آرش‌ و مینا قرار بود بیایند خانه‌مان‌. ... گفته‌ بودند برای‌ شام ‌نمی‌مانند. آرش‌ گفته‌ بود ترجیح‌ می‌دهد شامی‌ در كار نباشد. با این ‌همه‌ آذر شام‌ درست‌ كرد. عدس پلو‌ با خورش‌ قیمه‌. ... وقتی‌ داشتم‌ سالاد درست‌ می‌كردم‌، زنگ‌ در را زدند. در را باز كردم‌ ... مینا گفت‌: «ما كه‌ گفتیم‌ برای‌ شام ‌نمی‌آیم‌». گفتم‌: «شام‌ درست‌ نكرده‌یم‌». «از بوش‌ پیداس‌». ... آرش‌ ... گفت‌: «شاید دارن‌ واسه ‌خودشون‌ درست‌ می‌كنن‌» ...

آذر ...  با سینی‌ چای‌ از آشپزخانه‌ بیرون‌ آمد.  ... سینی‌ چای‌ را جلو همه‌ گرفت‌. ... آذر بلند شد رفت‌ توی‌ آشپزخانه‌. من‌ از توی‌ ظرف‌ شیشه‌ای‌ روی‌ میز شكلاتی‌ برداشتم‌. ظرف‌ را جلو مینا و آرش‌ هم‌ گرفتم‌. ... شكلات‌ دیگری‌ برداشتم‌. گفتم‌: «می‌خواین‌ همین‌ امشب‌ راه ‌بیفتیم‌؟ جدی‌ می‌گم‌. همین‌ امشب‌ راه‌ بیفتیم‌» ... مینا گفت‌: «پس‌ همه‌ موافقین‌. ناهار تو راه‌ پای‌ من». ... در یخچال‌ را باز كرد و خم‌ شد. مینا گفت‌: «تو رو خدا، بیا بشین‌. اگه‌ می‌دونستم‌ قراره‌ آشپزی‌ كنی‌، نمی‌اومدیم‌» ... آذر از توی‌ آشپزخانه‌ گفت‌: «كی‌ آب‌سیب‌ می‌خوره‌؟ می‌خوام ‌براتون‌ آب‌سیب‌ بیارم‌؟» ... گفتم‌: «عالی‌یه‌. من‌ كه‌ می‌خورم‌». چهارتا لیوان‌ گذاشت‌ توی‌ سینی‌ ... با سینی‌ آب‌سیب‌ها ازآشپزخانه‌ بیرون‌ آمد. سینی‌ را جلو مینا گرفت‌. گفت‌: «اینها رو كه‌ خوردین‌، واسه‌تون‌ انار می‌آرم‌». مینا گفت‌: «تو رو خدا، دیگه‌ بشین‌». ... همه‌ لیوان‌های‌مان‌ را برداشتیم‌. آذر گفت‌: «من‌ و رامین‌ رفتیم‌ یه ‌صندوق‌ بزرگ‌ انار خریدیم‌. عصرها، تا می‌رسیم‌ خونه‌، اول‌ می‌ریم ‌سراغ‌ صندوق‌ انار. هر كدوم‌مون‌ دوتا از اون‌ گنده‌هاشو جدا می‌كنیم ‌می‌آریم‌ می‌شینیم‌ جلو تلویزیون‌، حالا بخور كی‌ نخور» ...
آذر گفت‌: «یه‌ چیز جالب ‌واسه‌تون‌ بگم‌. وقتی‌ رامین‌ انار می‌خوره‌، پشت‌ كله‌ش‌ شروع‌ می‌كنه‌ به‌عرق‌ كردن‌»
. خندید. «باورتون‌ نمی‌شه‌. پشت‌ كله‌ش‌ خیس‌ خیس‌ می‌شه‌». ... گفتم‌: «اول‌ پشت‌ كله‌م‌ عرق‌ می‌كنه‌، بعدش‌ هم ‌تموم‌ سرم‌ خیس‌ می‌شه‌. نمی‌دونم‌ چرا این‌طوری‌ می‌شم‌». ... آذر لیوان‌ خالی‌اش‌ را گذاشت‌ روی‌ سینی‌. ... گفت‌: «انار كه ‌می‌خورین‌؟». مینا و آرش‌ گفتند نمی‌خورند. من‌ هم‌ میلی‌ نداشتم‌. سینی‌ را برد توی‌ آشپزخانه‌. ...
شكلاتی‌ از روی‌ میز برداشت‌. یكدفعه‌ بوی‌ سوختگی‌ به‌ مشامم ‌خورد. گفتم‌: «غذات‌ سوخت‌، آذر»
.

آذر باعجله‌ برگشت‌ توی‌ آشپزخانه‌. در قابلمه‌ را برداشت‌. قاشق‌ چوبی را كرد توی‌ قابلمه‌. مینا گفت‌: «خوب‌، تعریف ‌كن‌». ...

