یک توضیح: بحث در وبلاگ امر خصوصی نیست. جای مناسب برای ابراز نظر در مورد یادداشتها پیامگیر این وبلاگ است. منبعد کلیه ایمیلهایی را که در ارتباط با نوشتههای وبلاگ به دستم میرسد، بیکموکاست و با اسم و آدرس نویسنده در پیامگیر قرار میدهم.
*
اگر بگویم ته دلم فکر میکردم که غلامرضا کاشی به عنوان استاد دانشگاه مقید به نرمهای علمی پس از اطلاع از محتوای یادداشت من، از اینکه توجه او را به یک خطای کوچک فکری جلب کردهام، از من تشکر خواهد کرد، حتما به من خواهید خندید. حق هم دارید. به آدمی که «تهدل» فکر کند باید خندید، زیرا خداوند نه دل، بلکه سلولهای خاکسری را برای این مهم به ما عطا کرده است.
غلامرضا کاشی:
«در این سالها که ما ایرانیان به هزار فرقه درآمدهایم چه پدیدهای را میشناسید که به اندازه صدای فرهیخته شجریان ما را گردهم آورده باشد»؟
نزد شمار زیادی از جوانان ایران موسیقی اصیل جایگاهی ندارد. خیلی از ایرانیان مانند یکی دیگر از "بزرگان" عرصه ادب، موسیقی اصیل ایرانی را موسیقی بومی «اینور دلم اوفینا» میدانند و آن را دوست نمیدارند. بیتردید اگر در ایران بگردید، در مزارع کهکیلویه و بویراحمد کسانی هستند که اگر به آنها بگویید «شجریان گسلها را پیوند میزند» فکر میکنند «شجریان» نوعی سریش است. در میان اقوام ایرانی که فارسی زبان مادری آنها نیست، خیلیها شجریان را نمیشناسند یا با موسیقی او ارتباطی برقرار نمیکنند. در میان ایرانیان صاحبان طبایع سخت و ارواح منقبضی که شمار آنان نیز متأسفانه کم نیست، هستند که از موسیقی و در نتیجه از موسیقی شجریان بدشان میآید و ...
اینها «ایرانیان»ی هستند که در جمع «ما ایرانیان» مورد نظر کاشی که شجریان آنها را گرد آتش صدای گرم خود گردهم میآورد نمیگنجند. قیچی و ریش دست کاشی است. اگر مانند او برای صدای شجریان فوائدی نظیر التیام بیگانگی، پیوند گسلها و ایجاد وحدت بین فرقههای پراکنده قائل هستید، کاشی برای شما کارت عضویت در انجمن پرافتخار «ما ایرانیان» صادر میکند. و اگر نه؟
«ما» و خطای - نعوذا بالله – "بزرگان"
در مواجهه با خطای "بزرگان" صدایی از زمانهای دور در گوش «ما» چنین میخواند: خردهگیری بر بزرگان نارواست. با این صدا چکار باید کرد؟ فرد متأمل در زندگی روزمره خود به راحتی درمییابد که نه با یک «تکصدا» بلکه با یک «کر» چندصدایی سروکار دارد. یکی دیگر از صداها در گوش «ما» میخواند: زن و اژدها هردو در خاک به! و یکی دیگر: گرگزاده عاقبت گرگ شود! یا تبه گردد از بیشبانی رمه! و ...
این شاید بخشی از بار گرانی باشد که روی دوش ایرانی به معنای واقعی کلمه «امروزی» سنگینی میکند و او را در دورانی که حرکت و فعالیت مستقل ضامن بقا است، از فعالیت و حرکت باز میدارد. زندگی امروز با این «اصول» ناممکن است. میگویید نه؟ یک راه ساده برای اثبات این ادعا پیشنهاد میکنم: اگر جرأت دارید در حضور زنان، و اگر متأهل هستید در حضور همسرتان موافقت خود را با گزاره «زن و اژدها» اعلام کنید!
