یکی از تفاوت­های بین زن و مرد این است که زن­ها ایستاده ادرار نمی­کنند. نتیجتا این­که به بخش  آبریزگاه یا پیسوار(Pissoir) توالت­های عمومی که ویژه آقایان است پانمی­گذارند. خانم­های وینی نیز ظاهرا به همین دلیل تا به حال متوجه آثار هنری یکی از هنرمندان اتریش رودولف شفل نشده بودند. اثر هنری هنرمند یادشده پیسوارهایی هستند در یک توالت­عمومی (نزدیک اپرای وین) به شکل دهان زن.

 

                                                    der standard©

چند روز است که این مسئله به عرصه رسانه­های اتریش راه پیدا کرده است. طوری که روزنامه اتریشی «استاندارد»  گزارش می­دهد، چهارشنبه گذشته تعدادی زیادی از سیاست­مداران به نصب پیسوارها اعتراض کردند. خانم اشتنسل، شهردار ناحیه یک وین از صاحب توالت عمومی به دادگاه شکایت کرد. «سخنگوی زنان» حزب سبزها خانم وانا این ماجرا را عملی ضدزن و sexistisch ...

 

- ببخشید سکسیستیش به فارسی چی میشه؟

- ببین! اگه وبلاگ فمینیستا رو می­خوندی الان مجبور نبودی از من بپرسی!

 

باری خانم وانا نصب پیسوارهایی را که شبیه دهان زن هستند عملی ضد زن و sexistisch نامید که مرز بین هنر و سکسیسم و «ایده­قدرت» پدرسالارانه را خدشه­دار می­کند. و از موافقت صاحب توالت­عمومی با جمع­کردن آن­ها ابراز خوشحالی نمود. همین­طور خانم وسلی عضو بخش زنان شورای شهر، که پیش از این آثار هنری یادشده را بدسلیقگی مطلق تهوع­آور و ضدزن نامیده و خواستار دورساختن آن­ها از توالت عمومی شده بود.

طوری که «استاندارد» نقل می­کند، صاحب توالت­عمومی دلیل سروصدایی را که این روزها حول­وحوش این پیسوارها راه­افتاده است، نمی­فهمد. می­گوید سه سال است که پیسوارهای مذکور در توالت­ها کارگذاشته شده­اند. می­گوید فیلم دوربین­های مداربسته­ای که در سالن عمومی توالت­ها نصب شده­اند نشان می­دهد که در طول سه­سال گذشته بسیاری سیاست­مداران سرشناس شهر از توالت­های او استفاده کرده­ و مخالفتی با پیسوارها ابراز نکرده­اند.

قرار است ظرف ده­روز آینده پیسوارها را بردارند.

پیسوارها  در اینترنت به حراج گذاشته خواهند شد.

.

+   2006/10/20   11:51   مانی ب.  | 


«به یقین بدان که در این عالم خوشی نیست. طلب خوشی مکن که نیابی، از جهت آن که در این عالم امن نیست. کسی که نمی­داند که ساعتی دیگر چه باشد، و چون باشد، و کجا باشد، او را امن چون بود؟ و چون ایمن نیابد، خوشی از کجا باشد؟ پندار خوشی باشد، و پندار خوشی هم به جایی باشد که عقل نبود» (عزیزالدین نسفی).

.

+   2006/10/19   9:45   مانی ب.  | 


نفتالی تمیر سفیر اسرائیل در استرالیا است. وی در مصابه با روزنامه اسرائیلی هارتض از جمله می­گوید:

«اسرائیل و استرالیا در آسیا مانند دوخواهر هستند. ما در آسیا هستیم اما نشانه­های آسیایی­ها را نداریم. نه پوست زرد و نه "چشمان چینی".  آسیا درواقع محل زیست نژاد زرد است. استرالیا و اسرائیل نه، ما درواقع نژاد سفید هستیم. ما در غرب آسیا هستیم و استرالیایی­ها در جنوب شرقی آن».

و در ادامه می­گوید:

«دوستی در هیچ­کجای جهان چیز بدیهی­یی نیست».

 

.

+   2006/10/18   16:2   مانی ب.  | 


مهدی جامی نکاتی را در مورد تأثیر رسانه­‌ها از قلم انداخته است. رسانه­‌ها «واقعیت» را تعریف می­‌کنند، به آن لگیتیمیته (وجاهت) می­‌بخشند، برای تغییرات حاصل از دینامیک درونی جامعه جای مناسب می­‌یابند (اینتگریته) و باعث ثبات آن می­‌شوند. واقعیت مورد نظر به واقعیت سیاسی محدود نیست، بلکه واقعیات اجتماعی، فرهنگی، ذهنی، فکری و روانی را نیز شامل می‌­شود.

اساس «جنگ­‌رسانه­‌ای» بر این واقع است که ارایه یک «واقعیت آلترناتیو» به جامعه­‌ای، مشروعیت واقعیت حاکم را از آن سلب می‌­کند و به ثبات آن ضربه می‌­زند. این­که آلمان و فرانسه یا اتریش و سوئیس می­‌توانند کانال­‌های مشترک تلوزیونی داشته باشند، به این خاطر است که واقعیات این جوامع آلترناتیو یکدیگر نیستند و به ثبات یکدیگر آسیبی نمی­‌رسانند. می­‌پرسد:

«آیا آمریکا توانسته است درعراق به کمک لشکر رسانه‌ای خود موفق شود؟ آیا حجم عظیم کار رسانه‌ای در مورد عراق چیزی از واقعیت‌های سمج در مقابل آمریکا را عوض کرده است؟ ...

رسانه چه می‌تواند بکند که تغییر را تبلیغ کند؟ آیا تغییر با تبلیغ ممکن است؟ اگر آری چرا سیستم تبلیغی شوروی با همه وزن سنگین خود نتوانست تغییر مهمی در میان مردم غیر روس به وجود آورد؟ ...».

این­که رسانه­‌های یک جامعه خاص در تبلیغ به هدف تغییر، جایی باشکست مواجه شده است، دلیل عدم توانایی رسانه در امر تغییر نیست. در جنگ بین رسانه­‌ها، مثل همه جنگ­‌های دیگر برنده و بازنده موجود است. این­‌که آمریکایی­‌ها هنوز نتوانسته­‌اند به وسیله کار عظیم رسانه­‌ای به واقعیت مورد نظر خود مشروعیت ببخشند، پرسشی ناقص و ساده­‌دلانه است. برای کسی که می­‌خواهد به تحقیق در امر رسانه­‌ها بپردازد پاسخ این سئوال با اهمیت است که: کدام رسانه­‌ها هستند که واقعیت پیش از جنگ عراق را تعریف می­‌کنند، به آن مشروعیت می­ب‌خشند و به آن چنان ثباتی می­دهند که «کار عظیم رسانه­‌ای» آمریکایی­‌ها قادر به تغییر آن نیستند؟

 

همین پنج­شنبه پیش بود که بنا بر گزارش الجزیره وزیر امور داخله سابق انگلیس دیویدبلانکت در مقابل دوربین اعتراف کرد که در سال ٢٠٠٣ خواستار بمباران دفتر الجزیره در بغداد شده است. در مصاحبه می­‌گوید: از این بابت نگرانی نداشتم، زیرا بر این تصور بودم که ما با یک جنگ روبرو هستیم و در جنگ معمولا به فرستنده­‌ها اجازه داده نمی­شود به کار خود ادامه دهند. ... فکر نمی­‌کنم در جنگ­های گذشته هم حتی یک دقیقه در این تأمل می­‌کردیم که یک ماشین تبلیغاتی در کشوری که به آن حمله کرده­‌ایم علیه ما به تبلیغ خود ادامه دهد.

دوهفته پس از اصرار او به تنی بلیر مبنی بر بمباران ماشین تبلیغاتی الجزیره، دفتر الجزیره در بغداد «اشتباها» و به طور «اتفاقی» مورد اصابت راکت­‌های آمریکایی قرار گرفته و نابود شد. در این حادثه خبرنگار الجزیره  طارق ایوب به قتل رسید.

به مهدی جامی مرگ این همکار را تسلیت می گویم.

جامی می­پرسد:

«مخاطب کیست؟ چرا فرض اصلی این است که گویا ما مردم غیرغربی مخاطب رسولان رسانه‌ای هستیم؟ آیا ما هیچ رسانه‌ای داریم که بر مردم غربی بخواهد تاثیر بگذارد؟
الجزیره به نظرم با همان معیارهای غربی رسانه‌ای است که غرب را تغییر داده است. الجزیره رفتار رسانه‌ای کشورهای بزرگ و عالمگیر را تغییر داده است. اما سوال اینجاست که آیا الجزیره می‌خواسته رفتار رسانه‌ای غرب را تغییر بدهد یا این تاثیر به طور جانبی و حاشیه‌ای ایجاد شده است
»؟

نه، سئوال این­جاست که چرا غرب چشم دیدن الجزیره را ندارد، چرا دفتر الجزیره در بغداد (و پیش از آن در افغانستان) «اشتباها» مورد اصابت راکت­‌های اشغال­گران قرار گرفت؟

یا یک موضوع جدیدتر: در طول حمله اخیر اسرائیل به لبنان چرا مسئولین رسانه­‌ای و حقوقی آلمان از این­‌که نمی­‌توانند مانع ارتباط کانال تلوزیونی المنار با مخاطبین آلمانی شوند این­‌قدر خشم­گین بودند؟

در هردوی این موارد هدف جلوگیری از خدشه­‌دار­شدن و سلب­ مشروعیت از تعریفی از واقعیت خاورمیانه است که رسانه­‌های غرب در اثر سال­‌ها کوشش آن را در اذهان مخاطبین خود حک کرده­‌اند.

«و چرا نظام تبلیغی جمهوری اسلامی در طول عمر انقلاب نتوانسته است به تربیت نسلی بینجامد که مظهر آرمانهای انقلاب باشد»؟

فرض که جمهوری اسلامی نتوانسته (یا نخواسته) است به تربیت چنین نسلی بپردازد، اما در مشروعیت­‌بخشیدن به واقعیت نزد بخش­‌های نسبتا بزرگی از جامعه ناموفق نبوده است و توانسته است برای آنان تعریف قابل قبولی از واقعیت ارایه دهد.

«مشهور است که انقلاب ایران کار یک رسانه بوده است. بی بی سی. آیا شما باور می‌کنید؟ آیا رسانه می‌تواند انقلاب کند»؟
رسانه نه کل، بلکه بخشی از «جبهه» است. حتی «دایی­جان­‌ناپلئون»ها هم این را می­‌دانند.

 

«بسیار خوب گیریم رسانه‌ها در ایران تاثیر داشته اند و دارند. جه مقدار از تغییرات در ایران ناشی از رسانه‌ها بوده است؟ کدام نشانه‌های ملموس را می‌توان از پیوند تغییرات اجتماعی و برنامه‌های رسانه‌ای نشان داد»؟

حتما می­شود نشان داد. اما این نشان دادن با کشیدن «مار» روی تخته­‌سیاه فرق دارد. نشان­‌دادن این تغییرات مشروط به کار پژوهشی است که در عرصه فعالیت تخصصی جامعه­‌شناس­‌ها و دانش­وران علوم ارتباطات قراردارد.     

