- آقا، محل سكونت شما كجاست؟

- محل سكونت؟ ‌.‌.‌.

٤دیواری­ام این­جاست اما ...

اما من هیچ­گاه ...

اما من هیچ­گاه جایى ساكن نبودهام.

 


  

موزیک:

«مسیح شکلاتی» (نیم مگابیت)

دانلود همچنین از این جا:

http://www.golha.net/manib/shokolati.zip 

 

 

 

  

این وبلاگ به مدت نامعلومی به­روز نخواهد شد.

 

.

+   2007/4/10   9:46   مانی ب.  | 


شخص معتبر و مشهور مردمان را خواهی‌نخواهی نادان، ضعیف و خطاکار می‌داند. او به مردمان تنها در یک مورد حق می‌دهد و آنان را درست‌اندیش می‌داند، و آن وقتی است که او را به عنوان بالادست و سرور خود می‌پذیرند.

از: Schlimme Gedanken S.62

.

+   2007/4/9   16:51   مانی ب.  | 


هنر درجامعه­شناسی به عنوان یکی از نهادهای جامعه فهمیده می­شود که عرصه خلاقیت و ظهور امر «نو» است. معنادهی، ارایه مدل­های توضیحی جهت فهم واقعیت و جهان، ارایه الگوهای رفتاری جدید و... از جمله کارکردهای این نهاد است. پیدایش امر «نو» هیچ­گاه و در هیچ­ جامعه­ای مسئله­ای فردی نبوده و نیست و همیشه به کل جامعه به عنوان مجموعه­ای با سرنوشت مشترک مربوط می­شده است. معنا­های جدید، مدل­های توضیحی و الگوهای رفتاری نو به محض ورود به «عرصه عمومی» در رقابت با معناها، مدل­ها و الگوهای رایج در اجتماع قرارگرفته و آن­ها را به چالش می­کشند. از این رو هیچ جامعه­ای، چه مدرن و چه سنتی، نسبت به امر «نو» بی­تفاوت نیست و از کنار آن بدون واکنش نمی­گذرد.

هنر یک نهاد اجتماعی است. از اهمیت نهادها همین بس که روند گذر از جوامع سنتی به مدرن را می­توان روندی دانست که در طی آن «اشخاص» اهمیت خویش را از دست داده و وظایف آن­ها را نهاد­ها به عهده می­گیرند. البته کارکنان هر نهادی افراد هستند، اما نهاد اجتماعی نه از افراد، بلکه از مجموعه­ای از  قوائد و الگوهای رفتاری تشکیل می­شود که تغییر آن­ها خارج از توانایی و اراده­ی اشخاص است. نهادها به این ترتیب زندگی اجتماعی را از قید سلیقه­ها، رغبت­ها و منفعت­های شخصی رها ساخته و استمرار آن را تضمین می­کنند. تنها از این طریق است که به عنوان مثال، تغیر یک رهبر سیاسی جامعه را دستخوش بحران نمی­کند، مرگ شخص یا اشخاص خیرخواه منجر به دربدری افراد و خانواده­های محتاج نمی­گردد و ...

نکته دیگر این­که علی­رغم آزادی هنری، نهاد هنر مانند بقیه نهادها از مکانیسم­های کنترل برخوردار است. اصولا همه آزادی­های موجود در جوامع مدرن در محدوده چهارچوب­­های مشخصی مطرح هستند. مکانیسم­های یادشده با توجه به استعداد و قابلیت فرهنگ جامعه برای پذیرش امر «نو»، آن را تأیید، یا از ورود آن به عرصه عمومی جلوگیری می­کند. وجاهت (legitimität) پذیرش اثر هنری و همین­طور نوع محدودیت­ها از وجاهت نهادها منبعث می­شود که در جوامع مدرن متکی بر خواست دمکراتیک عمومی شکل گرفته­اند.

درجامعه ما وضع فرق می­کند. ظاهرا به نظر می­رسد که جامعه ما نیز دارای نهادهای هنری و فرهنگی است. البته هنر، خلاقیت  و تولید هنری موجود است، اما به خاطر فقدان مکانیسم­های دمکراتیکی که بین هنرمند، اثر هنری و جامعه قرارگرفته و به اثر یا آثار هنری وجاهتی مستقل از سلیقه افراد خاص می­دهد، نمی­توان قائل به وجود «نهادهنری» بود. به این ترتیب، در فقدان چنین نهادی نقش اشخاص «معتبر» یا همان «بزرگان» و «اساتید» تعیین­کننده­تر و مؤثرتر از آن­چه باید باشد، گشته و اعتبار و مقبولیت اجتماعی اثر هنری به تمایلات و سلیقه­های آنان مشروط می­شود.

