- آقا، محل سكونت شما كجاست؟
- محل سكونت؟ ...
٤دیواریام اینجاست اما ...
اما من هیچگاه ...
اما من هیچگاه جایى ساكن نبودهام.
موزیک:
http://www.golha.net/manib/shokolati.zip
این وبلاگ به مدت نامعلومی بهروز نخواهد شد.
.
- آقا، محل سكونت شما كجاست؟
- محل سكونت؟ ...
٤دیواریام اینجاست اما ...
اما من هیچگاه ...
اما من هیچگاه جایى ساكن نبودهام.
موزیک:
http://www.golha.net/manib/shokolati.zip
این وبلاگ به مدت نامعلومی بهروز نخواهد شد.
.
شخص معتبر و مشهور مردمان را خواهینخواهی نادان، ضعیف و خطاکار میداند. او به مردمان تنها در یک مورد حق میدهد و آنان را درستاندیش میداند، و آن وقتی است که او را به عنوان بالادست و سرور خود میپذیرند.
از: Schlimme Gedanken S.62
.
هنر درجامعهشناسی به عنوان یکی از نهادهای جامعه فهمیده میشود که عرصه خلاقیت و ظهور امر «نو» است. معنادهی، ارایه مدلهای توضیحی جهت فهم واقعیت و جهان، ارایه الگوهای رفتاری جدید و... از جمله کارکردهای این نهاد است. پیدایش امر «نو» هیچگاه و در هیچ جامعهای مسئلهای فردی نبوده و نیست و همیشه به کل جامعه به عنوان مجموعهای با سرنوشت مشترک مربوط میشده است. معناهای جدید، مدلهای توضیحی و الگوهای رفتاری نو به محض ورود به «عرصه عمومی» در رقابت با معناها، مدلها و الگوهای رایج در اجتماع قرارگرفته و آنها را به چالش میکشند. از این رو هیچ جامعهای، چه مدرن و چه سنتی، نسبت به امر «نو» بیتفاوت نیست و از کنار آن بدون واکنش نمیگذرد.
هنر یک نهاد اجتماعی است. از اهمیت نهادها همین بس که روند گذر از جوامع سنتی به مدرن را میتوان روندی دانست که در طی آن «اشخاص» اهمیت خویش را از دست داده و وظایف آنها را نهادها به عهده میگیرند. البته کارکنان هر نهادی افراد هستند، اما نهاد اجتماعی نه از افراد، بلکه از مجموعهای از قوائد و الگوهای رفتاری تشکیل میشود که تغییر آنها خارج از توانایی و ارادهی اشخاص است. نهادها به این ترتیب زندگی اجتماعی را از قید سلیقهها، رغبتها و منفعتهای شخصی رها ساخته و استمرار آن را تضمین میکنند. تنها از این طریق است که به عنوان مثال، تغیر یک رهبر سیاسی جامعه را دستخوش بحران نمیکند، مرگ شخص یا اشخاص خیرخواه منجر به دربدری افراد و خانوادههای محتاج نمیگردد و ...
نکته دیگر اینکه علیرغم آزادی هنری، نهاد هنر مانند بقیه نهادها از مکانیسمهای کنترل برخوردار است. اصولا همه آزادیهای موجود در جوامع مدرن در محدوده چهارچوبهای مشخصی مطرح هستند. مکانیسمهای یادشده با توجه به استعداد و قابلیت فرهنگ جامعه برای پذیرش امر «نو»، آن را تأیید، یا از ورود آن به عرصه عمومی جلوگیری میکند. وجاهت (legitimität) پذیرش اثر هنری و همینطور نوع محدودیتها از وجاهت نهادها منبعث میشود که در جوامع مدرن متکی بر خواست دمکراتیک عمومی شکل گرفتهاند.
درجامعه ما وضع فرق میکند. ظاهرا به نظر میرسد که جامعه ما نیز دارای نهادهای هنری و فرهنگی است. البته هنر، خلاقیت و تولید هنری موجود است، اما به خاطر فقدان مکانیسمهای دمکراتیکی که بین هنرمند، اثر هنری و جامعه قرارگرفته و به اثر یا آثار هنری وجاهتی مستقل از سلیقه افراد خاص میدهد، نمیتوان قائل به وجود «نهادهنری» بود. به این ترتیب، در فقدان چنین نهادی نقش اشخاص «معتبر» یا همان «بزرگان» و «اساتید» تعیینکنندهتر و مؤثرتر از آنچه باید باشد، گشته و اعتبار و مقبولیت اجتماعی اثر هنری به تمایلات و سلیقههای آنان مشروط میشود.