پس در عصر «آزادی بیان» باید با گزاره «خردهگیری بر بزرگان نارواست» همانکاری را کرد که با گزاره «زن و اژدها». اما این کاری بس دشوار است. "بزرگان" به این راحتی این سپر محکم و آبدیده را که چندین قرن امتحان خود را به خوبی پس داده است زمین نمیگذارند. قدرتی که نتواند خود را در برابر هجوم "زیردستان" حفظ کند، قدرت نیست.
بزرگان عاری از خطا نیستند، زیرا انسان عاری از خطا نیست. با توجه به اینکه این جمله را نیز از بزرگان اصیل آموختهایم، اگر با خطای بزرگان روبرو شدیم بایستی چکار کنیم؟ و اگر اصولا معتقد باشیم که در اینجور مواقع «باید یک کاری کرد»، چه کسی میتواند این «کار» را به عهده بگیرد؟
جامعه «ما» در نظام فکری «آپارتاید» کاشی و دوست قدیمی و همفکر او کامبیز نوروزی به دو طبقه تقسیمبندی شده است: بزرگان یا گرانمایگان، کوچکها یا فرومایگان (که اگر حرفگوشکن باشند با یک درجه ارتقا به عضویت میانمایگان درمیآیند). البته از آنجایی که خطکش اندازهگیری را در دست خود میپندارند، در بذل و بخشش سانتیمتر به خود خیلی دستودلبازانه رفتار میکنند و هرگونه اعتراض به این رفتار، فرد معترض را اتوماتیک به جبهه فرومایگان میراند.
- آقا سیستم جالبی درست کردهاید، اما من زندگی در سیستم «کرهشمالی» را به زندگی در جامعه آرمانی شما ترجیح میدهم.
باری، پس هنگام مواجهه با خطای "بزرگان"، بهتر است حرف نزنیم و بگذاریم "بزرگ" دیگری عهدهدار آن «کار» شود، زیرا فکر "کوچکها" مانند خودشان کوتاه است. ولی در این صورت با دانستهها و تجربیات خود چکار کنیم؟ مگر همین "بزرگان" و نامداران عرصه تفکر و ادب نبودند که آگاهانه غرقشدن مرحوم بهرنگی را به عنوان جنایت ساواک معرفی کردند؟ مگر انجمن منقدان کشور اعلام نکرده بود که برخی از منقدین نامدار قلم خود را میفروشند؟ باید «کار» را به عهده این روسپیان بلندآوازه گذاشت؟
به سخن یکی از نمایندگان خودفروخته و متملق مجلس محمدرضاشاه پهلوی توجه کنید. میگوید: اعلیحضرت «دركار خود به ذات خدا مىماند: يعنى كه هرچه را كه مىبايد، مىداند و هرچه را مىخواهد، مىتواند».
آیا برای شما قابل تصور است که یک چنین کسی از عهده انتقاد به اعلیحضرت بربیاید؟ موافقاید او را مسئول خردهگیری بر رفتار اعلیحضرت نماییم؟
(امیدوارم که خواننده این سطور مزاح کوچک مرا ببخشد: گوینده جمله مذکور نماینده مجلس شاهی نیست، بلکه اسماعیل خویی شاعر "بزرگ" ایران است که این جملات را درباره احمد شاملو گفته است).
یک مثال دیگر:
سجاد صاحبان زند در گفتگویی از احمد سمیعی گیلانی میپرسد:
- امروزه دنکیشوت را که مرحوم قاضی ترجمه کرده، یا برای مثال ترجمههای شاملو را غیر علمی میدانند ...
و سمیعی که فرانسوی را خوب میداند، جواب میدهد:
ـ شاملو شاعر خوبی است ... ولی مترجم نیست. زبان فرانسه را هم خوب نمیدانسته. ادعای او هم، در مورد دانستن زبان فرانسه و ترجمه آن بیمورد است. شاملو زمانی همسری داشت که دکترای ادبیات داشت و به شاملو کمک میکرد. ولی خود شاملو فرانسه نمیدانست. ترجمههای او ارزشی ندارد، اشعار او در سطح خیلی بالایی است و ترجمههایش در سطح نازل.
ـ شما مطابقت دادهاید؟
ـ بله. مقابله کردهام. حتی نقدی هم نوشته بودم که نجف دریابندری نگذاشتند چاپ کنم.