اثرات سؤ مناسباتی که در آن نه نهادهای فرهنگی به عنوان تبلور خواست جمعی، بلکه تمایلات اشخاص و افراد تعیین­کننده­ی ارزش هنری است، کم نیست. محدود شدن عرصه خلاقیت و هنر به وسعت دید تعداد  قلیلی از اشخاص «معتبر» تنها یکی از آن­هاست. در چنین مناسباتی اشخاص یادشده دارای قدرتی می­گردند که از تمامی ویژگی­های قدرت خودکامه برخوردار است و مانند قدرت سیاسی­ به فساد تمایل دارد.  دیگر این­که، بود و نبود نهادها برای جذب چهره­های جدید در جماعت هنری از اهمیت زیادی برخورداراست. نهادها برعکس اشخاص «معتبر» که ده­ها سال مرجعیت خود را حفظ می­کنند، دایما در حال تغییر هستند.  پذیرش و وازنش استعدادهای جدید وقتی که نهادها نباشند به تصمیم و رغبت­ها و سلیقه اشخاص «معتبر» مشروط می­گردد. در این صورت هنرمندان جوان برای ورود به عرصه هنر دوراه بیشتر ندارند. اگر به تملق و چاپلوسی مجبور نشوند، حداقل بایستی ذائقه هنری «اساتید» را در آثار خود در نظر بگیرند. و این برای هر جامعه هنری سم مهلکی است. مناسبات حاکم بر جامعه ادبی «ما» تفاوت چندانی با مناسبات اجتماعی سیاسی ما ندارد. تا آن­جایی که به مناسبات مافیایی غالب در جماعت فرهنگی مربوط می­شود، تردیدی ندارم که «اساتید» یادشده درصورتی که عزمی اجتماعی برای ایجاد نهادهای فرهنگی به وجود بیاید، اولین کسانی خواهند بود که علیه آن به مبارزه برخاسته و چنین تلاشی را در نطفه خفه  کنند، زیرا اولا هیچ صاحب قدرتی آزادانه از قدرت خویش نمی­گذرد، و ثانیا در صورت شکل­گیری نهادها، قدرت و منافع و اعتبار اجتماعی آن­ها یا تضعیف و محدود می­شود یا به کل از بین می­رود.  به همین خاطر شخصا یاوه­گویی­های آنان در باره دمکراسی، سکولاریسم، تحزب، مدرنیته، عقل­گرایی و ... را، تا وقتی که خلاق آن ثابت نشده باشد، یک­سره حرف مفت می­دانم و به آن هیچ اعتمادی ندارم.

مسئله این است که نمی­توان در عرصه سیاست خواهان نهاد­های سیاسی و مدنی بود و به وابستگی سرنوشت جمعی به سلیقه، فکر و تمایلات «اشخاص» و مراجع قدرت خودکامه معترض بود، اما در عرصه فرهنگ و هنر که تأثیر درازمدت آن در سرنوشت اجتماعی به مراتب عمیق­تر است، به «اساتید» و فسیل­های ادبی اقتدا کرد. انتقاد به یکی و تسلیم دیگری بودن، اگر ناآگانه باشد، حماقت محسوب می­شود و اگر آگاهانه باشد مزورانه است.

توجیه برون‌مرزی

یکی دیگر از اثرات سوء فقدان یک نهاد هنری سالم، تبدیل نهادها و اشخاص معتبر و صاحب­نام غربی به کانون­های تعیین ارزش هنری است که به ابزاری برای دوختن دهان افراد معترض به مناسبات مافیایی و هرزه حاکم بر جماعت هنری «ما» تبدیل شده است. نخل­طلایی در دست «پیروان کیارستمی» (مفهوم «پیروان کیارستمی» را به گمانم، اولین بار در روزنامه شرق خواندم) گرزی طلایی برای سرکوب کسانی است که  به دین آن­ها کافر هستند. در برابر این ادعا که کیارستمی یاوه زیاد می­گوید، گذشته از این­که ادعایی درست یا غلط باشد، به فکر کسی نمی­رسد بپرسد کدام یک از سخنان او به چه دلیل یاوه است. بلکه می­گویند: او سینماگری صاحب سبک است که ژان لوك گدار در باره او گفته است: « فیلم به عباس كیارستمی ختم می‌شود»، یا مارتین اسكورسیزی درباره او گفته است: « كیارستمی نماینده عالی ترین سطح هنر در سینماست». (کیارستمی فقط یک مثال است). این جملات و نظیر آن را جماعت پوچ پیروان مؤمن، مانند اوراد مقدسه مستمرا تکرار می­کنند. جالب این که هرقدر در وب گشتم کسی را نیافتم که تشریح کند که گدار بر اساس چه مبنای فکری­یی، بر پایه چه تأملاتی به این نتیجه رسیده است، یا اسكورسیزی چه­طور یک چنین ادعای حیرت­انگیزی می­کند. جالب این­که هیچ­کدام از متخصصین رنگارنگ عرصه سینما این ضرورت را ندیده است که برای دوست­داران هنر که از این قول­ها انگشت­به­دهان مانده­اند تحلیل جامعی ارایه دهد. به نظر می­رسد، همین­که «بزرگان» غربی چنین جملاتی را بر زبان مبارک رانده­اند برای آنان کافی است. این­جا (دروین) اگر به جوانک­های سینماگر بگویید، گدار گفته است ... هیچ بعید نیست این جواب را بشنوید: !fuck godard. البته آن­ها برعکس طوطی­های ایرانی هم گدار را می فهمند، هم ارزش آثار او را می­دانند، اما سخنان گدار برای­ آن­ها آیه مقدس نیست و آنان برای فهم و تجربه­های خویش بیشتر از سخنان گدار ارزش قائل هستند. آن­جایی که ادعاهای گدار را مانند حکمت­های بی­بروبرگرد، بدون سردرآوردن از محتوای آن مانند طوطی قرقره می­کنند، ایران است.

