خشکید

نهالی که در دل داشتم

جرم من این بود که حکم جبر را

حرف حساب انگاشتم.

.

+   2006/12/21   10:4   مانی ب.  | 


حرف‌هایی هست مثل کژدم

که حاصل ناگفتن­شان

در دل ماندن­شان ...

چه بگویم؟

می‌دانی.

و اگر ...

و اگر روزی ...

و اگر روزی در زندان دلی باز شود؟

...

بهای رابطه شاید

قطره‌های زهری‌ست که زندان‌بانان لال

هرروز

در استکان چای

یا فنجان قهوه­ی صبحانه خود می‌ریزند.

بی هراس­ از مرگ

بی­نیاز مرهم.

گوئیا رابطه

حاصل نیکی‌ست

ببار آمده از ضرب دو منفی در هم.

.

+   2006/12/20   11:27   مانی ب.  | 


شماره یازدهم ماه­نامه هزارتو با موضوع «نوستالژی» منتشر شد. در قسمت موسیقی آهنگ «سوزان» اثر لئونارد کوهن را از دست ندهید.

 

+   2006/12/19   10:47   مانی ب. 


 مصاحبه با جیمی کارتر:

ناتان گاردلز با رئیس­جمهور سابق آمریکا به مناسبت انتشار کتاب او با عنوان «فلسطین: صلح نه آپارتاید*» مصاحبه­ای انجام داده است که ترجمه بخشی از آن را در زیر می­خوانید.

 

گاردلز: وزارت امور خارجه معمولا به شخصیت­های مانند شما یا برنده نوبل صلح «دسموند توتو» به خاطر آپارتاید نامیدن شرایط زندگی فلسطینی­ها در سرزمین­های تحت اشغال اسرائیل اعتراض می­کند. چرا این نامگذاری که در سراسر جهان مورد قبول واقع می­شود در آمریکا تحریک­آمیز است؟

کارتر: دادستان کل اسرائیل در زمان ایزاک رابین و نتانیاهو در گزارش خود همین مفهوم «آپارتاید» را به کار برده بود. اما من این مفهوم را از او اقتباس نکرده­ام. من در مورد فلسطین حرف می­زنم نه در باره اسرائیل. اسرائیل را به عنوان یک دمکراسی که در آن قانون حقوق برابر اعراب و یهودیان را تضمین می­کند می­شناسیم. اما وسعت تعقیب و جداسازی کامل فلسطینی­ها از شهرک­نشین­های یهودی در سرزمین­های اشغالی واقعا برآن­چه در آفریقای جنوبی اتفاق می­افتاد منطبق است. البته تفاوت­هایی نیز موجود است. اساس این «آپارتاید» بر نژادپرستی نیست، بلکه بر خواست یک اقلیت کوچک اسرائیلی است که مایلند اراضی اسرائیلی را به دست آورده و آن را برای خود نگه دارند. مردم آمریکا و از جمله خود من طبیعتا تمایل به پشتیبانی از اسرائیل داریم. من یک مسیحی انجیلی هستم که هر یکشنبه در کلیسا کتاب مقدس (نیمی از وقت تورات و نیمه دیگر انجیل) درس می­دهم. ما آمریکایی ها خود را با عبرانی­ها، با اسرائیلی­ها شبیه حس می­کنیم. اما در این میان یک چیز دیگری هم هست. اسرائیلی­ها می خواهند در نظام خود هرگونه انتقاد به سؤاستفاده از فلسطینی­ها را ممنوع کنند. در آمریکا مردودشناختن هرگونه انتقادی به سیاست اسرائیل به وجود لابی ویژه «کمیته آمریکایی اسرائیلی برای امور عمومی» (AIPAC) و فقدان یک عقیده مخالف مؤثر مربوط می­شود.

من شخصا در طول سی­سال گذشته شاهد قدرت نفوذ کمیته مذکور بوده­ام و عرصه تنگ­ بحثی متعادل و آزاد در باره امور واقعی را تجربه کرده­ام. برای نمایندگان کنگره چیزی شبیه به «خودکشی» است، اگر از موضعی معتدل در برابر اسرائیل و فلسطین پشتیبانی کنند، یا اگر از اسرائیل پایبندی به قوانین بین­المللی را بطلبند، یا پیرامون حق و «حقوق بشر فلسطینی­ها» سخن بگویند. اگر چنین رفتارهایی از آن­ها سربزند، دیگر نمی­توانند انتخاب بشوند. در نتیجه  نفوذ (AIPAC) شش سال آزگار از مذاکرات جدی صلح به پشتیبانی آمریکا خبری نبود.

- آیا این جداسازی شبه­آپارتاید به خاطر نگرانی از امنیت اسرائیل نیست؟

- نه، نمی­توانم این حرف را بپذیرم. مسئله امنیت نیست. مثلا به همین سازمان حماس توجه کنید. این سازمان معمولا  به عنوان تندروترین گروه مورد اتهام قرار می­گیرد. اما این سازمان به طور یک­طرفه اعلام آتش­بس (هودنا) کرده است. از آگوست ٢٠٠٤، یعنی در طول به اصطلاح «دوران ترور حماس» یک اسرائیلی جان خود را از دست نداده است. این سازمان از وقتی که به موقعیت­های رسمی دست­یافته است فعالیت­های تروریستی را قطع کرده است.

- نومحافظه­کاران که آمریکا را به جنگ با عراق کشاندند فریفته این نظر هستند که «راه صلح برای خاورمیانه» نه از اورشلیم بلکه از بغداد می­گذرد. حال کمیسیون بیکر عکس این ادعا را درست می­داند که جاده صلح در بغداد و بقیه خاورمیانه از اورشلیم می­گذرد. آیا معضل اسرائیل و فلسطین کلید صلح در کل منطقه است؟ آیا سیاست «مرتبط سازی» (linkage policy) صحیح است؟

- من فکر نمی­کنم که قضیه یک سیاست «مرتبط­سازی» باشد، بلکه ما با اموری واقعی روبرو هستیم که به یکدیگر مرتبط هستند. هیچ تردیدی نیست که رعایت انصاف یا بی­انصافی در مورد مسئله اسرائیل و فلسطین  قلب و فکر هر مسلمانی را متأثر می­کند. حتی در کشورهای دوست منطقه مانند مصر و اردن فقط نگاه پنج درصد از مردم به آمریکا دوستانه است. نه به این دلیل که ما به عراق حمله کردیم، زیرا آن­ها از صدام متنفر بودند. دلیل­ش این است که ما برای فلسطینی­ها که در موقعیت بدی به سرمی­برند هیچ کاری انجام نمی­دهیم. هیچ تردیدی نیست که راه صلح خاورمیانه از اورشلیم می­گذرد.

- اگر آمریکا خواهان یک برنامه صلح بزرگ شود، آیا اسرائیلی­ها شریک گفتگویی برای صلح دارند؟ آیا اسرائیل می­تواند با حماس گفتگو کند؟

- محمود عباس رئیس تشکیلات خودگردان فلسطین و رهبر سازمان آزادی­بخش الفتح است، که اسرائیل آن را به عنوان نهاد قانونی در مقابل به رسمیت­شناخته شدن خود به رسمیت شناخته است. حماس ربطی به الفتح ندارد.

اسرائیل اگر بخواهد می­تواند با هردوی این نهادها، یعنی با تشکیلات خودگردان و الفتح مذاکره کند. از این گذشته نخست­وزیر حماس گفته است که مذاکرات مستقیم صلح بین محمودعباس و اسرائیلی­ها را ترجیح می­دهد. وی گفته است، درصورتی که آن­ها به توافقاتی برسند و فلسطینی­ها نیز از طریق یک همه­پرسی توافقات یادشده را بپذیرند، حماس هم آن را قبول می­کند. دیگر این­که رهبران حماس در یک گفتگو به من گفتند که طبق قوانین اسلام یک «هودنا»، یا یک آتش­بس یک­طرفه با اسرائیل می­تواند دوسال، بیست­سال یا حتی پنجاه سال ادامه یابد.