                                                          *

            این تصویر را دوستی با ایمیل برای من فرستاده است که شاید آن را بشناسید.

                       

 

+   2006/10/17   14:30   مانی ب.  | 


این شماره هزارتو شامل مقالات مختلف در باره «رسانه» است. در صفحه آخر داستان «کریستف کلمب» از کتاب «چنین کنند بزرگان» نوشته ویل کاپی و ترجمه نجف دریابندری آمده است.
اینبار نیز دوستداران موسیقی دست خالی از هزارتو باز نمی گردند. یک قطعه موسیقی (عود) در مقام بیات از کنسرت منیر بشیر در پاریس انتظار شما را می کشد. مجله اینترنتی هزارتو این جا.
 
.
+   2006/10/16   13:23   مانی ب.  | 


- خیلی به تو اعتماد دارم!

- می­دونی که نمی­تونم این بار سنگینو تحمل کنم!

 

.

+   2006/10/14   21:26   مانی ب.  | 


یک جعبه مقوایی دارم پر از خرت­وپرت. از بریده روزنامه، عکس­های رنگ­وروپریده، یادداشت­های فرد ناشناسی که دست­خط او خیلی شبیه به دست­خط من به نظر می­رسد، تا جزوه­های پاره­پاره که باید آن­ها را در روزگار «قحطی­فرصت» سرفرصت مرتب کنم، کاست­موسیقی، شمع­دانی برنجی زنگ­زده، تقویم­های پرپر، سگک کمربند، پرتره چگوارا، دفترچه­های کوچک­وبزرگ، زنگوله­هایی که به ریسمان­کشیده شده­اند و رقاصه­های هندی آن­ها را به مچ پای خود می­بندند و ...

بعضی از این اشیاء را هزارسال پیش وقتی که از ایران خارج می­شدم با خودم آورده­ام، بعضی­های دیگر را یکی­دو هفته پیش توی جعبه­ گذاشته­ام که هزارسال­ دیگر در دقایق بی­حوصلگی دستم خالی نباشد.

 

زدودیده خون فشانم

ز غمت شب جدایی،

چه کنم که هست این­ها

گل باغ آشنایی.

 

به کدام ملت است این؟

به کدام مذهب است این؟

که کشند عاشقی را

که تو عاشقم چرایی؟

 

این کاست قدیمی را دیگر از یاد برده بودم. نوار «حسن شهرستانی» معروف به «حسن خشتک» است. به گمانم «موسیقی­خراباتی» یکی از شاخه­های موسیقی ایرانی باشد، چیز بیشتری درمورد آن نمی­دانم.

حسن شهرستانی شهرت خود در جامعه­روشنفکری را عمدتا مدیون شرکت در قطعه تئاتر «آسیدکاظم» اثر محمود استادمحمد* است که در آن غزل «قلب مادر» اثر ایرج­میرزا را خواند.

البته باید توضیح داد که پیش از شهرت حسن­شهرستانی نزد روشنفکران، وی نزد شوفر مینی­بوس­ها، سواری­های بنز پنزاری، قهوه­خانه­روها، لاتی­های سرکوچه، کفتربازها و دندان­طلایی­ها آشنا و محبوب بود.

- این روشنفکرا همیشه کمی از رقبا عقب هستند!

 

دیشب یک قطعه از نوار حسن­شهرستانی را دیگیتالیزه کردم که شما هم گوش کنید (فایل کم حجمی است). «موزیک در ٤دیواری»

 

 

 

* مقدمه­ی محمود استادمحمد بر چاپ جدید (٨٣) نمایش­نامه «آسیدکاظم» این جا قابل دسترسی است.

.

+   2006/10/14   11:26   مانی ب.  | 


یک توضیح: بحث در وبلاگ­ امر خصوصی نیست. جای مناسب برای ابراز نظر در مورد یادداشت­ها پیام­گیر این وبلاگ است. من­بعد کلیه ایمیل­هایی را که در ارتباط با نوشته­های وبلاگ به دستم می­رسد، بی­کم­وکاست و با اسم و آدرس نویسنده در پیام­گیر قرار می­دهم.

*

 

اگر بگویم ته دلم فکر می­کردم که غلامرضا کاشی به عنوان استاد دانشگاه مقید به نرم­های علمی پس از اطلاع از محتوای یادداشت من، از این­که توجه او را به یک خطای کوچک فکری جلب کرده­ام، از من تشکر خواهد کرد، حتما به من خواهید خندید. حق هم دارید. به آدمی که «ته­دل» فکر کند باید خندید، زیرا خداوند نه دل، بلکه سلول­های خاکسری را برای این مهم به ما عطا کرده است.

 

غلامرضا کاشی:

«در این سال‌ها که ما ایرانیان به هزار فرقه درآمده‌ایم چه پدیده‌ای را می‌شناسید که به اندازه صدای فرهیخته شجریان ما را گردهم آورده باشد»؟

نزد شمار زیادی از جوانان ایران موسیقی اصیل جایگاهی ندارد. خیلی­ از ایرانیان مانند یکی دیگر از "بزرگان" عرصه ادب، موسیقی اصیل ایرانی را موسیقی بومی «اینور دلم اوفینا» می­دانند و آن را دوست نمی­دارند. بی­تردید اگر در ایران بگردید، در مزارع کهکیلویه و بویراحمد کسانی هستند که اگر به آن­ها بگویید «شجریان گسل­ها را پیوند می­زند» فکر می­کنند «شجریان» نوعی سریش است. در میان اقوام ایرانی که فارسی زبان مادری آن­ها نیست، خیلی­ها شجریان را نمی­شناسند یا با موسیقی او ارتباطی برقرار نمی­کنند. در میان ایرانیان صاحبان طبایع سخت و ارواح منقبضی که شمار آنان نیز متأسفانه کم نیست، هستند که از موسیقی و در نتیجه از موسیقی شجریان بدشان می­آید و ...

این­ها «ایرانیان»ی هستند که در جمع «ما ایرانیان» مورد نظر کاشی که شجریان آن­ها را گرد آتش صدای گرم خود گردهم می­­آورد نمی­گنجند. قیچی و ریش دست کاشی است. اگر مانند او برای صدای شجریان فوائدی نظیر التیام بیگانگی، پیوند گسل­ها و ایجاد وحدت بین فرقه­های پراکنده قائل هستید، کاشی برای شما کارت عضویت در انجمن پرافتخار «ما ایرانیان» صادر می­کند. و اگر نه؟

 

«ما» و خطای - نعوذا بالله – "بزرگان"

در مواجهه با خطای "بزرگان" صدایی از زمان­های دور در گوش «ما» چنین می­خواند: خرده­گیری بر بزرگان نارواست. با این صدا چکار باید کرد؟ فرد متأمل در زندگی روزمره خود به راحتی درمی­یابد که نه با یک «تک­صدا» بلکه با یک «کر» چندصدایی سروکار دارد. یکی دیگر از صداها در گوش «ما» می­خواند: زن و اژدها هردو در خاک به! و یکی دیگر: گرگ­زاده عاقبت گرگ شود! یا تبه گردد از بی‌شبانی رمه! و ...

این شاید بخشی از بار گرانی باشد که روی دوش ایرانی به معنای واقعی کلمه «امروزی» سنگینی می­کند و او را در دورانی که حرکت و فعالیت مستقل ضامن بقا است، از فعالیت و حرکت باز می­دارد. زندگی امروز با این «اصول» ناممکن است. می­گویید نه؟ یک راه ساده برای اثبات این ادعا پیشنهاد می­کنم: اگر جرأت دارید در حضور زنان، و اگر متأهل هستید در حضور همسرتان موافقت خود را با گزاره «زن و اژدها» اعلام کنید!

پس در عصر «آزادی بیان» باید با گزاره «خرده­گیری بر بزرگان نارواست» همان­کاری را کرد که با گزاره «زن و اژدها». اما این کاری بس دشوار است. "بزرگان" به این راحتی این سپر محکم و آبدیده را که چندین قرن امتحان خود را به خوبی پس داده است زمین نمی­گذارند. قدرتی که نتواند خود را در برابر هجوم "زیردستان" حفظ کند، قدرت نیست.

بزرگان عاری از خطا نیستند، زیرا انسان عاری از خطا نیست. با توجه به این­که این جمله را نیز از بزرگان اصیل آموخته­ایم، اگر با خطای بزرگان روبرو شدیم بایستی چکار کنیم؟ و اگر اصولا معتقد باشیم که در این­جور مواقع «باید یک کاری کرد»، چه کسی می­تواند این «کار» را به عهده بگیرد؟

جامعه «ما» در نظام فکری «آپارتاید» کاشی و دوست قدیمی و هم­فکر او کامبیز نوروزی به دو طبقه تقسیم­بندی شده است: بزرگان یا گران­مایگان، کوچک­ها یا فرومایگان (که اگر حرف­گوش­کن باشند با یک درجه ارتقا به عضویت میان­مایگان درمی­آیند). البته از آن­جایی که خط­کش اندازه­گیری را در دست خود می­پندارند، در بذل و بخشش سانتیمتر به خود خیلی دست­ودل­بازانه رفتار می­کنند و هرگونه اعتراض به این رفتار، فرد معترض را اتوماتیک به جبهه فرومایگان می­راند.

- آقا سیستم جالبی درست کرده­اید، اما من زندگی در سیستم «کره­شمالی» را به زندگی در جامعه آرمانی شما ترجیح می­دهم.

 

باری، پس هنگام مواجهه با خطای "بزرگان"، بهتر است حرف نزنیم و بگذاریم "بزرگ" دیگری عهده­دار آن «کار» شود، زیرا فکر "کوچک­ها" مانند خودشان کوتاه است. ولی در این صورت با دانسته­ها و تجربیات خود چکار کنیم؟ مگر همین "بزرگان" و نامداران عرصه تفکر و ادب نبودند که آگاهانه غرق­شدن مرحوم بهرنگی را به عنوان جنایت ساواک معرفی کردند؟ مگر انجمن منقدان کشور اعلام نکرده بود که برخی از منقدین نامدار قلم خود را می­فروشند؟ باید «کار» را به عهده این روسپیان بلندآوازه گذاشت؟

به سخن یکی از نمایندگان خودفروخته و متملق مجلس محمدرضاشاه پهلوی توجه کنید. می­گوید: اعلیحضرت «دركار خود به ذات خدا مىماند: يعنى كه هرچه را كه مىبايد، مىداند و هرچه را مىخواهد، مىتواند».

آیا برای شما قابل تصور است که یک چنین کسی از عهده انتقاد به اعلیحضرت بربیاید؟ موافق­اید او را مسئول خرده­گیری بر رفتار اعلیحضرت نماییم؟

(امیدوارم که خواننده این سطور مزاح کوچک مرا ببخشد: گوینده جمله مذکور نماینده مجلس شاهی نیست، بلکه اسماعیل خویی شاعر "بزرگ" ایران است که این جملات را درباره احمد شاملو گفته است).

یک مثال دیگر:

سجاد صاحبان زند در گفتگویی از احمد سمیعی گیلانی می­پرسد: 

- امروزه دن‌کیشوت را که مرحوم قاضی ترجمه کرده، یا برای مثال ترجمه‌های شاملو را غیر علمی می‌دانند ...