خم‌ شد و شعله زیر قابلمه‌ را كم‌ كرد. در قابلمه‌ را گذاشت‌ و ازآشپزخانه‌ بیرون‌ آمد. ... آذر شانه‌هایش‌ را بالا انداخت‌. داشت‌ قابلمه نقره‌ای‌رنگ‌ را می‌گذاشت‌ كنار ظرفشویی‌. ... آذر، انگار یكدفعه‌ چیزی‌ یادش‌ آمده‌ باشد، بلند شد. گفت‌: «یه‌دقیقه‌ صبر می‌كنی‌؟». ... رفت‌ توی‌ آشپزخانه‌. كنار اجاق‌، در قابلمه‌ای‌ را برداشت‌. ... آذر از آشپزخانه‌ برگشت‌. وقتی‌ نشست‌، گفت‌: «هر موقع‌ گرسنه‌تون ‌شد، بگین‌ شامو بكشم‌». مینا گفت‌: «افتادی‌ تو زحمت‌». «این‌ حرف‌ها چی‌یه‌! تازه‌ می‌خوام‌ یه‌ دسر خوشمزه‌ بهتون‌ بدم‌». ... گفت‌: «خوب‌، آقای‌ نویسنده‌، بعدش ‌چی‌ می‌شه‌؟» ... مینا از توی‌ ظرف‌ شیشه‌ای‌ روی‌ میز شكلاتی‌ برداشت‌. خیره‌ شده ‌بود به‌ میز. حتی‌ وقتی‌ كاغذ شكلات‌ را باز می‌كرد، خیره‌ شده‌ بود به‌ میز. گفت‌: «آره‌، بهش‌ می‌گفتم‌ هر كاری‌ بگه‌، می‌كنم‌. حاضر بودم ‌دوباره‌ باهاش‌ ازدواج‌ كنم‌. حتی‌ حاضر بودم‌ وانمود كنم‌ عاشقشم‌.» ...

آذر گفت‌: «شماها گرسنه‌تون‌ نیست‌؟». ... آرش‌ گفت‌: «من‌ كه‌ گرسنه‌م‌ نیست‌». ... «ولی‌ یه‌ لیوان‌ دیگه‌ از اون‌ آب‌سیب‌ها می‌خورم‌». ...  لیوان‌ها را از روی‌ میز جمع‌ كردم‌ و بردم‌ توی‌ آشپزخانه‌. كناراجاق‌، در قابلمه‌ خورش‌ را برداشتم ‌ و سرم‌ را نزدیك‌ بردم‌ و بو كشیدم‌. ...

آذر ...  گفت‌: «می‌دونین‌ الان‌ چی ‌می‌چسبه‌؟». ...  گفت‌: «یه‌ برنج‌ و خورش‌ قیمه خوشمزه‌. بعدش‌ هم‌ یه‌ كرم‌كارامل‌ مفصل‌ با هم‌ می‌خوریم‌. من‌ كه‌ خیلی ‌گرسنه‌مه‌.» ... رفت‌ توی‌ آشپزخانه‌. چند بشقاب‌ از قفسه بالای‌ ظرفشویی‌ درآورد و گذاشت‌ روی‌ پیشخوان‌. قاشق‌ و چنگال‌ هم‌ آورد. ... گفت‌: «می‌دونین‌ هوس‌ چی‌ كرده‌م‌؟ هوس‌ كرده‌م‌ صبح‌ زود پاشیم‌ بریم‌ ساحل‌ چمخاله‌. واقعا می‌گم‌. ... خیلی‌ دلم‌ برای‌ دریا تنگ‌ شده‌. خیلی‌ دلم‌ برای‌ صدای‌ موجها تنگ‌ شده‌، برای‌ شیطان‌كوه‌ هم‌ همین‌طور. دلم‌ می‌خواد هر سه‌ شبو بریم‌ اونجا. از اون‌ شیرینی‌كوكی‌ها بخریم‌ و بریم‌ اونجا. از اون‌ یارو باقالافروشه‌ هم‌، یه‌ ظرف‌ گنده‌ باقالا بخریم‌. ...» ... برگشت‌ رفت‌ سراغ‌ اجاق‌گاز. در قابلمه‌ را برداشت‌. بشقابی‌ ازجاظرفی‌ برداشت‌ و گذاشت‌ روی‌ اجاق‌، كنار قابلمه‌. ایستاده‌ بود همان‌جا، كنار اجاق‌گاز. زل‌ زده‌ بود به‌ بخار غلیظی‌ كه‌ داشت‌ از توی ‌قابلمه‌ بلند می‌شد.

  

از داستان کوتاه: «به نظر من كه هیچ جای دنیا لاهیجان نمی‌شه»؛ سیامک گلشیری

 

                                                            *

 

تحریم یا شرکت در انتخابات؟ استدلال مناسب برای یک بحث سیاسی:

آیا اگر در رستورانی صرفاً قورباغه و هشت پا سرو کنند من باید به صاحب رستوران نشان دهم که انتخاب من مهم است؟! یا به رقیبم که قورباغه سفارش داده نشان دهم که من مثلاً هشت پا را ترجیح میدهم؟

.

 

+   2006/12/12   11:16   مانی ب.  |