- کوفی­عنان در آخرین سخنرانی خود به عنوان ریاست سازمان ملل می­گوید هیچ ملتی نمی­تواند با اعمال قدرت به دیگر ملت­ها به امنیت برسد. مشاور سابق شما در امور امنیت ملی برژنسکی در زمان جنگ اسرائیل علیه حزب­الله ادعای مشابهی می­کند. می­گوید: «طرح­های نومحافظه­کاران در مورد امنیتی که براساس قدرت زیاد قراردارد، آن­طور که در اسرائیل شاهد آن هستیم، برای آمریکا و نهایتا برای اسرائیل مرگ­آور است. این طرح­ها موجب می­شوند که اکثریت عظیم مردم خاورمیانه به مخالفت با آمریکا برخیزند. درپایان کار آمریکایی­ها از خاورمیانه تارانده خواهند شد و این شروع خاتمه اسرائیل است». آیا شما با این گفته­ی برژنسکی موافق هستید؟

- نه تا این حد. درست است که این سیاست در خاورمیانه به فضای ضدآمریکایی و ضداسرائیلی منجرشده است. اما من تا آن­جایی نمی­روم که بگویم این موقعیت سبب سقوط اسرائیل می­گردد. برای اسرائیل دیرنشده است که به مذاکرات پراعتماد با فلسطینی­ها یا با سوری­ها درباره بلندی­های جولان بپردازد.

این حرف را به این خاطر می­زنم چون هیچ تردیدی ندارم که اسرائیل تا زمانی که با طرح صلحی مانند «طرح گنف» (که مورد پشتیبانی من، کلینگتون، ژیراک و خیلی­های دیگر قرارداشت) موافقت نکند هرگز به صلح نخواهد رسید. این طرح بر اساس تدقیق پیشنهادات «تابا» است که اهودبرک و کلینگتون در آخرین روزهای ریاست جمهوری کلینگتون تنظیم کرده بودند. طرح گنف توسط همان مذاکره­کنندگانی تهیه شده است که در مذاکرات اسلو و تابا شرکت داشتند. در این طرح مرزهای امن برای اسرائیل، به رسمیت شناخته شدن اسرائیل در جهان عرب و به رسمیت شناخته شدن یک دولت فلسطینی مستقل در اراضی متصل [نه قطعه­قطعه شده] توسط جامعه جهانی درنظر گرفته شده است. مرز مشترک همان مرز­های سال ١٩٦٧ هستند، بعلاوه تعویض متقابل اراضی که توسط آن اسرائیل بتواند برخی از شهرک­های بزرگ، نواحی مسکونی یهودی شرق اورشلیم و بخش یهودی­نشین قسمت قدیمی شهر اورشلیم را نگه­دارد. یک اداره بین­المللی مذهبی ناظر اماکن مقدس، شامل مسجد الاقصی تحت کنترل فلسطینی­ها، «دیوار ندبه» و بخش یهودی­نشین اورشلیم تحت کنترل اسرائیل، خواهد بود. اسرائیل بایستی به صورت یک­طرفه تصمیم بگیرد چه تعداد از پناهندگان فلسطینی به اسرائیل مراجعت کنند. بقیه پناهندگان می­توانند به فلسطین بازگردند یا طبق اعلانیه ١٩٤ سازمان ملل از آنان رفع خسارت شود.

- یکی از پارادوکس­های حمله به عراق این است که این عمل در واقع به انقلاب ایران کمک کرد، یعنی نفوذ سنی­های میانه­رو را تضعیف کرده و به ازدیاد نفوذ شیعیان خاورمیانه انجامید. شما هم همین­طور می­بینید؟

-  هیچ تردیدی نیست که نفوذ ایران در منطقه به طرز بی­سابقه­ای زیاد شد. هیچ تردیدی در احترامی که کشورهای دیگر منطقه امروز برای ایران قایل هستند نیست. جنگ عراق، نه فقط به این دلیل که اکثریت عراقی­ها شیعه هستند، مایه تقویت ایران شد.

 

* Palestine: Peace Not Apartheid

 

متن به آلمانی این جا

ترجمه: مانی ب.

.

+   2006/12/18   12:29   مانی ب.  | 


- راستی اسم اون جاسوس روسی که در لندن در اثر مصرف  پلونیوم کشته شد چی بود؟

- یادم نیست، اما به حکم وظیفه خبررسانی بد نیست همین­جا به هموطنان عزیز یادآوری کنیم که «نیوم» ترجمه «سبزی» یا «باقالی» به زبان روسی نیست.

.

+   2006/12/15   13:45   مانی ب.  | 


 - این سری نوشته­هایی را که در این وبلاگ آمد، می­شود با رعایت آسان­گیری نوعی اتنوگرافی یا مردم­نگاری نامید. گفتم رعایت آسان­گیری، به این­خاطر که این­جا و آن­جا از «شرح ناب» آنقدر پا فراتر گذاشته­ام که حاصل کار با مردم­نگاری جدی، سیستماتیک و علمی متفاوت است و از آن فاصله زیادی گرفته است. در کارعلمی طنز، پلمیک، تعمیم­های نابجا و نیش­های تحریک­کننده که من در نوشته­های وبلاگی نمی­توانم از آن­ها چشم­ بپوشم، جایی ندارد و اگر قرار بود برای یک نهاد علمی چنین کاری کنم، یقینا طور دیگری رفتار می­کردم. با این همه فکر می­کنم، این نوشته­ها در رسیدن به «هدف» که جلب توجه به «آن­چه هست» بود ناموفق نبوده­­اند. به این معنی که کسی که آن­ها را خوانده باشد، من­بعد هرگاه که درعروسی و عزا شرکت می­کند، هرگاه که به تابلوی «غذا حاضر است» برمی­خورد، هروقت که کلمه «پذیرایی عالی» را می­شنود، به مطلب «دندانگیر»ی برمی­خورد، سر «سفره»، می­خواهد قرمه­سبزی گنجی باشد، نفت احمدی­نژاد، دمکراسی قوچانی یا سفره «هفتان» شکرالهی، دعوت می­شود و ... طور دیگری فکر می­کند، چیزهای دیگری به ذهنش خطور می­کند که پیش از این از کنار آن­ها می­گذشته است. این ادعا را غیر از مکابیز از دوستان دیگری هم شنیده­ام و روی خود من هم همین تأثیر را داشته است. ادامه مطلب

فاجعه؟

.

+   2006/12/14   11:32   مانی ب.  | 


آرش‌ و مینا قرار بود بیایند خانه‌مان‌. ... گفته‌ بودند برای‌ شام ‌نمی‌مانند. آرش‌ گفته‌ بود ترجیح‌ می‌دهد شامی‌ در كار نباشد. با این ‌همه‌ آذر شام‌ درست‌ كرد. عدس پلو‌ با خورش‌ قیمه‌. ... وقتی‌ داشتم‌ سالاد درست‌ می‌كردم‌، زنگ‌ در را زدند. در را باز كردم‌ ... مینا گفت‌: «ما كه‌ گفتیم‌ برای‌ شام ‌نمی‌آیم‌». گفتم‌: «شام‌ درست‌ نكرده‌یم‌». «از بوش‌ پیداس‌». ... آرش‌ ... گفت‌: «شاید دارن‌ واسه ‌خودشون‌ درست‌ می‌كنن‌» ...