و سمیعی که فرانسوی را خوب می­داند، جواب می­دهد:

ـ شاملو شاعر خوبی است ... ولی مترجم نیست. زبان فرانسه را هم خوب نمی‌دانسته. ادعای او هم، در مورد دانستن زبان فرانسه و  ترجمه آن بی‌مورد است. شاملو زمانی همسری داشت که دکترای ادبیات داشت و به شاملو کمک می‌کرد. ولی خود شاملو فرانسه نمی‌دانست. ترجمه‌های او ارزشی ندارد، اشعار او در سطح خیلی بالایی است و ترجمه‌هایش در سطح نازل.

ـ شما مطابقت داده‌اید؟

ـ بله. مقابله کرده‌ام. حتی نقدی هم نوشته بودم که نجف دریابندری نگذاشتند چاپ کنم.

 

آیا فکرمی­کنید مأمورین مخفی سازمان اطلاعات مانع «کار» نجف­دریابندری گشته­ باشند؟ من این­طور فکرنمی­کنم.

 

یک مثال تأسف­آور دیگر انتشار کتاب نورالدین سالمی پزشک خصوصی شاملو و واکنش "بزرگان" نسبت به آن است که بخشی از آن را بهزاد کشمیری‌پوراین جا درج کرده است. واكنش پلیسی جماعت ادبی به سالمی چنان وحشیانه و رذیلانه بود که نویسنده منکر نوشتن کتابی شد که هیچ­کس بهتر از خود "بزرگان" یادشده این حقیقت را نمی­داند که کتاب مذکور صددرصد به قلم همین پزشك دهان­دوخته نوشته شده است.

 

در اطلاعیه كانون نویسندگان ایران (درباره توقیف دو مجله «كارنامه» و «جامعه نو»)  چنین می­خوانیم : «كانون نویسندگان ایران كه شأن وجودى خود را مخالفت با هر گونه سانسور و سركوبى مى داند و خواهان آزادى بى هیچ حصر و استثناى اندیشه، بیان و قلم است، توقیف مجله كارنامه و جامعه نو را محكوم مى كند ...» (شرق آن لاین شماره ٢٥٥ ٣١ فروردین ٨٤).

خانم­ها و آقایان "بزرگ"، مدافعین آزادی بیان! پس چرا در عصری که اهانت به پیامبران در محدوده آزادی بیان جای می­گیرد، از نورالدین سالمی حمایت نکردید؟

نامه­ای که نورالدین سالمی زیر فشار و تهدیدات مافیای روشنفکری مجبور به نوشتن آن شده است و در آن خود را انکار کرده­ و سایت شاملو آن را با کمال افتخار در اختیار همگان قرارداده است، بی­تردید یکی از غم­انگیزترین اسناد تاریخ روشنفکری ایران است. سندی بر رذالت سرکوب­گرانه جماعت مسخره روشنفکری «ما». نامه­ای که مانند نامه­های محضری ابتدا و انتهای سطور با علامت ضربدر بسته شده است، مبادا «دشمن» چیزی به آن بیافزاید یا بکاهد. نگاه کنید.

 

اصلا چرا راه دور برویم؟ آقای غلامرضا کاشی، نظر شما در باره موسیقی اصیل ایرانی که شاملو آن را «اینور دلم اوفینا» نامگذاری می­کند، چیست؟ آیا «ما ایرانیان» حول «اینور دلم اوفینا» گردآمده­ایم؟

 

به لیست مثال­های فوق می­توان تا فردا صبح موارد آشکاری را دال بر «رفیق­بازی» و عدم قابلیت "بزرگان" در نقد دوستان "بزرگ" خود افزود. برای این­که به این "بزرگان" بی­اعتماد باشیم دلیل کافی موجود است. اما سخن کوتاه:

در مناسبات جامعه ما کار خرده­گرفتن از "بزرگان" از خود "بزرگان" برنمی­آید. "کوچک­ها" هم که دیدشان کوتاه است پس «کار» را باید به عهده چه کسی گذاشت؟

به باور من، این­که برای این پرسش پاسخ مناسبی یافت نمی­شود، به بزرگی و کوچکی بی­ربط است. عیب اصلی نفس این ذهنیت آپارتاید است که انسان­ها را دلبخواهی تقسیم­بندی می­کند. «کار» خرده­گیری بر عهده هر انسانی است که فکر می­کند خطای شخص یا اشخاصی را یافته است. داور نهایی همان­چیزی است که به آن «افکار عمومی» می­گویند. من به این اصل معتقدم و در عین حال که می­دانم در برابر قدرت جماعتی که سعی در سیمان­کاری مناسبات «بزرگ کوچک» و استمرار آن را دارند، بسیار ناتوان هستم، در این راه می­کوشم.

 

اتهام «بزرگ­نمایی از طریق مخالف­خوانی علیه بزرگان»، اسلحه زنگ­زده تروریستی

واقعیت این است که تا به حال نمونه­ی "کوچک"هایی که به وسیله درافتادن با "بزرگان" خود به "بزرگ" تبدیل شده­اند، نمی­شناسیم. حداقل من نمی­شناسم. اما نمونه "کوچک"هایی که از طریق تملق و چاپلوسی "بزرگان" به شهرت و مقام رسیده­اند کم نیستند. نتیجه این­که، اگر این انگ نوعی "تکنیک" سرکوبی خرده­گیران نیست، پس چیست؟ سال­هاست که کاربران این تکنیک که کم هم نیستند، هرگونه نقدی را بر رفتار خود با توسل به این حربه در نطفه خفه کرده­اند. بزرگ­نمایی از طریق مخالف­خوانی علیه بزرگان، مانند صفحه موسیقی خط­ افتاده­ای سال­های متمادی گوش «ما» را خراشیده است. توماج به طرفداری از سخنان غلامرضا کاشی برای من یادداشت گذاشته است که:

«بسیار مشتاقم کارنامه­ی فرهنگی و هنری شما را بدانم تا مطمئن شوم که نه تنها از آقای کاشی بل که از شجریان هم یک سر و گردن بالاتر هستید و گرانمایه تشریف دارید تا این شک و تردید کوچکم هم برطرف بشود».

غلامرضا کاشی نوشته­ای از دوست و همفکر خود کامبیز نوروزی را دروبلاگ گذاشته است که از جمله در آن می­خوانیم:

«اگر من جای جواد کاشی بودم، ...، چنین صریح و بی‌پروا سخن نمی‌گفتم ... که تیغ فرومایگان و میانمایگان برای بزرگ‌نمایی خویش، کار نمی‌کند جز به چهره گرانمایگان».

(منظور از صفحه خط­افتاده یعنی این:) نوروزی سپس اضافه می­کند: «ساز مخالف زدن و خاصه مخالف‌خوانی علیه بزرگان، از اسباب بزرگی است، و شرط بزرگ‌نمایی کوچکان آن‌است که قبل از هرچیز با بزرگی درافتند».

نوروزی نمی­داند که سخن پوچ اگر هزاربار هم تکرار شود، پوچی خود را از دست نمی­دهد.

*

به هدف آشنایی با کامبیز نوروزی در اینترنت گشتی زدم. در کمال شگفتی باخبر شدم که وی عضو انجمن دفاع از آزادی مطبوعات و استاد دانشگاه است که یک­بار (یا بیشتر) هم به جرم «تشویش اذهان عمومی» به بیدادگاه فراخوانده شده است. انصافا آن­جا که در سخنان خود از آزادی مطبوعات دفاع می­کند، حرف حساب می­زند و من خود را همراه او می­دانم. از خود غلامرضا کاشی هم مطالب خوبی که حاکی از تعقل عمیق است خوانده­ام. اما ظاهرا نیروی «رفیق­بازی» به نیروی سنجش می­چربد.

 

درباره «تشویش اذهان عمومی»

مراجع قدرت خویشتن را به عنوان ضامن آرامش اذهان یا افکار عمومی معرفی می­کنند، اما خروسی که سعی در پنهان­کردن آن دارند، به هیچ­وجه زیر عبای آنان نمی­گنجد. فرض که افکار یا سخنان شخصی به تشویش اذهان عمومی منجرشده­باشد. چنان­چه مراجع یادشده واقعا نگران آرامش برهم­خورده اذهان عمومی می­بودند، بایستی نشان­دهند که سخنان شخص یادشده نامعقول، کذب یا بی­پایه و اساس است. قدرمسلم این­که ضرب­وشتم یا زندانی­کردن او به آرامش اذهان عمومی نمی­انجامد. هدف آرامش اذهان «ما» نیست. هدف حذف مخالفان و زهرچشم­گیری از منقدان بلقوه است.

نوشته نورالدین سالمی نیز در اذهان عاشقان سینه­چاک شاعرنو تشویش ایجاد کرده بود. و دیدیم که نحوه درمان تشویش چگونه بود. نمی­خواهم از این عضو انجمن دفاع از آزادی مطبوعات بپرسم، آن زمان که لشگری متشکل از "بزرگان" به کمک روسپیان مطبوعاتی دهان سالمی را دوختند، چکار می­کرد؛ با این­که این پرسش محق است. بلکه می­خواهم توجه خواننده را به شباهت چشمگیر ساختار ذهنی او با مسئولین دادگاهی که خود او را به جرم تشویش اذهان عمومی احضار کرده بودند جلب کنم.

من در یادداشت خود تحت عنوان «محمدرضاشجریان، شاهنشاه ایران» به یکی­دو مسئله قابل فهم و قابل بحث اشاره کرده بودم که آن­چنان ناشناخته نیست. واکنش این مدافع آزادی بیان به سخنان من، به طرز غیرقابل انکاری واکنش مراجع قدرت به «تشویش اذهان عمومی» را تداعی می­کند. به این نمی­پردازد که چرا سخنان کاشی تملق نیست و صدای شجریان واقعا گسل­ها را پیوند می­زند، بلکه سخنان مرا «تیغ­کشی» می­نامد.

نام: مانی ب.

اتهام: «تیغ­کشی» به چهره گرانمایگان به هدف بزرگ­نمایی خویش!

 

- نه آقا، این اسلحه دیگر زنگ زده و کارآیی خود را از دست داده است. 

 

نان قرضی: نگاهی به نامه کامبیز نوروزی آرامش­دهنده­ی اذهان عمومی

مقدمه غلامرضا کاشی:

«کامبیز نوروزی هم که از نزدیک‌ترین دوستان من است، و شاید بیش از همه منتقدان با مضمون این یادداشت همدلی می‌کرد، چندان موافقتی با لحن کلام من نداشت. به خواهش من، نظر خود را مکتوب کرد. از لطفی که به من نشان داده است، بگذرید و بیشتر به طنین کلام ناموافق او با این نحوه سخن گفتنم توجه کنید».

منظور کاشی از این جمله­ی «از لطفی که به من نشان داده است بگذرید»، یک پاراگراف تعریف و تمجید بی­استدلال است که شناخت صحت و سقم آن برای خواننده ممکن نیست. البته باید همین­جا به غلامرضا کاشی گفت، اگر واقعا می­خواهید خواننده شما از لطفی که نوروزی در نامه خود به شما نشان داده است بگذرد (که نمی­خواهید) می­توانستید به­­جای این پاراگراف از «نقطه­چین» استفاده کنید. «نقطه­چین» را مخصوص همین مواقع اختراع کرده­اند.