به من انتقاد می­کنند که به کیارستمی و ... «گیر» داده­ام و او را می­کوبم. حال آن­که کوبندگان واقعی کسی نیست جز خود همین «بزرگان» و پیروان مؤمن و متعصب آن­ها، و کوبیده­شده­های واقعی صدها و یا هزارها هنرمند جوانی هستند که هم خود و هم حاصل خلاقیت­شان به خاطر دارا بودن دید، سلیقه و شخصیت مستقل، به خاطر پرهیز از تملق و چاپلوسی «بزرگان»، به خاطر نداشتن ارتباط با باندهای رفیق باز هنری، در تنهایی خود نیست و نابود می­شوند و نام آن­ها هیچ­گاه در پرونده جنایی مراجع چماق­دار هنری درج نمی­گردد.

.

+   2007/4/6   18:12   مانی ب.  | 


با پادرمیانی کیارستمی که ژان لوك گدار درباره‌ی او گفته است:« فیلم به عباس كیارستمی ختم می‌شود» و مارتین اسكورسیزی درباره او گفته است: « كیارستمی نماینده عالی ترین سطح هنر در سینماست»، خواجه حافظ شیرازی دست از تعصب برداشت و پس از این­که متمدن شد، قول داد که دیگر از این حرف­ها نزند که:

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم/ چون كه گاه گاه بر او دست اهرمن باشد 

قرار بر این شد که انگشتر حضرت سلیمان (ع)  شش­ماه در دست حافظ علیه­رحمه و شش­ماه در دست شیطان رجیم باشد.

*

 

حافظ

دوام وصل

میسر

نمی‌شود.

کیارستمی: «الزاما این وصل نباید یك وصل معشوق باشد. همین مریضی من الان معنی‌اش همین است. حافظ دوام وصل میسر نمی شود . دوام سلامتی میسر نمی‌شود».

.

+   2007/4/3   11:31   مانی ب.  | 


انگیزه من از  نوشتن دوسه پست گذشته خندیدن به تئاتر میمون­بازی از طریق نشان­دادن مناسبات جماعت هنری­یی است که هر روز مسخره­تر می­شود. کتاب «حافظ به روایت کیارستمی» را نخوانده­ام و نخواهم خواند، زیرا برای درک زیبایی­ها و ظرافت­های شعر حافظ خود را به کیارستمی و امثال کیارستمی محتاج نمی­بینم. البته فهم من از حافظ شیراز بیشتر از یک دوستدار ادبیات بارت­نخوانده  نیست، که با این وجود از درک دوقرانی کیارستمی از مصرع «دلربایی همه آن نیست كه عاشق بكشد» یخ می­کند:
«
دلربایی عاشق كشی نیست و یك سری مسئولیت‌های دیگری هم هست، یك ویژگی‌های دیگری هم دارد».

این­که اعتراض به این مناسبات واکنش تماشاچیان «روشنفکر» و حرفه­ای تئاترمیمون­بازی یادشده را برمی­انگیزد، از پیش روشن است. البته خودم را به هیچ وجه «شجاع» نمی­دانم، کما این­که در اولین پست مربوط به «روایت کیارستمی» تجربه ذهنی خویش را، رعب­ و اختلالی را که اعتبار خرمشاهی در من ایجا کرده بود با خواننده درمیان گذاشتم. 

سارا: این روزها گوشه و كنار در وبلاگها می خوانم كه بعضی از انتشار كتاب حافظ به روایت كیارستمی به خشم وخروش آمده اند.

- من که هرچه دنبال «وبلاگ­ها»ی به خشم­ وخروش­آمده گشتم چیزی جز تملق، به­به و چه­چه و ارعاب کسانی که حاضر نیستد صدای خود را به این پوزه گشاد همگانی قرض بدهند، نیافتم. این آن دیدگاه «مدرن» استالینی و تک­صدایی است که حتی وجود یک وبلاگ مخالف و کم­خواننده مثل ٤دیواری را برنمی­تابد. اعتراض به تئاتر میمون­بازی فرد معترض را در گروهی قرار می­دهد که به قول سارا در برخورد با انسان­هاي بزرگ­تر از خود از هيچ حسدورزي دريغ نمی­کنند، آنها را پايين مي آورند تا ديگر خودشان كوچك به نظر نرسند. فرد معترض بایستی برای برائت از اتهام حسدورزی و کوچکی به محض این­که اراجیفی از دهان انسان­های «بزرگ­تر» خارج شد، عقل و منطق خود را تعطیل کرده و با تعبیر روشنفکرانه یاوه­های انسان «بزرگ» در بزرگی او شریک شود.

این جماعت رفیق باز کمتر توانسته است کار خود را بدون ایجاد ارعاب و ترور فکری منقدان پیش ببرد. پیش­ترها خود را معارض با رژیم شاهی می­دانستند و به عنوان کسانی که «زندان رفته­اند» هرگونه انتقاد به خود را همکاری با سازمان امنیت و جنایت­کاران رژیم شاهی معرفی می­کردند. امروز که این حنا (نه کاملا) بی­رنگ شده است، ابزار دیگری را به کار می­برند.