آیا فکرمیکنید مأمورین مخفی سازمان اطلاعات مانع «کار» نجفدریابندری گشته باشند؟ من اینطور فکرنمیکنم.
یک مثال تأسفآور دیگر انتشار کتاب نورالدین سالمی پزشک خصوصی شاملو و واکنش "بزرگان" نسبت به آن است که بخشی از آن را بهزاد کشمیریپوراین جا درج کرده است. واكنش پلیسی جماعت ادبی به سالمی چنان وحشیانه و رذیلانه بود که نویسنده منکر نوشتن کتابی شد که هیچکس بهتر از خود "بزرگان" یادشده این حقیقت را نمیداند که کتاب مذکور صددرصد به قلم همین پزشك دهاندوخته نوشته شده است.
در اطلاعیه كانون نویسندگان ایران (درباره توقیف دو مجله «كارنامه» و «جامعه نو») چنین میخوانیم : «كانون نویسندگان ایران كه شأن وجودى خود را مخالفت با هر گونه سانسور و سركوبى مى داند و خواهان آزادى بى هیچ حصر و استثناى اندیشه، بیان و قلم است، توقیف مجله كارنامه و جامعه نو را محكوم مى كند ...» (شرق آن لاین شماره ٢٥٥ ٣١ فروردین ٨٤).
خانمها و آقایان "بزرگ"، مدافعین آزادی بیان! پس چرا در عصری که اهانت به پیامبران در محدوده آزادی بیان جای میگیرد، از نورالدین سالمی حمایت نکردید؟
نامهای که نورالدین سالمی زیر فشار و تهدیدات مافیای روشنفکری مجبور به نوشتن آن شده است و در آن خود را انکار کرده و سایت شاملو آن را با کمال افتخار در اختیار همگان قرارداده است، بیتردید یکی از غمانگیزترین اسناد تاریخ روشنفکری ایران است. سندی بر رذالت سرکوبگرانه جماعت مسخره روشنفکری «ما». نامهای که مانند نامههای محضری ابتدا و انتهای سطور با علامت ضربدر بسته شده است، مبادا «دشمن» چیزی به آن بیافزاید یا بکاهد. نگاه کنید.
اصلا چرا راه دور برویم؟ آقای غلامرضا کاشی، نظر شما در باره موسیقی اصیل ایرانی که شاملو آن را «اینور دلم اوفینا» نامگذاری میکند، چیست؟ آیا «ما ایرانیان» حول «اینور دلم اوفینا» گردآمدهایم؟
به لیست مثالهای فوق میتوان تا فردا صبح موارد آشکاری را دال بر «رفیقبازی» و عدم قابلیت "بزرگان" در نقد دوستان "بزرگ" خود افزود. برای اینکه به این "بزرگان" بیاعتماد باشیم دلیل کافی موجود است. اما سخن کوتاه:
در مناسبات جامعه ما کار خردهگرفتن از "بزرگان" از خود "بزرگان" برنمیآید. "کوچکها" هم که دیدشان کوتاه است پس «کار» را باید به عهده چه کسی گذاشت؟
به باور من، اینکه برای این پرسش پاسخ مناسبی یافت نمیشود، به بزرگی و کوچکی بیربط است. عیب اصلی نفس این ذهنیت آپارتاید است که انسانها را دلبخواهی تقسیمبندی میکند. «کار» خردهگیری بر عهده هر انسانی است که فکر میکند خطای شخص یا اشخاصی را یافته است. داور نهایی همانچیزی است که به آن «افکار عمومی» میگویند. من به این اصل معتقدم و در عین حال که میدانم در برابر قدرت جماعتی که سعی در سیمانکاری مناسبات «بزرگ کوچک» و استمرار آن را دارند، بسیار ناتوان هستم، در این راه میکوشم.