آذر ...  با سینی‌ چای‌ از آشپزخانه‌ بیرون‌ آمد.  ... سینی‌ چای‌ را جلو همه‌ گرفت‌. ... آذر بلند شد رفت‌ توی‌ آشپزخانه‌. من‌ از توی‌ ظرف‌ شیشه‌ای‌ روی‌ میز شكلاتی‌ برداشتم‌. ظرف‌ را جلو مینا و آرش‌ هم‌ گرفتم‌. ... شكلات‌ دیگری‌ برداشتم‌. گفتم‌: «می‌خواین‌ همین‌ امشب‌ راه ‌بیفتیم‌؟ جدی‌ می‌گم‌. همین‌ امشب‌ راه‌ بیفتیم‌» ... مینا گفت‌: «پس‌ همه‌ موافقین‌. ناهار تو راه‌ پای‌ من». ... در یخچال‌ را باز كرد و خم‌ شد. مینا گفت‌: «تو رو خدا، بیا بشین‌. اگه‌ می‌دونستم‌ قراره‌ آشپزی‌ كنی‌، نمی‌اومدیم‌» ... آذر از توی‌ آشپزخانه‌ گفت‌: «كی‌ آب‌سیب‌ می‌خوره‌؟ می‌خوام ‌براتون‌ آب‌سیب‌ بیارم‌؟» ... گفتم‌: «عالی‌یه‌. من‌ كه‌ می‌خورم‌». چهارتا لیوان‌ گذاشت‌ توی‌ سینی‌ ... با سینی‌ آب‌سیب‌ها ازآشپزخانه‌ بیرون‌ آمد. سینی‌ را جلو مینا گرفت‌. گفت‌: «اینها رو كه‌ خوردین‌، واسه‌تون‌ انار می‌آرم‌». مینا گفت‌: «تو رو خدا، دیگه‌ بشین‌». ... همه‌ لیوان‌های‌مان‌ را برداشتیم‌. آذر گفت‌: «من‌ و رامین‌ رفتیم‌ یه ‌صندوق‌ بزرگ‌ انار خریدیم‌. عصرها، تا می‌رسیم‌ خونه‌، اول‌ می‌ریم ‌سراغ‌ صندوق‌ انار. هر كدوم‌مون‌ دوتا از اون‌ گنده‌هاشو جدا می‌كنیم ‌می‌آریم‌ می‌شینیم‌ جلو تلویزیون‌، حالا بخور كی‌ نخور» ...
آذر گفت‌: «یه‌ چیز جالب ‌واسه‌تون‌ بگم‌. وقتی‌ رامین‌ انار می‌خوره‌، پشت‌ كله‌ش‌ شروع‌ می‌كنه‌ به‌عرق‌ كردن‌»
. خندید. «باورتون‌ نمی‌شه‌. پشت‌ كله‌ش‌ خیس‌ خیس‌ می‌شه‌». ... گفتم‌: «اول‌ پشت‌ كله‌م‌ عرق‌ می‌كنه‌، بعدش‌ هم ‌تموم‌ سرم‌ خیس‌ می‌شه‌. نمی‌دونم‌ چرا این‌طوری‌ می‌شم‌». ... آذر لیوان‌ خالی‌اش‌ را گذاشت‌ روی‌ سینی‌. ... گفت‌: «انار كه ‌می‌خورین‌؟». مینا و آرش‌ گفتند نمی‌خورند. من‌ هم‌ میلی‌ نداشتم‌. سینی‌ را برد توی‌ آشپزخانه‌. ...
شكلاتی‌ از روی‌ میز برداشت‌. یكدفعه‌ بوی‌ سوختگی‌ به‌ مشامم ‌خورد. گفتم‌: «غذات‌ سوخت‌، آذر»
.

آذر باعجله‌ برگشت‌ توی‌ آشپزخانه‌. در قابلمه‌ را برداشت‌. قاشق‌ چوبی را كرد توی‌ قابلمه‌. مینا گفت‌: «خوب‌، تعریف ‌كن‌». ...

خم‌ شد و شعله زیر قابلمه‌ را كم‌ كرد. در قابلمه‌ را گذاشت‌ و ازآشپزخانه‌ بیرون‌ آمد. ... آذر شانه‌هایش‌ را بالا انداخت‌. داشت‌ قابلمه نقره‌ای‌رنگ‌ را می‌گذاشت‌ كنار ظرفشویی‌. ... آذر، انگار یكدفعه‌ چیزی‌ یادش‌ آمده‌ باشد، بلند شد. گفت‌: «یه‌دقیقه‌ صبر می‌كنی‌؟». ... رفت‌ توی‌ آشپزخانه‌. كنار اجاق‌، در قابلمه‌ای‌ را برداشت‌. ... آذر از آشپزخانه‌ برگشت‌. وقتی‌ نشست‌، گفت‌: «هر موقع‌ گرسنه‌تون ‌شد، بگین‌ شامو بكشم‌». مینا گفت‌: «افتادی‌ تو زحمت‌». «این‌ حرف‌ها چی‌یه‌! تازه‌ می‌خوام‌ یه‌ دسر خوشمزه‌ بهتون‌ بدم‌». ... گفت‌: «خوب‌، آقای‌ نویسنده‌، بعدش ‌چی‌ می‌شه‌؟» ... مینا از توی‌ ظرف‌ شیشه‌ای‌ روی‌ میز شكلاتی‌ برداشت‌. خیره‌ شده ‌بود به‌ میز. حتی‌ وقتی‌ كاغذ شكلات‌ را باز می‌كرد، خیره‌ شده‌ بود به‌ میز. گفت‌: «آره‌، بهش‌ می‌گفتم‌ هر كاری‌ بگه‌، می‌كنم‌. حاضر بودم ‌دوباره‌ باهاش‌ ازدواج‌ كنم‌. حتی‌ حاضر بودم‌ وانمود كنم‌ عاشقشم‌.» ...

آذر گفت‌: «شماها گرسنه‌تون‌ نیست‌؟». ... آرش‌ گفت‌: «من‌ كه‌ گرسنه‌م‌ نیست‌». ... «ولی‌ یه‌ لیوان‌ دیگه‌ از اون‌ آب‌سیب‌ها می‌خورم‌». ...  لیوان‌ها را از روی‌ میز جمع‌ كردم‌ و بردم‌ توی‌ آشپزخانه‌. كناراجاق‌، در قابلمه‌ خورش‌ را برداشتم ‌ و سرم‌ را نزدیك‌ بردم‌ و بو كشیدم‌. ...

آذر ...  گفت‌: «می‌دونین‌ الان‌ چی ‌می‌چسبه‌؟». ...  گفت‌: «یه‌ برنج‌ و خورش‌ قیمه خوشمزه‌. بعدش‌ هم‌ یه‌ كرم‌كارامل‌ مفصل‌ با هم‌ می‌خوریم‌. من‌ كه‌ خیلی ‌گرسنه‌مه‌.» ... رفت‌ توی‌ آشپزخانه‌. چند بشقاب‌ از قفسه بالای‌ ظرفشویی‌ درآورد و گذاشت‌ روی‌ پیشخوان‌. قاشق‌ و چنگال‌ هم‌ آورد. ... گفت‌: «می‌دونین‌ هوس‌ چی‌ كرده‌م‌؟ هوس‌ كرده‌م‌ صبح‌ زود پاشیم‌ بریم‌ ساحل‌ چمخاله‌. واقعا می‌گم‌. ... خیلی‌ دلم‌ برای‌ دریا تنگ‌ شده‌. خیلی‌ دلم‌ برای‌ صدای‌ موجها تنگ‌ شده‌، برای‌ شیطان‌كوه‌ هم‌ همین‌طور. دلم‌ می‌خواد هر سه‌ شبو بریم‌ اونجا. از اون‌ شیرینی‌كوكی‌ها بخریم‌ و بریم‌ اونجا. از اون‌ یارو باقالافروشه‌ هم‌، یه‌ ظرف‌ گنده‌ باقالا بخریم‌. ...» ... برگشت‌ رفت‌ سراغ‌ اجاق‌گاز. در قابلمه‌ را برداشت‌. بشقابی‌ ازجاظرفی‌ برداشت‌ و گذاشت‌ روی‌ اجاق‌، كنار قابلمه‌. ایستاده‌ بود همان‌جا، كنار اجاق‌گاز. زل‌ زده‌ بود به‌ بخار غلیظی‌ كه‌ داشت‌ از توی ‌قابلمه‌ بلند می‌شد.

  

از داستان کوتاه: «به نظر من كه هیچ جای دنیا لاهیجان نمی‌شه»؛ سیامک گلشیری

 

                                                            *

 

تحریم یا شرکت در انتخابات؟ استدلال مناسب برای یک بحث سیاسی:

آیا اگر در رستورانی صرفاً قورباغه و هشت پا سرو کنند من باید به صاحب رستوران نشان دهم که انتخاب من مهم است؟! یا به رقیبم که قورباغه سفارش داده نشان دهم که من مثلاً هشت پا را ترجیح میدهم؟

.

