خشکید
نهالی که در دل داشتم
جرم من این بود که حکم جبر را
حرف حساب انگاشتم.
.
حرفهایی هست مثل کژدم
که حاصل ناگفتنشان
در دل ماندنشان ...
چه بگویم؟
میدانی.
و اگر ...
و اگر روزی ...
و اگر روزی
در زندان دلی باز شود؟...
بهای رابطه شاید
قطرههای زهریست که زندانبانان لال
هرروز
در استکان چای
یا فنجان قهوهی صبحانه خود میریزند.
بی هراس از مرگ
بینیاز مرهم.
گوئیا رابطه
حاصل نیکیست
ببار آمده از ضرب دو منفی در هم.
.
شماره یازدهم ماهنامه هزارتو با موضوع «نوستالژی» منتشر شد. در قسمت موسیقی آهنگ «سوزان» اثر لئونارد کوهن را از دست ندهید.
ناتان گاردلز با رئیسجمهور سابق آمریکا به مناسبت انتشار کتاب او با عنوان «فلسطین: صلح نه آپارتاید*» مصاحبهای انجام داده است که ترجمه بخشی از آن را در زیر میخوانید.
گاردلز: وزارت امور خارجه معمولا به شخصیتهای مانند شما یا برنده نوبل صلح «دسموند توتو» به خاطر آپارتاید نامیدن شرایط زندگی فلسطینیها در سرزمینهای تحت اشغال اسرائیل اعتراض میکند. چرا این نامگذاری که در سراسر جهان مورد قبول واقع میشود در آمریکا تحریکآمیز است؟
کارتر: دادستان کل اسرائیل در زمان ایزاک رابین و نتانیاهو در گزارش خود همین مفهوم «آپارتاید» را به کار برده بود. اما من این مفهوم را از او اقتباس نکردهام. من در مورد فلسطین حرف میزنم نه در باره اسرائیل. اسرائیل را به عنوان یک دمکراسی که در آن قانون حقوق برابر اعراب و یهودیان را تضمین میکند میشناسیم. اما وسعت تعقیب و جداسازی کامل فلسطینیها از شهرکنشینهای یهودی در سرزمینهای اشغالی واقعا برآنچه در آفریقای جنوبی اتفاق میافتاد منطبق است. البته تفاوتهایی نیز موجود است. اساس این «آپارتاید» بر نژادپرستی نیست، بلکه بر خواست یک اقلیت کوچک اسرائیلی است که مایلند اراضی اسرائیلی را به دست آورده و آن را برای خود نگه دارند. مردم آمریکا و از جمله خود من طبیعتا تمایل به پشتیبانی از اسرائیل داریم. من یک مسیحی انجیلی هستم که هر یکشنبه در کلیسا کتاب مقدس (نیمی از وقت تورات و نیمه دیگر انجیل) درس میدهم. ما آمریکایی ها خود را با عبرانیها، با اسرائیلیها شبیه حس میکنیم. اما در این میان یک چیز دیگری هم هست. اسرائیلیها می خواهند در نظام خود هرگونه انتقاد به سؤاستفاده از فلسطینیها را ممنوع کنند. در آمریکا مردودشناختن هرگونه انتقادی به سیاست اسرائیل به وجود لابی ویژه «کمیته آمریکایی اسرائیلی برای امور عمومی» (AIPAC) و فقدان یک عقیده مخالف مؤثر مربوط میشود.
من شخصا در طول سیسال گذشته شاهد قدرت نفوذ کمیته مذکور بودهام و عرصه تنگ بحثی متعادل و آزاد در باره امور واقعی را تجربه کردهام. برای نمایندگان کنگره چیزی شبیه به «خودکشی» است، اگر از موضعی معتدل در برابر اسرائیل و فلسطین پشتیبانی کنند، یا اگر از اسرائیل پایبندی به قوانین بینالمللی را بطلبند، یا پیرامون حق و «حقوق بشر فلسطینیها» سخن بگویند. اگر چنین رفتارهایی از آنها سربزند، دیگر نمیتوانند انتخاب بشوند. در نتیجه نفوذ (AIPAC) شش سال آزگار از مذاکرات جدی صلح به پشتیبانی آمریکا خبری نبود.
- آیا این جداسازی شبهآپارتاید به خاطر نگرانی از امنیت اسرائیل نیست؟
- نه، نمیتوانم این حرف را بپذیرم. مسئله امنیت نیست. مثلا به همین سازمان حماس توجه کنید. این سازمان معمولا به عنوان تندروترین گروه مورد اتهام قرار میگیرد. اما این سازمان به طور یکطرفه اعلام آتشبس (هودنا) کرده است. از آگوست ٢٠٠٤، یعنی در طول به اصطلاح «دوران ترور حماس» یک اسرائیلی جان خود را از دست نداده است. این سازمان از وقتی که به موقعیتهای رسمی دستیافته است فعالیتهای تروریستی را قطع کرده است.
- نومحافظهکاران که آمریکا را به جنگ با عراق کشاندند فریفته این نظر هستند که «راه صلح برای خاورمیانه» نه از اورشلیم بلکه از بغداد میگذرد. حال کمیسیون بیکر عکس این ادعا را درست میداند که جاده صلح در بغداد و بقیه خاورمیانه از اورشلیم میگذرد. آیا معضل اسرائیل و فلسطین کلید صلح در کل منطقه است؟ آیا سیاست «مرتبط سازی» (linkage policy) صحیح است؟
- من فکر نمیکنم که قضیه یک سیاست «مرتبطسازی» باشد، بلکه ما با اموری واقعی روبرو هستیم که به یکدیگر مرتبط هستند. هیچ تردیدی نیست که رعایت انصاف یا بیانصافی در مورد مسئله اسرائیل و فلسطین قلب و فکر هر مسلمانی را متأثر میکند. حتی در کشورهای دوست منطقه مانند مصر و اردن فقط نگاه پنج درصد از مردم به آمریکا دوستانه است. نه به این دلیل که ما به عراق حمله کردیم، زیرا آنها از صدام متنفر بودند. دلیلش این است که ما برای فلسطینیها که در موقعیت بدی به سرمیبرند هیچ کاری انجام نمیدهیم. هیچ تردیدی نیست که راه صلح خاورمیانه از اورشلیم میگذرد.