اثرات سؤ مناسباتی که در آن نه نهادهای فرهنگی به عنوان تبلور خواست جمعی، بلکه تمایلات اشخاص و افراد تعیینکنندهی ارزش هنری است، کم نیست. محدود شدن عرصه خلاقیت و هنر به وسعت دید تعداد قلیلی از اشخاص «معتبر» تنها یکی از آنهاست. در چنین مناسباتی اشخاص یادشده دارای قدرتی میگردند که از تمامی ویژگیهای قدرت خودکامه برخوردار است و مانند قدرت سیاسی به فساد تمایل دارد. دیگر اینکه، بود و نبود نهادها برای جذب چهرههای جدید در جماعت هنری از اهمیت زیادی برخورداراست. نهادها برعکس اشخاص «معتبر» که دهها سال مرجعیت خود را حفظ میکنند، دایما در حال تغییر هستند. پذیرش و وازنش استعدادهای جدید وقتی که نهادها نباشند به تصمیم و رغبتها و سلیقه اشخاص «معتبر» مشروط میگردد. در این صورت هنرمندان جوان برای ورود به عرصه هنر دوراه بیشتر ندارند. اگر به تملق و چاپلوسی مجبور نشوند، حداقل بایستی ذائقه هنری «اساتید» را در آثار خود در نظر بگیرند. و این برای هر جامعه هنری سم مهلکی است. مناسبات حاکم بر جامعه ادبی «ما» تفاوت چندانی با مناسبات اجتماعی سیاسی ما ندارد. تا آنجایی که به مناسبات مافیایی غالب در جماعت فرهنگی مربوط میشود، تردیدی ندارم که «اساتید» یادشده درصورتی که عزمی اجتماعی برای ایجاد نهادهای فرهنگی به وجود بیاید، اولین کسانی خواهند بود که علیه آن به مبارزه برخاسته و چنین تلاشی را در نطفه خفه کنند، زیرا اولا هیچ صاحب قدرتی آزادانه از قدرت خویش نمیگذرد، و ثانیا در صورت شکلگیری نهادها، قدرت و منافع و اعتبار اجتماعی آنها یا تضعیف و محدود میشود یا به کل از بین میرود. به همین خاطر شخصا یاوهگوییهای آنان در باره دمکراسی، سکولاریسم، تحزب، مدرنیته، عقلگرایی و ... را، تا وقتی که خلاق آن ثابت نشده باشد، یکسره حرف مفت میدانم و به آن هیچ اعتمادی ندارم.
مسئله این است که نمیتوان در عرصه سیاست خواهان نهادهای سیاسی و مدنی بود و به وابستگی سرنوشت جمعی به سلیقه، فکر و تمایلات «اشخاص» و مراجع قدرت خودکامه معترض بود، اما در عرصه فرهنگ و هنر که تأثیر درازمدت آن در سرنوشت اجتماعی به مراتب عمیقتر است، به «اساتید» و فسیلهای ادبی اقتدا کرد. انتقاد به یکی و تسلیم دیگری بودن، اگر ناآگانه باشد، حماقت محسوب میشود و اگر آگاهانه باشد مزورانه است.
توجیه برونمرزی
یکی دیگر از اثرات سوء فقدان یک نهاد هنری سالم، تبدیل نهادها و اشخاص معتبر و صاحبنام غربی به کانونهای تعیین ارزش هنری است که به ابزاری برای دوختن دهان افراد معترض به مناسبات مافیایی و هرزه حاکم بر جماعت هنری «ما» تبدیل شده است. نخلطلایی در دست «پیروان کیارستمی» (مفهوم «پیروان کیارستمی» را به گمانم، اولین بار در روزنامه شرق خواندم) گرزی طلایی برای سرکوب کسانی است که به دین آنها کافر هستند. در برابر این ادعا که کیارستمی یاوه زیاد میگوید، گذشته از اینکه ادعایی درست یا غلط باشد، به فکر کسی نمیرسد بپرسد کدام یک از سخنان او به چه دلیل یاوه است. بلکه میگویند: او سینماگری صاحب سبک است که ژان لوك گدار در باره او گفته است: « فیلم به عباس كیارستمی ختم میشود»، یا مارتین اسكورسیزی درباره او گفته است: « كیارستمی نماینده عالی ترین سطح هنر در سینماست». (کیارستمی فقط یک مثال است). این جملات و نظیر آن را جماعت پوچ پیروان مؤمن، مانند اوراد مقدسه مستمرا تکرار میکنند. جالب این که هرقدر در وب گشتم کسی را نیافتم که تشریح کند که گدار بر اساس چه مبنای فکرییی، بر پایه چه تأملاتی به این نتیجه رسیده است، یا اسكورسیزی چهطور یک چنین ادعای حیرتانگیزی میکند. جالب اینکه هیچکدام از متخصصین رنگارنگ عرصه سینما این ضرورت را ندیده است که برای دوستداران هنر که از این قولها انگشتبهدهان ماندهاند تحلیل جامعی ارایه دهد. به نظر میرسد، همینکه «بزرگان» غربی چنین جملاتی را بر زبان مبارک راندهاند برای آنان کافی است. اینجا (دروین) اگر به جوانکهای سینماگر بگویید، گدار گفته است ... هیچ بعید نیست این جواب را بشنوید: !fuck godard. البته آنها برعکس طوطیهای ایرانی هم گدار را می فهمند، هم ارزش آثار او را میدانند، اما سخنان گدار برای آنها آیه مقدس نیست و آنان برای فهم و تجربههای خویش بیشتر از سخنان گدار ارزش قائل هستند. آنجایی که ادعاهای گدار را مانند حکمتهای بیبروبرگرد، بدون سردرآوردن از محتوای آن مانند طوطی قرقره میکنند، ایران است.