 

+   2006/12/12   11:16   مانی ب.  | 


 [مرد پولداری در ماشین شیک] ... كمی‌ بعد صدای‌آهنگ‌ ملایمی‌ از بلندگوها بلند شد. هر دو دستش‌ را گذاشت‌ روی ‌فرمان‌ و به‌ ماشین‌هایی‌ نگاه‌ كرد كه‌ داشتند از لاین‌ كناری‌، از طرف‌چهارراه‌، پایین‌ می‌آمدند. كمی‌ جلوتر باز صف‌ ماشین‌ها متوقف‌ شد. ... مرد چشمش‌ به ‌چند نفری‌ افتاد كه‌ توی‌ پیاده‌رو، مقابل‌ یك‌ همبرگرفروشی‌، ایستاده ‌بودند. چند نفری‌ هم‌ روی‌ جدول‌ كنار باغچه‌ مقابل‌ همبرگرفروشی ‌نشسته‌ بودند و داشتند همبرگر می‌خوردند. مرد احساس‌ كرد بوی ‌همبرگر به‌ مشامش‌ خورد، بوی‌ همبرگر با خیارشور و گوجه تازه‌. ...  با خودش گفت‌ چهارراه‌ پارك‌وی‌ دور می‌زند و همین‌ مسیر را برمی‌گردد تا بالاخره جایی پیدا كند. هوس‌ كرده‌ بود برود سراغ‌ همان همبرگرفروشی‌. هنوز بوی‌ گوشت‌ و خیارشور و گوجه تازه‌ توی دماغش‌ بود. ...

[با دخترخانمی آشنا می­شود و او را سوار میکند]

مرد سر تكان‌ داد. گفت‌: «می‌خوام‌ یه‌ پیشنهادی‌ بهت‌ بكنم».
دختر نگاهش‌ كرد،
طوری‌ كه‌ انگار حواسش‌ جای‌ دیگر است‌.

مرد گفت‌: «قبل‌ از اینكه‌ سوارت‌ كنم‌، داشتم‌ می‌رفتم‌ همبرگر بخورم‌. اگه‌ دوست‌ داشته‌ باشی‌، می‌تونیم‌ با هم‌ بریم‌ تو یكی‌ از اون‌ رستوران‌های ‌درجه‌ یك‌ كه‌ گفتی‌ و دو تا پیتزا مخصوص‌ سفارش‌ بدیم‌».
 دختر گفت‌: «حالا چرا پیتزا
؟».
مرد گفت‌: «من‌ عاشق‌
پیتزام‌».
دختر گفت‌: «می‌دونی‌ من‌ الان‌ هوس‌ چی‌ كرده‌م‌؟
».
مرد
گفت‌: «هوس‌ چی‌؟».

«یه‌ ساندویچ‌ گنده رست‌بیف‌ با یه‌ لیوان‌ بزرگ‌ فانتا». ...

 

مرد راهنما زد و آهسته‌ پیچید. گفت: تا حالا هیچوقت‌ تو اون‌ رستوران‌های‌ طبقه آخر پاساژمیلاد نور رفته‌ی‌؟ غذاهاش‌حرف‌ نداره‌. فكر كنم‌ از اون‌ جاهایی‌یه‌ كه‌ تو عاشقشی‌».
دختر سرش‌ را بالا آورد. با انگشت‌ به‌
خیابانی‌ سمت‌ چپ‌ اشاره ‌كرد. مرد پیچید توی‌ خیابان‌. دختر گفت‌: «اونجا رست‌بیف‌ هم‌ پیدا می‌شه‌؟».
مرد گفت‌: «نمی‌دونم‌. شاید. ولی‌ می‌دونم‌ پیتزاهاش‌حرف‌ نداره
». لبخند زد. دخترگفت‌: «منم‌ یه‌ جای‌ عالی‌ همین‌ نزدیكی‌ها سراغ‌ دارم‌
مرد گفت‌: «جدی‌؟
».

دختر سر تكان‌ داد. آینه‌ را با روژ گذاشت‌ توی‌ كیفش‌. گفت‌: «اگه ‌بیای‌، دیگه‌ ول‌ نمی‌كنی‌. خیلی‌وقت‌ها هم‌ همین‌آهنگ‌های‌ جیپ‌سی‌كینگزو می‌ذارن‌. خیلی‌ جای دنجی‌یه‌».

مرد گفت‌: «پس‌بریم‌ همون‌جا».

دختر گفت‌: «همین‌جاس‌».
با دست‌ به‌ پیاده‌رو
اشاره‌ كرد. مرد كنار خیابان‌ پارك‌ كرد. دختر گفت‌: «پیتزاهاش‌ هم‌ حرف‌نداره».
مرد گفت‌: «من‌ هم‌ هوس‌ كرده‌م‌ رست‌بیف‌ بخورم‌
».

[دختر به بهانه عوض کردن مانتو از او جدا می­شود. دوستدار ادبیات در پایان داستان می­فهمد که او درواقع  از اتومبیل مرد پولدار به عنوان تاکسی استفاده کرده است. کرایه تاکسی در این­جا همان «لاس خشکه» است. مرد پس از درک این موضوع]

با خودش‌ گفت‌ حتمأ هنوز همبرگرفروشی‌ روبه‌روی‌ پارك‌ باز است‌.

 

ازداستان کوتاه: من عاشق آدم­های پولدارم از سیامک گلشیری

 

* عنوان مطلب را تغییر دادم.

 

.

+   2006/12/11   11:29   مانی ب.  | 


به هرحال باز یک کتاب­فروشی دیگر تعطیل می شود تا «کباب­فروشی»ای تازه افتتاح شود ... «کباب­فروشی قصه».

 

*

 

این­بار باید به او حق داد. بد نبود اگر نوعی «فیلتربویایی» برای بعضی از وبلاگ­ها موجود می­بود.

اخطار: پیش از کلیک دماغ­تان را بگیرید (+).

.

+   2006/12/9   14:12   مانی ب.  | 


«رشوه» یکی از معمولی‌ترین «خوردنی»های همگانی ایران است. «یكی از عیوب و بلكه یكی از بلاهایی كه در ایران ریشه دوانیده و قطع ریشه آن هم كار بسیار مشكل و بلكه محال می‌باشد رشوه‌خواری است. این امر به قدری رایج است كه از شاه گرفته تا آخرین مأمور جزء دولت رشوه می‌گیرد و در عین حال هیچكس هم صدایش درنمی‌‌آید». این گزارش آنقدر تازه است که اگر کلمه «شاه» در آن نمی‌بود، می‌توانست از یکی از روزنامه‌های صبح تهران باشد، درحالی‌که از قلم گوبینو ( ص٤١) است که بیش­تر از یک قرن از اقامت او در ایران می­گذرد.

 

تأمل در عبارت «سبیل کسی را چرب کردن» که تا به امروز در محاوره روزمره معمول و رایج است، آشکار می‌کند که رشوه بدوا «خوردنی» بوده است. «چربی» در فرهنگ ایران واژه‌ای با حشمت است. غذای مرغوب را به «چرب و نرم» توصیف می‌کنند و انسان خوشبخت و سعادت‌مند کسی است که «نانش در روغن است». تصویر سبیل چرب نیز پیش از هرچیز حکایت از تناول اطمعه چرب و نرم صاحب سبیل دارد. هنوز هم مناطقی هستند که در آن کارآیی جوجه‌کباب کمتر از چندین هفته دوندگی در راهروها و راهپله‌های اداره‌جات نیست. اسکناس تنها ترجمه مادی جوجه‌کباب و «آجیل» مشکل‌گشا است. تفاوت دوران ما با دورانی که رشوه واقعا سبیل را چرب می‌کرد، در این است که امروزه پول به آجیل مشکل‌گشا مبدل گشته است. اشخاص گرفتار بجای این‌که جهت رفع گرفتاری آجیل و شله‌زرد پخش کنند، با احترام به تمایلات فردی دیگران، پول آن را می‌دهند که هرکس هرچه دوست دارد با آن بخرد!