- اگر آمریکا خواهان یک برنامه صلح بزرگ شود، آیا اسرائیلیها شریک گفتگویی برای صلح دارند؟ آیا اسرائیل میتواند با حماس گفتگو کند؟
- محمود عباس رئیس تشکیلات خودگردان فلسطین و رهبر سازمان آزادیبخش الفتح است، که اسرائیل آن را به عنوان نهاد قانونی در مقابل به رسمیتشناخته شدن خود به رسمیت شناخته است. حماس ربطی به الفتح ندارد.
اسرائیل اگر بخواهد میتواند با هردوی این نهادها، یعنی با تشکیلات خودگردان و الفتح مذاکره کند. از این گذشته نخستوزیر حماس گفته است که مذاکرات مستقیم صلح بین محمودعباس و اسرائیلیها را ترجیح میدهد. وی گفته است، درصورتی که آنها به توافقاتی برسند و فلسطینیها نیز از طریق یک همهپرسی توافقات یادشده را بپذیرند، حماس هم آن را قبول میکند. دیگر اینکه رهبران حماس در یک گفتگو به من گفتند که طبق قوانین اسلام یک «هودنا»، یا یک آتشبس یکطرفه با اسرائیل میتواند دوسال، بیستسال یا حتی پنجاه سال ادامه یابد.
- کوفیعنان در آخرین سخنرانی خود به عنوان ریاست سازمان ملل میگوید هیچ ملتی نمیتواند با اعمال قدرت به دیگر ملتها به امنیت برسد. مشاور سابق شما در امور امنیت ملی برژنسکی در زمان جنگ اسرائیل علیه حزبالله ادعای مشابهی میکند. میگوید: «طرحهای نومحافظهکاران در مورد امنیتی که براساس قدرت زیاد قراردارد، آنطور که در اسرائیل شاهد آن هستیم، برای آمریکا و نهایتا برای اسرائیل مرگآور است. این طرحها موجب میشوند که اکثریت عظیم مردم خاورمیانه به مخالفت با آمریکا برخیزند. درپایان کار آمریکاییها از خاورمیانه تارانده خواهند شد و این شروع خاتمه اسرائیل است». آیا شما با این گفتهی برژنسکی موافق هستید؟
- نه تا این حد. درست است که این سیاست در خاورمیانه به فضای ضدآمریکایی و ضداسرائیلی منجرشده است. اما من تا آنجایی نمیروم که بگویم این موقعیت سبب سقوط اسرائیل میگردد. برای اسرائیل دیرنشده است که به مذاکرات پراعتماد با فلسطینیها یا با سوریها درباره بلندیهای جولان بپردازد.
این حرف را به این خاطر میزنم چون هیچ تردیدی ندارم که اسرائیل تا زمانی که با طرح صلحی مانند «طرح گنف» (که مورد پشتیبانی من، کلینگتون، ژیراک و خیلیهای دیگر قرارداشت) موافقت نکند هرگز به صلح نخواهد رسید. این طرح بر اساس تدقیق پیشنهادات «تابا» است که اهودبرک و کلینگتون در آخرین روزهای ریاست جمهوری کلینگتون تنظیم کرده بودند. طرح گنف توسط همان مذاکرهکنندگانی تهیه شده است که در مذاکرات اسلو و تابا شرکت داشتند. در این طرح مرزهای امن برای اسرائیل، به رسمیت شناخته شدن اسرائیل در جهان عرب و به رسمیت شناخته شدن یک دولت فلسطینی مستقل در اراضی متصل [نه قطعهقطعه شده] توسط جامعه جهانی درنظر گرفته شده است. مرز مشترک همان مرزهای سال ١٩٦٧ هستند، بعلاوه تعویض متقابل اراضی که توسط آن اسرائیل بتواند برخی از شهرکهای بزرگ، نواحی مسکونی یهودی شرق اورشلیم و بخش یهودینشین قسمت قدیمی شهر اورشلیم را نگهدارد. یک اداره بینالمللی مذهبی ناظر اماکن مقدس، شامل مسجد الاقصی تحت کنترل فلسطینیها، «دیوار ندبه» و بخش یهودینشین اورشلیم تحت کنترل اسرائیل، خواهد بود. اسرائیل بایستی به صورت یکطرفه تصمیم بگیرد چه تعداد از پناهندگان فلسطینی به اسرائیل مراجعت کنند. بقیه پناهندگان میتوانند به فلسطین بازگردند یا طبق اعلانیه ١٩٤ سازمان ملل از آنان رفع خسارت شود.
- یکی از پارادوکسهای حمله به عراق این است که این عمل در واقع به انقلاب ایران کمک کرد، یعنی نفوذ سنیهای میانهرو را تضعیف کرده و به ازدیاد نفوذ شیعیان خاورمیانه انجامید. شما هم همینطور میبینید؟
- هیچ تردیدی نیست که نفوذ ایران در منطقه به طرز بیسابقهای زیاد شد. هیچ تردیدی در احترامی که کشورهای دیگر منطقه امروز برای ایران قایل هستند نیست. جنگ عراق، نه فقط به این دلیل که اکثریت عراقیها شیعه هستند، مایه تقویت ایران شد.
* Palestine: Peace Not Apartheid
متن به آلمانی این جا
ترجمه: مانی ب.
.
- راستی اسم اون جاسوس روسی که در لندن در اثر مصرف پلونیوم کشته شد چی بود؟
- یادم نیست، اما به حکم وظیفه خبررسانی بد نیست همینجا به هموطنان عزیز یادآوری کنیم که «نیوم» ترجمه «سبزی» یا «باقالی» به زبان روسی نیست.
.

.
آرش و مینا قرار بود بیایند خانهمان. ... گفته بودند برای شام نمیمانند. آرش گفته بود ترجیح میدهد شامی در كار نباشد. با این همه آذر شام درست كرد. عدس پلو با خورش قیمه. ... وقتی داشتم سالاد درست میكردم، زنگ در را زدند. در را باز كردم ... مینا گفت: «ما كه گفتیم برای شام نمیآیم». گفتم: «شام درست نكردهیم». «از بوش پیداس». ... آرش ... گفت: «شاید دارن واسه خودشون درست میكنن» ...
