد و پرس نو داده شود نه بر عکس.
با سپاس / مهدی
ديگر وقتی نمانده بود. نيم ساعت ديگر جلسه با همکاران زمانه آغاز میشد و ما در اين تغيير عقيدهی جامی حيران مانده بوديم. مگر میشود يک آدم از ديشب تا امشب صدوهشتاد درجه تغيير عقيده بدهد؟ مگر میشود يک آدم به همين راحتی ديگران را خرج خودش کند، و بعد طلبکار هم باشد؟
به طرف راديو حرکت کرديم. جلسه اعضای بورد با اعضای زمانه تشکيل شد. مرا به عنوان رييس جلسه انتخاب کردند، و من ماجرا را برای همکاران شرح دادم. آنجا نيز تکرار کردم که من از شرف قلم دفاع میکنم. همهی عمرم سعی کردهام مرعوب هيچ فرد و مقامی نباشم، دروغ را افشا کنم، و اگر نقشی در جايی داشتم جانب حق را بگيرم. و در پايان سخنانم به همکاران و نيز به اعضای بورد پيشنهاد دادم که بر سر بقيهی قرارمان بمانيم: در حال حاضر شورای سردبيری را تشکيل دهيم، و حسين علوی را موقتاً به عنوان سرپرست شورای دبيران بپذيريم.
جلسه با شرح همين ماجراها که خوانديد، از سوی چند نفر به آشوب کشيده شد. هرچه تلاش میکرديم که فضا را به آرامش برگردانيم موفق نمیشديم، عاشقان مهدی فرياد میزدند: «زمانه يعنی جامی، جامی يعنی زمانه».
فضای جلسه نشان میداد بر اثر کار مداوم و عدم برگزاری چنين جلساتی، بسياری از افراد حرفهای مانده در سينه بسيار دارند، و میخواهند همه را همان شب بگويند، حال به هر قيمتی. سعی کردم در همان جلسه بگويم: زمانه يعنی تک تک آدمها و نويسندههاش، زمانه يعنی شببيداریهای بسياری در اينسو و آنسوی جهان، يعنی صدای خاموششدهی روزنامهنگاران و نويسندگان. برای من که بخشی از عمرم بهخاطر نوشتن و انتشار زير بازجويی و فشار گذشته، مجلهام و کشورم را از دست دادهام، زمانه صدای خاموششده و چهرهی سرکوبشدهی ما تبعيديان در وطن و دور از وطن است. زمانه حيثيت جمعی همهی ماست.
با اينکه صدای همهی حضار و فضای جلسه با يکی دو موبايل به سمع مهدی جامی میرسيد، و با اينکه او میتوانست به دوستانش اعلام کند حرفهای معروفی خارج از همفکریهامان نيست، پشت نقاب خاموشی سنگر گرفت تا عاشقانش فضا را به دو دستهی اوليا و اشقيا تقسيم کنند.
میگفتند که بورد معروفی را آورده تا بر سر مهدی بکوبد. و مهدی میدانست ما به خواهش خودش آمدهايم تا اعتبارمان را خرج او کنيم. مهدی میدانست ما اعضای بورد را تا آن روز نمیشناختيم. مهدی میتوانست بگويد به دليلی که برای خودم اهميت دارد، حالا نظرم عوض شده، زدهام زير حرفم، يا به قول خود وفا نکردهام، و يا وکيلم به من گفته چنين موضعی انتخاب کنم. مهدی میدانست که فقط در صورت تفکيک مديريت میتواند بماند، میدانست که اگر فضا به آشوب کشيده شود، زمانه از سوی پرسناو تعطيل، و يا تبديل به يک راديو محلی میشود. مهدی میدانست پارلمان هلند تريبون و بودجهای اختصاص داده تا ما در آن فضا مشق دموکراسی کنيم، و کسر صندوق و سوء مديريت را برنمیتابد، پس میتوانست به اين اعتراف کند که چنين امکاناتی ارث پدری و پول نفتمان نيست، يک لطف آزاديخواهانه است. بنابراين میتوانست جلو جو مسموم و طلبکار را بگيرد و انسانهای آزاده را سرهنگ ملقب نکند. اگر خودش میخواهد سرهنگ باشد و ستوان نباشد، ديگران را به کلمات پادگانی نيالايد. مهدی میدانست که بخشيدن (مثل نقل و نبات) لقب سردبيری به اين و آن فقط با مديريت خودش ميسر است، وگرنه هر نشريهی کلاسيک يا مدرنی در جهان يک سردبير دارد، و چند دبير که در ازای کارشان قرارداد و حقوق دريافت میکنند. و آخر اينکه او روزنامهنگار مدرن و قابلی است، اديب و فاضل است، اما در يک اشتباه تاکتيکی و اداری جايگاهش را در زمانه از دست داده، و حالا در اين موقعيت تقلا میکند خود را قربانی آزادی بيان بخواند، و يا عليه دوستان سابقش جو بسازد، که منصفانه نيست.
