هنر درجامعهشناسی به عنوان یکی از نهادهای جامعه فهمیده میشود که عرصه خلاقیت و ظهور امر «نو» است. معنادهی، ارایه مدلهای توضیحی جهت فهم واقعیت و جهان، ارایه الگوهای رفتاری جدید و... از جمله کارکردهای این نهاد است. پیدایش امر «نو» هیچگاه و در هیچ جامعهای مسئلهای فردی نبوده و نیست و همیشه به کل جامعه به عنوان مجموعهای با سرنوشت مشترک مربوط میشده است. معناهای جدید، مدلهای توضیحی و الگوهای رفتاری نو به محض ورود به «عرصه عمومی» در رقابت با معناها، مدلها و الگوهای رایج در اجتماع قرارگرفته و آنها را به چالش میکشند. از این رو هیچ جامعهای، چه مدرن و چه سنتی، نسبت به امر «نو» بیتفاوت نیست و از کنار آن بدون واکنش نمیگذرد.
هنر یک نهاد اجتماعی است. از اهمیت نهادها همین بس که روند گذر از جوامع سنتی به مدرن را میتوان روندی دانست که در طی آن «اشخاص» اهمیت خویش را از دست داده و وظایف آنها را نهادها به عهده میگیرند. البته کارکنان هر نهادی افراد هستند، اما نهاد اجتماعی نه از افراد، بلکه از مجموعهای از قوائد و الگوهای رفتاری تشکیل میشود که تغییر آنها خارج از توانایی و ارادهی اشخاص است. نهادها به این ترتیب زندگی اجتماعی را از قید سلیقهها، رغبتها و منفعتهای شخصی رها ساخته و استمرار آن را تضمین میکنند. تنها از این طریق است که به عنوان مثال، تغیر یک رهبر سیاسی جامعه را دستخوش بحران نمیکند، مرگ شخص یا اشخاص خیرخواه منجر به دربدری افراد و خانوادههای محتاج نمیگردد و ...
نکته دیگر اینکه علیرغم آزادی هنری، نهاد هنر مانند بقیه نهادها از مکانیسمهای کنترل برخوردار است. اصولا همه آزادیهای موجود در جوامع مدرن در محدوده چهارچوبهای مشخصی مطرح هستند. مکانیسمهای یادشده با توجه به استعداد و قابلیت فرهنگ جامعه برای پذیرش امر «نو»، آن را تأیید، یا از ورود آن به عرصه عمومی جلوگیری میکند. وجاهت (legitimität) پذیرش اثر هنری و همینطور نوع محدودیتها از وجاهت نهادها منبعث میشود که در جوامع مدرن متکی بر خواست دمکراتیک عمومی شکل گرفتهاند.
درجامعه ما وضع فرق میکند. ظاهرا به نظر میرسد که جامعه ما نیز دارای نهادهای هنری و فرهنگی است. البته هنر، خلاقیت و تولید هنری موجود است، اما به خاطر فقدان مکانیسمهای دمکراتیکی که بین هنرمند، اثر هنری و جامعه قرارگرفته و به اثر یا آثار هنری وجاهتی مستقل از سلیقه افراد خاص میدهد، نمیتوان قائل به وجود «نهادهنری» بود. به این ترتیب، در فقدان چنین نهادی نقش اشخاص «معتبر» یا همان «بزرگان» و «اساتید» تعیینکنندهتر و مؤثرتر از آنچه باید باشد، گشته و اعتبار و مقبولیت اجتماعی اثر هنری به تمایلات و سلیقههای آنان مشروط میشود.
اثرات سؤ مناسباتی که در آن نه نهادهای فرهنگی به عنوان تبلور خواست جمعی، بلکه تمایلات اشخاص و افراد تعیینکنندهی ارزش هنری است، کم نیست. محدود شدن عرصه خلاقیت و هنر به وسعت دید تعداد قلیلی از اشخاص «معتبر» تنها یکی از آنهاست. در چنین مناسباتی اشخاص یادشده دارای قدرتی میگردند که از تمامی ویژگیهای قدرت خودکامه برخوردار است و مانند قدرت سیاسی به فساد تمایل دارد. دیگر اینکه، بود و نبود نهادها برای جذب چهرههای جدید در جماعت هنری از اهمیت زیادی برخورداراست. نهادها برعکس اشخاص «معتبر» که دهها سال مرجعیت خود را حفظ میکنند، دایما در حال تغییر هستند. پذیرش و وازنش استعدادهای جدید وقتی که نهادها نباشند به تصمیم و رغبتها و سلیقه اشخاص «معتبر» مشروط میگردد. در این صورت هنرمندان جوان برای ورود به عرصه هنر دوراه بیشتر ندارند. اگر به تملق و چاپلوسی مجبور نشوند، حداقل بایستی ذائقه هنری «اساتید» را در آثار خود در نظر بگیرند. و این برای هر جامعه هنری سم مهلکی است. مناسبات حاکم بر جامعه ادبی «ما» تفاوت چندانی با مناسبات اجتماعی سیاسی ما ندارد. تا آنجایی که به مناسبات مافیایی غالب در جماعت فرهنگی مربوط میشود، تردیدی ندارم که «اساتید» یادشده درصورتی که عزمی اجتماعی برای ایجاد نهادهای فرهنگی به وجود بیاید، اولین کسانی خواهند بود که علیه آن به مبارزه برخاسته و چنین تلاشی را در نطفه خفه کنند، زیرا اولا هیچ صاحب قدرتی آزادانه از قدرت خویش نمیگذرد، و ثانیا در صورت شکلگیری نهادها، قدرت و منافع و اعتبار اجتماعی آنها یا تضعیف و محدود میشود یا به کل از بین میرود. به همین خاطر شخصا یاوهگوییهای آنان در باره دمکراسی، سکولاریسم، تحزب، مدرنیته، عقلگرایی و ... را، تا وقتی که خلاق آن ثابت نشده باشد، یکسره حرف مفت میدانم و به آن هیچ اعتمادی ندارم.