آذر ... با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد. ... سینی چای را جلو همه گرفت. ... آذر بلند شد رفت توی آشپزخانه. من از توی ظرف شیشهای روی میز شكلاتی برداشتم. ظرف را جلو مینا و آرش هم گرفتم. ... شكلات دیگری برداشتم. گفتم: «میخواین همین امشب راه بیفتیم؟ جدی میگم. همین امشب راه بیفتیم» ... مینا گفت: «پس همه موافقین. ناهار تو راه پای من». ... در یخچال را باز كرد و خم شد. مینا گفت: «تو رو خدا، بیا بشین. اگه میدونستم قراره آشپزی كنی، نمیاومدیم» ... آذر از توی آشپزخانه گفت: «كی آبسیب میخوره؟ میخوام براتون آبسیب بیارم؟» ... گفتم: «عالییه. من كه میخورم». چهارتا لیوان گذاشت توی سینی ... با سینی آبسیبها ازآشپزخانه بیرون آمد. سینی را جلو مینا گرفت. گفت: «اینها رو كه خوردین، واسهتون انار میآرم». مینا گفت: «تو رو خدا، دیگه بشین». ... همه لیوانهایمان را برداشتیم. آذر گفت: «من و رامین رفتیم یه صندوق بزرگ انار خریدیم. عصرها، تا میرسیم خونه، اول میریم سراغ صندوق انار. هر كدوممون دوتا از اون گندههاشو جدا میكنیم میآریم میشینیم جلو تلویزیون، حالا بخور كی نخور» ...
آذر گفت: «یه چیز جالب واسهتون بگم. وقتی رامین انار میخوره، پشت كلهش شروع میكنه بهعرق كردن». خندید. «باورتون نمیشه. پشت كلهش خیس خیس میشه». ... گفتم: «اول پشت كلهم عرق میكنه، بعدش هم تموم سرم خیس میشه. نمیدونم چرا اینطوری میشم». ... آذر لیوان خالیاش را گذاشت روی سینی. ... گفت: «انار كه میخورین؟». مینا و آرش گفتند نمیخورند. من هم میلی نداشتم. سینی را برد توی آشپزخانه. ...
شكلاتی از روی میز برداشت. یكدفعه بوی سوختگی به مشامم خورد. گفتم: «غذات سوخت، آذر».
آذر باعجله برگشت توی آشپزخانه. در قابلمه را برداشت. قاشق چوبی را كرد توی قابلمه. مینا گفت: «خوب، تعریف كن». ...
خم شد و شعله زیر قابلمه را كم كرد. در قابلمه را گذاشت و ازآشپزخانه بیرون آمد. ... آذر شانههایش را بالا انداخت. داشت قابلمه نقرهایرنگ را میگذاشت كنار ظرفشویی. ... آذر، انگار یكدفعه چیزی یادش آمده باشد، بلند شد. گفت: «یهدقیقه صبر میكنی؟». ... رفت توی آشپزخانه. كنار اجاق، در قابلمهای را برداشت. ... آذر از آشپزخانه برگشت. وقتی نشست، گفت: «هر موقع گرسنهتون شد، بگین شامو بكشم». مینا گفت: «افتادی تو زحمت». «این حرفها چییه! تازه میخوام یه دسر خوشمزه بهتون بدم». ... گفت: «خوب، آقای نویسنده، بعدش چی میشه؟» ... مینا از توی ظرف شیشهای روی میز شكلاتی برداشت. خیره شده بود به میز. حتی وقتی كاغذ شكلات را باز میكرد، خیره شده بود به میز. گفت: «آره، بهش میگفتم هر كاری بگه، میكنم. حاضر بودم دوباره باهاش ازدواج كنم. حتی حاضر بودم وانمود كنم عاشقشم.» ...
آذر گفت: «شماها گرسنهتون نیست؟». ... آرش گفت: «من كه گرسنهم نیست». ... «ولی یه لیوان دیگه از اون آبسیبها میخورم». ... لیوانها را از روی میز جمع كردم و بردم توی آشپزخانه. كناراجاق، در قابلمه خورش را برداشتم و سرم را نزدیك بردم و بو كشیدم. ...
آذر ... گفت: «میدونین الان چی میچسبه؟». ... گفت: «یه برنج و خورش قیمه خوشمزه. بعدش هم یه كرمكارامل مفصل با هم میخوریم. من كه خیلی گرسنهمه.» ... رفت توی آشپزخانه. چند بشقاب از قفسه بالای ظرفشویی درآورد و گذاشت روی پیشخوان. قاشق و چنگال هم آورد. ... گفت: «میدونین هوس چی كردهم؟ هوس كردهم صبح زود پاشیم بریم ساحل چمخاله. واقعا میگم. ... خیلی دلم برای دریا تنگ شده. خیلی دلم برای صدای موجها تنگ شده، برای شیطانكوه هم همینطور. دلم میخواد هر سه شبو بریم اونجا. از اون شیرینیكوكیها بخریم و بریم اونجا. از اون یارو باقالافروشه هم، یه ظرف گنده باقالا بخریم. ...» ... برگشت رفت سراغ اجاقگاز. در قابلمه را برداشت. بشقابی ازجاظرفی برداشت و گذاشت روی اجاق، كنار قابلمه. ایستاده بود همانجا، كنار اجاقگاز. زل زده بود به بخار غلیظی كه داشت از توی قابلمه بلند میشد.
از داستان کوتاه: «به نظر من كه هیچ جای دنیا لاهیجان نمیشه»؛ سیامک گلشیری
*
تحریم یا شرکت در انتخابات؟ استدلال مناسب برای یک بحث سیاسی:
آیا اگر در رستورانی صرفاً قورباغه و هشت پا سرو کنند من باید به صاحب رستوران نشان دهم که انتخاب من مهم است؟! یا به رقیبم که قورباغه سفارش داده نشان دهم که من مثلاً هشت پا را ترجیح میدهم؟
[با دخترخانمی آشنا میشود و او را سوار میکند]
مرد سر تكان داد. گفت: «میخوام یه پیشنهادی بهت بكنم».
دختر نگاهش كرد، طوری كه انگار حواسش جای دیگر است.
مرد گفت: «قبل از اینكه سوارت كنم، داشتم میرفتم همبرگر بخورم. اگه دوست داشته باشی، میتونیم با هم بریم تو یكی از اون رستورانهای درجه یك كه گفتی و دو تا پیتزا مخصوص سفارش بدیم».
دختر گفت: «حالا چرا پیتزا؟».
مرد گفت: «من عاشق پیتزام».
دختر گفت: «میدونی من الان هوس چی كردهم؟».
مرد گفت: «هوس چی؟».
«یه ساندویچ گنده رستبیف با یه لیوان بزرگ فانتا». ...
مرد راهنما زد و آهسته پیچید. گفت: تا حالا هیچوقت تو اون رستورانهای طبقه آخر پاساژمیلاد نور رفتهی؟ غذاهاشحرف نداره. فكر كنم از اون جاهایییه كه تو عاشقشی».