واقعيت را بايد پذيرفت. من، عباس معروفی، عضو کانون نويسندگان ايران، و از اعضای تدوين متن "ما نويسندهايم"، عضو انجمن بينالمللی پن، با سی و سه سال نوشتن و معلمی و انتشار، به عنوان يک عضو زمانه که از آغاز تا کنون به طور مرتب (بدون مرخصی و تعطيلی) برای زمانه برنامهی ادبی و آموزشی تهيه کردهام، بار ديگر به دوستان زمانه اعلام میکنم: تمامی جوسازیها و افتراها در جامعهی منطقی و آزاد اروپا متأسفانه عليه روشنفکران خودمان تمام میشود. آنها به اين کار میگويند ناسپاسی. اگر امکاناتی در اختيار ما گذاشتهاند که آزادانه کار و تلاش کنيم، اما بلد نباشيم درست مديريت کنيم و آنگاه آنان امکانات باقيمانده را به فرد ديگری از همان تحريريه بسپارند که کار به تعطيلی کشيده نشود، ديکتاتور و سرهنگ و دشمن آزادی نيستند.
من آنچه ديدهام و دريافتهام مینويسم، نه در بند مقامی بودهام، نه چيزی به دست میآورم، و نه کسی میتواند مرا از همين جای کوچکی که دارم بجنباند. يک نويسنده آزاد هستم که چند برنامهی ادبی توليد میکنم، و تريبون زمانه را يک تريبون ملی و آزاد میدانم. و با قدردانی از ميزبانمان که دخالتی در خط فکری و اديتوريال ما ندارد، تلاش میکنم منشور کانون نويسندگان و منشور حقوق بشر در رسانهی ما رعايت شود، و هرگاه چيزی خلاف آن ببينم مسلماً قلم به نقد و اعتراض خواهم گشود.
زمانه فرزند همهی ماست. مهدی جامی بارها به من گفته است: «دشمن زمانه، دشمن من است.» قطاری است که مدتی رانندگیاش به عهدهی او بوده، از اين پس به عهدهی حسين علوی است. ماشين شخصی نيست که با آن گاز و ويراژ بدهيم، يا هروقت خوابمان گرفت بزنيم بغل. آنهمه مسافر چشمبراه، خواستار آرامش و تعادل و ادامهی راهاند.
من شاهدم که مهدی جامی در تمام اين مدت به اندازه پنج آدم توانا تلاش کرده است، و نيز شاهدم که به خاطر پادرميانی ما، اعضای بورد حاضر شدند يکبار ديگر فرصت سردبيری زمانه را در اختيار او بگذارند، اما او به هر دليلی نپذيرفت، و براش هم مهم نبود که ما آن وسط چه بلايی سرمان میآيد. چنان محو تلألو زمانه بود که بسيار چيزها را نديد.