پرویز جاهد: «روایت کیارستمی از اشعار حافظ، روایتی مدرن، مینی مالیستی و ساختار شکن از این اشعار است که شاید با ذهنیت‌های کهنه، تنگ و قالبی جور درنیاید». پیامی پنهان در این عبارت برای فرد معترض این است: یا از این ساندویچ مدرن مینی­مالیستی و ساختارشکن خوشت می­آید، یا، درغیر این صورت ذهنیت تو کهنه، تنگ و قالبی است.

باید توجه داشت، این شخصی که این­جا درباره روایت مدرن و مینی­مالیستی نطق می­کند، همان است که فحش­ها و اهانت­های گلشیری گلستان را با کمال میل و بدون اعتراض نوش جان می­کند. خواننده در حین خواندن «نوشتن با دوربین» حس می­کند یک سرباز فلک­زده در برابر یک ژنرال، یا یکی از اعضای قبیله­ای بدوی در برابر رئیس قبیله ایستاده است. این­که او در برابر «قدرت» از عزت نفس خویش چشم می­پوشد، مؤید اسارت او در آپارتاید ذهنی­یی است که انسان­ها را بدون در نظر گرفتن کرامت انسانی آن­ها به بزرگ و کوچک تقسیم می­کند. یک چنین شخصی نمی­تواند معرف مدرنیت و مخالف ذهنیت­های کهنه، تنگ و قالبی باشد.

هدف از سخن سارا که در نگاه اول از جمله­هایی تشکیل شده است که هیچ­کس آن را نفی نمی­کند، نیز مانند سخنان جاهد ارعاب فرد معترض است:

«اگر قرار باشد تمام عمر به یك اثر یك جور نگاه كنیم، یك جور بخوانیم ... نتیجه­اش می­شود ذهن­های خشك و فرتوتی كه خلاقیتی ندارند، یك جور واپس­ماندگی در دنیای مدرن و تجربه گرای ِِ اندیشه و هنر».

در حالی که سارا (به عنوان زن) مشغول گفتن این جملات است، استاد بها­ءالدین خرمشاهی چنان خنده­اش می­گیرد که «می­خواهم بی اختیار پشت کسی پنهان شوم». شخصا از نقل دوباره ادعاهای «مدرن و ساختارشکنانه» استاد متحجر شرمم می­آید، اما ببینید سارا چقدر مجذوب دیدگاه «مدرن» استاد  است: « نكته اولی كه در كتاب حافظ به روایت كیارستمی برایم جالب و تحسین برانگیز است، نگاه به دور از جزم اندیشی بها الدین خرمشاهی حافظ شناس است».

آیا این استاد نوعی Sphinx  است؟ موجودی دم­دار که روی دوپا راه می­رود و کله­اش شبیه سوسمار است؟ وقتی به زنان نگاه می­کند، عقایدش اهانت مستقیم به آنان است و همین­که به ادبیات و هنر روی می­کند از جزم­اندیشی دورشده، مدرن و تحسین بر­انگیزد می گردد؟

جالب این­که فقط ابزار دهان­دوزی این جماعت به یکدیگر شبیه نیست. خلق و خوی آن­ها نیز از کلیشه­های مشترکی پیروی می­کند. سارا هم مانند جاهد (دربرابر گلستان) توهین استاد خرمشاهی را قورت می­دهد.

*

 

عباس کیارستمی : «رمان یعنی اهانت. واقعاً رمان توهین به انسان است. رمان نویس هر چیز جزئی آشغال را برای آدم توضیح می دهد».

- آیا منظورش آشغال­های جویس است؟ داستایوفکسی؟ سلین؟ ... آهان ... آهان حتما «کلیدر» را می­گوید ... شاید هم سمفونی مردگان را. اما گوش دولت­آبادی این حرف­ها را نمی­شنود و عباس معروفی فعلا مشغول «پرسه درمتن» است و فرصت بیان نظر خود را ندارد.

ادامه دارد.

.

+   2007/4/2   13:30   مانی ب.  | 


تا جایی که من درک کرده­ام، به نظر نمی رسد کیارستمی چیز زیادی از اندیشه فرزانگان این سرزمین فهمیده باشد، اما بنا بر حکم انصاف باید پذیرفت که یک حکمت را خوب به کار می­بندد: تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد. برای شناخت از آدم­های خالی­بند هیچ چیز بهتر از این نیست که آن­ها را به حرف بیاوریم زیرا سکوت حکیمانه و سکوت خررنگ­کن هردو سکوت­اند و داوری درباره آن­ها دشوار است.