دختر سرش را بالا آورد. با انگشت به خیابانی سمت چپ اشاره كرد. مرد پیچید توی خیابان. دختر گفت: «اونجا رستبیف هم پیدا میشه؟».
مرد گفت: «نمیدونم. شاید. ولی میدونم پیتزاهاشحرف نداره». لبخند زد. دخترگفت: «منم یه جای عالی همین نزدیكیها سراغ دارم
مرد گفت: «جدی؟».
دختر سر تكان داد. آینه را با روژ گذاشت توی كیفش. گفت: «اگه بیای، دیگه ول نمیكنی. خیلیوقتها هم همینآهنگهای جیپسیكینگزو میذارن. خیلی جای دنجییه».
مرد گفت: «پسبریم همونجا».
دختر گفت: «همینجاس».
با دست به پیادهرو اشاره كرد. مرد كنار خیابان پارك كرد. دختر گفت: «پیتزاهاش هم حرفنداره».
مرد گفت: «من هم هوس كردهم رستبیف بخورم».
[دختر به بهانه عوض کردن مانتو از او جدا میشود. دوستدار ادبیات در پایان داستان میفهمد که او درواقع از اتومبیل مرد پولدار به عنوان تاکسی استفاده کرده است. کرایه تاکسی در اینجا همان «لاس خشکه» است. مرد پس از درک این موضوع]
با خودش گفت حتمأ هنوز همبرگرفروشی روبهروی پارك باز است.
ازداستان کوتاه: من عاشق آدمهای پولدارم از سیامک گلشیری
* عنوان مطلب را تغییر دادم.
.
به هرحال باز یک کتابفروشی دیگر تعطیل می شود تا «کبابفروشی»ای تازه افتتاح شود ... «کبابفروشی قصه».
*
اینبار باید به او حق داد. بد نبود اگر نوعی «فیلتربویایی» برای بعضی از وبلاگها موجود میبود.
اخطار: پیش از کلیک دماغتان را بگیرید
(+)..
«رشوه» یکی از معمولیترین «خوردنی»های همگانی ایران است. «یكی از عیوب و بلكه یكی از بلاهایی كه در ایران ریشه دوانیده و قطع ریشه آن هم كار بسیار مشكل و بلكه محال میباشد رشوهخواری است. این امر به قدری رایج است كه از شاه گرفته تا آخرین مأمور جزء دولت رشوه میگیرد و در عین حال هیچكس هم صدایش درنمیآید». این گزارش آنقدر تازه است که اگر کلمه «شاه» در آن نمیبود، میتوانست از یکی از روزنامههای صبح تهران باشد، درحالیکه از قلم گوبینو ( ص٤١) است که بیشتر از یک قرن از اقامت او در ایران میگذرد.
تأمل در عبارت «سبیل کسی را چرب کردن» که تا به امروز در محاوره روزمره معمول و رایج است، آشکار میکند که رشوه بدوا «خوردنی» بوده است. «چربی» در فرهنگ ایران واژهای با حشمت است. غذای مرغوب را به «چرب و نرم» توصیف میکنند و انسان خوشبخت و سعادتمند کسی است که «نانش در روغن است». تصویر سبیل چرب نیز پیش از هرچیز حکایت از تناول اطمعه چرب و نرم صاحب سبیل دارد. هنوز هم مناطقی هستند که در آن کارآیی جوجهکباب کمتر از چندین هفته دوندگی در راهروها و راهپلههای ادارهجات نیست. اسکناس تنها ترجمه مادی جوجهکباب و «آجیل» مشکلگشا است. تفاوت دوران ما با دورانی که رشوه واقعا سبیل را چرب میکرد، در این است که امروزه پول به آجیل مشکلگشا مبدل گشته است. اشخاص گرفتار بجای اینکه جهت رفع گرفتاری آجیل و شلهزرد پخش کنند، با احترام به تمایلات فردی دیگران، پول آن را میدهند که هرکس هرچه دوست دارد با آن بخرد!
این تصور من از عبارت «سبیل کسی را چرب کردن» بود که باید در آن، با توجه به آنچه آملی در «ریشه تاریخی امثال و حکم» نقل میکند، تجدیدنظر کرد. البته «چربکردن سبیل» نزد محقق یاد شده نیز کنایه از رشوه دادن است، اما دلیل چربی سبیل در این عبارت خوردن نبوده است. در شرح ریشه تاریخی عبارت مذکور چنین مینویسد:
«در عصر صفویه بازار سبیل رونق یافت و سلاطین صفویه ... چون خود را اهل عرفان و تصوف میدانستند ... غالباً سبیلهای چخماقی و کلفت میگذاشتند ... کسانی که سبیلهای بلند و چخماقی داشتند، ناگزیر بودند همه روزه چند بار به نظافت و آرایش آن بپردازند، زیرا اگر تعلل و تسامح میورزیدند سبیلها آویزان میشد و آن هیبت و زیبایی که انظار دیگران را به خود جلب نماید از دست می داد. سبیل پر پشت و متراکم وقتی به هم پیوسته میشد و جلا پیدا میکرد که آن را چرب میکردند و با دست مالش میدادند. آنهایی که قدرت و تمکن مالی کافی نداشتند، خود به این کار میپرداختند، ولی سران و ثروتمندان افرادی را برای سبیل چرب کردن داشتند. کار "سبیل چرب کن" این بود که در مواقع معین که صاحب سبیل مهمانی رسمی داشت و یا میخواست به مهمانی برود، دستبهکار میشد و با روغن مخصوصی سبیل را جلا و زیبایی میبخشید. بدیهی است که اگر از عهده سبیل چرب کردن به خوبی برمیآمد، صاحب سبیل مشعوف و خرسند میشد و در این موقع سبیل چرب کن هر چه میخواست از طرف صاحب سبیل برآورده میشده است».
همینطور، عبدالله مستوفی در «شرح زندگانی من» راجع به "چرب کردن سبیل" مظفرالدین شاه چنین مینویسد: «مظفرالدین شاه در سفر اروپا مردی را به اسم ابوالقاسم خان همراه خود برده بود که در مواقع معین سبیل او را چرب میکرد و جلا میداد. وقتی سبیل شاه چرب میشد و از زیبایی و ابهت آن به طرب میآمد، اطرافیان موقع را مغتنم شمرده، هر تقاضایی داشتند مینمودند، زیرا میدانستند او سر کیف است و مسلماً تقاضایشان را برخواهد آورد».