به من انتقاد میکنند که به کیارستمی و ... «گیر» دادهام و او را میکوبم. حال آنکه کوبندگان واقعی کسی نیست جز خود همین «بزرگان» و پیروان مؤمن و متعصب آنها، و کوبیدهشدههای واقعی صدها و یا هزارها هنرمند جوانی هستند که هم خود و هم حاصل خلاقیتشان به خاطر دارا بودن دید، سلیقه و شخصیت مستقل، به خاطر پرهیز از تملق و چاپلوسی «بزرگان»، به خاطر نداشتن ارتباط با باندهای رفیق باز هنری، در تنهایی خود نیست و نابود میشوند و نام آنها هیچگاه در پرونده جنایی مراجع چماقدار هنری درج نمیگردد.
.
با پادرمیانی کیارستمی که ژان لوك گدار دربارهی او گفته است:« فیلم به عباس كیارستمی ختم میشود» و مارتین اسكورسیزی درباره او گفته است: « كیارستمی نماینده عالی ترین سطح هنر در سینماست»، خواجه حافظ شیرازی دست از تعصب برداشت و پس از اینکه متمدن شد، قول داد که دیگر از این حرفها نزند که:
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم/ چون كه گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
قرار بر این شد که انگشتر حضرت سلیمان (ع) ششماه در دست حافظ علیهرحمه و ششماه در دست شیطان رجیم باشد.
*
حافظ
دوام وصل
میسر
نمیشود.
کیارستمی: «الزاما این وصل نباید یك وصل معشوق باشد. همین مریضی من الان معنیاش همین است. حافظ دوام وصل میسر نمی شود . دوام سلامتی میسر نمیشود».

.
انگیزه من از نوشتن دوسه پست گذشته خندیدن به تئاتر میمونبازی از طریق نشاندادن مناسبات جماعت هنرییی است که هر روز مسخرهتر میشود. کتاب «حافظ به روایت کیارستمی» را نخواندهام و نخواهم خواند، زیرا برای درک زیباییها و ظرافتهای شعر حافظ خود را به کیارستمی و امثال کیارستمی محتاج نمیبینم. البته فهم من از حافظ شیراز بیشتر از یک دوستدار ادبیات بارتنخوانده نیست، که با این وجود از درک دوقرانی کیارستمی از مصرع «دلربایی همه آن نیست كه عاشق بكشد» یخ میکند:
«دلربایی عاشق كشی نیست و یك سری مسئولیتهای دیگری هم هست، یك ویژگیهای دیگری هم دارد».
اینکه اعتراض به این مناسبات واکنش تماشاچیان «روشنفکر» و حرفهای تئاترمیمونبازی یادشده را برمیانگیزد، از پیش روشن است. البته خودم را به هیچ وجه «شجاع» نمیدانم، کما اینکه در اولین پست مربوط به «روایت کیارستمی» تجربه ذهنی خویش را، رعب و اختلالی را که اعتبار خرمشاهی در من ایجا کرده بود با خواننده درمیان گذاشتم.
سارا: این روزها گوشه و كنار در وبلاگها می خوانم كه بعضی از انتشار كتاب حافظ به روایت كیارستمی به خشم وخروش آمده اند.
- من که هرچه دنبال «وبلاگها»ی به خشم وخروشآمده گشتم چیزی جز تملق، بهبه و چهچه و ارعاب کسانی که حاضر نیستد صدای خود را به این پوزه گشاد همگانی قرض بدهند، نیافتم. این آن دیدگاه «مدرن» استالینی و تکصدایی است که حتی وجود یک وبلاگ مخالف و کمخواننده مثل ٤دیواری را برنمیتابد. اعتراض به تئاتر میمونبازی فرد معترض را در گروهی قرار میدهد که به قول سارا در برخورد با انسانهاي بزرگتر از خود از هيچ حسدورزي دريغ نمیکنند، آنها را پايين مي آورند تا ديگر خودشان كوچك به نظر نرسند. فرد معترض بایستی برای برائت از اتهام حسدورزی و کوچکی به محض اینکه اراجیفی از دهان انسانهای «بزرگتر» خارج شد، عقل و منطق خود را تعطیل کرده و با تعبیر روشنفکرانه یاوههای انسان «بزرگ» در بزرگی او شریک شود.