این تصور من از عبارت «سبیل کسی را چرب کردن» بود که باید در آن، با توجه به آن­چه آملی در «ریشه تاریخی امثال و حکم» نقل می­کند، تجدیدنظر کرد. البته «چرب‌کردن سبیل» نزد محقق یاد شده نیز کنایه از رشوه دادن است، اما دلیل چربی سبیل در این عبارت خوردن نبوده است. در شرح ریشه تاریخی عبارت مذکور ‌چنین می‌نویسد:

«در عصر صفویه بازار سبیل رونق یافت و سلاطین صفویه ... چون خود را اهل عرفان و تصوف می‌دانستند ... غالباً سبیل‌های چخماقی و کلفت می‌گذاشتند ... کسانی که سبیل‌های بلند و چخماقی داشتند، ناگزیر بودند همه روزه چند بار به نظافت و آرایش آن بپردازند، زیرا اگر تعلل و تسامح می‌ورزیدند سبیل‌ها آویزان می‌شد و آن هیبت و زیبایی که انظار دیگران را به خود جلب نماید از دست می داد. سبیل پر پشت و متراکم وقتی به هم پیوسته می‌شد و جلا پیدا می‌کرد که آن را چرب می‌کردند و با دست مالش می‌دادند. آن‌هایی که قدرت و تمکن مالی کافی نداشتند، خود به این کار می‌پرداختند، ولی سران و ثروتمندان افرادی را برای سبیل چرب کردن داشتند. کار "سبیل چرب کن" این بود که در مواقع معین که صاحب سبیل مهمانی رسمی داشت و یا می‌خواست به مهمانی برود، دست‌به‌کار می‌شد و با روغن مخصوصی سبیل را جلا و زیبایی می‌بخشید. بدیهی است که اگر از عهده سبیل چرب کردن به خوبی برمی‌آمد، صاحب سبیل مشعوف و خرسند می‌شد و در این موقع سبیل چرب کن هر چه می‌خواست از طرف صاحب سبیل برآورده می‌شده است».

همین‌طور، عبدالله مستوفی در «شرح زندگانی من» راجع به "چرب کردن سبیل" مظفرالدین شاه چنین می‌نویسد: «مظفرالدین شاه در سفر اروپا مردی را به اسم ابوالقاسم خان همراه خود برده بود که در مواقع معین سبیل او را چرب می‌کرد و جلا می‌داد. وقتی سبیل شاه چرب می‌شد و از زیبایی و ابهت آن به طرب می‌آمد، اطرافیان موقع را مغتنم شمرده، هر تقاضایی داشتند می‌نمودند، زیرا می‌دانستند او سر کیف است و مسلماً تقاضایشان را برخواهد آورد».

 

این­طور یا آن­طور، مسلم این‌که، عادت ملی به نوادگان ابوالقاسم‌ها آموخته است که برآورده‌شدن تقاصای آنان به «سرکیف شدن» کسی که کار آن‌ها نزد او «گیر» کرده است، رابطه مستقیم دارد. و البته نباید فراموش کرد که برای رفع «گیر» چیزهای مختلف معمولا از روغن و چربی‌ها استفاده می‌کنند. (آلمانی‌ها نیز به وجهی که به عنوان رشوه پرداخته می‌شود Schmiergeld می‌گویند که ترجمه آن «پول چربی» است).

امروزدیگر چرب کردن سبیل به معنی تملق و چاپلوسی رایج نیست و تحت آن رشوه‌دادن فهمیده می‌شود. اما این «تغییر معنی» بسیار جزئی است، زیرا نمی‌توان تنها وسیله رشوه را پول دانست. تملق و چاپلوسی که با شدت و حدتی بیش از پیش در جامعه ما رواج دارد نیز نوعی رشوه ویژه است که به وفور داده و خورده می‌شود. «ایرانیان اصولا تملق و چاپلوسی را دوست می‌دارند ولو این‌كه هیچ نفعی عایدشان نشود» (گوبینو، ص٨٧). فرد متملق رشوه دهنده است و  شنونده تملق رشوه‌خوار. استفاده از عباراتی نظیر «محبت بفرمایید»، «لطف کنید»، «عرایض بنده»، «اوامر جنابعالی» و امثالهم در دهان رشوه‌خوارها و رشوه‌دهنده‌ها مثل نقل و نبات است! کسی که نمی‌تواند با پول کارمندی را که کار نزد او گیرکرده است سرکیف بیاورد، می‌تواند از این نقل و نبات‌ها استفاده کند. می‌تواند به او بگوید: «عرایض بنده ... بله بله، همانطور که فرمودید ... محبت بفرمایید ورقه مرا مهر بزنید». ارباب رجوع رشوه‌دهنده سر بندگی فرومی‌آورد و خاطر مبارک «خدمت‌گذار مردم» از این‌که چنددقیقه مقام شاهی نصیبش شده است، سرکیف می‌شود. در این مناسبات بیان کسی که بجای «بنده عرض کردم، شما فرمودید» می‌گوید: «من گفتم، شما گفتید»، بی‌ادبانه به گوش می‌رسد.

چرا جلوگیری از «خوردن» رشوه در ایران کاری بسیار مشکل و بلکه محال است؟ دلایل زیادی می­توان یافت. از جمله این­که هیچ مقامی نمی‌تواند ملت شریف را به ترک «خوردن» فراخواند. ترک عادت موجب مرض است و جای رشوه‌خواری بی‌تردید در صدر جدول عادت‌های ملی و دیرینه ما قرار دارد.

.

+   2006/12/4   11:5   مانی ب.  | 


قدرت­ستیزی و شکم

چنان بد که هر شب دو مرد جوان

چه کهتر چه از تخمه­ی پهلوان

خورشگر ببردی به ایوان شاه

همی ساختی راه درمان شاه

بکشتی و مغزش بپرداختی

مرآن اژدها را خورش ساختی

 

 یک مقایسه برای دست­گرمی به عنوان مقدمه:

آلمانی­ها می­گویند: تا آهن داغ است باید آن را پرداخت.

ایرانی­ها می­گویند: تا تنور داغ است باید نان را چسباند.

*

از ملا پرسیدند: برای غذا خوردن چه وقتی مناسب‌تر است. جواب داد: برای آدم ثروتمند همیشه و برای آدم بی‌بضاعت هروقت که وسایلش فراهم شد. اما خواجه نصرالدین چه می‌گوید؟ او با این جواب موقعیت اجتماعی دورانی را بیان می‌کند که در آن کار ثروتمندان خوردن دایمی است و فقرا تنها وقتی می‌خورند که کسی به آن‌ها چیزی برای خوردن بدهد.

تقسیم جامعه به خورنده‌ها و گرسنه‌ها، به شکم‌پرها و شکم‌خالی‌ها نزد اغلب مصلحان و اخلاق‌گرایان تاریخ ما  معمول بوده است. ادامه مطلب

.

+   2006/12/1   12:26   مانی ب.  | 


عنایت سمیعی: زبان شعر شاملو زبان خدایان است.

مدرک بهتری بر این ادعا در دست نیست که:

گوش­های عنایت سمیعی­ها گوش­های بندگان است.

 

                        *

 

(+)  نیشتر سیروس شاملو به غده های چرکین

(+)  و برآشفتگی عاشقان سینه چاک

.

+   2006/11/30   10:29   مانی ب.  | 


 نخستین جشنواره غذاهای سنتی اقوام ایرانی با هدف ترویج فرهنگ پخت و مصرف غذاهای سنتی نواحی مختلف كشورمان در سالن اجتماعات پارك پردیسان تهران افتتاح شد.

 

                             

+ به گزارش خبرگزاری فارس علی عسگری، رئیس سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران، طی سخنانی به ارتباط به غذاهای سنتی با فرهنگ ایرانی پرداخت و گفت: فرهنگ ما برخلاف تعاریف نظری كه در كتاب‌ها از آن می‌شود، با زندگی مردم درجهان سرو كار دارد و با زندگی مردم رشد كرده و تبدیل به یك فرهنگ شده است.