«بیش از 20 سال دوستی عمیق و نزدیک و صمیمی با کسی مانند جواد کاشی سند محکمی است که به استناد آن بگویم جواد کاشی آدمی است که به‌سختی در یک حصار محصور می‌ماند و سر بر آستانی فرود می‌آورد مگر آن‌که قلب و روحش مسحور شود. تازه باز هم باید منتظر ماند تا جایی و جوری باز هم سر به شورش بردارد. می‌دانم که شورش بر فرومایگی و میانمایگی و پاسداشت گرانمایگی از دغدغه‌هایی است که معمولاً بخش بزرگی از ذهن جواد کاشی را به خود مشغول می‌دارد؛ و دیگر اینکه همیشه در تلاش بوده است مقهور هواهای فرومایگی و میانمایگی نشود».

 

خوب، از این­که بگذریم، قرار بود به «طنین کلام ناموافق» نوروزی توجه کنیم. نوروزی که با مضمون نوشته کاشی در باره شجریان موافق است، در ادامه به دوست خود توصیه می­کند که در بکاربستن زبان تحسین محتاط باشد، در غیر این صورت فرومایگان و میان­مایگان برای بزرگ­نمایی خود دست به تیغ می­شوند.

به طنین کلام ناموافق(!) او توجه کنید:

اگر من جای شما بودم با این لحن به تحسین شجریان نمی­پرداختم!

جدا که از طنین این کلام ناموافق گوش آدم کر می­شود.

 

غلامرضا کاشی در ادامه خود را به ما معرفی می­کند:
«طی پانزده سال گذشته شدیداً متاثر از فوکو، رسالت خود را نقد و شالوده شکنی هر آنکسی یافته‌ام که بزرگ خوانده شده‌اند. تلاش کرده‌ام با منطق شالوده شکنانه فوکو، نشان دهم که هیچ عظمتی در کار نیست، هر چه هست، تنها یک برآمدگی در سطح زندگی متعارف است».

من در این­که کاشی به حرف خود معتقد باشد به دیده شک می­نگرم، زیرا یکی از شالوده­هایی که شکستن آن در جامعه ما لازم است، کمک­گیری از نام و آثار متفکران نامدار جهانی جهت ایجاد اعتبار روشنفکری برای خویشتن است.

.

+   2006/10/12   16:6   مانی ب.  | 


بوبی یکی دیگر از گرافیست هایی است که مدت ها پیش وبلاگ او را پیدا کرده ام و گاه و بیگاه به آن سرمی زنم. این یکی از کارهای اخیر اوست. بقیه کارها را در وبلاگ خود او ببینید.                               

- منو دوس داری؟

- منظورت چیه؟؟

.

+   2006/10/10   11:55   مانی ب.  | 


 

اساتید میان­مایه­پرور و میان­مایگان استادپرور*
غلامرضا کاشی:

«محمد رضا شجریان، یکی از معدود چهره‌های گرانمایه‌ای است که بخشی از داشته‌های زندگی‌ام را وامدار بهره‌مندی از ملاقات با او هستم. او که از معدود آفرینندگان هنر عالی در این سرزمین است، به واسطه صفت عالی هنرش، تنها یک هنرمند عرصه آواز نیست، او عصاره هر چه زیبایی است که در تمامی عرصه‌های هنر ایرانی و اسلامی مندرج است. او همانقدر که حیات بخشنده به شعر حافظ است، به خط و نقاشی و معماری ایرانی و اسلامی نیز حیات می‌بخشد. او میراث زیبایی نهفته در صور گوناگون هنری را در ذوق خلاق صدای خود یگانه می‌کند. او به ظاهر عرضه کننده موسیقی سنتی ایرانی است. اما از جمله مولدانی است که به جد برای تمسک به سنت، آن را از نو کاشته است».

 

درمورد این­گونه تملق­گویی­ها پیش از این نوشته­­ام و نمی­خواهم همان­ها را تکرار کنم. تفاوت تنها در این است که این­بار این سخنان بر زبان یک استاد دانشگاه جاری می­شود. و البته شباهت ذاتی این نوع سخنان، مستقل از این­که از دهان میان­مایگان یا اساتید بیرون آمده باشد، جالب است.

غلامرضا کاشی نوشته خود  را این­طور شروع می­کند:

«منتقدان دمکراسی، این الگوی نظم سیاسی را به این جهت که الگوی متناسب با میانمایگان است مورد نقد قرار داده‌اند. این نظم محصول میانمایگان و به نوبه خود پرورنده میانمایگان است. سخن منتقدان دمکراسی برای ما که خواهان دمکراسی هستیم و هنوز از راه دور و به حق آن را مطالبه می‌کنیم، غیر قابل فهم است. اما تصور می‌کنم به میزانی که در این دهه‌های اخیر به آن نزدیک شده‌ایم، درد منتقدان دمکراسی را بیشتر احساس می‌کنیم».

البته سخن منقدان دمکراسی قابل فهم است. اما من شک دارم که نویسنده درد آنان را احساس کرده باشد. یکی از جنبه­های نقد این منقدان تضعیف فردیت و شکل­گیری «فرهنگ توده­ای» و میان­مایگی حاکم بر آن است. آن­ها در آن­سوی دمکراسی ایستاده­اند و «دیکتاتوری فرهنگ توده­ای» را نقد می­کنند. اما پرسپکیوی را که غلامرضا کاشی از آن می­نگرد متفاوت است. به این سخنان او توجه کنید:

شجریان «طبقات سنتی و مدرن، عوام و فرهیخته را یکجا گرد آتش گرم صدای خود جمع کرده است.

در جوهر یگانه صدای او گسل‌ها پیوند می‌یابند.

در این سال‌ها که ما ایرانیان به هزار فرقه درآمده‌ایم چه پدیده‌ای را می‌شناسید که به اندازه صدای فرهیخته شجریان ما را گردهم آورده باشد؟

او از معدود عوامل پیوند دهنده ماست.

آواز او از جمله معدود فرصت‌هایی است که قادریم بیگانگی‌هامان را التیام بخشیم.

«درد» کاشی که از لابلای این سطور آشکار می­شود هیچ شباهتی به سخنان منقدان دمکراسی ندارد. سروکار ما با درد کسی است که از شکل­گیری فردیت و تفرق در «قبیله ما» زار می­زند. چقدر تصویر «جمع­شدن گرد آتش» فضای قبیله را خوب توصیف می­کند! گسل­ها در جوهر یگانه صدای او پیوند می­یابد! حال که شجریان از این نیروی ماورای بشری برخوردار است که طبقات سنتی و مدرن، عوام و فرهیخته را دورهم گردآورد، بین «ما» که به هزار فرقه درآمده­ایم آشتی ایجاد کند و بیگانگی­های «ما» را التیام ببخشد، چرا او را به عنوان پادشاه انتخاب نکنیم؟


طوری که یکی از آشنایان خودم که به کنسرت «پارک ارم» شجریان رفته بود، می­گفت، چیزی نمانده بود در خاتمه کنسرت زیر دست و پای همین گله متشکل از اعضای طبقات سنتی و مدرن، و عوام و فرهیخته که برای دست دادن با استاد به سوی سن هجوم برده بودند ناقص شود. از این گله باید ترسید. یک چنین گله­ای به حق خطرناک است، خیلی خطرناک­تر از گله­هایی که در جوامع دمکراسی به وجود می­آیند. ادامه ...

 

*  نفی عنوان فرعی این پست به معنی عدم وجود اساتید میان­مایه­پرور و میان­مایگان استادپرور نیست، اما میان­مایه­پرورنامیدن غلامرضا کاشی انصاف نیست. اگر قرار باشد بی انصاف باشم، یا مورد بی­انصافی قراربگیرم، تحمل دومی راحت­تر است. از دست خودم به کجا پناه ببرم؟

.

+   2006/10/9   13:8   مانی ب.  | 


 

سینمای ما:

به دنبال موفقیت بهمن قبادی در فستیوال سن سباستین روزنامه لوموند مهمترین روزنامه فرانسوی در صفحه هنری خود، به قلم توماس سوتینل سر دبیر هنری و منتقد معروف فرانسوی نوشت: «از حالا به بعد بهمن قبادی جزو سینماگران برجسته جهان است». ... لازم به یادآوری است كه قبل از قبادی این چنین مقامی در مطبوعات غرب فقط به عباس كیارسمتی نسبت داده بودند.

 

مستقل از این­که بهمن قبادی سینماگر برجسته­ای است یا نه، باید گفت:

این آقای توماس سوتینل سردبیر و منقد هنری معروف مهمترین روزنامه فرانسوی ممکن است گه زیادی خورده غلط زیادی کرده باشد.

.

+   2006/10/7   12:0   مانی ب.  | 


سخنگوی ناسا اعلام کرد که دانشمندان این سازمان قادر به توضیح علمی مشاهدات انوشه انصاری نیستند. انوشه انصاری گفته بود هنگامی که در روز دوم اقامت خود در پایگاه فضایی به زمین نگاه کرده است، زمین را سبزتر یا آبی­تر دیده است.

 

 منیرو روانی­پور: به گلدانها آب می دهم تا انوشه انصاری همین­طور كه پشت سفینه فضایی­اش نگاه می­كند زمین را سبزتر ببیند یا آبی­تر  ... حركت زیبایی است بازهم احساس غرور میكنم ...

 

                      

 

                    

.

+   2006/10/6   11:18   مانی ب.  | 


زندگی توی این اتاق راحت نبود. هنوز هم نیست، اما نسبت به گذشته خیلی فرق دارد.  سه­چهار سال می­شود که این­جا را پیدا کرده­ام و با وجود تلاش، مرتب­کردن آن هنوز تمام نشده است. همین دیروز هنگام نظم دادن به خرت­وپرت­ها باز خودم را زخمی کردم. تا این اتاق آن‌طور که دوست دارم، مرتب شود هنوز خیلی راه است. البته هیچ­وقت نمی­شود این جور اتاق­ها را طوری که دل آدم می­خواهد مرتب کرد. اما خود همین­که این‌جا را پیدا کردم، شانس بزرگی بود. پیش از آن کاملا بی‌پناه بودم.

اولین باری که آمدم این‌جا، از دیدن فضای اتاق جاخوردم. تقریبا تمام فضای تاریک آن در اشغال خرت­وپرت­هایی بود که نامرتب و درهم همه­جا را گرفته بودند. مثل اتاق­هایی که سالیان دراز کسی پا در آن نگذاشته است، غریب، خوف­انگیز و مأیوس کننده به نظر می­رسید. یادم هست در حالی که لرزش خفیفی را در زانوهایم حس می­کردم، به خودم دلداری می‌دادم. با خودم می‌گفتم، موقتی‌ست. می‌گفتم، فقط یک آزمایش است. خودم را گول می­زدم که: شدشد، اگر نشد مجبور نیستی این­جا بمانی.