این جماعت رفیق باز کمتر توانسته است کار خود را بدون ایجاد ارعاب و ترور فکری منقدان پیش ببرد. پیشترها خود را معارض با رژیم شاهی میدانستند و به عنوان کسانی که «زندان رفتهاند» هرگونه انتقاد به خود را همکاری با سازمان امنیت و جنایتکاران رژیم شاهی معرفی میکردند. امروز که این حنا (نه کاملا) بیرنگ شده است، ابزار دیگری را به کار میبرند.
پرویز جاهد: «روایت کیارستمی از اشعار حافظ، روایتی مدرن، مینی مالیستی و ساختار شکن از این اشعار است که شاید با ذهنیتهای کهنه، تنگ و قالبی جور درنیاید». پیامی پنهان در این عبارت برای فرد معترض این است: یا از این ساندویچ مدرن مینیمالیستی و ساختارشکن خوشت میآید، یا، درغیر این صورت ذهنیت تو کهنه، تنگ و قالبی است.
باید توجه داشت، این شخصی که اینجا درباره روایت مدرن و مینیمالیستی نطق میکند، همان است که فحشها و اهانتهای گلشیری گلستان را با کمال میل و بدون اعتراض نوش جان میکند. خواننده در حین خواندن «نوشتن با دوربین» حس میکند یک سرباز فلکزده در برابر یک ژنرال، یا یکی از اعضای قبیلهای بدوی در برابر رئیس قبیله ایستاده است. اینکه او در برابر «قدرت» از عزت نفس خویش چشم میپوشد، مؤید اسارت او در آپارتاید ذهنییی است که انسانها را بدون در نظر گرفتن کرامت انسانی آنها به بزرگ و کوچک تقسیم میکند. یک چنین شخصی نمیتواند معرف مدرنیت و مخالف ذهنیتهای کهنه، تنگ و قالبی باشد.
هدف از سخن سارا که در نگاه اول از جملههایی تشکیل شده است که هیچکس آن را نفی نمیکند، نیز مانند سخنان جاهد ارعاب فرد معترض است:
«اگر قرار باشد تمام عمر به یك اثر یك جور نگاه كنیم، یك جور بخوانیم ... نتیجهاش میشود ذهنهای خشك و فرتوتی كه خلاقیتی ندارند، یك جور واپسماندگی در دنیای مدرن و تجربه گرای ِِ اندیشه و هنر».
در حالی که سارا (به عنوان زن) مشغول گفتن این جملات است، استاد بهاءالدین خرمشاهی چنان خندهاش میگیرد که «میخواهم بی اختیار پشت کسی پنهان شوم». شخصا از نقل دوباره ادعاهای «مدرن و ساختارشکنانه» استاد متحجر شرمم میآید، اما ببینید سارا چقدر مجذوب دیدگاه «مدرن» استاد است: « نكته اولی كه در كتاب حافظ به روایت كیارستمی برایم جالب و تحسین برانگیز است، نگاه به دور از جزم اندیشی بها الدین خرمشاهی حافظ شناس است».
آیا این استاد نوعی Sphinx است؟ موجودی دمدار که روی دوپا راه میرود و کلهاش شبیه سوسمار است؟ وقتی به زنان نگاه میکند، عقایدش اهانت مستقیم به آنان است و همینکه به ادبیات و هنر روی میکند از جزماندیشی دورشده، مدرن و تحسین برانگیزد می گردد؟
جالب اینکه فقط ابزار دهاندوزی این جماعت به یکدیگر شبیه نیست. خلق و خوی آنها نیز از کلیشههای مشترکی پیروی میکند. سارا هم مانند جاهد (دربرابر گلستان) توهین استاد خرمشاهی را قورت میدهد.
*
عباس کیارستمی : «رمان یعنی اهانت. واقعاً رمان توهین به انسان است. رمان نویس هر چیز جزئی آشغال را برای آدم توضیح می دهد».
- آیا منظورش آشغالهای جویس است؟ داستایوفکسی؟ سلین؟ ... آهان ... آهان حتما «کلیدر» را میگوید ... شاید هم سمفونی مردگان را. اما گوش دولتآبادی این حرفها را نمیشنود و عباس معروفی فعلا مشغول «پرسه درمتن» است و فرصت بیان نظر خود را ندارد.