روز چهارشنبه پنجم نوامبر ۲۰۰۸ من و حسين علوی به سمت برلین حرکت کردیم، اما در میانهی راه بيژن مشاور، رييس بورد زمانه از ما خواست که به دفتر مرکزی رادیو باز گردیم. آن شب باز هم در جلسهای به گفتگو نشستيم. در چنین شرایطی بود که حسين علوی بار دیگر برابر پیشنهاد مسئولیت سردبیری موقت رادیو قرار گرفت. و تنها شرط او برای پذیرش مسئولیت؛ ادامهی کار و حفظ موقعیت شغلی همه همکاران، ايجاد قرارداد حرفهای با همکاران، و تشکيل دو شورای سردبيری و صنفی بود.
اين برای من يعنی ارزش، يعنی اينکه اين سفر با تمام سختیها و توهينهاش دستاوردهايی داشت که تمام عمر براش جنگيدهام: آزادی بيان، رنگارنگی افکار، حفظ موقعيت شغلی بچههای زمانه، ايجاد شوراهای کاری، درخواست قرارداد حرفهای – و نه حرفی – برای همکاران، فضای نقدپذير و... اميد.
واکنش مهدی جامی به نوشته معروفی
رادیوزمانه لینک را حذف کرده است. به پست بعدی مراجعه کنید (+).
آدم باید به خود هی هی بزند.
آدم باید هی به خود هی بزند.
هی! به خودت هی بزن!
- نه نه٬ خواهش میکنم این کار را نکنید. ما رو از این لطف معاف کنید. همین که چند جمله در باره روند شکلگیری مشکل٬ علتهای به وجودآمدن آن و دخالت علایق و منافع متفاوتی که منجر به این راه حل مشخص شد٬ بگویید٬ کافی است.
- شهر اول یعنی وقتی نیگات کنه ... نخ بده بهت
- شهر دوم ... چی بگم ... یعنی وقتیه که بهت شماره بده
- سوم ... خب ... وقتیه که باهاش قرار میذاری
- شهر چهارم وقتیه که میاد خونهت دیگه
ایستگاه رادیو را عوض کردم. یکی از شهرهای بعدی شاید این میبود: «وقتیه که ژلو از تو حمام میاری»٬ یا چیزی شبیه به این. با این سرعت که ماجرا پیش میرفت٬ معلوم نبود دوستداران برنامههای بیبیسی در شهر آخر٬ سر از کجا درمیآورند!
بیبیسی! مرسی!
دنبالهی خط امضایی که خودکار یک هلندی زیر اخراجیه مهدی جامی کشیده است با گذر از میان کارکنان رادیوزمانه٬ جماعت را به دو دستهی دوستان و دشمنان مهدی جامی تبدیل کرده است. پردهی تئاتر هارمونی کنار رفته و بقچهی منجقپولکی «خودمانی» باز شده است. است. اگر وقت دارید و مایل به تماشای این یکی نمایش هستید٬ از دست ندهید٬ از آن یکی جالب تر است.
«زمانهایها». این لقب را خود آنها به خود داده بودند. به یاد میآورید؟ همین چند وقت پیش بود که یکی از متخصصان مخلص از زمانهایها تصویر «تیم»ی را رسم کرده بود که همدلانه و خالصانه مشغول خدمت به جامعه مدنی است. و مدیر زمانه در باره او نوشته بود: با اینکه او را نمیشناسم٬ آنقدر خوب زمانه را میشناسد که انگار یکی از ما زمانهایها است. همانروزها نبود که در یک انشای ۲۰ مطلع شدیم که سؤتفاهمها و وزش بادهای هرز و گزش خارهای راه به پایان رسیده است؟ و تماشاچیان آخیالهی جشن تولد طفل دوساله نبودیم؟ خب٬ حالا - گلاب به روی دوستان و دشمنان مهدی جامی - چسب پمپرز طفل خردسال و شیرینزبان آمستردامی باز شده است.