اینطور یا آنطور، مسلم اینکه، عادت ملی به نوادگان ابوالقاسمها آموخته است که برآوردهشدن تقاصای آنان به «سرکیف شدن» کسی که کار آنها نزد او «گیر» کرده است، رابطه مستقیم دارد. و البته نباید فراموش کرد که برای رفع «گیر» چیزهای مختلف معمولا از روغن و چربیها استفاده میکنند. (آلمانیها نیز به وجهی که به عنوان رشوه پرداخته میشود Schmiergeld میگویند که ترجمه آن «پول چربی» است).
امروزدیگر چرب کردن سبیل به معنی تملق و چاپلوسی رایج نیست و تحت آن رشوهدادن فهمیده میشود. اما این «تغییر معنی» بسیار جزئی است، زیرا نمیتوان تنها وسیله رشوه را پول دانست. تملق و چاپلوسی که با شدت و حدتی بیش از پیش در جامعه ما رواج دارد نیز نوعی رشوه ویژه است که به وفور داده و خورده میشود. «ایرانیان اصولا تملق و چاپلوسی را دوست میدارند ولو اینكه هیچ نفعی عایدشان نشود» (گوبینو، ص٨٧). فرد متملق رشوه دهنده است و شنونده تملق رشوهخوار. استفاده از عباراتی نظیر «محبت بفرمایید»، «لطف کنید»، «عرایض بنده»، «اوامر جنابعالی» و امثالهم در دهان رشوهخوارها و رشوهدهندهها مثل نقل و نبات است! کسی که نمیتواند با پول کارمندی را که کار نزد او گیرکرده است سرکیف بیاورد، میتواند از این نقل و نباتها استفاده کند. میتواند به او بگوید: «عرایض بنده ... بله بله، همانطور که فرمودید ... محبت بفرمایید ورقه مرا مهر بزنید». ارباب رجوع رشوهدهنده سر بندگی فرومیآورد و خاطر مبارک «خدمتگذار مردم» از اینکه چنددقیقه مقام شاهی نصیبش شده است، سرکیف میشود. در این مناسبات بیان کسی که بجای «بنده عرض کردم، شما فرمودید» میگوید: «من گفتم، شما گفتید»، بیادبانه به گوش میرسد.
چرا جلوگیری از «خوردن» رشوه در ایران کاری بسیار مشکل و بلکه محال است؟ دلایل زیادی میتوان یافت. از جمله اینکه هیچ مقامی نمیتواند ملت شریف را به ترک «خوردن» فراخواند. ترک عادت موجب مرض است و جای رشوهخواری بیتردید در صدر جدول عادتهای ملی و دیرینه ما قرار دارد.
.
قدرتستیزی و شکم
چنان بد که هر شب دو مرد جوان
چه کهتر چه از تخمهی پهلوان
خورشگر ببردی به ایوان شاه
همی ساختی راه درمان شاه
بکشتی و مغزش بپرداختی
مرآن اژدها را خورش ساختی
یک مقایسه برای دستگرمی به عنوان مقدمه:
آلمانیها میگویند: تا آهن داغ است باید آن را پرداخت.
ایرانیها میگویند: تا تنور داغ است باید نان را چسباند.
*
از ملا پرسیدند: برای غذا خوردن چه وقتی مناسبتر است. جواب داد: برای آدم ثروتمند همیشه و برای آدم بیبضاعت هروقت که وسایلش فراهم شد. اما خواجه نصرالدین چه میگوید؟ او با این جواب موقعیت اجتماعی دورانی را بیان میکند که در آن کار ثروتمندان خوردن دایمی است و فقرا تنها وقتی میخورند که کسی به آنها چیزی برای خوردن بدهد.
تقسیم جامعه به خورندهها و گرسنهها، به شکمپرها و شکمخالیها نزد اغلب مصلحان و اخلاقگرایان تاریخ ما معمول بوده است. ادامه مطلب
.
عنایت سمیعی: زبان شعر شاملو زبان خدایان است.
مدرک بهتری بر این ادعا در دست نیست که:
گوشهای عنایت سمیعیها گوشهای بندگان است.

+ به گزارش خبرگزاری فارس علی عسگری، رئیس سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران، طی سخنانی به ارتباط به غذاهای سنتی با فرهنگ ایرانی پرداخت و گفت: فرهنگ ما برخلاف تعاریف نظری كه در كتابها از آن میشود، با زندگی مردم درجهان سرو كار دارد و با زندگی مردم رشد كرده و تبدیل به یك فرهنگ شده است.
+ مدیركل میراث فرهنگی و گردشگری استان زنجان گفت: در طی ٣ روز اول دومین جشنواره آش ایرانی ٦٥ هزار بازدید كننده از استانهای دیگر وارد استان زنجان شدهاند.
وی خاطرنشان كرد: امروز ١٨ گروه آشپز به رقابت پرداختند كه ٩ آشپز از زنجان، ٣ آشپز از ابهر، یك آشپز از قزوین، یك آشپز از چهارمحال و بختیاری و یك آشپز از استان یزد به رقابت پرداختند.
وی اضافه كرد: آشپزهای زنجانی آش رشته، ترش، ماست و آلو را طبخ كردند و آشپزهای ابهری آش شله قلمكار و گوجهفرنگی، چهارمحال و بختیاری دوغ آش، یزد گندم آش و قزوین دوغ آش را طبخ كردند و داوران به قضاوت درباره آنها به قضاوت پرداختند.
بزرگترین شیرینی خشک جهان به وزن یک تن از سوی گروه آشپزی «فرشتههنر» رکورددار بزرگترین کوفتهماهی جهان در تبریز طبخ شد. سرآشپز این گروه به ایرنا گفت: این شیرینی سه متر ارتفاع، ٥/٢متر قطر استوانهای داشته است. ...
یک خبر خوب هم برای روشنفکران کبابدوست که تردیدهای فلسفی آنها انتخاب بین برگ کتاب و کباب برگ را مشکل میکند:
دیوار به دیوار کتابفروشی «افرنگ» در یکی از میادین تهران به نام «میدان کوشا» چلوکبابی، «جناغ» قرار دارد. روی دیوار بین این دو مغازه تابلویی نصب شده است، به این مضمون:
ندیده کس چنین بزمی/ غذای روح و جان یکجا. دلا دیگر چه می خواهی/ کتاب آنجا، کباب اینجا.

جالب اینکه چنانچه از مضمون شعر برمیآید، اگر نه خود شعر، ایده «هنرمندانه» نصب چنین تابلویی، آنطور که انتظار میرود، از جانب فروشنده کتاب نیست، بلکه از فروشنده کباب است، زیرا کسی که در این تابلو ما را خطاب قرار میدهد، نه آقای کتابفروش، بلکه مرد کبابی است. ظاهرا پاسبان ها دست از شاعری برداشته و نوبت شاعری کبابی ها رسیده است.