ادامه دارد.
.
تا جایی که من درک کردهام، به نظر نمی رسد کیارستمی چیز زیادی از اندیشه فرزانگان این سرزمین فهمیده باشد، اما بنا بر حکم انصاف باید پذیرفت که یک حکمت را خوب به کار میبندد: تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد. برای شناخت از آدمهای خالیبند هیچ چیز بهتر از این نیست که آنها را به حرف بیاوریم زیرا سکوت حکیمانه و سکوت خررنگکن هردو سکوتاند و داوری درباره آنها دشوار است.
یکی از شعارهای کیارستمی که عاشقان سینهچاک سینما آن را نشانه "تفکر" مدرن او میدانند این است: «حق با بیننده است». حال آنکه این عبارت هیچ خاصیت دیگری جز مسدود کردن بحث و گفتگو و نتیجتا معافیت گوینده از ابراز عقیده و شرکت در جدال فکری ندارد. و کیارستمی که پیآمدهای «سخنگفتن» را خوب میداند، محتاطتر از این حرفهاست. برای درک بهتر این ادعا بایستی توجه شما را به صحنهای از مراسم بزرگداشت کیارستمی در دانشگاه امام خمینی قزوین جلب کنم. نیما حسنی (منقد فیلم) در حضور کیارستمی میگوید: «كيارستمى موقع تجربه هايش با دوربين ديجيتال ابراز اميد وارى كرده بود كه به يك سينماى دو كلمه اى برسد كه فيلم ده را ساخت و مى شود حدس زد كه به آرزويش رسيد. بعد از آن آرزو كرده بود كه سينماى يك كلمه اى داشته باشيم كه به اعتقاد من حاصلش شد فيلم پنج. آرزوى بعدى كيارستمى اين بود كه سينماى بدون كلمه داشته باشيم كه فكر كنم اين يكى ديگر احتياج به جادوگرى و معجزه داشت! ... احتمالاً خود آقاى كيارستمى با اين نظر مخالفند».
کاری به این نداریم که این سخنان در مورد فیلم یک کلمهای و نیمکلمهای و امثالهم در و گوهر است یا یاوه. مسئله اصلی فعلا این است که نیما حسنی در حضور کارگردان این سخنان را ایراد میکند و حتما پشت این ادعاهایش فکرها و تئوریهایی هم دارد. جمله آخر او رو به کیارستمی که «احتمالا خود آقای کیارستمی با این نظر مخالفند» قبل از اینکه بیان حدس و گمان او باشد، دعوت کیارستمی به گفتگو است. حال ببینید کیارستمی چه میگوید: «منتقد كارش نقد كردن است و من ياد گرفته ام كه نقد را نبايد جواب داد يا نقد كرد» (شرق، سال دوم، ش ٤٩٨).
از این نظر باید از پرویز جاهد به خاطر گشودن دهان „استاد“ و به «سخن آوردن مرد» تشکر کرد.
مدتی پیش در یکی از همین همایشهای ادبی فسیلهای مدرن، یکی از اساتید ادبیات فارسی از افغانستان نیز شرکت داشت. گزارش این نشست را جایی کپی کردهام که فعلا آن را پیدا نمیکنم. به هر صورت، این استاد افغانی گفته بود، (از ذهن نقل میکنم) یکی از ایرادات بزرگ شاعران گذشته ما این است که هیچ به فکر ادبیات کودکان نبودهاند!
برای من روشن نیست که ویروس این حماقت بینهایت در افغانستان هم یافت میشود، یا این بیچاره در اثر معاشرت با همکاران ایرانی خود مبتلا شده بود. تصور کنید مولانای بلخ را، فریدالدین عطار را، حکیم خیام را که قلم به دست گرفته و مشغول نوشتن هستند: «یه توپ دارم قلقلیه»! به راستی که تصور عبث، پوچ و غیرقابل تصوری است!
حال حافظ را تصور کنید که قلم به دست مشغول نوشتن ...