با خودم می­گفتم، اول بایستی که وضع خرت­وپرت­ها را معلوم کنم. با خودم می‌گفتم، کسی را پیدا می­کنم که در دورریختن خرت­وپرت­ها کمکم کند. اما مسئله اصلا کمک نبود. برای دورریختن این جور خرت­وپرت­ها هیچ کمکی از هیچ کس برنمی آید. آن ها را نمی­شد دور ریخت. نه فقط به این دلیل که بین آن­ها چیزهای قیمتی هم یافت می­شد، بلکه به این دلیل که به من متعلق نبودند، و آدم نمی­تواند، حداقل «به این سادگی» نمی­تواند اموال دیگران را دوربریزد.

بی­این­که دست به چیزی بزنم، گوشه‌­ی نسبتا خلوتی را پیدا کردم که تا به امروزمحل زندگی من است. با فکرهای زیادی درگیر بودم که از یکدیگر زاییده می­شدند و بدون دخالت من خود را تکثیر می­کردند. گاهی زنجیر پاره می­کردند، مثل سگ­های هار به همه­جا سرمی­کشیدند و بدون هیچ مراعاتی به هیچ­چیز و هیچ­کس رحم نمی­کردند. سگ صاحبش را گاز نمی­گیرد؟ آه چه سوءتفاهم بزرگی! گاه مرا در دایراه­ای اسیر می­کردند که از آن راه فراری نمی­یافتم. از هرکجا شروع می­کردم، باز به همان­جا می­رسیدم. از خودم می­پرسیدم، چه­کار باید کرد و فکرم به جایی نمی­رسید. از آوارگی و پرسه در خیابان­های سرد به این­جا پناه می­آوردم و از دست فکرهایم به خیابان­های سرد می­گریختم. امروز که به گذشته نگاه می­کنم، از خودم، از خواب و خیال­های بچگانه آن روزهایم خنده­ام می­گیرد. دایما در این فکر بودم که خرت­وپرت­ها را دوربریزم. به خودم می‌گفتم، باید آن­ها را دوربریزم. می­گفتم اگر آن­ها را دوربریزم، چه اتاق بزرگ، با صفا و پرهوایی می‌شود. پرتوقع نبودم، بچه و خوش­خیال بودم. سن­م زیاد شده بود، اما بزرگ نشده بودم.

همین­طور کزکرده گوشه اتاق، خیال‌بافی می­کردم. یکی از گوشه‌ها را در خیال پر از گلدان‌های بزرگ و پرگل می‌کردم. تخت‌خواب را می‌گذاشتم «آنجا»، یکی از بلندگوها را «این‌جا» و دیگری را «این‌جا». در عالم خیال پنجره­ها را می­شستم و برای آن‌ها پرده‌های قشنگ در نظر می­گرفتم. برای کتاب‌ها و سی‌دی‌ها  قفسه می‌خریدم. در آگهی‌های تبلیغاتی عکس‌های میز تحریر و چراغ مطالعه‌ها را با هم مقایسه می‌کردم و با خودم می‌گفتم «این خوبه». قیمت و مدل مبل­های مختلف را سبک‌سنگین می‌کردم. برای حوله‌ها کمد حمام‌ انتخاب می‌کردم. از بچگی به خیال­بافی عادت داشتم. آنقدر تعداد داستان‌هایی که برای خودم در عالم خیال بافته‌ام، و ماجراهایی که در رویاهایم ساخته‌ام زیاد است، و آن‌قدر به آن‌ها فکر کرده‌ام و در آن‌ها فرو رفته‌ام، که مرز واقعیت و خیال برایم مخدوش شده است و جداکردن آن‌ها از یکدیگر برایم ممکن نیست. این خطر که سال‌ها این­جا باشم، اما در اتاق مجازی بزرگ و پرنوری که آن را بنا به سلیقه خود مبلمان کرده‌ام، «زندگی کنم»، کم نبود.

یک‌روز سرد هنگام پیاده‌روی به خودم آمدم. برف همه‌جا را پوشانده بود و هوا مثل کریستال شفاف بود. دیدم نمی‌توانم به دورریختن این خرت وپرت‌ها امیدوار باشم. آن‌ها متعلق به من نیستند و برای آن‌ها نمی‌توانم تصمیم بگیرم. دورریختن آن‌ها در توانایی من نیست. یادم هست با وجود سرمای یخ‌زننده، بدنم گرم بود و صورتم گر گرفته بود. از پذیرفتن واقعیت احساس سبکی می‌کردم. دلم می‌خواست راه‌پیمایی را ادامه بدهم، اما یادم هست پس از یکی‌دو ساعت درد خفیفی در ساق پا‌هایم و در پهلوهایم احساس کردم. چشم‌هایم می‌سوخت. دیدم سرما خورده‌ام. می‌دانستم که چند روزی در رختخواب خواهم افتاد. یادم هست، فورا به داروخانه رفتم و  سر راه از سوپرمارکت مقداری خرید کردم و همین‌طور که به طرف خانه می‌رفتم، تب‌ام شدت می‌گرفت. به خانه که رسیدم از تب می‌سوختم.

یادم نمی­آید چند روز مریض بودم. گاه چشمم را که باز می‌کردم، می‌دیدم که هوا روشن است، گاه می‌دیدم که تاریک یا گرگ­ومیش است. توی خواب و بیداری در حالی که می‌لرزیدم برای خودم سوپ درست می‌کردم یا قرص می‌خوردم، توی خواب و بیداری زیرپیراهنی خیس را درمی‌آوردم، زییرپیراهنی خشک می‌پوشیدم، با سر گیج و چشم نیمه‌باز دوش می‌گرفتم. گاهی که چشمم به خرت‌وپرت‌ها می‌افتاد، وحشت می‌کردم. می‌ترسیدم، زیر آن­ها خفه شوم. لباس­های آویخته به جالباسی کنار اتاق شبیه آدم‌هایی بودند که به من نگاه می‌کردند. توی خواب و بیداری با خودم فکر می‌کردم، نکند سوسک‌ها آن پشت‌ها تخم‌ریزی کنند و ناگهان همه‌جا را بگیرند و می‌دیدم که سوسک‌ها آن پشت تخم ریزی کرده‌اند و همه‌جا را گرفته‌اند. با خودم می‌گفتم، پشت این آشغال‌ها معلوم نیست چه خبر است. می‌گفتم، نکند توی این کارتون‌ها موش‌ها لانه کرده باشند و صدای خرت‌خرت آن‌ها  را می‌شندیم. با خودم می‌گفتم، نکند جن‌ها یا ارواح ناشناس پشت این خرت­وپرت­ها دورهم نشسته‌اند و با صدای خفیفی که مثل صدای باد است با هم گفتگو می‌کنند.

یک روز صبح زود با صدای مرغ‌های ماهیخوار از خواب بیدار شدم. با احتیاط از رختخواب بیرون آمدم و روی دسته مبل  کنار پنجره نشستم. لباس‌هایم بوی بیماری می‌داد، احساس ضعف می‌کردم، اما حالم خوب بود. می‌دانستم که از قله رد شده‌ام و در سرازیری به طرف سلامتی می‌روم. در ضعف چیزی را دیدم که شاید در حالت عادی دیدن آن ناممکن می­بود. دیدم اشکال واقعی خرت‌وپرت‌ها این است که نظم ندارند. با خودم فکر کردم، وقت را نمی­بایستی از دست داد. و کار را از همان­روز آغاز کردم. کار سنگینی بود. بعضی روزها بود که همه‌چیز به نظرم عبث می‌رسید، دست از کار می‌کشیدم و هفته‌ها طول می‌کشید تا دوباره خودم را به ادامه کار راضی کنم. به خودم امتحان صبر پس می‌دادم. در اوج دلسردی و یأس ناگهان «چیز»های بی­ارزشی پیدا می­کردم که خلاف تصور اولیه­ام، می‌شد آن‌ها را با خیال راحت دور ریخت. با این­جور اتفاقات احساس شعف می­کردم. برای کسی که مشغول منظم کردن یک چنین اتاقی است، هیچ شادی­یی بزرگ­تر از یافتن خرت­وپرت­های کهنه­ بدردنخور و دورریختن آن ها نیست. وررفتن با چیزهای کهنه خطر زیادی دارد. امکان این‌که آدم  خودش را مجروح کند زیاد است. کسی که بدون دانستن محتوای یک کیسه یا جعبه دستش را توی آن می­کند، باید بداند که ممکن است انگشتان­ش مجروح شوند. کسی که در تاریکی­های اتاقی نامنظم حرکت می­کند، باید پیه این را به تن بمالد که پایش به چیزی گیر کند و زمین بخورد. به این خاطر گردگیری و منظم کردن گوشه­ها و قسمت­های تاریک اتاق را به آینده موکول کردم. در این­جور کارها سنگ بزرگ علامت نزدن نیست، علامت نخواستن است.

جالب این­که درمیان همین خرت‌وپرت‌ها مثل کسی که در یک انبار تاریک بین اشیاء و تخته­پاره­های گردگرفته یک میز تحریر قشنگ، یک مبل راحت یا یک چراغ قدیمی مطالعه پیدا کند، چیزهای بدربخوری یافتم که وجودشان زندگی را کمی راحت­تر می­کند. و امروز همین­که این گوشه اتاق مرتب شده است راضی هستم. اقامت من در این­جا موقتی است. آدم وقتی که معنی موقتی را می‌فهمند، ناگهان ملایم و آسان‌گیر می‌شوند. آدم حاضر است هر چیزی را بپذیرد، به این شرط که موقتی باشد. تجربه زندگی به عنوان زنجیره‌ای متشکل از روزهای موقتی، برای خودم تجربه جدیدی است. البته گاهی وقت‌ها که نگاهم به گوشه­های نامنظم اتاق می­افتد، از سمت تاریکی­ها وزش خفیف هوای سردی را حس می­کنم که بوی خاک می‌دهد. حتی یک شب وقتی که می‌خواستم بخوابم از توی تاریکی­ها صدای خرت‌خرت شنیدم و با خودم فکر کردم کاش می­توانستم آن گوشه­ها را هم مرتب کنم. اما اتاق‌های این‌جوری را هیچ‌وقت نمی‌شود کاملا مرتب کرد.

 

+   2006/10/4   11:56   مانی ب.  | 


نمونه کار گزارش­گران واقعا بدون مرز وطنی:

نقد سروش بر سخنان پاپ

دکتر عبدالکریم سروش ... درباره سخنان پاپ سخن گفت.

این محقق فلسفه با اشاره به ... گفت ...

عضو انجمن حکمت و فلسفه، با اشاره به ... گفت

استاد سابق دانشگاه هاروارد با اشاره به ... گفت، ...

این پژوهشگر مثنوی ... گفت ...

 

                            *

 

از «جنده­بازی» آقای دکتر تا مباحث بغرنج اجتماعی

قصار:

سوال سختی است... کنده شدن از سنت و پیوستن به مدرنیته!
مثل پریدن از واگن ترنی به ترن دیگری است که از روبرو می آید!

                

+   2006/10/3   13:52   مانی ب.  | 


 سخنرانی پاپ بندیکت شانزدهم، نه تنها نزد مسلمانان، علمای دینی مسیحی، سکولارها و یوری آونری روشنفکر یهودی باعث «سوءتفاهم» شده است، بلکه متفکران چپ را نیز دچار «سوءتفاهم» کرده است! یکی از آن­ها «Justus Leicht» است که دروب­سایت «World Socialist Web» مقاله­ی جالب توجهی نوشته است که در زیر ترجمه آن را می­خوانیم.