یکی از شعارهای کیارستمی که عاشقان سینه­چاک سینما آن را نشانه "تفکر" مدرن او می­دانند این است: «حق با بیننده است». حال آن­که این عبارت هیچ خاصیت دیگری جز مسدود کردن بحث و گفتگو و نتیجتا معافیت گوینده از ابراز عقیده و شرکت در جدال فکری ندارد. و کیارستمی که پی­آمدهای «سخن­گفتن» را خوب می­داند، محتاط­تر از این حرف­هاست. برای درک بهتر این ادعا بایستی توجه شما را به صحنه­ای از مراسم بزرگداشت کیارستمی در دانشگاه امام خمینی قزوین جلب کنم.  نیما حسنی (منقد فیلم) در حضور کیارستمی می­گوید: «كيارستمى موقع تجربه هايش با دوربين ديجيتال ابراز اميد وارى كرده بود كه به يك سينماى دو كلمه اى برسد كه فيلم ده را ساخت و مى شود حدس زد كه به آرزويش رسيد. بعد از آن آرزو كرده بود كه سينماى يك كلمه اى داشته باشيم كه به اعتقاد من حاصلش شد فيلم پنج. آرزوى بعدى كيارستمى اين بود كه سينماى بدون كلمه داشته باشيم كه فكر كنم اين يكى ديگر احتياج به جادوگرى و معجزه داشت! ... احتمالاً خود آقاى كيارستمى با اين نظر مخالفند».

کاری به این نداریم که این سخنان در مورد فیلم یک کلمه­ای و نیم­کلمه­ای و امثالهم در و گوهر است یا یاوه. مسئله اصلی فعلا این است که نیما حسنی در حضور کارگردان این سخنان را ایراد می­کند و حتما پشت این ادعاهایش فکرها و تئوری­هایی هم دارد. جمله آخر او رو به کیارستمی که «احتمالا خود آقای کیارستمی با این نظر مخالفند» قبل از این­که بیان حدس و گمان او باشد، دعوت کیارستمی به گفتگو است. حال ببینید کیارستمی چه می­گوید: «منتقد كارش نقد كردن است و من ياد گرفته ام كه نقد را نبايد جواب داد يا نقد كرد» (شرق، سال دوم، ش ٤٩٨).

از این نظر باید از پرویز جاهد به خاطر گشودن دهان استاد و به «سخن آوردن مرد» تشکر کرد.

مدتی پیش در یکی از همین همایش­های ادبی فسیل­های مدرن، یکی از اساتید ادبیات فارسی از افغانستان نیز شرکت داشت. گزارش این نشست را جایی کپی کرده­ام که فعلا آن را پیدا نمی­کنم.  به هر صورت، این استاد افغانی گفته بود، (از ذهن نقل می­کنم) یکی از ایرادات بزرگ شاعران گذشته ما این است که هیچ به فکر ادبیات کودکان نبوده­اند!

برای من روشن نیست که ویروس این حماقت بی­نهایت  در افغانستان هم یافت می­شود، یا این بیچاره در اثر معاشرت با همکاران ایرانی خود مبتلا شده بود. تصور کنید مولانای بلخ را، فریدالدین عطار را، حکیم خیام را که قلم به دست گرفته و مشغول نوشتن هستند: «یه توپ دارم قل­قلیه»! به راستی که تصور عبث، پوچ و غیرقابل تصوری است!

حال حافظ را تصور کنید که قلم به دست مشغول نوشتن ...

البته این تصور از رند شیراز نیز عبث و پوچ است، اما به برکت خوانش «مدرن» کیارستمی قابل تصور شده است. کیارستمی خوانش مدرن و نوآورانه خود از حافظ را «برای جوانی كه شعر نمی‌خواند ... موقعیت خوبی ... [می­داند] كه به سادگی یك مصرع را بخواند». و در استدلال ادعای خود می­گوید: «كسی به من می‌گفت كه تمام اس ام اس هایم را با این كتاب می‌زنم و تو كارم را ساده كردی. یعنی هرچیزی را كه امروز بخواهم به دوستم و یا یارم بگویم از طریق حافظ به او خبر می‌دهم». حال چطور یک جوان، وقتی که مثلا ماشین­اش در بزرگراه فلان پنچر می­شود، برای دوست خود با استفاده از سخنان خواجه شیرازsms می­فرستد؟ این را باید از کیارستمی پرسید. شما را نمی دانم، اما من وقتی این­جور جمله­ها را می­خوانم، یخ می­کنم و نمی­دانم چه بگویم. البته این سخن به این معنا نیست که عده­ای از عاشقان استاد نتوانند صفحاتی در توجیه تأملات فلسفی او سیاه کنند. Ready-Made های کیارستمانه؟

ببینید خوانش دکوپاژی کیارستمی  از یک مصرع  از اشعار حافظ به چه درکی منجر شده است. مصرع  مذکور این است:

دلربایی همه آن نیست كه عاشق بكشد

و این فهم کیارستمی است:

«دلربایی عاشق كشی نیست و یك سری مسئولیت‌های دیگری هم هست، یك ویژگی‌های دیگری هم دارد».

 حالا که صحبت یک سری مسئولیت پیش آمد (!)، باید اعلام کنم: لطفا قبل از اشاره به یکی دیگر از موارد رویکرد مدرن، یک پتو دور خودتان بپیچید یا درجه بخاری اتاق را زیاد کنید که من به هیچ­وجه مسئولیت یخ­زدن شما را به عهده نمی­گیرم!