 

+ مدیركل میراث فرهنگی و گردشگری استان زنجان گفت: در طی ٣ روز اول دومین جشنواره آش ایرانی ٦٥ هزار بازدید كننده از استان‌های دیگر وارد استان زنجان شده‌اند.
وی خاطرنشان كرد: امروز ١٨ گروه آشپز به رقابت‌ پرداختند كه ٩ آشپز از زنجان، ٣ آشپز از ابهر، یك آشپز از قزوین، یك آشپز از چهارمحال و ‌بختیاری و یك آشپز از استان یزد به رقابت پرداختند.
وی ‌اضافه كرد: آشپزهای زنجانی آش رشته، ترش، ماست و آلو را طبخ كردند و آشپزهای ابهری آش شله قلمكار و گوجه‌فرنگی، چهارمحال و بختیاری دوغ آش، یزد گندم آش و قزوین دوغ آش را طبخ كردند و داوران به قضاوت درباره آنها به قضاوت پرداختند.

 سایت خبری بازتاب:
بزرگترین شیرینی خشک جهان به وزن یک تن از سوی گروه آشپزی «فرشته­هنر» رکورددار بزرگترین کوفته­ماهی جهان در تبریز طبخ شد. سرآشپز این گروه به ایرنا گفت: این شیرینی سه متر ارتفاع، ٥/٢متر قطر استوانه­ای داشته است. ...

 

یک خبر خوب هم برای روشنفکران کباب­دوست که تردیدهای فلسفی آن­ها انتخاب بین برگ کتاب و کباب برگ را مشکل می­کند:

دیوار به دیوار کتاب‌فروشی «افرنگ» در یکی از میادین تهران به نام «میدان کوشا» چلوکبابی، «جناغ» قرار دارد. روی دیوار بین این دو مغازه تابلویی نصب شده است، به این مضمون:

ندیده کس چنین بزمی/ غذای روح و جان یکجا. دلا دیگر چه می خواهی/ کتاب آنجا، کباب اینجا.

 

                             

جالب این‌که چنانچه از مضمون شعر برمی‌آید، اگر نه خود شعر، ایده «هنرمندانه» نصب چنین تابلویی، آن‌طور که انتظار می‌رود، از جانب فروشنده کتاب نیست، بلکه از فروشنده کباب است، زیرا کسی که در این تابلو ما را خطاب قرار می‌دهد، نه آقای کتاب‌فروش، بلکه مرد کبابی است. ظاهرا پاسبان ها دست از شاعری برداشته و نوبت شاعری کبابی ها رسیده است.

                             

 

+   2006/11/29   10:39   مانی ب.  | 


 خوردن و سیاست

قدرت پدیده پیچیده­ای است، اما می­توان ادعا کرد که یکی از ویژگی‌های صاحبان قدرت این است که «دستشان به دهانشان می‌رسد» و به رفع نیازهای شکمی علاقه وافری دارند. به نظر می­رسد ترادف مفهوم «گردن­کلفت» با  مفهوم «قدرتمند» نزد فارسی­زبانان از همین‌جاست. در گروه­های انسان­های اولیه «قدرت جسمانی» با «قدرت سیاسی» دارای تناسب معقولی بوده است. جسم ورزیده و گردن کلفت که خوردن پیش­شرط وجود آن بوده است، دردورانی که گروه­های یادشده از همه سو با خطر مواجه بوده­اند قابل فهم است. اما چنان­چه پیداست در جوامع امروزی نیز، هنوز هم آتش شهوت خوردن نزد صاحبان قدرت هم­چنان تیز است.

جالب است که ویژگی‌های شاهان و مراجع قدرت در طول تاریخ ایران بسیار متفاوت بوده‌ است، از شاهان هخامنشی مزدایی و ساسانیان زرتشتی تا سلاطین سنی و شیعه بر این مملکت حکم رانده­اند. شیوه حکمرانی آن‌ها، نحوه کشورداری آن‌ها، نظامات دیوانی، مالیاتی، جزایی، کشوری و لشگری آن‌ها هم بسیار متفاوت بوده است. اما تنها چیزی که به عنوان نقطه مشترک آنان تا به امروز استمرار داشته و دارد و در آن هیچ تغییری ایجاد نشده است، توجه ویژه آنان به غذا و شکم است.

سخنان تاریخ‌نگار یونانی کزنفون در این باب که «کورش چگونه اشخاص را جلب می‌کرد» دارای نکات جالبی است. می‌گوید کورش پیش از این‌که بر تخت سلطنت بنشیند «با رفع حوائج نزدیکان خود و شرکت در غم و شادی آن‌ها برای خود دوست تهیه می‌کرد ... [اما پس از این‌که شاه شد و] اقبال به او اجازه داد بذل و بخشش کند، درک کرد که ... بهترین وسیله برای رسانیدن مسرت و شادی به یکدیگر و جلب محبت، دعوت کردن به خوردن و آشامیدن است» (تاریخ ایران باستان. جلد اول، ص٤١٩). ادامه مطلب

 

+   2006/11/28   17:47   مانی ب.  | 


سیطره فرهنگ شکمی بر اذهان ما

فهرستی که از استعاره­های شکمی رایج در زبان فارسی در پست قبلی ارایه داده بودم، همه استعاره­های موجود را شامل نمی­شود. دوستان در تکمیل آن یاری  کرده و دومورد مهم را به آن اضافه کردند. یکی «تلخ­گوشت» به عنوان صفتی برای انسان بداخلاق (که از طریق خوردن یا حداقل مزه­مزه­کردن گوشت او می­توان خصوصیت­­هایش را شناخت) و دیگری که یکی از مهم­ترین و رایج­ترین استعاره­های مربوط به خوردن است، یعنی: نان را به نرخ روز خوردن.

- آقا قبول کنید که شما نان را به نرخ روز می­خورید!

- حالا لازم نیست شما کاسه­ی داغ­تر از آش باشید! 

اضافه بر این­ دو مورد، یک استعاره دیگر نیز به خاطرم آمد که سزاوار نیست از آن بگذریم، زیرا واگذارکننده نوعی «جذبه» کاملا ایرانی است، و یکی از صحنه­های بدیع داستان یوسف و زلیخا را یادآوری می­کند. منظور صحنه­ای است که زلیخا زنان بزرگان مصر را دعوت کرده بود تا یوسف را به آنان نشان دهد. اینان که مشغول خردکردن ترنج بودند، چنان در جذبه زیبایی یوسف خیره­گشتند که انگشتان خود می­بریدند و درد احساس نمی­کردند. در زبان فارسی در توصیف غذای خوشمزه می­گوییم: چنان خوشمزه که انگشتانتان می­خورید! برای درک اهمیت غذا در اعماق ذهن فرد فارسی­زبان، باید چنین صحنه­ای را تصور کرد.

*

در پست پیش اشاره­ای بود به این­که استعاره­های شکمی در زبان آلمانی کم است. دوستی در پیام­گیر می­نویسد: «در زبان آلمانی کم­تر از زبان فارسی از این نوع اصطلاحات شکمی وجود دارد و این برای آن است که کلاً زبان آلمانی کمتر با ایماء و اشاره و سنبل و نماد و... خود را بیان می­کند». اصل مسئله همین است. قصد من نشان­دادن سیطره این استعاره­ها بر اذهان است. می­خواهم نشان دهم که فرهنگ شکمی آن­قدر در تاروپود فرهنگ ما آمیخته است که نشانه­های آن را می­توان به یک اندازه نزد فرهیختگان و مردمان عادی یافت. به عنوان مثال همگی عبارت «دندان­گیر» را در مورد تولیدات فکری شنیده­ایم. این­که مثلا در فلان نوشته مطالب «دندانگیر»ی به چشم می­خورد (یا نمی­خورد)، در زبان فارسی رایج است. دیروز دیدم که در آلمانی­ هم مترادف آن موجود است. مثلا نیچه از قول كارلایل در باره آثار امرسون می­آورد كه «این كارها چندان به ما نمی­دهد تا بر آن دندان زنیم». (غروب بتان فارسی ص١٢١). اما این اولین­بار بود که به چنین چیزی برمی­خوردم. حال آن­که در زبان فارسی، طوری که در بخش­های قبل آمد، مسئله ریشه­دارتر از این است.