 

                               دوستی عموخرسه!

 

 

جنگ صلیبی راتسینگر

از وقتی که یوزف راتسینگر، پاپ بندیکت شانزدهم در دیدار از «بایر» با سخنرانی خود در دانشگاه رگنزبورگ اعتراضات شدیدی را برانگیخته است، واتیکان در رفع­ورجوع ماجرا کوشش می­کند.

پاپ از بابت «واکنش نسبت به پاراگراف­هایی از سخنرانی من» اظهار تأسف کرده است، اما نه از بابت خود این پاراگراف­ها. سپس واتیکان به سفرای خود در کشورهای اسلامی توصیه کرد که محتوای سخنان او را "روشن" کنند. همین­طور مطبوعات، به­ویژه مطبوعات آلمانی تلاش کردند علت جنجال پیش­آمده را سؤتفاهم معرفی کنند.

در واقعیت چنین چیزی نیست. این تصور که پاپ قادر نبود تأثیرات سخنرانی خود را که یک روز پس از سالگرد حوادث یازده سپتامبر ایراد شد، تخمین بزند، چیزی بیشتر از ساده­لوحی است. در طول سفر او جایی برای «اتفاق» خالی گذاشته نشده بود. هر حرکت کوچکی از پیش آماده گشته و هر کلمه با دقت زیاد تعیین شده بود. واتیکان در رفتار با ادیان دیگر بلاخره دارای تقریبا دوهزارسال تجربه است.

نظق راتسینگر در زمانی ایراد می­شود که سلطه­گرایی کلنیالیستی در خاورمیانه به طور افزاینده­ای بر اساس ایدئولوژی توجیه می­شود. آن­چه به عنوان «جنگ علیه ترور» آغاز شد به جنگ در مقابل "اسلامیسم خشونت­گرا"، به "فاشیسم اسلامی" و  دفاع از "مغرب­زمین مسیحی" گسترش یافت. غیر از این، سخنرانی مذکور در ادامه بیانات گذشته راتسینگر است. مخالفت با عضویت ترکیه در اونیون اروپایی، تلاش برای ذکر ارتباط با خدا در قانون اساسی اروپا که به تعریف اروپا را به عنوان یک مجموعه کاملا مسیحی منجر می­شود.

طبیعی است که پاپ نمی­تواند ماننده جرج بوش یا رئیس ایالت بایر آلمان بی­پروا علیه اسلام اقدام کند. شمار زیادی از یک میلیارد کاتولیک جهان در کشورهای اسلامی زندگی می­کنند. او به این خاطر پیام خود را در نطقی درباره ایمان و عقل پنهان کرده و آن را در دهان پادشاهی بیزانسی قرن ١٥/١٤ قرار می­دهد. با وجود این، پیام او روشن و سوءتفاهم­ناپذیر باقی می­ماند: مسیحیت صلح­آمیز و عقلایی است، اسلام خشونت­گرا و غیرعقلایی است. این پیام حتی پس از اظهار تأسف به قوت خود باقی می­ماند (این را نیز خود پاپ می­دانست).

نه فقط خیلی از مسلمان­ها، بلکه جرج بوش هم زحمت زیادی برای فهم پیام راتسینگر نکشید، به طرفداری از او برخاست و سخنان او را به "مبارزه علیه ترور" مرتبط ساخت. در مصاحبه­ای با سی­ان­ان گفت: «این مبارزه سر مذاهب نیست. این مبارزه­ای است بین انسان­هایی که با استفاده از مذهب آدم می­کشند و آن­هایی در میان ما که طرفدار صلح هستند». به قول جرج بوش، مسئله جنگ بین فرهنگ­ها نیست، بلکه «جنگی است برای فرهنگ».

این را ساکنان عراق که فرهنگ غرب را در هیبت بمب­های آمریکایی و ترور اشغالگران هرروزه لمس می­کند، این را خوب می­داند.

جعل تاریخ

رسانه­های آلمانی نطق راتسینگر را شکوهمند و فوق­العاده روشنفکرانه ارزیابی کردند. حال آن­که این نطق در واقع نمونه یک جعل تاریخی سطحی، دغل­بازانه و رذیلانه بود. خود همین­که او از مانوئل نقل­قول می­آورد که به گفته یکی از کاردینال­هایش استدلالی باشد جهت «مردود شناختن هرنوع خشونت مذهبی»، نوعی بی­شرمی بی­مثال تاریخی است.

مانوئل دوم به طور کلی «جنگ مقدس» را به هیچ­وجه مردود نمی­داند. امپراطوری بیزانسی او در قرن ١٤ چنان در حال افول بود که پیش از این­که میانه­اش با امپراطوری عثمانی بهم بخورد و او اروپاییان را به یک جنگ صلیبی دیگر علیه ترکان دعوت کند (دعوتی بدون موفعیت)، به خدمت­کاری امپراطوری عثمانی درآمده بود. نجات او نهایتا نتیجه حمله مغول­ها به مسلمانان بود که امپراطوری عثمانی را به طرز وحشیانه­ای تخریب کرد. مانوئل دوم پس از پیروزی مغول­ها بر عثمانی­ها برای «تامرلان» [تیمورلنگ؟] هدیه­هایی فرستاد.

راتسینگر از نوشته­های یک چنین فردی به عنوان گواهی بر خصلت عقلایی و صلح­آمیز مسیحیت استفاده می­کند. مانوئل در مجادله خود با یک «حکیم ایرانی» می­گوید: «به من نشان بده که محمد چه چيز تازه­ای به ارمغان آورده است. و فقط بدی و اعمال غيرانسانی مثل دستور او برای گستراندن دين با زبان شمشير را خواهی یافت». با این­که پاپ در این میان ادعا کرد که فقط از یک متن قرون­وسطایی قولی را بی­این­که آن را پذیرفته باشد نقل کرده است، در طول سخنرانی خود محض نمونه یک­بارهم از محتوای آن فاصله نمی­گیرد. برعکس، او مکررا اسلام را متهم می­کند که به خشونت  و اعمال جبر به مؤمنین ادیان دیگر مشروعیت می­بخشد. اگر مسئله راتسینگر واقعا این می­بود که خشونت مذهبی را در هر نوع و شکل مردود بشمارد، لازم نبود زحمت اسلام را بکشد. در تاریخ کلیسای خود او به اندازه کافی برای گسترش دین به وسیله شمشیر مثال موجود است.

تقریبا سه­قرن پیش از این­که محمد به دنیا بیاید، آگوستین که کلیسای کاتولیک او را مقدس می­شمارد، تئوری «جنگ مقدس» را تدوین کرد. مسیحیت در آن دوران به تازگی به دین رسمی امپراطوری رم تبدیل شده بود و در ارتش رم تنها مسیحیان اجازه خدمت داشتند. واکنش پاپ­های پیش از راتسینگر نیز نسبت به گسترش اسلام به صورت بحث و مجادله تئولوژیک نبود. در سال ١٠٩٥ پاپ اوربان دوم به اولین جنگ صلیبی دعوت کرد و در سال­های بعد لشگریان صلیبی مکررا به خاورنزدیک هجوم بردند و به قتل و غارت پرداختند.

خشونت لشگریان «رکونکویستا» [کاتولیک­هایی که اسپانیا را "پس­گرفتند"] در کتب ادبی بی­شماری ضبط شده است. امروز تنها شمار قلیلی از آثار معماری که از خشم تخریب­کننده آنان جان سالم به دربردند، به برتری فرهنگ اسلامی گواهی می­دهند. لازم نیست یادآوری کنیم که «فرشته نگهبان» لشگریان مذکور «یاکوب ماورن­شلختر» [یعقوب جلاد "ماور"ها.  مسلمانان اسپانیا را "ماور" می­نامند. مترجم] بود که هنوز هم به عنوان حافظ یا نگهبان اسپانیا از سوی کلیسای کاتولیک مورد ستایش قرارمی­گیرد.

کاتولیسم و عقلانیت

باقی سخنان راتسینگر نیز زشت­ترین نوع جعل تاریخ است. به عنوان مثال این­که دین مسیحی از همان ابتدا با فلسفه یونان آمیخت و به این دلیل بنا بر ذات خود اساسا عقلایی است، برخلاف اسلام که در آن اراده الهی در هیچ کاته­گوری، از جمله کاته­گوری عقلانیت نمی­گنجد. راتسینگر همچنین مدعی می­شود  که مسیحیت «با وجود مبدأ و شکل­گیری شرقی آن، در نهایت شکل تعیین­کننده و تاریخی خود را در اروپا یافته است. و برعکس، می­توانیم بگوییم، این تماس (بین مسیحیت و فلسفه یونان) که به آن میراث رم نیز افزوده شد اروپا را خلق کرد و اساس آن­چیزی است که به حق اروپا نامیده می­شود».

این ادعا کاملا موهوم است. کمتر مسیحیت، بلکه اسلام بود که فلسفه یونان را به اروپا آورد. در تاریخ جهانی اسلام که یکی از کتاب­های معتبر تاریخ است آمده است: کشف فلسفه و علوم یونان «چنان در اسلام تأثیر گذاشته بود که گاه مسلمان­ها در اصالت عالم اندیشه خویش تردید می­کردند. ... پیش از هرچیز بایستی [نسبت به اسلام] شکرگزار بود که میراث عهد باستان را که از خود بیگانه شده بود، دوباره کشف کرده واز نو به آن زندگی ببخشد». در این کتاب همچنین درست عکس آن­چه راتسینگر ادعا می­کند آمده است: «برای مسلمانان ایمان و عقل علی­القائده متضاد نیستند، حال آن­که ورود این تفکر به عرصه مسیحیت بسیار دشواراست».

اروپای مدرن نه به وسیله کلیسای مسیحی، بخصوص کلیسای کاتولیک، بلکه در تقابل با آن به وجود آمده است. ابزار برخورد کلیسای کاتولیک با پیروان ادیان دیگر، با روشنگری و با انسان­گرایی آتش و شمشیر بود، به برخورد این کلیسا به جنبش­های اجتماعی مردمی کاری نداریم.

خود شخص پاپ آخرین حاکم به معنای واقعی کلمه، مطلقه­ و قرون­وسطایی است. در قانون اساسی واتیکان (اصل ١) آمده است: «پاپ به عنوان رهبر حکومت واتیکان ریاست سه قوه مقننه، مجریه و قضاییه را در دست دارد» و درکتاب قانون «حقوق کانونی»* (بند ٣٣١) آمده است: «... نماینده عیسی مسیح و شبان کلیت کلیسا در روی این زمین، به این خاطر با تکیه بر مقام خویش در کلیسا صاحب کل و حداکثر قوه ناظمه بلاواسطه و فراگیر است و می­تواند آن را همیشه آزادانه اعمال کند».