 وقتی جاهد از کیارستمی می­پرسد: «چیزی كه به نظرم در این کتاب مهم است، همان تم عشق است كه به نظرم خیلی آگاهانه انتخاب‌اش كرده‌اید»، نباید به او ایراد گرفت. او در واقع دارد به صورت محترمانه می­گوید: «اجازه بدهید خ... شما را بمالم» (در مصاحبه با گلستان نشان داده است که این فن را خوب می­داند). مهم نیست، جاهد نمی­داند آن­چه قلم حافظ و عطار را فرسود و قلم مولانا را شکست شرح عشق بود. لابد برعکس انتخاب آگاهانه کیارستمی، آن­ها چون (به قول شاملو) دارای جهان­بینی علمی نبوده­اند، این تم را ناآگانه انتخاب کرده بودند!

باری، آن چه فعلا با اهمیت است جواب کیارستمی است:

«بله مهمترین است. ببینید در تمام این شعرها كه می‌بینید ... تمام معرفت ما نسبت به جهان خوشبختانه یا بدبختانه نمی‌دانم چرا در جنس مخالف خلاصه می‌شود. و ما عشقمان را به جهان و هستی از این طریق اعلام و ابراز و احساس می‌كنیم».

تمام معرفت ما نسبت به جهان خوشبختانه یا بدبختانه در جنس مخالف خلاصه می‌شود! خداوندا!

باری، با تأمل در سخنان کیارستمی  دلیل علاقه او به سکوت، به « نقد را نبايد جواب داد يا نقد كرد»، به «حق با بیننده است» آفتابی می­شود و معنای سخن نیما حسنی در نور جدیدی آشکار می­گردد که چرا «كيارستمى ... ابراز اميد وارى كرده بود كه به يك سينماى دو كلمه اى برسد ... بعد از آن آرزو كرده بود كه سينماى يك كلمه اى داشته باشيم ... كه سينماى بدون كلمه داشته باشيم». خوشبختانه پرویز جاهد استاد صاحب سبک را بر سر ذوق آورده و باعث شده است کمی بیشتر از دو کلمه از ذهن وی بیرون بتراود:

خوش‌است خلوت اگر یار یار من باشد

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

 من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم

كه گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

ببینید کیارستمی بر اساس درک مدرن خود این ابیات را چگونه می­فهمد و در باره خواجه شیراز چه می­گوید: حافظ «آنقدر متعصب است كه حاضر نیست یارش را هیچ‌جوری با كسی تقسیم كند. و اضافه می­کند: «ولی در جای دیگری می‌گوید  غیرتم كشت كه محبوب جهانی/ لیكن روز و شب عربده با خلق خدا نتوان كرد. در این‌جا [حافظ] تبدیل می‌شود به یك موجود متمدن كه فكر كند راه‌حلی جز این دارد و كنار می‌آید».

کسی که مصاحبه­های کیارستمی با جاهد را دقیق نگاه کند، باز هم از این حرف­ها پیدا می­کند. درواقع سراسر سخنان او از همین "حکمت"­ها است.

 

قول­های نوشته بالا از این جا (+ و+) نقل شده است.

* حالا هی sms نزنید به کیارستمی که یارش را با شما یک جوری تقسیم کند. درسته گفته «باید کاملا مدرن بود»، حالا یه حرفی زده، ولی خب، دیگه اینقدرا هم متمدن نیست!

.

+   2007/3/31   18:4   مانی ب.  | 


کتاب «حافظ به روایت کیارستمی» که به قول پرویز جاهد «روايتی مدرن، مينی ماليستی و ساختار شکن» از حافظ است به فتوای استاد بها­ءالدین خرمشاهی، حافظ خوان معتبر، حافظ دان بزرگ و محقق حافظ­ پژوه سرشناس، مزین گشته و روشنفکران جامعه ادبی را به خناق مبتلا کرده است.

نقل قول­هایی که مکابیز از ترشحات قلمی استاد در اختیار ما گذاشته است، خناق را البته درمان نمی کند، اما برای نزدیک شدن به افکار مدرن حضرت بسیار مناسب است:

 

سخنان استاد خرمشاهی درباره­ی زنان*:
- «بعضی از کارها هست که اصولا زنانه نیست.
فی­المثل شطرنج بازی، سیاستمداری و روشنفکری و کشتی ­گیری. همچنین تخصص در بیماریهای زنان. گویا در قابلگی هم مردان قابل­ترند».
- «همه ی زنان به فال قهوه اعتقاد دارند اما همگی از شطرنج بیزارند»
.
- «سراسر تاریخ نشان نمی
­دهد که زنی ریاضیدان یا فیلسوف بزرگی شده باشد».
- «مردان فکر می کنند اما زنان عمل می
­کنند. من از اینکه با افزایش لیبرالیسم مردان، زنان وارد صحنه­های اجتماعی شده­اند نگرانم. زیرا معنایش این نیست که در اجتماع مرد کم است و باید زنان به کمک بیایند. معنایش این است که زنان از جای طبیعی خود، از حیز طبیعی خود که نهاد کهن و مقدس خانه و خانواده است جاکن شده­اند».
- «بنده با کار کردن زنان همسردار و خانه دار بیرون از منزل از بن و بنیاد مخالفم و تزلزلی که در این چند دهه در جهان و ایران در بنیاد خانواده
­ها افتاده است، به زودی بر طرف خواهد شد».
- «وقتی که در یک میهمانی،
خانم روشنفکری از ابعادعظیم سلسله جنبانی انقلابی یا ضدانقلابی حضرت میخائیل گورباچف خوب یا بد می­گوید و با یک "عرض کنم که" آهنگ تجزیه تحلیل سیاسی می کند، چنان برایم خنده­آور است که می­خواهم بی اختیار پشت کسی پنهان شوم».