نازلی٬ میگوید: من سياست های پشت ماجرا را درست نمی دانم. آنهايی را هم که می دانم نبايد بنويسم. من کاملا برعکس فکر میکنم. دانستن «سیاستهای پشت ماجرا» آن چیزی است که فایده دارد. زیرا از این طریق شاید بتوانیم کمی ایراندوستی هلندیها را بفهمیم و به موازات آن از عشق بیشایبهی امثال بیبیسی به جوانان ایران سردربیاوریم. ببینیم چرا این رسانهها به حقوق ما ایرانیها احساس مسئولیت میکنند. والا این تئاتر اخراج غیردمکراتیک و پرپرشدن طفل دوساله و این «چیزا» به درد هیچ کس نمیخورد.
در این بلبشو آیا میتوان امیدوار بود کسی پیشقدم شده و اصل ماجرا را بدون رعایت خط قرمزها با ما درمیان بگذارد؟ گمان نکنم. از شما چه پنهان فکر میکردم ممکن است که شکاف در قبیله بتواند از این نظر سودمند باشد. بخصوص وقتی نوشتهای را در سیبستان جامی خواندم که جوابیهای بود بر نوشتهای از ابراهیم نبوی. آن را سرسری خواندم و با خودم فکر کردم فردا متن نبوی را پیدا میکنم و هردو را میخوانم. امروز دیدم نامبردگان در یک اکسیون همدلانه متون خود را از روی وب برداشتهاند*. پیوندها بادوامتر از این حرفهاست. البته اگر بهجای «پیوندها» بگذاریم اشتراک منافع٬ درستتر نیست؟
*پ.ن. نمیدانم چرا نوشتهها را پیدا نکردم. هنوز هم در سیبستان بین پست شماره ۶۵۶ و ۶۵۸ جای این پست خالی است. اما اسد لینک هردو مطلب را یافته و آن ها را در پیامگیر گذاشته است.
http://www.doomdam.com/archives/000507.php
http://sibestaan.malakut.org/archives/2008/10/post_657.shtml
این حادثه در بیوگرافی فردی جامی٬ چنان که میتوان حدس زد٬ برشی به یاد ماندنی خواهد بود که یقینا بی درد نیست. این ادعا را پست آخر او در سیبستان تصدیق میکند. فکر میکنم شخصی مانند جامی خوب میداند که واقعیت عرصهی عمومی واقعیتی سرسخت است که اینجور حوادث در آن دایما محتمل و کاملا نرمال است. در یک مناسبات عقلانی میشد توقع داشت و فایدهمند میبود که مخاطبان رادیوزمانه در جریان ماجراهایی که به اخراج جامی ختم شد قرارگیرند٬ اما این هم یکی از خصوصیات فرهنگی انسان ایرانی است که «دل» در همهی کارهای او دخالت دارد. منظور اینکه از این زاویه هم میتوان واکنش عاطفی مهدی جامی را فهمید. اما.
اما تئاتر بیسابقه و اغراقآمیزی که حول و حوش این ماجرا به راه افتاده است٬ گیج/ و گمراهکننده است. داریوش ملکوت که فکر میکند جامی خود استعفا داده است٬ در پستی تحت عنوان پرطمطراق «در حکایت ماهی بزرگ و جوی خرد٬ یا جویی که خرد شد!»٬ می نویسد: «مهدی در زمانهی تازه نمیگنجد دیگر. مهدی میدانی بزرگتر میطلبد و عرصهای گستردهتر». میگوید: «ظاهرا زمانه برای او تنگ است». مینویسد: «آن زمانهای که میشد زمانهی مطلوب و محبوب و آرمانی باشد٬ با وجود مهدی میتوانست باشد». مینویسد: «کس دیگری در قدوقامت فکر و علمی او نیست». میگوید: «زمانه اگر خوب بود و اگر بد٬ زمانهای بود که مهدی آفریده بود». در صورتی که خود جامی (به زبان داریوش: آفرینندهی زمانه) در جواب یکی از پیامگذاران سیبستان میگوید: « زمانه محصول یک کار درخشان و صمیمانه جمعی بوده است». و تا جایی که جامی را میشناسم٬ نمیتوانم این سخن او را از نوع «ابرازفروتنی»های دروغین و رایج در جماعتهای ایرانی بدانم. بیتردید او خود اولین نفری خواهد بود که به این نوع بتتراشیها اعتراض کرده و سخنان تعارفآمیز داریوش را نفی کند.