خوردن و سیاست
قدرت پدیده پیچیدهای است، اما میتوان ادعا کرد که یکی از ویژگیهای صاحبان قدرت این است که «دستشان به دهانشان میرسد» و به رفع نیازهای شکمی علاقه وافری دارند. به نظر میرسد ترادف مفهوم «گردنکلفت» با مفهوم «قدرتمند» نزد فارسیزبانان از همینجاست. در گروههای انسانهای اولیه «قدرت جسمانی» با «قدرت سیاسی» دارای تناسب معقولی بوده است. جسم ورزیده و گردن کلفت که خوردن پیششرط وجود آن بوده است، دردورانی که گروههای یادشده از همه سو با خطر مواجه بودهاند قابل فهم است. اما چنانچه پیداست در جوامع امروزی نیز، هنوز هم آتش شهوت خوردن نزد صاحبان قدرت همچنان تیز است.
جالب است که ویژگیهای شاهان و مراجع قدرت در طول تاریخ ایران بسیار متفاوت بوده است، از شاهان هخامنشی مزدایی و ساسانیان زرتشتی تا سلاطین سنی و شیعه بر این مملکت حکم راندهاند. شیوه حکمرانی آنها، نحوه کشورداری آنها، نظامات دیوانی، مالیاتی، جزایی، کشوری و لشگری آنها هم بسیار متفاوت بوده است. اما تنها چیزی که به عنوان نقطه مشترک آنان تا به امروز استمرار داشته و دارد و در آن هیچ تغییری ایجاد نشده است، توجه ویژه آنان به غذا و شکم است.
سخنان تاریخنگار یونانی کزنفون در این باب که «کورش چگونه اشخاص را جلب میکرد» دارای نکات جالبی است. میگوید کورش پیش از اینکه بر تخت سلطنت بنشیند «با رفع حوائج نزدیکان خود و شرکت در غم و شادی آنها برای خود دوست تهیه میکرد ... [اما پس از اینکه شاه شد و] اقبال به او اجازه داد بذل و بخشش کند، درک کرد که ... بهترین وسیله برای رسانیدن مسرت و شادی به یکدیگر و جلب محبت، دعوت کردن به خوردن و آشامیدن است» (تاریخ ایران باستان. جلد اول، ص٤١٩). ادامه مطلب
سیطره فرهنگ شکمی بر اذهان ما
فهرستی که از استعارههای شکمی رایج در زبان فارسی در پست قبلی ارایه داده بودم، همه استعارههای موجود را شامل نمیشود. دوستان در تکمیل آن یاری کرده و دومورد مهم را به آن اضافه کردند. یکی «تلخگوشت» به عنوان صفتی برای انسان بداخلاق (که از طریق خوردن یا حداقل مزهمزهکردن گوشت او میتوان خصوصیتهایش را شناخت) و دیگری که یکی از مهمترین و رایجترین استعارههای مربوط به خوردن است، یعنی: نان را به نرخ روز خوردن.
- آقا قبول کنید که شما نان را به نرخ روز میخورید!
- حالا لازم نیست شما کاسهی داغتر از آش باشید!
اضافه بر این دو مورد، یک استعاره دیگر نیز به خاطرم آمد که سزاوار نیست از آن بگذریم، زیرا واگذارکننده نوعی «جذبه» کاملا ایرانی است، و یکی از صحنههای بدیع داستان یوسف و زلیخا را یادآوری میکند. منظور صحنهای است که زلیخا زنان بزرگان مصر را دعوت کرده بود تا یوسف را به آنان نشان دهد. اینان که مشغول خردکردن ترنج بودند، چنان در جذبه زیبایی یوسف خیرهگشتند که انگشتان خود میبریدند و درد احساس نمیکردند. در زبان فارسی در توصیف غذای خوشمزه میگوییم: چنان خوشمزه که انگشتانتان میخورید! برای درک اهمیت غذا در اعماق ذهن فرد فارسیزبان، باید چنین صحنهای را تصور کرد.
*
در پست پیش اشارهای بود به اینکه استعارههای شکمی در زبان آلمانی کم است. دوستی در پیامگیر مینویسد: «در زبان آلمانی کمتر از زبان فارسی از این نوع اصطلاحات شکمی وجود دارد و این برای آن است که کلاً زبان آلمانی کمتر با ایماء و اشاره و سنبل و نماد و... خود را بیان میکند». اصل مسئله همین است. قصد من نشاندادن سیطره این استعارهها بر اذهان است. میخواهم نشان دهم که فرهنگ شکمی آنقدر در تاروپود فرهنگ ما آمیخته است که نشانههای آن را میتوان به یک اندازه نزد فرهیختگان و مردمان عادی یافت. به عنوان مثال همگی عبارت «دندانگیر» را در مورد تولیدات فکری شنیدهایم. اینکه مثلا در فلان نوشته مطالب «دندانگیر»ی به چشم میخورد (یا نمیخورد)، در زبان فارسی رایج است. دیروز دیدم که در آلمانی هم مترادف آن موجود است. مثلا نیچه از قول كارلایل در باره آثار امرسون میآورد كه «این كارها چندان به ما نمیدهد تا بر آن دندان زنیم». (غروب بتان فارسی ص١٢١). اما این اولینبار بود که به چنین چیزی برمیخوردم. حال آنکه در زبان فارسی، طوری که در بخشهای قبل آمد، مسئله ریشهدارتر از این است.

تصویر سرصفحه نشریه فرهنگی «هفتسنگ» نیز جالب است: ادامه مطلب
.
مصاحبه با هانس رودیگرمینوف نویسنده فیلم مستند در باره هدایت امنیتی رسانهها، فرهنگ و افکارعمومی:
- آنهایی که فیلم را دیدند، از دیدن آن گیج شدند، به شک افتادند و برخی به فکر فرورفتند. خبرنگارانی که این فیلم را درباره هدایت امنیتی رسانهها تماشا کردند، محتملا خود جزو اهداف بلقوه چنین اعمالی محسوب میشوند.
- گیجکننده این است که سازمان سیا درواقع پیش از همه خواهان جذب روشنفکران و هنرمندان چپ، از جمله بزرگی مانند هاینریشبل بوده است ...