راتسینگر هم­چنین اصلاح­گرایی پروتستانتی، روشنگری، تئولوژی لیبرال کاتولیکی و «عقلانیت مدرن» را متهم می­سازد که علم و دین را از هم جدا کرده­اند. در حالی که به اسلام مهر «غیرعقلانییت» می­زند، خود مسافت زیادی از کانت و حتی لوتر عقب می­افتد. پنهان هم نمی­کند که فقط با «آزادی از نابالغی» (کانت) مخالف نیست، بلکه حتی «آزادی انسان مسیحی» (لوتر) را نیز که بر اساس شناخت مستقل، فکر مستقل و انتخاب مستقل است، مردود می­داند.

میراث اینکویزاسیون

یوزف راتسینگر پیش از احراز مقام پاپ بندیکت شانزدهم، ریاست «شورای عقيدتی کليسای کاتوليک» را بر عهده داشت که مستقیما جانشین «اینکویزاسیون مقدس» است که در عرصه عمل نشان داده بود که کلیسای کاتولیت تحت آمیختگی «ایمان و فلسفه یونان» یا «دین و عقل» چه می­فهمد: کلیسا بود که در همه عرصه­ها درستی و نادرستی­ها را معین می­کرد.

گفتگوی سقراطی کلیسای کاتولیک با کافران، پیروان ادیان دیگر و جادوگران در اتاق­های شکنجه انجام می­گرفت و به سیاه­چال­ها و خرمن آتش ختم می­شد. شمار قربانیان اینکویزاسیون بر اساس تخمین­هایی به میلیون­ها نفر می­رسد که باید به آن­ها تعداد شمرده نشده­ی شکنجه­شده­ها را نیز افزود.

اگر عملیات «تویفل­آوس­ترایبونگ» [آیینی که در آن شیطان را از روح انسان اخراج می­سازند] را که امروزه هنوز انجام می­شود، نادیده بیانگاریم، امروز کلیسای کاتولیک بی­دینان را با شکنجه ارشاد نمی­کند، اما دیکتاتوری­هایی که در دستگاه آنان شکنجه رواج دارد، می­توانند از پشتیبانی کلیسای کاتولیت، به شرط این­که به کاتولیسم وفادار باشند، برخوردار گردند. این اصل قبل از هرچیز برای آمریکای لاتین معتبر است. یوزف راتسینگر در سال ١٩٩٢شخصا کشیش مشهور «لئوناردو بوف» را از مقام خود برکنار کرد، زیرا او بنا بر اعتقاد به «تئولوژی­آزادی­بخش» کمر به خدمت مظلومان بسته بود.

هم­چنین رژیم­های فاشیستی در اروپای قرن بیستم، دارای نزدیکترین اتحاد با کلیسای کاتولیک بودند. در اسپانیا، ایتالیا، لهستان، کرواسی، اسلوواکی و به اندازه کمتری در آلمان، کشوری که واتیکان شش­ماه پس از بدست­گرفتن قدرت توسط هیتلر با آن قراداد «رایش­کونکوردات»** [که روابط رایش آلمان و واتیکان را تعیین می­کند] را امضا کرد که تا به امروز معتبر است.

سخنان راتسینگر بلندپروازی روشنفکرانه یک عالم دینی غریبه با جهان که فراموش کرده است که دیگر پروفسورنیست، نیست. یک تحریک هدفمند است. این سخنان در خود دارای دیدگاهی فکرشده و سیاسی است که بایستی جای کلیسای کاتولیک را به عنوان استحکامات "غرب­مسیحی" در برابر جریان­های مترقی و آزادی­خواه در داخل قاره، و نک حمله ایدئولوژیک یک جنگ صلیبی امپریالیستی علیه کشورهای اسلامی­یی که دارای منابع غنی طبیعی هستند، مشخص کند.

راتسینگر در موضع خود در قبال اسلام از خط پاپ قبلی یوهانس­پاول دوم که از دیدگاه سیاسی­اجتماعی بسیار مرتجع، اما در سطح جهانی به همکاری ادیان تعلق خاطر داشت، خارج شده است. راتسینگر به محض این­که به عنوان پاپ انتخاب شد، کشیش اعظم «میخائیل فیتزجرالد» را که مسئول گفتگو با ادیان دیگر و یکی از زبده­ترین اسلام­شناسان واتیکان بود از کار برکنارکرد. سپس به صورت مکرر بیاناتی از او شنیده شد که در آن­ها به اسلام حمله می­شد. سال پیش مصاحبه با اوریانا فالاچی را ( که چندی پیش درگذشت) و در نوشته­های خود به طرز هیستریکی به اسلام حمله می­کند، پذیرفت.

تحریک راتسینگر زمانی اتفاق افتاد که قدرت­های اروپایی با توان هرچه بیشتر در خاورنزدیک به اقداماتی مشغول شده­اند. به همین مناسبت سخنرانی او از سوی رسانه­ها و سیاست­مداران اروپایی مورد پشتیبانی قرار گرفت. صدراعظم سابق ایتالیا، برلوسکونی سخنرانی مذکور را «تحریک مثبت» نام­گذاری کرد. صدراعظم آلمان، آنگلا مرکل به پاپ قول داد که در جهت درج «ارتباط با خدا» در قانون اساسی اروپا بکوشد. حزب سوسیال­مسیحی ایالت بایر آلمان درخواست کرد، به خاطر انتقاد سیاست­مداران ترکیه از پاپ گفتگوی عضویت ترکیه در اونیون اروپایی قطع شود. «شویبله» وزیر ایالتی از حزب دمکرات­مسیحی درخواست تحریک­آمیز خود را به تحریکات پاپ اضافه کرد که: در مساجد آلمان باید فقط به زبان آلمانی صحبت شود. مگر نه این­که واعظین مکتب کاتولیسم هم دیگر به زبان لاتین وعظ نمی­کنند.

 

* Kanonisches Recht

** Reichskonkordat

 

ترجمه: مانی ب.

 

 

+   2006/9/29   13:36   مانی ب.  | 


پاپ اگر هم بخواهد نمی­تواند خطای خود را بپذیرد، زیرا پاپ در دین «عقلایی» مسیحیت به حکم «دگم» کلیسایی خطاناپذیر است. شخصا از این­که مسلمان­ها «اظهارتأسف» پاپ از «رنجانیدن مسلمانان» را به جای نوعی عذرخواهی و اقرار به اشتباه پذیرفته­اند خرسند هستم. اما در عین حال نمی­توانم سخن پاپ و سم­پراکنی رسانه­ای را بپذیرم که «آن­ها»، یعنی مسلمان­ها سخنان پاپ را درست نفهمیده­اند، سوءتعبیر کرده­اند یا سخنان مذکور نزد آنان سوءتفاهم ایجاد کرده است، زیرا شمار زیادی از علمای مسیحی و روشنفکران لائیک نیز سخنان پاپ را همان­طور فهمیده­اند که رهبر جمعیت اخوان­المسلمین!

نوشته زیر از «یوری آونری» یکی از روشنفکران اسرائیلی است که مدتی نماینده کنیسه بوده است و امروزه یکی از چهره­های شاخص جنبش صلح اسرائیل است. ببینیم آیا سخنان پاپ نزد او نیز باعث سوءتفاهم گشته است؟

شمشیر محمد

روابط بین قیصرها و رهبران کلیسا، از زمانی که قیصرهای رم مسیحیان را به جای طعمه جلوی شیرها می­اندختند، تحولات زیادی را از سرگذرانده است.

کنستانتین کبیر که در سال ٣٠٦میلادی (درست ١٧٠٠سال پیش) برتخت نشست مسیحیت را به دین حکومتی مبدل کرد که آن روزها فلسطین را نیز دربرمی­گرفت. قرن­ها بعد کلیسا به دو شاخه­ی شرقی (ارتدکس) و غربی (کاتولیک) منشعب گشت. کشیش اعظم رم لقب پاپ را کسب کرد و از پادشاهان می­خواست که زیردست او باشند.

جدال بین پادشاهان و پاپ در تاریخ اروپا نقش مهمی داشته است و به انشعاب و جدایی اقوام انجامیده است. هردو طرف پیروزی­ها و شکست­هایی داشته­اند. بعضی از پادشاهان پاپ را مخلوع و متواری ساخته­اند و بعضی از پاپ­ها پادشاه را مخلوع و از دین طرد کرده­اند. یکی از این پادشاهان هاینریش چهارم به شهر کانوسا درآمده و سه روز مقابل دروازه قصر پاپ با پای برهنه در برف در ایستاد تا پاپ به او اجازه شرف­یابی داد و طرد او از کلیسا را لغو کرد.

اما دورانی هم وجود داشت که پادشاهان و پاپ­ها با یکدیگر در صلح زیسته­اند. امروز نیز ما یک چنین دورانی را تجربه می­کنیم. بین پاپ فعلی بندیکت شانزدهم و «شاه جرج­بوش دوم» هماهنگی نیکویی حاکم است. سخنرانی هفته پیش پاپ که طوفانی در جهان به پا کرد، خیلی خوب به جنگ صلیبی جرج بوش علیه «فاشیسم اسلامی» تحت «جنگ­فرهنگ­ها» می­خورد.

بندیکت، دویست­وشصت­وپنجمین پاپ مسیحیان در سخنرانی خود تفاوت بین مسیحیت و اسلام را شرح داد: درحالی که بنیان مسیحیت بر خرد قرارگرفته است، اسلام خرد را نفی می­کند. درحالی که مسیحیان منطق اعمال الهی را می­شناسند، مسلمان­ها وجود هرگونه منطق را در کردار خداوند مردود می­دانند.

من به عنوان یک یهودی آته­ایست، قصد ندارم در این مجادله شرکت جویم. فهمیدن منطق پاپ خارج از قابلیت محدود من است. اما نمی­توانم ازکنار بخشی از سخنرانی او که به من به عنوان اسرائیلی­یی که در نزدیکی خط فاصل به اصطلاح "جنگ­فرهنگ­ها» می­زیید مربوط می­شود، بگذرم.

پاپ جهت اثبات فقدان خرد در اسلام ادعا می­کند که محمد به مسلمان­ها دستور داده بود که دین او را به وسیله شمشیر گسترش دهند. به نظر پاپ این ناخردمندانه است، زیرا منشاء ایمان روح است و با جسم ارتباطی ندارد. چگونه شمشیر می­تواند در روح مؤثر باشد؟

پاپ به منظور تأکید سخنان خود از مانوئل دوم، یعنی از یک پادشاه بیزانسی که متعلق به کلیسای رقیب، یعنی به مسیحیت شرقی بوده است جمله­ای را نقل می­کند. مانوئل در اواخر قرن چهاردهم به شرح مجادله نظری مشکوکی با یک حکیم مسلمان ایرانی که نام او را ذکر نمی­کند، می­پردازد. مانوئل دوم در گرماگرم جدل، چنان­چه خود می­گوید، این جملات را به سوی طرف مقابل پرتاب می­کند:

«به من نشان بده که محمد چه چيز تازه­ای به ارمغان آورده است. و فقط بدی و اعمال غيرانسانی مثل دستور او برای گستراندن دين با زبان شمشير خواهی یافت».

این سخنان باعث می­شود سه پرسش مطرح کنیم:

چرا مانوئل این حرف­ها را می­زند؟

آیا سخنان او درست است؟

چرا پاپ این سخنان را از مانوئل نقل می­کند؟

زمانی­که مانوئل این سطور را می­نوشت، در رأس یک امپراطوری­ در حال افول قرارداشت. وقتی امانوئل به قدرت رسید از امپراطوری شکوفای گذشته آبادی­های قلیلی باقی­مانده بود که از سوی ترک­ها مورد تهدید قرارداشت.