البته این تصور از رند شیراز نیز عبث و پوچ است، اما به برکت خوانش «مدرن» کیارستمی قابل تصور شده است. کیارستمی خوانش مدرن و نوآورانه خود از حافظ را «برای جوانی كه شعر نمیخواند ... موقعیت خوبی ... [میداند] كه به سادگی یك مصرع را بخواند». و در استدلال ادعای خود میگوید: «كسی به من میگفت كه تمام اس ام اس هایم را با این كتاب میزنم و تو كارم را ساده كردی. یعنی هرچیزی را كه امروز بخواهم به دوستم و یا یارم بگویم از طریق حافظ به او خبر میدهم». حال چطور یک جوان، وقتی که مثلا ماشیناش در بزرگراه فلان پنچر میشود، برای دوست خود با استفاده از سخنان خواجه شیرازsms میفرستد؟ این را باید از کیارستمی پرسید. شما را نمی دانم، اما من وقتی اینجور جملهها را میخوانم، یخ میکنم و نمیدانم چه بگویم. البته این سخن به این معنا نیست که عدهای از عاشقان استاد نتوانند صفحاتی در توجیه تأملات فلسفی او سیاه کنند. Ready-Made های کیارستمانه؟
ببینید خوانش دکوپاژی کیارستمی از یک مصرع از اشعار حافظ به چه درکی منجر شده است. مصرع مذکور این است:
دلربایی همه آن نیست كه عاشق بكشد
و این فهم کیارستمی است:
«دلربایی عاشق كشی نیست و یك سری مسئولیتهای دیگری هم هست، یك ویژگیهای دیگری هم دارد».
باری، آن چه فعلا با اهمیت است جواب کیارستمی است:
«بله مهمترین است. ببینید در تمام این شعرها كه میبینید ... تمام معرفت ما نسبت به جهان خوشبختانه یا بدبختانه نمیدانم چرا در جنس مخالف خلاصه میشود. و ما عشقمان را به جهان و هستی از این طریق اعلام و ابراز و احساس میكنیم».
تمام معرفت ما نسبت به جهان خوشبختانه یا بدبختانه در جنس مخالف خلاصه میشود! خداوندا!
باری، با تأمل در سخنان کیارستمی دلیل علاقه او به سکوت، به « نقد را نبايد جواب داد يا نقد كرد»، به «حق با بیننده است» آفتابی میشود و معنای سخن نیما حسنی در نور جدیدی آشکار میگردد که چرا «كيارستمى ... ابراز اميد وارى كرده بود كه به يك سينماى دو كلمه اى برسد ... بعد از آن آرزو كرده بود كه سينماى يك كلمه اى داشته باشيم ... كه سينماى بدون كلمه داشته باشيم». خوشبختانه پرویز جاهد استاد صاحب سبک را بر سر ذوق آورده و باعث شده است کمی بیشتر از دو کلمه از ذهن وی بیرون بتراود:
خوشاست خلوت اگر یار یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
كه گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
ببینید کیارستمی بر اساس درک مدرن خود این ابیات را چگونه میفهمد و در باره خواجه شیراز چه میگوید: حافظ «آنقدر متعصب است كه حاضر نیست یارش را هیچجوری با كسی تقسیم كند*». و اضافه میکند: «ولی در جای دیگری میگوید غیرتم كشت كه محبوب جهانی/ لیكن روز و شب عربده با خلق خدا نتوان كرد. در اینجا [حافظ] تبدیل میشود به یك موجود متمدن كه فكر كند راهحلی جز این دارد و كنار میآید».
کسی که مصاحبههای کیارستمی با جاهد را دقیق نگاه کند، باز هم از این حرفها پیدا میکند. درواقع سراسر سخنان او از همین "حکمت"ها است.
* حالا هی sms نزنید به کیارستمی که یارش را با شما یک جوری تقسیم کند. درسته گفته «باید کاملا مدرن بود»، حالا یه حرفی زده، ولی خب، دیگه اینقدرا هم متمدن نیست!
.
کتاب «حافظ به روایت کیارستمی» که به قول پرویز جاهد «روايتی مدرن، مينی ماليستی و ساختار شکن» از حافظ است به فتوای استاد بهاءالدین خرمشاهی، حافظ خوان معتبر، حافظ دان بزرگ و محقق حافظ پژوه سرشناس، مزین گشته و روشنفکران جامعه ادبی را به خناق مبتلا کرده است.
نقل قولهایی که مکابیز از ترشحات قلمی استاد در اختیار ما گذاشته است، خناق را البته درمان نمی کند، اما برای نزدیک شدن به افکار مدرن حضرت بسیار مناسب است:
سخنان استاد خرمشاهی دربارهی زنان*:
- «بعضی از کارها هست که اصولا زنانه نیست. فیالمثل شطرنج بازی، سیاستمداری و روشنفکری و کشتی گیری. همچنین تخصص در بیماریهای زنان. گویا در قابلگی هم مردان قابلترند».
- «همه ی زنان به فال قهوه اعتقاد دارند اما همگی از شطرنج بیزارند».
- «سراسر تاریخ نشان نمیدهد که زنی ریاضیدان یا فیلسوف بزرگی شده باشد».
- «مردان فکر می کنند اما زنان عمل میکنند. من از اینکه با افزایش لیبرالیسم مردان، زنان وارد صحنههای اجتماعی شدهاند نگرانم. زیرا معنایش این نیست که در اجتماع مرد کم است و باید زنان به کمک بیایند. معنایش این است که زنان از جای طبیعی خود، از حیز طبیعی خود که نهاد کهن و مقدس خانه و خانواده است جاکن شدهاند».