بخش دیگر سناریوی این تئاتر باورنکردنی از قلم نیکآهنگ کوثر تراویده است. او «نامهای خصوصی» برای مهدی جامی نوشته است که که به هیچوجه «خصوصی» نیست. به یک دلیل کافی: من از بخشی از محتوای آن خبر دارم و هم اینک آن را برای شمای نوعی که آز آن بیخبر هستید٬ نقل میکنم.
میگوید: «آن روزی که مثل هدهد بلندشدی اینطرف و آنطرف که مرغها را جمع کنی که به کوه قاف برویم امیدوار بودم با تو به آن نقطه برسیم. تبدیل شدن به سیمرغ آنقدرها که همه خیال میکنند ساده نیست. سی مرغ پراکنده در اینجا و آنجای عالم که میخواهند زمانه سیمرغ بماند. حالا هدهد رفته».
زبان آدم لال میشود. زبان من از این عرفانپراکنیهای پراغراق/ و از نظر فرهنگی و اجتماعی مخرب لال میشود. به کاربستن استعارهی «سیمرغ»٬ یعنی یکیشدن و ذوب کثرت در وجودی واحد از سوی کسانی که دایما «پلورالیسم پلورالیسم» میکنند و خود را هوادار عقلانی کردن مناسبات اجتماعی میدانند٬ شگفتانگیز و فریبکارانه است.
این استفاده از استعارههای عرفانی در مسائلی که به تحلیل عقلانی نیاز دارد٬ و برعکس به کاربستن زبان الکن عقلانینما در مواجهه با موضوعات عرفانی یکی از مشکلات اختلالزا در فرهنگ ماست. سیمرغ نیکآهنگ کوثر به همان اندازه به شعور مخاطب اهانت میکند که سخن همکار دیگر رادیوزمانه در نقد فیلم یوسفوزلیخا٬ که: زلیخای مصر به یوسف علیهسلام پیشنهاد سکس داده است.
«تو بلدی درد را پیدا کنی و لقمه لقمه توی قلبت٬ قلب کوچولوت جابدهی٬ و ...».
فرم زنانهی یک چنین جملهای چگونه میتواند باشد؟
این پیشنهاد چطور است؟ آیا مسیح علینژاد میتواند به عباس معروفی بگوید:
«چه خوب که شرح دردهایم به دستهای تو٬ دستهای گرم مردانهات به چاپ رسید»؟
نه. این خیلی رادیکال شد. میخواهیم منصف باشیم. بهتر است برای حذف نقش حس لامسه به جای «دستهای گرم مردانهات» بگذاریم: «دستهای توانای مردانهات». شاید گفته شود که «مردانهات» نیز در اینجا زیادی است زیرا معروفی از زنانگی مسیح علینژاد حرفی نزده است. درست است. او به طور مستقیم در باره زنانگی علینژاد حرفی نزده است٬ اما تلویحا به آن اشاره دارد. عبارت «قلب کوچولوت» که به گوش دختر جوان عاشقپیشه خوش مینشیند٬ در گوش پسر جوان عبارتی لوس است که اگر نوعی اهانت نباشد٬ حداقل مأیوس کننده است. ازعبارت «قلب کوچولوت»٬ مردها/ معمولا مردهای جوان عاشقپیشه ایرانی که طبیعتا شعر هم میگویند/ استفاده میکنند. خود همینکه مسیح علینژاد نمیتواند از قلب کوچولوی عباس معروفی حرف بزند به اندازهی کافی گویاست. پس در جملهی پیشنهادی باید به طریقی به مردانگی معروفی حداقل اشارهای باشد. «دستهای توانا» بدون اشاره به مردانگی٬ عبارتی خنثی است٬ مخصوص مردان نیست و آن را میتوان به زنها هم گفت.