مسئله این است که نمیتوان در عرصه سیاست خواهان نهادهای سیاسی و مدنی بود و به وابستگی سرنوشت جمعی به سلیقه، فکر و تمایلات «اشخاص» و مراجع قدرت خودکامه معترض بود، اما در عرصه فرهنگ و هنر که تأثیر درازمدت آن در سرنوشت اجتماعی به مراتب عمیقتر است، به «اساتید» و فسیلهای ادبی اقتدا کرد. انتقاد به یکی و تسلیم دیگری بودن، اگر ناآگانه باشد، حماقت محسوب میشود و اگر آگاهانه باشد مزورانه است.
توجیه برونمرزی
یکی دیگر از اثرات سوء فقدان یک نهاد هنری سالم، تبدیل نهادها و اشخاص معتبر و صاحبنام غربی به کانونهای تعیین ارزش هنری است که به ابزاری برای دوختن دهان افراد معترض به مناسبات مافیایی و هرزه حاکم بر جماعت هنری «ما» تبدیل شده است. نخلطلایی در دست «پیروان کیارستمی» (مفهوم «پیروان کیارستمی» را به گمانم، اولین بار در روزنامه شرق خواندم) گرزی طلایی برای سرکوب کسانی است که به دین آنها کافر هستند. در برابر این ادعا که کیارستمی یاوه زیاد میگوید، گذشته از اینکه ادعایی درست یا غلط باشد، به فکر کسی نمیرسد بپرسد کدام یک از سخنان او به چه دلیل یاوه است. بلکه میگویند: او سینماگری صاحب سبک است که ژان لوك گدار در باره او گفته است: « فیلم به عباس كیارستمی ختم میشود»، یا مارتین اسكورسیزی درباره او گفته است: « كیارستمی نماینده عالی ترین سطح هنر در سینماست». (کیارستمی فقط یک مثال است). این جملات و نظیر آن را جماعت پوچ پیروان مؤمن، مانند اوراد مقدسه مستمرا تکرار میکنند. جالب این که هرقدر در وب گشتم کسی را نیافتم که تشریح کند که گدار بر اساس چه مبنای فکرییی، بر پایه چه تأملاتی به این نتیجه رسیده است، یا اسكورسیزی چهطور یک چنین ادعای حیرتانگیزی میکند. جالب اینکه هیچکدام از متخصصین رنگارنگ عرصه سینما این ضرورت را ندیده است که برای دوستداران هنر که از این قولها انگشتبهدهان ماندهاند تحلیل جامعی ارایه دهد. به نظر میرسد، همینکه «بزرگان» غربی چنین جملاتی را بر زبان مبارک راندهاند برای آنان کافی است. اینجا (دروین) اگر به جوانکهای سینماگر بگویید، گدار گفته است ... هیچ بعید نیست این جواب را بشنوید: !fuck godard. البته آنها برعکس طوطیهای ایرانی هم گدار را می فهمند، هم ارزش آثار او را میدانند، اما سخنان گدار برای آنها آیه مقدس نیست و آنان برای فهم و تجربههای خویش بیشتر از سخنان گدار ارزش قائل هستند. آنجایی که ادعاهای گدار را مانند حکمتهای بیبروبرگرد، بدون سردرآوردن از محتوای آن مانند طوطی قرقره میکنند، ایران است.
به من انتقاد میکنند که به کیارستمی و ... «گیر» دادهام و او را میکوبم. حال آنکه کوبندگان واقعی کسی نیست جز خود همین «بزرگان» و پیروان مؤمن و متعصب آنها، و کوبیدهشدههای واقعی صدها و یا هزارها هنرمند جوانی هستند که هم خود و هم حاصل خلاقیتشان به خاطر دارا بودن دید، سلیقه و شخصیت مستقل، به خاطر پرهیز از تملق و چاپلوسی «بزرگان»، به خاطر نداشتن ارتباط با باندهای رفیق باز هنری، در تنهایی خود نیست و نابود میشوند و نام آنها هیچگاه در پرونده جنایی مراجع چماقدار هنری درج نمیگردد.
.