اتهام «بزرگنمایی از طریق مخالفخوانی علیه بزرگان»، اسلحه زنگزده تروریستی
واقعیت این است که تا به حال نمونهی "کوچک"هایی که به وسیله درافتادن با "بزرگان" خود به "بزرگ" تبدیل شدهاند، نمیشناسیم. حداقل من نمیشناسم. اما نمونه "کوچک"هایی که از طریق تملق و چاپلوسی "بزرگان" به شهرت و مقام رسیدهاند کم نیستند. نتیجه اینکه، اگر این انگ نوعی "تکنیک" سرکوبی خردهگیران نیست، پس چیست؟ سالهاست که کاربران این تکنیک که کم هم نیستند، هرگونه نقدی را بر رفتار خود با توسل به این حربه در نطفه خفه کردهاند. بزرگنمایی از طریق مخالفخوانی علیه بزرگان، مانند صفحه موسیقی خط افتادهای سالهای متمادی گوش «ما» را خراشیده است. توماج به طرفداری از سخنان غلامرضا کاشی برای من یادداشت گذاشته است که:
«بسیار مشتاقم کارنامهی فرهنگی و هنری شما را بدانم تا مطمئن شوم که نه تنها از آقای کاشی بل که از شجریان هم یک سر و گردن بالاتر هستید و گرانمایه تشریف دارید تا این شک و تردید کوچکم هم برطرف بشود».
غلامرضا کاشی نوشتهای از دوست و همفکر خود کامبیز نوروزی را دروبلاگ گذاشته است که از جمله در آن میخوانیم:
«اگر من جای جواد کاشی بودم، ...، چنین صریح و بیپروا سخن نمیگفتم ... که تیغ فرومایگان و میانمایگان برای بزرگنمایی خویش، کار نمیکند جز به چهره گرانمایگان».
(منظور از صفحه خطافتاده یعنی این:) نوروزی سپس اضافه میکند: «ساز مخالف زدن و خاصه مخالفخوانی علیه بزرگان، از اسباب بزرگی است، و شرط بزرگنمایی کوچکان آناست که قبل از هرچیز با بزرگی درافتند».
نوروزی نمیداند که سخن پوچ اگر هزاربار هم تکرار شود، پوچی خود را از دست نمیدهد.
*
به هدف آشنایی با کامبیز نوروزی در اینترنت گشتی زدم. در کمال شگفتی باخبر شدم که وی عضو انجمن دفاع از آزادی مطبوعات و استاد دانشگاه است که یکبار (یا بیشتر) هم به جرم «تشویش اذهان عمومی» به بیدادگاه فراخوانده شده است. انصافا آنجا که در سخنان خود از آزادی مطبوعات دفاع میکند، حرف حساب میزند و من خود را همراه او میدانم. از خود غلامرضا کاشی هم مطالب خوبی که حاکی از تعقل عمیق است خواندهام. اما ظاهرا نیروی «رفیقبازی» به نیروی سنجش میچربد.
درباره «تشویش اذهان عمومی»
مراجع قدرت خویشتن را به عنوان ضامن آرامش اذهان یا افکار عمومی معرفی میکنند، اما خروسی که سعی در پنهانکردن آن دارند، به هیچوجه زیر عبای آنان نمیگنجد. فرض که افکار یا سخنان شخصی به تشویش اذهان عمومی منجرشدهباشد. چنانچه مراجع یادشده واقعا نگران آرامش برهمخورده اذهان عمومی میبودند، بایستی نشاندهند که سخنان شخص یادشده نامعقول، کذب یا بیپایه و اساس است. قدرمسلم اینکه ضربوشتم یا زندانیکردن او به آرامش اذهان عمومی نمیانجامد. هدف آرامش اذهان «ما» نیست. هدف حذف مخالفان و زهرچشمگیری از منقدان بلقوه است.
نوشته نورالدین سالمی نیز در اذهان عاشقان سینهچاک شاعرنو تشویش ایجاد کرده بود. و دیدیم که نحوه درمان تشویش چگونه بود. نمیخواهم از این عضو انجمن دفاع از آزادی مطبوعات بپرسم، آن زمان که لشگری متشکل از "بزرگان" به کمک روسپیان مطبوعاتی دهان سالمی را دوختند، چکار میکرد؛ با اینکه این پرسش محق است. بلکه میخواهم توجه خواننده را به شباهت چشمگیر ساختار ذهنی او با مسئولین دادگاهی که خود او را به جرم تشویش اذهان عمومی احضار کرده بودند جلب کنم.