 تصویر سرصفحه نشریه فرهنگی «هفت­سنگ» نیز جالب است: ادامه مطلب

.

+   2006/11/27   14:2   مانی ب.  | 


مصاحبه با هانس رودیگرمینوف نویسنده فیلم مستند در باره هدایت امنیتی رسانه­ها، فرهنگ و افکارعمومی:

 

 - آقای مینوف، واکنش­ها نسبت به فیلم مستند شما چگونه بود؟

- آن­هایی که فیلم را دیدند، از دیدن آن گیج شدند، به شک افتادند و برخی به فکر فرورفتند. خبرنگارانی که این فیلم را درباره هدایت امنیتی رسانه­ها تماشا کردند، محتملا خود جزو اهداف بلقوه چنین اعمالی محسوب می­شوند.

- گیج­کننده این است که سازمان سیا درواقع پیش از همه خواهان جذب روشنفکران و هنرمندان چپ، از جمله بزرگی مانند هاینریش­بل بوده است ...

- این گروه برای هر کار امنیتی هدایت شده در عرصه افکار عمومی با اهمیت است. اول به این خاطر که با وجود کوچکی، در رسانه­ها و فرهنگ روز بی­تأثیر نیست. دوم از این جهت که نگاه نقادانه، بخصوص دیدگاه نقادانه­­ی اجتماعی­شان، آن­ها را قابل اعتماد می­سازد. درمورد هنرمندان و روشنفکران چپ این تصور می­رود که از مناسبات دولتی به دور هستند. این برای مخاطبان مناسب است. و بالاخره سوم، به این دلیل که در این گروه گاه­وبی­گاه افکاری به وجود می­آید که می­تواند برای مناسبات موجود خطرناک باشد، بگوییم نوعی وسوسه مارکسیستی. همین­که بتوان یک چنین گروهی را هدایت کرد، حتی اگر نتیجه این هدایت خنثی­سازی باشد، خود موفقیتی بزرگ است.

- از هاینریش­بل چه انتظاری داشتند؟ او که در آلمان شرقی یا در شوروی سابق به عنوان نویسنده­ای شهرت داشت که در جدل با مناسبات آلمان غربی بود.

- بل درست به همین خاطر یک قطعه الماس در کلکسیون سازمان سیا بود. البته سازمان سیا همین یک قطعه الماس را نداشت. از آغاز سال­های شصت، گزارشات هاینریش­بل از سفرهایش به شوروی، لهستان به دفتر مرکز فرهنگی سازمان سیا در کلن می­رسید که محل آن در انتشارات «کیپن­هویر و ویچ» بود. این گزارشات از آن­جا احتمالا به سازمان­های مرتبط آلمانی­ فرستاده می­شد. در انتشارات یادشده گروهی از ژورنالیست­های سرشناس و با نفوذ با هدف استفاده از میکرفن و دوربین­های رادیوتلوزیون دولتی و سلطه بر مطبوعات سوسیال­دمکراسی، جمع می­شدند.

- در رسیدن به این هدف موفقیت داشتند؟

- کاملا.

- در فیلم شما معلوم نمی­شود که هاینریش­بل آگاهانه برای سازمان­های وابسته به سازمان سیا کار می­کرد.

- گونتر گراس که هاینریش­بل را از طریق مشارکت در پروژه­های ادبی می­شناخت، معتقد است که او از ماجرا بی­خبر بوده است.

- این سخن گراس به نظر شما قابل اعتماد است؟

- درواقع گراس می­بایستی بداند. از سوی دیگر، گراس با خانم «کارولا اشترن» هم همکاری داشت و نمی­دانست که او از جاسوسان قدیمی آمریکا بود. بعدها گونترگراس، هاینریش­بل و خانم کارولا اشترن مشترکا مجله ادبی «ال٧٦» را (با تیتر فرعی «برای سوسیالیسم دمکراتیک») منتشر می­کردند. این جالب­ترین پیش­زمینه وسوسه­های مارکسیستی بود که کاملا در خط سازمان سیا بود. هاینریش­بل سال­ها به عنوان کسی که قدرت قانع­سازی داشت، در خدمت این «خط» بود. بی­تفاوت است که او خود را موظف به وفاداری نسبت به «هدایت» سازمان سیا می­دانست، نسبت به آن مدارا می­کرد، یا از وجود آن بی­خبر بود. بل خیلی سیاسی بود. بنیاد حزب سبزهای «اتحاد٩٠» به حق نام هاینریش­بل را برخود دارد.

- پول هم جریان داشت؟

- در مورد مأموران جزء چرا، اما معمولا پول را توی جیب مأموران تأثیرگذار فرونمی­کنند. نهادهای دولتی و امنیتی در پشتیبانی مالی از طریق بی­راهه­ها استادند. در صورت جریان­یافتن پول سیاست­هایی به کار بسته می­شد که از طریق شخص سوم صورت گیرد، مثلا از طریق پرداخت به «کلوپ پن». سازمان سیا پول به حساب کلوپ واریز می­کرد تا نویسنده مشخصی در نشست­های بین­المللی که به نظر سیا از لحاظ سیاسی مهم می­رسیدند شرکت کند، یعنی همه­ی جاهایی که می­بایستی جبهه آمریکایی­ها در جنگ تبلیغاتی تقویت می­شد.

- آیا این پول­ها برای افراد مشخصی در نظر گرفته می­شدند؟ آیا اسم هاینریش­بل جایی می­آید؟

- این پول­ها برای اشخاص مشخصی درنظر گرفته می­شدند.

- فیلم شما تا به سال­های هفتاد می­رسد. آیا در این زمان فعالیت­های جاسوسی در رسانه­های آلمان پایان یافت؟

- چنین تصوری ساده­لوحانه است. در سال­های هفتاد برتری سازمان سیا تمام می­شود. کارها به سازمان­های امنیتی آلمان واگذر می­گردد که آدم­های جدیدی با قابلیت اقناع می­یابند. ادامه دارد.

 متن اصلی به آلمانی

در همین ارتباط (پست قبلی)

مصاحبه فوق در دو بخش تهیه شده است.

قرار است بخش دوم آن هفته آینده منتشر شود

که در این صورت سعی خواهم کرد آن را نیز

ترجمه کنم. مانی.

.

+   2006/11/26   10:51   مانی ب.  | 


 دیروز در برلین فیلم مستندی از کانال آلمانی­فرانسوی «آرته» به مطبوعات معرفی شد که در آن برنده نوبل ادبی هاینریش بل به هم­کاری با سازمان سیا متهم می­شود. این نویسنده آلمانی در چندین سازمان مخفی وابسته به سی­آی­ای خدمت کرده است. در این فیلم رئیس سابق «مرکزفرهنگی شهر کلن» که هاینریش­بل را برای عملیات سازمان سیا در سطح اروپا به خود جذب کرده بود، ادعا کرد که «همه ما برای سازمان سیا کار می­کردیم». وی اضافه کرد که آن­ها بدون آگاهی از مناسبات پشت پرده، به پشتیبانی صندوق مالی شرکت آمریکایی فورد اعتماد کرده بوده­اند. در فیلم یادشده مصاحبه­ای نیز با گونترگراس موجود است. گراس در این مصاحبه همکاری آگاهانه هاینریش­بل با سازمان سیا را نامحتمل می­نامد.

طبق اسنادی که فیل ارایه می­دهد سازمان سیا هزینه سفرهای هاینریش­بل و برخی دیگر از نویسندگان را به مراکز فرهنگی بین­الملی می­پرداخته است. هانس رودیگرمینوف نویسنده فیلم می­گوید: «هاینریش­بل قطعه الماسی بود در کلکسیون سازمان سیا». بازسازی روابط بول و سازمان سیا به سال­های ١٩٥٠ برمی­گردد که او هنوز آن­چنان شهرتی نداشت و برای داستان­خوانی به برلین دعوت می­شد. درطی همین دعوت­ها پای او به جریاناتی مانند «سازمان آلمانی جبهه» که تحت هدایت سازمان سیا بود باز می­شود.