* از کتاب­ای "سیر بی­سلوک" و "فرار از فلسفه" نوشته­ی بهاءالدین خرمشاهی

.

+   2007/3/30   12:25   مانی ب.  | 


پرویز جاهد دست پیش را می­گیرد که پس نیافتد. می­گوید:«روایت کیارستمی از اشعار حافظ، روایتی مدرن، مینی مالیستی و ساختار شکن از این اشعار است که شاید با ذهنیت‌های کهنه، تنگ و قالبی جور درنیاید ... اما بدون شک برای همه کسانی که دوست دارند با رویکردی مدرن و غیر متعارف با ادبیات کهن فارسی مواجه شوند، اثری جذاب و شگفت انگیز است».

طوری که دیده می­شود، سروکار ما، طبق هنجارهای رایج در جماعت هنری­یی که بدون استفاده از ترور نمی­تواند کار خود را پیش ببرد، با دو گروه از مخاطبان است. یک گروه متشکل از آدم­هایی است دارای ذهنیت کهنه، تنگ و قالبی، و گروه دیگر که اعضای آن دارای رویکردی مدرن هستند و ساختارشکنی و مینی­مالیسم را می­پسندند. روایت کیارستمی از اشعار حافظ را بی­انتقاد می­پسندید؟ به شما تبریک می­گویم، شما آدم مدرنی هستید! نمی­پسندید، متحجر و کهنه­پرست هستید.

ببینید کیارستمی از فهم «ما» از شعر چه تصوری دارد. می­گوید: «یكی از گرفتاریهای ما ... این است كه ما شاعر زیاد داشتیم و هرگز نفهمیدیم آنها را. یكیشان را نخواندیم. یكی از شعرها آنگونه كه باید خوانده نشد، مگر اینکه از صدای شجریان دركش كردیم».

البته استفاده او از ضمیر «ما» نباید موجب این سؤتفاهم گردد که او خود را با شعرنفهم­ها جمع می­زند. «ما» شاعرها و شعرها را نفهمیدیم. یکی از شعرها را آن­گونه که باید خوانده شود، نخواندیم. اما او کسی است که شعرها را آن­طور که باید خوانده شوند، برای «ما» به رشته تحریر درآورده است. هدف از نشر کتاب­های حافظ به روایت کیارستمی و سعدی به روایت کیارستمی و خیلی چیزهای دیگر به روایت کیارستمی، زدودن جهلی است که به مدت هفت قرن نگذاشته است «ما» اشعار را آن­طور بخوانیم که باید خوانده می­شدند.

کیارستمی کتاب خود را «اکابر حافظ» می­بیند که «به ما شیوه درست خواندنش را یاد می­دهد». من نمی­دانم، با ادب­دوست پوست­کلفت ایرانی چه­کار باید کرد که صدایش دربیاید؟

طوری که در مصاحبه آمده است، کیارستمی از واکنش جامعه ادبی نسبت به عملیات دکوپاژی خود نگران بوده است. ظاهرا نمی­دانسته است که رفتار این باند تروریستی ضعیف­کش با خودی­ها همیشه با گشاده دستی و گشاده­دلی همراه بوده است. جاهد از او می­پرسد: «احساس می‌كنم یك ترسی داشتی از چاپ این کتاب»؟

جواب کیارستمی خیلی جالب است. ببینید پس از انتقادی ضمنی از مناسبات حاکم  در جماعت ادبی چه می­گوید: «حال اگر این گشاده دستی و گشاده دلی آقای خرمشاهی نبود فكر می‌كنم كار سخت‌تر می‌شد. به هر حال فتوای این حافظ خوان و حافظ دان بزرگ كمك كرد كه كمی از این تنگ‌نظری‌ها كاهش پیدا كند وگرنه به این سادگی نمی‌شود كارهایی را كه دلتان می‌خواهد این‌جا انجام دهید».

انتقاد کیارستمی از مناسبات حاکم مزورانه است. او تأسیس ساندویچ­فروشی خود را مدیون همین مناسبات منحط است که در آن «فتوای» به اصطلاح بزرگان و نه ارزش اثر هنری تعیین کننده است. این کفش خیلی­وقت است که پای ما را می­زند. امروز صدها و بلکه هزارها کتاب از نویسندگان مختلف در انبارهای سازمان ارشاد به این دلیل خاک می­خورد که گشاده­دستی و گشاده­دلی به اصطلاح بزرگان صاحب «فتوا» شامل حال آنان نشده است و نمی­شود!