- این گروه برای هر کار امنیتی هدایت شده در عرصه افکار عمومی با اهمیت است. اول به این خاطر که با وجود کوچکی، در رسانهها و فرهنگ روز بیتأثیر نیست. دوم از این جهت که نگاه نقادانه، بخصوص دیدگاه نقادانهی اجتماعیشان، آنها را قابل اعتماد میسازد. درمورد هنرمندان و روشنفکران چپ این تصور میرود که از مناسبات دولتی به دور هستند. این برای مخاطبان مناسب است. و بالاخره سوم، به این دلیل که در این گروه گاهوبیگاه افکاری به وجود میآید که میتواند برای مناسبات موجود خطرناک باشد، بگوییم نوعی وسوسه مارکسیستی. همینکه بتوان یک چنین گروهی را هدایت کرد، حتی اگر نتیجه این هدایت خنثیسازی باشد، خود موفقیتی بزرگ است.
- از هاینریشبل چه انتظاری داشتند؟ او که در آلمان شرقی یا در شوروی سابق به عنوان نویسندهای شهرت داشت که در جدل با مناسبات آلمان غربی بود.
- بل درست به همین خاطر یک قطعه الماس در کلکسیون سازمان سیا بود. البته سازمان سیا همین یک قطعه الماس را نداشت. از آغاز سالهای شصت، گزارشات هاینریشبل از سفرهایش به شوروی، لهستان به دفتر مرکز فرهنگی سازمان سیا در کلن میرسید که محل آن در انتشارات «کیپنهویر و ویچ» بود. این گزارشات از آنجا احتمالا به سازمانهای مرتبط آلمانی فرستاده میشد. در انتشارات یادشده گروهی از ژورنالیستهای سرشناس و با نفوذ با هدف استفاده از میکرفن و دوربینهای رادیوتلوزیون دولتی و سلطه بر مطبوعات سوسیالدمکراسی، جمع میشدند.
- در رسیدن به این هدف موفقیت داشتند؟
- کاملا.
- در فیلم شما معلوم نمیشود که هاینریشبل آگاهانه برای سازمانهای وابسته به سازمان سیا کار میکرد.
- گونتر گراس که هاینریشبل را از طریق مشارکت در پروژههای ادبی میشناخت، معتقد است که او از ماجرا بیخبر بوده است.
- این سخن گراس به نظر شما قابل اعتماد است؟
- درواقع گراس میبایستی بداند. از سوی دیگر، گراس با خانم «کارولا اشترن» هم همکاری داشت و نمیدانست که او از جاسوسان قدیمی آمریکا بود. بعدها گونترگراس، هاینریشبل و خانم کارولا اشترن مشترکا مجله ادبی «ال٧٦» را (با تیتر فرعی «برای سوسیالیسم دمکراتیک») منتشر میکردند. این جالبترین پیشزمینه وسوسههای مارکسیستی بود که کاملا در خط سازمان سیا بود. هاینریشبل سالها به عنوان کسی که قدرت قانعسازی داشت، در خدمت این «خط» بود. بیتفاوت است که او خود را موظف به وفاداری نسبت به «هدایت» سازمان سیا میدانست، نسبت به آن مدارا میکرد، یا از وجود آن بیخبر بود. بل خیلی سیاسی بود. بنیاد حزب سبزهای «اتحاد٩٠» به حق نام هاینریشبل را برخود دارد.
- پول هم جریان داشت؟
- در مورد مأموران جزء چرا، اما معمولا پول را توی جیب مأموران تأثیرگذار فرونمیکنند. نهادهای دولتی و امنیتی در پشتیبانی مالی از طریق بیراههها استادند. در صورت جریانیافتن پول سیاستهایی به کار بسته میشد که از طریق شخص سوم صورت گیرد، مثلا از طریق پرداخت به «کلوپ پن». سازمان سیا پول به حساب کلوپ واریز میکرد تا نویسنده مشخصی در نشستهای بینالمللی که به نظر سیا از لحاظ سیاسی مهم میرسیدند شرکت کند، یعنی همهی جاهایی که میبایستی جبهه آمریکاییها در جنگ تبلیغاتی تقویت میشد.
- آیا این پولها برای افراد مشخصی در نظر گرفته میشدند؟ آیا اسم هاینریشبل جایی میآید؟
- این پولها برای اشخاص مشخصی درنظر گرفته میشدند.
- فیلم شما تا به سالهای هفتاد میرسد. آیا در این زمان فعالیتهای جاسوسی در رسانههای آلمان پایان یافت؟
- چنین تصوری سادهلوحانه است. در سالهای هفتاد برتری سازمان سیا تمام میشود. کارها به سازمانهای امنیتی آلمان واگذر میگردد که آدمهای جدیدی با قابلیت اقناع مییابند. ادامه دارد.
مصاحبه فوق در دو بخش تهیه شده است.
قرار است بخش دوم آن هفته آینده منتشر شود
که در این صورت سعی خواهم کرد آن را نیز
ترجمه کنم. مانی.
.
طبق اسنادی که فیل ارایه میدهد سازمان سیا هزینه سفرهای هاینریشبل و برخی دیگر از نویسندگان را به مراکز فرهنگی بینالملی میپرداخته است. هانس رودیگرمینوف نویسنده فیلم میگوید: «هاینریشبل قطعه الماسی بود در کلکسیون سازمان سیا». بازسازی روابط بول و سازمان سیا به سالهای ١٩٥٠ برمیگردد که او هنوز آنچنان شهرتی نداشت و برای داستانخوانی به برلین دعوت میشد. درطی همین دعوتها پای او به جریاناتی مانند «سازمان آلمانی جبهه» که تحت هدایت سازمان سیا بود باز میشود.
طوری که در فیلم مطرح میشود پس از تشدید تماسها، هاینریشبل رسما به عضویت یکی از سازمانهای مخفی سیا درمیآید. اعضای این سازمان با روشنفکران لهستانی، شوروی سابق و آلمان شرقی تماس میگرفتند و اطلاعاتی را از غرب در اختیار ایشان قرار میدادند. از این طریق «روشنفکران ناراضی» جذب شده و ازطریق هاینریشبل در مسافرتهایی به کشورهای بلوک شرق به افکار عمومی بینالمللی معرفی میشدند. هاینریش بل درباره این سفرها گزارشهایی تهیه میکرد که به «مرکز فرهنگی شهر کلن» میرسیده است.