طوری که در فیلم مطرح می­شود پس از تشدید تماس­ها، هاینریش­بل رسما به عضویت یکی از سازمان­های  مخفی سیا درمی­آید. اعضای این سازمان با روشنفکران لهستانی، شوروی سابق و آلمان شرقی تماس می­گرفتند و اطلاعاتی را از غرب در اختیار ایشان قرار می­دادند. از این طریق «روشن­فکران ناراضی» جذب شده و ازطریق هاینریش­بل در مسافرت­هایی به کشورهای بلوک شرق به افکار عمومی بین­المللی معرفی می­شدند. هاینریش بل درباره این سفرها گزارش­هایی تهیه می­کرد که به «مرکز فرهنگی شهر کلن» می­رسیده است.

روی چنین پس­زمینه امنیتی­یی اخراج نویسنده ناراضی شوروی «Solschenizyn» طور دیگری دیده می­شود.

این نویسنده در سال ١٩٧٤ در مسکو دستگیر و به­طور موقت زندانی شد. سپس به کلن آمد و مورد استقبال هاینریش­بل قرارگرفت. تمهیدات این ماجرا به عهده «اداره امور خارجه» آلمان بود. بل هم­چنین با استفاده از وجهه خود در انجمن بین­المللی نویسندگان (پن) از ناراضیان یوگسلاوی سابق حمایت می­کرد. بل در این انجمن به عنوان نویسنده­ای دور از مناسبات دولتی، و فرد دمکراتی که نمی­توان به او رشوه پرداخت معروف بود. فیلم ادعا می­کند که او در عمل در خدمت اهداف دولت آمریکا و شرکای آن در آلمان درآمد. هاینریش­بل در مرکز فرهنگی سازمان سیا در شهر کلن از چنان اهمتی برخوردار بود که ریاست آن را به عهده او نهادند.

بنا به اطلاعاتی که کانال تلوزیونی «آرته» ارایه می­دهد، در محفل فرهنگی شهر کلن مهمترین نمایندگان مطبوعات و انتشارات آلمان گردهم می­آمدند. هدف آن­ها این بود که روشنفکران چپی را در مقابل وسوسه­های مارکسیتی حفظ کرده و تأثیرات رسانه­ای آن­ها را خنثی کنند.

ارتباطات سطح بالا با مراکز بزرگ تلوزیونی برای مأموران آلمانی سازمان سیا امکان ارتباط با میلیون­ها شنونده و بیننده را مهیا کرده بود. مأموران مورد اعتماد سازمان سیا توانستند به طرز «عالی» در مقابل میکرفن­ها و دوربین­های رادیو­تلوزیون­های دولتی قرارگرفته و مطبوعات سوسیال­دمکرات­ها را تحت سلطه خود درآورند.

طوری که فیلم مستند یادشده نشان می­دهد، هدایت مراکز فرهنگی سازمان سیا در شهر کلن، برلین­غربی، مونیخ و هامبورگ در دست جاسوسان آمریکایی قرار داشت که تحت نقاب همکاران «کنگره آزادی فرهنگی» پاریس انجام وظیفه می­کردند.

این ادعا که تا به حال به صورت رسمی رد نگشته است توسط نویسنده (زن) انگلیسی Frances Stonor Saundersدر کتابی با عنوان «چه­کسی صورت­حساب را می­پردازد» با ارایه اسنادی از بایگانی­های آمریکا نیز مطرح شده است.

شبکه این مراکز که نویسندگان، هنرمندان و روشنفکران مشهور بین­المللی اعضای آن را تشکیل می­دادند تا اتریش، سوئیس و ایتالیا می­رسیده است. در این کشورها با پشتیبانی مالی سازمان سیا مجلات فرهنگی­یی منتشر می­شده است بدون این­که افکار عمومی از پشت­پرده خبر داشته باشد. همین­طور در جهان عرب و آفریقا سازمان سیا جهت یافتن همکارانی بین روشنفکران «شعبه­»هایی احداث کرده بوده است که به برخی از آنان بورس داده می­شد و در ارتباط با مرکز سازمان سیا در پاریس قرارمی­گرفتند.

نویسنده فیلم مستند یادشده در کنفرانس مطبوعاتی در برلین می­گوید: «افکارعمومی آلمان، کشورهای اروپایی و جهان ده­ها سال مستمرا فریب خورد. آن­چه به نظربحث­وجدل غیردولتی حول­وحوش سیاست و فرهنگ می­رسید، از طریق دولت هدایت می­شد. سازمان سیا به طور برنامه­ریزی­شده از نویسندگانی مانند هاینریش بل استفاده می­کرد».

 

 متن آلمانی این­جا .

ترجمه آزاد: مانی ب.

 

در همین ارتباط (پست بعدی)

.

+   2006/11/25   12:3   مانی ب.  | 


(خوردن و ذهنیت – گشت­وگذاری در عرصه زبان)

 

 

ـ چه چشمای بادمی زیبایی داری!

- من بادم می‌خوام!

 

ابن محمود خاطره­ی جالبی از زنده­یاد عمران صلاحی تعریف می­کند:

سوار ماشین داشتیم شهر را می‌پیمودیم كه كنار پارك، عمران دفتر جیبی‌اش را درآورد و چیزی نوشت. گفتیم: استاد! همین لحظه به شما الهام فرمودند؟ گفت: نه! ازین جمله روی دیوار خیلی خوشم آمد. نگاه كردیم دیدیم نوشته‌اند: زندگی بدون عشق مثل ساندویچ بدون نوشابه است!

 

                      سرزمین عشق

 

تأمل در زبان فارسی، در محاوره روزمره فارسی‌زبانان ودر شمار عبارات و استعاراتی که به «خوردن»، خوراکی‌ها، وحس چشایی و کلا به مسایل شکمی،  مرتبط است، باعث تعجب می‌گردد. ادامه مطلب

 

.

+   2006/11/24   10:18   مانی ب.  | 


دوستان وقت عصیرست و کباب

راه را گرد نشانده­ست سحاب

بفروزیم همی آتش رز

گسترانیم بر او سرخ کباب

«منوچهری»

مقام «خوردن» در فرهنگ ایرانی

 دیروز نوشته­ی طنزآمیزی خواندم از شادی دانا به مناسبت سفر مارکز به ایران. شادی دانا در «نامه­ای به حاج گابریل آقا گارسیا مارکز» او را از بخشی از برنامه­ای که در ایران انتظار او را می­کشد، این­طور خبردار می­کند:

«حالا بگذار کمی از برنامه هایی که این جا خواهی داشت برایت بگویم. اول از همه می برندت هتل هما یا استقلال و بعد هی دعوت این ور و آن ور و آن قدر بهت چلوکباب و دوغ و پیاز و جوجه کباب و شله زرد می دهند که به امید حق شکمبه­ات می­ترکد و سقط می­شوی. مارکز جان دیده­ای هر کس که به ایران می­آید اول از همه و آخر از همه از خوراکی­ها و مهمان نوازی ما تشکر می­کند و این که:" بابا مردم از بس خوردم". خب من اول خوشحال می­شدم که در جهان این همه مایه مباهات هستیم، اما حالا به این نتیجه رسیدم که جز این که در حلق مهمان کباب کوبیده و آش رشته و زولبیا بامیه سرازیر کنیم کار دیگری نمی­کنیم. بعععله. خلاصه هی می­خوری و هی خیکت بالا می آید».

                             

 جالب این­جاست که ما با «مهمان­نوازی ایرانی» نه تنها غریبه­ها، بلکه خودمان را هم فریب  می­دهیم. «پذیرایی» از مصدر «پذیرفتن» اصلی­ترین رکن مهمان­نوازی ایرانی را تشکیل می­دهد. آشکارترین رفتاری که از آن می­توان تشخیص داد که مورد محبت و پذیرش فردی قرارگرفته­ایم، این است که او نسبت به شکم ما مهربان باشد و آن را با اطمعه و اشربه رنگارنگ پر کند. این­که کسی به حرف دل ما گوش کند ارزش چندانی ندارد. مهم آن است که پذیرایی «درست» باشد. معیار داوری پذیرایی است، خواه در مهمانی خصوصی باشد، خواه در یک سمینار علمی.  ادامه مطلب ...

.

+   2006/11/22   12:46   مانی ب.  |