تا توانی دل فسیل صاحب فتوایی را بدست آور/ کار هنری کردن هنر نمی­باشد

جاهد در پایان مصاحبه خواندن کتاب حافظ به روایت کیارستمی را «به همه عاشقان شعر فارسی و ادبیات مدرن» توصیه می­کند. اما نباید فراموش کرد که این توصیه به عاشقان شعر فارسی و ادبیات مدرن، درواقع دعوتی است از همان بی­سوادهای شعرنفهم مدرن­ برای حضور در کلاس­های اکابر کیارستمی. کلاس­هایی که حتما مورد استقبال پرشور جماعت پوست­کلفت و هنردوست ایرانی قرارخواهند گرفت.

قول­های نوشته بالا از این جا (+ و+) نقل شده است.

.

+   2007/3/29   12:30   مانی ب.  | 


در پست پیش اصلا مایل نبودم به «تقطیع» یا «دکوپاژ» اشعار اسدی طوسی بپردازم. اما تقصیر من نبود. دیدم برای نشان دادن آن­چه ممکن است با تقلیل یک قطعه شعر به یک مصرع واقع شود، خیلی مناسب است!

دلم می­­خواهد درباره مصاحبه پرویز جاهد با کیارستمی بنویسم، اما با این­که مسئله مهم­تر سردرآوردن از چندوچون نوآوری دکوپاژی کیارستمی و تأثیرات آن در عرصه ادب و هنر است، نمی­توانم از نقل یکی از سخنان پرویز جاهد خودداری کنم. طوری که این شخص پیش می­رود، به زودی به جماعت هنری ایران یک مهدی اخوان لنگرودی جدید و به کتاب­های عاشقان سینه­چاک سینما یک جلد کتاب «یک هفته با کیارستمی» اضافه خواهد شد. رو به کیارستمی می­گوید:

 شاید حافظ اگر در این عصر به دنیا می‌آمد و «حافظ به روایت كیارستمی» را می خواند خیلی از آن غزل‌ها را كوتاه می كرد.

البته کیارستمی که کار خود را «اکابر حافظ» می­بیند که «به ما شیوه درست خواندنش را یاد می دهد»، این سخن وقیحانه را نمی­پذیرد. در ادامه، با تأمل در توضیحاتی که کیارستمی می­دهد، می­بینیم زبان مردم را خوب می داند: «وقتی قرار است در بزم باشیم، موسیقی شعر وصدا كمك می كند به این كه ما از شعر حافظ یك لذت عمیق­تر و درونی‌تر و طولانی‌تر ببریم. اما گاهی هم می‌شود كه با یك چیزی مثل رستورانی كه می‌روید و اوردور می خورید، غذای اصلی می خورید، پیش غذا می خورید و دسرمی خورید. ولی یك وقتی با یك ساندویچ هم اموراتتان می­گذرد. این كتاب خودش ساندویچ است و مال عصر ماست».

 پرویز جاهد: فست فود است در واقع!

 

 

 

 باری، دست­بردن در اشعار دیگران واقعا پدیده جدیدی است که صحبت در مورد آن راحت نیست. رابطه خود من با فرزانه شیراز به رجوع گاه­وبیگاه به دیوان وی آن­هم نه با انگیزه تحقیق و شناخت، بلکه به هدف کسب کیف و حال، محدود می­شود. خوب، پس چکار باید کرد؟

مأیوس نباید شد. یعنی تا آدم­ها و افرادی را می­شناسیم که محتملا رابطه­ای عمیق­تر با خواجه شیراز دارند، نباید مأیوس شد. نزدیک­ترین آدرس در وبلاگستان به نظر من داریوش آشوری است. همین الان تماسی با وی خواهم گرفت و از طریق یک کامنت نظر او را جویا خواهم شد. آه ... خدای من! اینترنت چه خوب است!

کاش شایگان هم یک وبلاگ درست می­کرد!

خواننده گرامی، پیشنهاد می­کنم، شما هم اگر فرد یا افرادی را می­شناسید که آن­ها را در این عرصه صاحب نظر می­دانید، از پرسیدن نظرات آنان در این باره خودداری نکنید!

لینک مرتبط + و +

.

+   2007/3/28   16:39   مانی ب.  | 


 

+   2007/3/23   9:54   مانی ب.  | 


صلح، دوستی، شادی، نون­خامه­ای!

تعطیلات عید به شما خوش بگذره

* 

موزیک

داستان گروه «فیوجیز»، داستان سه­تا جوان اهل تاهیتی است که به عنوان پناهنده سیاسی درآمریکا زندگی می­کردند و به یمن هنر خود به یکی از مشهورترین گروه­های موسیقی ارتقا یافتند. موسیقی آن­ها که معمولا با نقد و اعتراض اجتماعی همراه است، تلفیقی از هیپ­هاپ، رگی و رپ است. اجرای ورزیون جدید ترانه روبرتا فلاک (که در پست قبلی شنیدید)، این بار با صدای «لارین هیل» در سال­ ۱۹٩٠ مورد استقبال وسیع دوستداران موسیقی قرار گرفت. 

                                                                       لارین هیل، خواننده گروه فیوجیز

منو با آوازش به نرمی می­کشه (+)

و به صورت فایل زیپ از آدرس زیر:

http://www.golha.net/manib/Softly2.zip

.

+   2007/3/21   12:40   مانی ب.  |