اگر این پیشنهاد را نمیپسندید٬ پیشنهاد بهتری ارایه کنید.
جمله ی پیشنهادی اهور: تو قادری تمام دردها و درمان اونها را پیدا کنی و خروار خروار توی دل بزرگ دریاییات جا بدی.
پیشنهاد سهیلا: تو خود درمان دردی. این در جزر و مد دل اقیانوسی ات عیان است.
* لینک
شخصا از مسیح علینژاد جز مقالهای که یکی دو هفته پیش در سایت رادیوزمانه نوشته بود٬ چیزی نخواندهام. امیدوارم که کتاب او «من اندکی آزاد هستم» نباشد و مورد قبول دوستداران ادبیات قرارگیرد. اما این کتاب ماجرایی دارد که عباس معروفی آن را در نوشتهای عجیب به «ما» واگذار میکند.
اگر خبر یکی از کامنتگذاران این نوشته را جدی بگیریم٬ باید سروصداهایی در راه باشد. میگوید: مسیح علینژاد قصد دارد کتاب خود را «در خیابان های تهران هم به فروش بگذارد. قرار است بساطی در خیابان انقلاب راه بیاندازد و با دستان خودش کتابش را بدون مجوز در دسترس همگان بگذارد. قطعا با او برخورد خواهد شد. اما نوشته هایش به دست همگان خواهد رسید».
آیا قهرمانی جدید به به لیست غمانگیز قهرمانان ما اضافه خواهد شد؟ آیا عدهای چماقهایشان را/ و عدهای دیگر دوربینهای خود را برداشته و سر «قرار» حضور به هم خواهند رساند؟ از سطح دستمزد چماقدارها بیاطلاعم٬ اما بعید نیست بیبیسی برای عکس زنی که روسری و نیمی از صورت او غرق خون است٬ هزار یورو بپردازد. و البته بالاگرفتن روسری او ده سال زندان خواهد داشت. و نوشتههای مسیح علینژاد به همگان خواهد رسید و به زبان های اروپایی ترجمه خواهد شد.
عباس معروفی: «من آزاد هستم را خواندم». چه خوب. آیا این رمان حاوی چه مطالبی است؟ به چه موضوعی/ چگونه میپردازد؟
در نوشتهی عباس معروفی تحت عنوان ماجراهای "من آزاد هستم"» جوابی برای این پرسشها یافت نمیشود. من خواندم٬ نیافتم. به دل آدم میماند یک بار در اینجور مواقع یک پاراگراف بخواند:
«نویسنده در رمان جدید خود به طرز گیرایی به مسایل و معضلات اجتماعی زنان همنسل خویش میپردازد و از بحرانهای روحی آنان پرده برمیگیرد. او با زبان مخصوص به خود٬ زبان شسته و رفتهای که خالی از پوئزی و طنزی تلخ نیست٬ میکوشد ...».
یا مثلا:
«رمان جدید او (آقای ایکس) روایت یک روز از زندگی یک مرد جوان ایرانی است که تصمیم به بررسی صمیمانه و بیتعارف هویت خویش گرفته است. حوادث بیرونی که در نگاه اول بسیار بیاهمیت جلوه میکند٬ باعث اتفاقهایی در ذهن او میگردد که در واقع حوادث اصلی روایت را تشکیل میدهند. ...».
حالا نوبت عباس معروفی است:
«مسیح علینژاد راهش را یادگرفته٬ همچنان که عالمان اقتصاد کارشان را بلدند و در گام نخست میگویند "عرضه و تقاضا"٬ مسیح میگوید٬ رنجوفریاد٬ "تاج خار"ن چه میدانم "من آزاد هستم" بابا ولم کن! بگذار درختم را جایی بکارم و مدام آبش بدهم. و مگر کار رونامهنگار یا نویسنده همین نیست؟ سرخی درد را در رگانش بدواند٬ ووقتی به خلسهی گریستن رسید٬ وقتی نفسش بند آمد٬ همهی آن درد را بریزد روی کاغذ و بگذارد روی میز کتابفروشی».