- «بنده با کار کردن زنان همسردار و خانه دار بیرون از منزل از بن و بنیاد مخالفم و تزلزلی که در این چند دهه در جهان و ایران در بنیاد خانوادهها افتاده است، به زودی بر طرف خواهد شد».
- «وقتی که در یک میهمانی، خانم روشنفکری از ابعادعظیم سلسله جنبانی انقلابی یا ضدانقلابی حضرت میخائیل گورباچف خوب یا بد میگوید و با یک "عرض کنم که" آهنگ تجزیه تحلیل سیاسی می کند، چنان برایم خندهآور است که میخواهم بی اختیار پشت کسی پنهان شوم».
* از کتابای "سیر بیسلوک" و "فرار از فلسفه" نوشتهی بهاءالدین خرمشاهی
.
پرویز جاهد دست پیش را میگیرد که پس نیافتد. میگوید:«روایت کیارستمی از اشعار حافظ، روایتی مدرن، مینی مالیستی و ساختار شکن از این اشعار است که شاید با ذهنیتهای کهنه، تنگ و قالبی جور درنیاید ... اما بدون شک برای همه کسانی که دوست دارند با رویکردی مدرن و غیر متعارف با ادبیات کهن فارسی مواجه شوند، اثری جذاب و شگفت انگیز است».
طوری که دیده میشود، سروکار ما، طبق هنجارهای رایج در جماعت هنرییی که بدون استفاده از ترور نمیتواند کار خود را پیش ببرد، با دو گروه از مخاطبان است. یک گروه متشکل از آدمهایی است دارای ذهنیت کهنه، تنگ و قالبی، و گروه دیگر که اعضای آن دارای رویکردی مدرن هستند و ساختارشکنی و مینیمالیسم را میپسندند. روایت کیارستمی از اشعار حافظ را بیانتقاد میپسندید؟ به شما تبریک میگویم، شما آدم مدرنی هستید! نمیپسندید، متحجر و کهنهپرست هستید.
ببینید کیارستمی از فهم «ما» از شعر چه تصوری دارد. میگوید: «یكی از گرفتاریهای ما ... این است كه ما شاعر زیاد داشتیم و هرگز نفهمیدیم آنها را. یكیشان را نخواندیم. یكی از شعرها آنگونه كه باید خوانده نشد، مگر اینکه از صدای شجریان دركش كردیم».
البته استفاده او از ضمیر «ما» نباید موجب این سؤتفاهم گردد که او خود را با شعرنفهمها جمع میزند. «ما» شاعرها و شعرها را نفهمیدیم. یکی از شعرها را آنگونه که باید خوانده شود، نخواندیم. اما او کسی است که شعرها را آنطور که باید خوانده شوند، برای «ما» به رشته تحریر درآورده است. هدف از نشر کتابهای حافظ به روایت کیارستمی و سعدی به روایت کیارستمی و خیلی چیزهای دیگر به روایت کیارستمی، زدودن جهلی است که به مدت هفت قرن نگذاشته است «ما» اشعار را آنطور بخوانیم که باید خوانده میشدند.
کیارستمی کتاب خود را «اکابر حافظ» میبیند که «به ما شیوه درست خواندنش را یاد میدهد». من نمیدانم، با ادبدوست پوستکلفت ایرانی چهکار باید کرد که صدایش دربیاید؟
طوری که در مصاحبه آمده است، کیارستمی از واکنش جامعه ادبی نسبت به عملیات دکوپاژی خود نگران بوده است. ظاهرا نمیدانسته است که رفتار این باند تروریستی ضعیفکش با خودیها همیشه با گشاده دستی و گشادهدلی همراه بوده است. جاهد از او میپرسد: «احساس میكنم یك ترسی داشتی از چاپ این کتاب»؟
جواب کیارستمی خیلی جالب است. ببینید پس از انتقادی ضمنی از مناسبات حاکم در جماعت ادبی چه میگوید: «حال اگر این گشاده دستی و گشاده دلی آقای خرمشاهی نبود فكر میكنم كار سختتر میشد. به هر حال فتوای این حافظ خوان و حافظ دان بزرگ كمك كرد كه كمی از این تنگنظریها كاهش پیدا كند وگرنه به این سادگی نمیشود كارهایی را كه دلتان میخواهد اینجا انجام دهید».
انتقاد کیارستمی از مناسبات حاکم مزورانه است. او تأسیس ساندویچفروشی خود را مدیون همین مناسبات منحط است که در آن «فتوای» به اصطلاح بزرگان و نه ارزش اثر هنری تعیین کننده است. این کفش خیلیوقت است که پای ما را میزند. امروز صدها و بلکه هزارها کتاب از نویسندگان مختلف در انبارهای سازمان ارشاد به این دلیل خاک میخورد که گشادهدستی و گشادهدلی به اصطلاح بزرگان صاحب «فتوا» شامل حال آنان نشده است و نمیشود!