من در یادداشت خود تحت عنوان «محمدرضاشجریان، شاهنشاه ایران» به یکیدو مسئله قابل فهم و قابل بحث اشاره کرده بودم که آنچنان ناشناخته نیست. واکنش این مدافع آزادی بیان به سخنان من، به طرز غیرقابل انکاری واکنش مراجع قدرت به «تشویش اذهان عمومی» را تداعی میکند. به این نمیپردازد که چرا سخنان کاشی تملق نیست و صدای شجریان واقعا گسلها را پیوند میزند، بلکه سخنان مرا «تیغکشی» مینامد.
نام: مانی ب.
اتهام: «تیغکشی» به چهره گرانمایگان به هدف بزرگنمایی خویش!
- نه آقا، این اسلحه دیگر زنگ زده و کارآیی خود را از دست داده است.
نان قرضی: نگاهی به نامه کامبیز نوروزی آرامشدهندهی اذهان عمومی
مقدمه غلامرضا کاشی:
«کامبیز نوروزی هم که از نزدیکترین دوستان من است، و شاید بیش از همه منتقدان با مضمون این یادداشت همدلی میکرد، چندان موافقتی با لحن کلام من نداشت. به خواهش من، نظر خود را مکتوب کرد. از لطفی که به من نشان داده است، بگذرید و بیشتر به طنین کلام ناموافق او با این نحوه سخن گفتنم توجه کنید».
منظور کاشی از این جملهی «از لطفی که به من نشان داده است بگذرید»، یک پاراگراف تعریف و تمجید بیاستدلال است که شناخت صحت و سقم آن برای خواننده ممکن نیست. البته باید همینجا به غلامرضا کاشی گفت، اگر واقعا میخواهید خواننده شما از لطفی که نوروزی در نامه خود به شما نشان داده است بگذرد (که نمیخواهید) میتوانستید بهجای این پاراگراف از «نقطهچین» استفاده کنید. «نقطهچین» را مخصوص همین مواقع اختراع کردهاند.
«بیش از 20 سال دوستی عمیق و نزدیک و صمیمی با کسی مانند جواد کاشی سند محکمی است که به استناد آن بگویم جواد کاشی آدمی است که بهسختی در یک حصار محصور میماند و سر بر آستانی فرود میآورد مگر آنکه قلب و روحش مسحور شود. تازه باز هم باید منتظر ماند تا جایی و جوری باز هم سر به شورش بردارد. میدانم که شورش بر فرومایگی و میانمایگی و پاسداشت گرانمایگی از دغدغههایی است که معمولاً بخش بزرگی از ذهن جواد کاشی را به خود مشغول میدارد؛ و دیگر اینکه همیشه در تلاش بوده است مقهور هواهای فرومایگی و میانمایگی نشود».
خوب، از اینکه بگذریم، قرار بود به «طنین کلام ناموافق» نوروزی توجه کنیم. نوروزی که با مضمون نوشته کاشی در باره شجریان موافق است، در ادامه به دوست خود توصیه میکند که در بکاربستن زبان تحسین محتاط باشد، در غیر این صورت فرومایگان و میانمایگان برای بزرگنمایی خود دست به تیغ میشوند.
به طنین کلام ناموافق(!) او توجه کنید:
اگر من جای شما بودم با این لحن به تحسین شجریان نمیپرداختم!
جدا که از طنین این کلام ناموافق گوش آدم کر میشود.
غلامرضا کاشی در ادامه خود را به ما معرفی میکند:
«طی پانزده سال گذشته شدیداً متاثر از فوکو، رسالت خود را نقد و شالوده شکنی هر آنکسی یافتهام که بزرگ خوانده شدهاند. تلاش کردهام با منطق شالوده شکنانه فوکو، نشان دهم که هیچ عظمتی در کار نیست، هر چه هست، تنها یک برآمدگی در سطح زندگی متعارف است».
من در اینکه کاشی به حرف خود معتقد باشد به دیده شک مینگرم، زیرا یکی از شالودههایی که شکستن آن در جامعه ما لازم است، کمکگیری از نام و آثار متفکران نامدار جهانی جهت ایجاد اعتبار روشنفکری برای خویشتن است.
.