شما را نمیدانم٬ اما ایننثر٬ این ذهنیت٬ این اوهام توخالی٬ این تصور از ادبیات٬ این لحن مسخرهی حماسی نفس مرا بند میآورد. نوشتهی معرفی الحق نوشتهی عجیب و شگفتآوری است. او در این نوشته خود را برای نمیدانم چندمین بار معرفی میکند. انگار نه انگار که معروف است و همه میدانند که.
رو به مسیح علینژاد میگوید: «من با چهل مارک وارد آلمان شدم٬ سرمایهای نداشتم٬ غارت شده رسیدم و تا به حال از جایی کمک مالی نگرفتهام. ... من در عمرم حتا یک اعلامیهی سیاسی هم اینور و آنور نکردهام. ... این معلمی و نویسندگی میبینی چه به روز من آورد؟ دوازده سال از بهترین سالهای عمرم در تبعید و کار سخت گذشت. کارهایی که مرا از نوشتن بازداشت. و عمر بود که بر باد رفت. قبلش هم برباد رفته بود. سیزده سال خدمت دولتیام بر باد رفته بود. روی پروندهام نوشته بودند اخراج. به دادستانی انقلاب مراجعه شود و من هم پیاش را نگرفتم».
و بعد؟ بعد (خلاف ادعای من: که همه می دانند که ...) اطلاعات با اهمیتی را از خود با دوستداران ادبیات درمیان میگذارد که برای من جدید بود. و فکر نمیکنم شما هم از آن اطلاع داشته باشید:
«بعد تکه زمینم را بالا کشیدند و گفتند دو نمایندهی مجلس آنجا خانه ساختهاند و زندگی میکنند».
تصورش را بکنید! زمین نویسندهی مدرن را بالاکشیدهاند و (نه دوتا آدم معمولی٬ بلکه) دو نماینده مجلس آنجا زندگی میکنند!
«و همهی اینها به این خاطر بوده که من داستان و رمان نوشتهام٬ معلمی کردهام٬ مجلهی ادبی انتشار دادهام. و حالا دستم به جایی بند نیست٬ تنها چیزی که در ایران داشتم و در سالهای جوانی با پول خودم خریده بودم٬ حالا خانهی کسانی است که در آن نماز شب میخوانند ... دوازده سال است که هر روز فکر میکنم نمیتوانم برگردم. حکم زندان و شلاق دارم، به خاطر نوشتن حکم دارم، اما هرچه اينجا به من سخت میگذرد، احمق نيستم، قهرمان هم نيستم. من يک نويسندهام ...».
نوشتهی معروفی در کنار تبلیغات برای «نشر گردون»*٬ همچنین حاوی درسهایی تخصصی مرتبط با هنر نویسندگی برای مسیح علینژاد است که از او درباره رمان جدید خود نظرخواسته است:
مسیح علینژاد در رمان ماقبلآخر خود تاجخار «توان و ظرفیتش را داشت٬ حادثهها را هم داشت٬ دلیل نقل٬ زمان نقل و مکان نقل را هم داشت. ... صادق هدایت بوف کور را برای سایهاش نوشت٬ طرف نقلش سایهاش بود ... اثر که یکدست باشد٬ همه طرف نقل او میشویم٬ و نیز مخاطب نوشتههایش میشویم. ... لازم نیست در شرح ماجراها روایت داستانی صداقت داشته باشی٬ دروغ بگو٬ دروغ شاخدار بساز٬ قصه بباف٬ از شهرزادت کمک بگیر تا با قصههات بلا از دختران مردم بگردانی. ...».