روی چنین پسزمینه امنیتییی اخراج نویسنده ناراضی شوروی «Solschenizyn
این نویسنده در سال ١٩٧٤ در مسکو دستگیر و بهطور موقت زندانی شد. سپس به کلن آمد و مورد استقبال هاینریشبل قرارگرفت. تمهیدات این ماجرا به عهده «اداره امور خارجه» آلمان بود. بل همچنین با استفاده از وجهه خود در انجمن بینالمللی نویسندگان (پن) از ناراضیان یوگسلاوی سابق حمایت میکرد. بل در این انجمن به عنوان نویسندهای دور از مناسبات دولتی، و فرد دمکراتی که نمیتوان به او رشوه پرداخت معروف بود. فیلم ادعا میکند که او در عمل در خدمت اهداف دولت آمریکا و شرکای آن در آلمان درآمد. هاینریشبل در مرکز فرهنگی سازمان سیا در شهر کلن از چنان اهمتی برخوردار بود که ریاست آن را به عهده او نهادند.
بنا به اطلاعاتی که کانال تلوزیونی «آرته» ارایه میدهد، در محفل فرهنگی شهر کلن مهمترین نمایندگان مطبوعات و انتشارات آلمان گردهم میآمدند. هدف آنها این بود که روشنفکران چپی را در مقابل وسوسههای مارکسیتی حفظ کرده و تأثیرات رسانهای آنها را خنثی کنند.
ارتباطات سطح بالا با مراکز بزرگ تلوزیونی برای مأموران آلمانی سازمان سیا امکان ارتباط با میلیونها شنونده و بیننده را مهیا کرده بود. مأموران مورد اعتماد سازمان سیا توانستند به طرز «عالی» در مقابل میکرفنها و دوربینهای رادیوتلوزیونهای دولتی قرارگرفته و مطبوعات سوسیالدمکراتها را تحت سلطه خود درآورند.
طوری که فیلم مستند یادشده نشان میدهد، هدایت مراکز فرهنگی سازمان سیا در شهر کلن، برلینغربی، مونیخ و هامبورگ در دست جاسوسان آمریکایی قرار داشت که تحت نقاب همکاران «کنگره آزادی فرهنگی» پاریس انجام وظیفه میکردند.
این ادعا که تا به حال به صورت رسمی رد نگشته است توسط نویسنده (زن) انگلیسی Frances Stonor Saunders
شبکه این مراکز که نویسندگان، هنرمندان و روشنفکران مشهور بینالمللی اعضای آن را تشکیل میدادند تا اتریش، سوئیس و ایتالیا میرسیده است. در این کشورها با پشتیبانی مالی سازمان سیا مجلات فرهنگییی منتشر میشده است بدون اینکه افکار عمومی از پشتپرده خبر داشته باشد. همینطور در جهان عرب و آفریقا سازمان سیا جهت یافتن همکارانی بین روشنفکران «شعبه»هایی احداث کرده بوده است که به برخی از آنان بورس داده میشد و در ارتباط با مرکز سازمان سیا در پاریس قرارمیگرفتند.
نویسنده فیلم مستند یادشده در کنفرانس مطبوعاتی در برلین میگوید: «افکارعمومی آلمان، کشورهای اروپایی و جهان دهها سال مستمرا فریب خورد. آنچه به نظربحثوجدل غیردولتی حولوحوش سیاست و فرهنگ میرسید، از طریق دولت هدایت میشد. سازمان سیا به طور برنامهریزیشده از نویسندگانی مانند هاینریش بل استفاده میکرد».
متن آلمانی اینجا
(خوردن و ذهنیت – گشتوگذاری در عرصه زبان)
ـ چه چشمای بادمی زیبایی داری!
- من بادم میخوام!
ابن محمود خاطرهی جالبی از زندهیاد عمران صلاحی تعریف میکند:
سوار ماشین داشتیم شهر را میپیمودیم كه كنار پارك، عمران دفتر جیبیاش را درآورد و چیزی نوشت. گفتیم: استاد! همین لحظه به شما الهام فرمودند؟ گفت: نه! ازین جمله روی دیوار خیلی خوشم آمد. نگاه كردیم دیدیم نوشتهاند: زندگی بدون عشق مثل ساندویچ بدون نوشابه است!

تأمل در زبان فارسی، در محاوره روزمره فارسیزبانان ودر شمار عبارات و استعاراتی که به «خوردن»، خوراکیها، وحس چشایی و کلا به مسایل شکمی، مرتبط است، باعث تعجب میگردد. ادامه مطلب
.
دوستان وقت عصیرست و کباب
راه را گرد نشاندهست سحاب
بفروزیم همی آتش رز
گسترانیم بر او سرخ کباب
«منوچهری»
مقام «خوردن» در فرهنگ ایرانی
دیروز نوشتهی طنزآمیزی خواندم از شادی دانا به مناسبت سفر مارکز به ایران. شادی دانا در «نامهای به حاج گابریل آقا گارسیا مارکز» او را از بخشی از برنامهای که در ایران انتظار او را میکشد، اینطور خبردار میکند:
«حالا بگذار کمی از برنامه هایی که این جا خواهی داشت برایت بگویم. اول از همه می برندت هتل هما یا استقلال و بعد هی دعوت این ور و آن ور و آن قدر بهت چلوکباب و دوغ و پیاز و جوجه کباب و شله زرد می دهند که به امید حق شکمبهات میترکد و سقط میشوی. مارکز جان دیدهای هر کس که به ایران میآید اول از همه و آخر از همه از خوراکیها و مهمان نوازی ما تشکر میکند و این که:" بابا مردم از بس خوردم". خب من اول خوشحال میشدم که در جهان این همه مایه مباهات هستیم، اما حالا به این نتیجه رسیدم که جز این که در حلق مهمان کباب کوبیده و آش رشته و زولبیا بامیه سرازیر کنیم کار دیگری نمیکنیم. بعععله. خلاصه هی میخوری و هی خیکت بالا می آید».

جالب اینجاست که ما با «مهماننوازی ایرانی» نه تنها غریبهها، بلکه خودمان را هم فریب میدهیم. «پذیرایی» از مصدر «پذیرفتن» اصلیترین رکن مهماننوازی ایرانی را تشکیل میدهد. آشکارترین رفتاری که از آن میتوان تشخیص داد که مورد محبت و پذیرش فردی قرارگرفتهایم، این است که او نسبت به شکم ما مهربان باشد و آن را با اطمعه و اشربه رنگارنگ پر کند. اینکه کسی به حرف دل ما گوش کند ارزش چندانی ندارد. مهم آن است که پذیرایی «درست» باشد. معیار داوری پذیرایی است، خواه در مهمانی خصوصی باشد، خواه در یک سمینار علمی. ادامه مطلب ...
.