تا توانی دل فسیل صاحب فتوایی را بدست آور/ کار هنری کردن هنر نمیباشد
جاهد در پایان مصاحبه خواندن کتاب حافظ به روایت کیارستمی را «به همه عاشقان شعر فارسی و ادبیات مدرن» توصیه میکند. اما نباید فراموش کرد که این توصیه به عاشقان شعر فارسی و ادبیات مدرن، درواقع دعوتی است از همان بیسوادهای شعرنفهم مدرن برای حضور در کلاسهای اکابر کیارستمی. کلاسهایی که حتما مورد استقبال پرشور جماعت پوستکلفت و هنردوست ایرانی قرارخواهند گرفت.
قولهای نوشته بالا از این جا (+ و+) نقل شده است.
.
در پست پیش اصلا مایل نبودم به «تقطیع» یا «دکوپاژ» اشعار اسدی طوسی بپردازم. اما تقصیر من نبود. دیدم برای نشان دادن آنچه ممکن است با تقلیل یک قطعه شعر به یک مصرع واقع شود، خیلی مناسب است!
دلم میخواهد درباره مصاحبه پرویز جاهد با کیارستمی بنویسم، اما با اینکه مسئله مهمتر سردرآوردن از چندوچون نوآوری دکوپاژی کیارستمی و تأثیرات آن در عرصه ادب و هنر است، نمیتوانم از نقل یکی از سخنان پرویز جاهد خودداری کنم. طوری که این شخص پیش میرود، به زودی به جماعت هنری ایران یک مهدی اخوان لنگرودی جدید و به کتابهای عاشقان سینهچاک سینما یک جلد کتاب «یک هفته با کیارستمی» اضافه خواهد شد. رو به کیارستمی میگوید:
شاید حافظ اگر در این عصر به دنیا میآمد و «حافظ به روایت كیارستمی» را می خواند خیلی از آن غزلها را كوتاه می كرد.
البته کیارستمی که کار خود را «اکابر حافظ» میبیند که «به ما شیوه درست خواندنش را یاد می دهد»، این سخن وقیحانه را نمیپذیرد. در ادامه، با تأمل در توضیحاتی که کیارستمی میدهد، میبینیم زبان مردم را خوب می داند: «وقتی قرار است در بزم باشیم، موسیقی شعر وصدا كمك می كند به این كه ما از شعر حافظ یك لذت عمیقتر و درونیتر و طولانیتر ببریم. اما گاهی هم میشود كه با یك چیزی مثل رستورانی كه میروید و اوردور می خورید، غذای اصلی می خورید، پیش غذا می خورید و دسرمی خورید. ولی یك وقتی با یك ساندویچ هم اموراتتان میگذرد. این كتاب خودش ساندویچ است و مال عصر ماست».
مأیوس نباید شد. یعنی تا آدمها و افرادی را میشناسیم که محتملا رابطهای عمیقتر با خواجه شیراز دارند، نباید مأیوس شد. نزدیکترین آدرس در وبلاگستان به نظر من داریوش آشوری است. همین الان تماسی با وی خواهم گرفت و از طریق یک کامنت نظر او را جویا خواهم شد. آه ... خدای من! اینترنت چه خوب است!
کاش شایگان هم یک وبلاگ درست میکرد!
خواننده گرامی، پیشنهاد میکنم، شما هم اگر فرد یا افرادی را میشناسید که آنها را در این عرصه صاحب نظر میدانید، از پرسیدن نظرات آنان در این باره خودداری نکنید!
.
صلح، دوستی، شادی، نونخامهای!
تعطیلات عید به شما خوش بگذره
*
موزیک
داستان گروه «فیوجیز»، داستان سهتا جوان اهل تاهیتی است که به عنوان پناهنده سیاسی درآمریکا زندگی میکردند و به یمن هنر خود به یکی از مشهورترین گروههای موسیقی ارتقا یافتند. موسیقی آنها که معمولا با نقد و اعتراض اجتماعی همراه است، تلفیقی از هیپهاپ، رگی و رپ است. اجرای ورزیون جدید ترانه روبرتا فلاک (که در پست قبلی شنیدید)، این بار با صدای «لارین هیل» در سال ۱۹٩٠ مورد استقبال وسیع دوستداران موسیقی قرار گرفت.

منو با آوازش به نرمی میکشه (+)
و به صورت فایل زیپ از آدرس زیر:
http://www.golha.net/manib/Softly2.zip
.