عباس معروفی در ملاءعام رو به مسیح علینژاد٬ ظاهرا تحت تأثیر «خلسهی گریستن» و در حال دواندن سرخی درد در رگها٬ حرفهایی را در نوشتهی خود میریزد٬ که اگر جای او بودم٬ برای پرهیز از مخدوشکردن مرزعفت کلام(!) نمیریختم:
«تو بلدی درد را پیدا کنی و لقمه لقمه توی قلبت٬ قلب کوچولوت جابدهی٬ و بلدی که گریههات را بنویسی و همین است که وقتی کارت را میخوانند پیش از هرچیزی صداقت کلماتت را میبینند و صداقت روایت را».
کتاب من آزاد هستم روایت دردهایی است که مسیح علینژاد آنها را لقمهلقمه کرده و در قلب کوچولوش جا داده است. هووم ... باید کتاب جالبی باشد. +
* «میدانی در همين چند سال ناشر چه کسانی بودهام؟ هوشنگ گلشيری، يداله رويايی، عباس ميلانی، حميد شوکت، مهندس صناعیها، اميرحسن چهلتن، علیاشرف درويشيان، اسماعيل خويی، ايرج جنتی عطايی و خیلی از جوانترها و برخی با اولين کتابشان». یکی از دلایل مشکلات مالی رادیوزمانه این است که از کسانی که در آن برای شرکت خود تبلیغ کنند٬ پول که نمیگیرد هیچ٬ پول هم میدهد. رسانهای استثنایی٬ یگانه و به معنی واقعی کلمه متفاوت!
- بله بله ... سخت در تعجبم! ... در آیین بهی نسبتدادن سخنان ناروا٬ غیبت و تهمت بخصوص در مورد رفتهگان گناه بزرگیه. واقعیت اینه که اون بازوبندی رو که همسرم به بازوی سهراب بسته بود٬ وقتی دیدم که متأسفانه کار از کار گذشته بود.
- حق با شماست٬ گزارش حکیم فردوسی طوسی هم سخنان شما رو تأیید میکنه٬ اما فرد یادشده این طور ادعا میکنه که شما عاطفهی پدر را کنار گذاشتهاید و او را مانند ابراهیم در مقابل آرمان ایرانی قربانی کردهاید.
- این آقایی که اسم بردید کیه؟
- آه بله بله٬ منظور حضرت ابراهیم خلیل (ع) است که فرزند خود اسمائیل را ...
- نه٬ نمیشناسمشون ... منظورتون از «آرمان ایرانی» برام روشن نیس ... اما باید بگم که فاجعهها در تاریکی اتفاق میافتند. در آیین من همه رنج آدمها نتیجه نفوذ سیاهی در کارهاست. بین روشنایی و تاریکی سابیده میشویم٬ رنج میکشیم و نهایتا له میشویم. این قانون عمومیه. سرنوشت من به عنوان پهلوان این مملکت همونقدر از این قانون پیروی میکنه که سرنوشت هر ایرانی دیگه با هر شغل دیگهای. مرگ سهراب سهم من از این رنج بود. ... من به هیچ وجه نمیدونم که هدف این آقایی که نام بردید ... آقای مهاجری ... از گفتن این حرفا چیه ...
- برای هیچکس معلوم نیس!
- میدونید که حرف نامعلوم زدن از نشونههای نزدیک شدن دورانیه که بهش میگیم «دوران واپسین». شخصا از این حرفا ناراحت نمیشم ... (سر تکان میدهد) برای ایران دلواپسم ... ایزد یکتا این کشورو از خطرات حفظ کنه!
- چنین باد! ... دوباره ممنون از اینکه دعوت ما رو به گفتگو قبول کردید. و سلام من و خوانندههای ۴دیواری را به بانو تهمینه برسانید.
منقد: این فیلمی که کیارستمی قصد دارد نسازد٬ در تاریخ سینما بهترین فیلمی است که تا به حال ساخته نشده است.
میگن گوشکردن موزیک با هدفون/ گوشی ضرر داره. راس میگن. اما اگه قرارباشه از چیزای ضرردار پرهیز کنیم٬ باید برگردیم سر درخت. اگه دوس دارید ضررش بیشتربشه٬ باس رو زیاد کنید. میدونید که ... باس زیاد ...
... save target as