در دوران مذکور ترک­های عثمانی تا به سواحل رودخانه دانوب رسیده، بلغارستان و شمال یونان را تسخیرکرده و دوبار لشگرهای اروپا را که قصد نجات امپراطوری را داشتند، شکست داده بودند. درسال ١٤٥٣ یعنی سالیان کمی پس از مرگ مانوئل ترک­های عثمانی قسطنطنیه (همان استامبول امروز) پایتخت مانوئل را تسخیرنموده و به امپراطوری­یی که بیش از هزارسال عمرداشت پایان دادند.

مانوئل در دوران سلطنت خود با هدف جلب پشتیبانی غربی­ها به پایتخت­های کشورهای اروپایی سفر کرده و وعده داده بود که بین کلیساها دوباره وحدت ایجاد کند. بی­تردید نوشته­های مذهبی خود را جهت اتحاد کشورهای مسیحی علیه مسلمانان «محورشرارت» و آغاز یک جنگ صلیبی دیگر به رشته تحریر درآورده بود. هدف او خصوصیتی عملی داشت و تئولوگی در خدمت سیاست بود.

از این نظر نقل­قول پاپ دقیقا متناسب با خواسته­های «پادشاه جرج­بوش دوم» است. او نیز مایل است که جهان مسیحی را علیه اسلام «محورشرارت» متحد سازد. گذشته از این، امروز نیز ترک­ها پشت دروازه­های اروپا، این­بار صلح­آمیز، ایستاده­اند. و طرف­داری پاپ از نیروهایی که مخالف عضویت ترکیه در اونیون اروپایی هستند، امری عموما آشکار است.

آیا در ادعای مانوئل یک حقیقتی نهفته است؟

پاپ شخصا توصیه به رعایت احتیاط کرده بود. به عنوان یک تئولوگ صاحب­نام و جدی نمی­تواند دست به جعل متون بزند. به همین دلیل قبول کرد که قرآن گسترش دین به وسیله خشونت را اکیدا ممنوع می­کند و آیه ٢٥٦ از سوره ٢ قرآن را نقل کرد که: «لا اکراه فی­الدین».

حال چطور می­شود چشم بر یک چنین گزاره ساده و آشکاری بست؟

پاپ به سادگی ادعا کرد که پیامبر این دستور را درآغاز راه، زمانی که ضعیف و بی­قدرت بود صادر کرده است، اما بعدها دستور به بکارگیری شمشیر در خدمت دین داده است. ولی یک چنین دستوری به هیچ­وجه در قرآن نیامده است. محمد جهت بنای حکومت، دستور به استفاده از شمشیر علیه قبایل متخاصم درسرزمین اعراب اعم از مسیحی، یهودی و غیره را داده بود، اما این یک عمل سیاسی بود و نه یک عمل دینی. مسئله اساسا بر سر اراضی بود و نه گسترش دین.

مسیح [درباره انبیای کاذب] می­گوید: «ایشان را از میوه­های ایشان خواهید شناخت» (متی ١٦:٧).

از طریق یک آزمایش ساده می­توان در این باره داوری کرد که اسلام با ادیان دیگر چگونه برخوردی داشته است: آیا رفتار حاکمان مسلمان در طول بیش از هزارسال، درحالی که از قدرت گسترش دین توسط شمشیر برخوردار بودند، چگونه بوده است؟

آن­ها دقیقا به این عمل دست نزدند.

مسلمانان قرون زیادی یونان را زیر سلطه خود داشتند، آیا یونانی­ها مسلمان شدند؟ هیچ­کس کوشید آن­ها را مسلمان کند؟ نه تنها چنین نشد، بلکه برعکس مسیحیان یونان در دولت امپراطوری عثمانی دارای بلندمرتبه­ترین مقام­ها بودند. بلغارها، صرب­ها، رومانی­ها و مجارها و ملت­های دیگر اروپایی به مدت­های کمتر یا بیشتری تحت سلطه عثمانی­ها زیستند و دین مسیحی خود را نگه­داشتند. هیچ­کس آنان را به مسلمان شدن مجبور نکرد و همه آن­ها مسیحیان مؤمن باقی ماندند.

البته آلبانی­یایی­ها و بوسنیایی­ها به اسلام گرویدند، اما کسی ادعا نکرده است که در این امر جبری درکار بوده است. آن­ها به خاطربرخورداری از تسهیلات دولتی مسلمان شدند.

درسال ١٠٩٩نیروهای صلیبی اورشلیم را تسخیر کرده و به نام «مسیح دل­رحم» دلبخواهانه به قتل و غارت در میان ساکنین مسلمان و یهودی پرداختند. مسیحیان تا پیش از این تاریخ، یعنی درچهارصدسالی که فلسطین تحت سلطه مسلمانان بود، اکثریت ساکنان فلسطین را تشکیل می­دادند. در طول این دوران هیچ تلاشی جهت اعمال دین محمد به آنان نشد. بعد از دفع صلیبی­ها بود که اکثریت ساکنان زبان عربی و دین اسلام را پذیرفتند و اجداد اغلب فلسطینی­های امروز همین­ها هستند.

هم­چنین سندی مبنی بر تلاش جهت مجبورساختن یهودیان به پذیرش اسلام در دست نیست. هما­نطور که می­دانیم یهودیان اسپانیا در طی سلطه مسلمانان شکوفایی­یی را تجربه­ کردند که هیچ­کجا، تقریبا تا به امروز بی­نظیر است. شعرایی مانند «یهودا هالوی» مثل فیلسوف بزرگ یهودی «موسا میمونیدس» [بایستی همان موسی­بن­میمون باشد، مترجم] عربی می­نوشتند. یهودیان در اسپانیای اسلامی وزیر، شاعر و دانشمند بودند. در شهراسلامی «تودلو» علمای مسلمان، مسیحی و یهودی در ترجمه متون فلسفی و علمی یونان باستان همکاری می­کردند. این دوران، دورانی واقعا طلایی بوده است. چگونه چنین چیزی ممکن می­بود اگر پیامبر اسلام دستور به گسترش دین با شمشیرداده بود؟

آن­چه متعاقب این دوره روی داد به مراتب با اهمیت­تر است. زمانی که کاتولیک­ها اسپانیا را از مسلمانان پس گرفتند، ترور دینی را آغاز کردند. یهودیان و مسلمانان را در مقابل این انتخاب هولناک قرار می­دادند: پذیرش دین مسیحی، اعدام یا ترک کشور.

و صدها هزار یهودی که نمی­خواستن از دین خود بگذرند به کجا گریختند؟

کشورهای مسلمان تقریبا همگی آن­ها را یک­پارچه با آغوش باز پذیرفتند. یهودیان اسپانیا در کلیه کشورهای مسلمان جهان پذیرفته شدند. از مراکش در غرب تا عراق در شرق، از شمال بلغارستان که تحت سلطه عثمانی بود، تا سودان در جنوب. هیچ­کجا تحت تعقیب قرار نگرفتند. به شکنجه­های اینکویزیسیون، به شعله­های آتش جادوگرسوزی، کشتارهای جمعی و به مهاجرت­های اجباری تا به هولوکاست که تقریبا در کلیه کشورهای مسیحی واقع می­شد، گرفتار نشدند. چرا؟ به این دلیل که محمد با تأکید آزار «اقوام اهل کتاب» را ممنوع کرده بود. برای یهودیان و مسیحی­ها در جوامع اسلامی جای ویژه­ای درنظر گرفته شده بود. درواقع از همه حقوق برخوردار نبودند، اما تقریبا از همه حقوق برخوردار بودند. بایستی نوعی مالیات می­پرداختند، اما درمقابل از خدمت در ارتش معاف بودند. این قراردادی بود که بسیاری از یهودیان از آن خشنود بودند. روایت است که حاکمان مسلمان درمقابل تلاش حتی ملایم جهت مسلمان ساختن یهودیان برپیشانی چین می­انداختند [اخم می­کردند] زیرا این عمل باعث کاهش مالیات­ها می­شده است.

هر یهودی شرافتمندی که تاریخ قوم خود را می­داند دربرابر اسلام تنها می­تواند احساس شکرگذاری کند. اسلام حافظ پنجاه نسل از یهودیان بوده است، درحالی که جهان مسیحی آنان را تحت تعقیب قرار داده و به کرات کوشیده است آن­ها را «با شمشیر» از دین یهودی جدا کند.

تاریخ گسترش دین توسط شمشیر داستانی رذیلانه­ای است، یکی از افسانه­های اروپایی در طول جنگ­های آنان علیه مسلمانان است: بازپس­گیری اسپانیا، جنگ­های صلیبی و مقابله با ترک­ها که چیزی نمانده بود وین را به تسخیر خود درآورند. تردید دارم که که پاپ آلمانی این افسانه را واقعا باور داشته باشد. در این صورت باید پذیرفت که صدرکلیسای کاتولیک که تئولوگ نامداری نیز هست، زحمت بررسی تاریخ ادیان دیگر را به خود نداده است.

چرا پاپ این سخنان را در ملاءعام زده است؟ و چرا در این زمان؟

این سخنان را می­توان روی پس­زمینه جنگ صلیبی جدید جرج بوش و بنیادگرایان مسیحی هوادارش دید، یا روی پس­زمینه شعار «فاشیسم اسلامی» یا «جنگ همه­جاگیر علیه ترور» در زمانی که تروریسم مترادف اسلام گشته است. به این وسیله تلاش رذیلانه هواداران دیگر جرج بوش جهت تسلط به نفت و دیگر منابع جهان موجه می­گردد. این اولین­باردرتاریخ نیست که لباس مذهب به منافع اقتصادی پوشانیده می­شود. اولین­باری نیست که غارت شکل جنگ صلیبی به خود می­گیرد.

سخنرانی پاپ متناسب با این تلاش­ها است. و چه کسی می­تواند نتایج رنج­بار آن را پیش­گویی کند؟

متن اصلی به آلمانی این­جا.
از یوری آونری مطلب دیگری در ارتباط با جنگ اسرائیل علیه لبنان این­جا ترجمه کرده­ام.

ترجمه: مانی ب

+   2006/9/27   16:50   مانی ب.  | 


دیروز شرح یک واقعه­را در وبلاگ ابوالفتحی خواندم. ماجرا چنان بدیع وتکان­‌دهنده­­ بود که فکرم را از کار انداختدرسکوت کاملی که یک ­لحظه طول کشید انگار یک "فیلم" ایرانی شاهکار دیدم که ساختن آن از عهده هیچ­یک از کارگردانان ایرانی برنمی­‌آید. چیزی را دیدم، چیزی را دریافتم که برای درک یا واگذاری آن  به دیگری بایستی مدت­‌ها مطالعه کرد و زحمت کشید.

شما هم ببینید:

 

«مکان: داخل تاکسی.

زمان: آفتاب کله­‌ی همه­‌مان را داغ کرده بود.

مسافر پیاده می­‌شود و به راننده اسکناس دوهزارتومانی می­‌دهد. راننده اول هیچ نمی­‌گوید، کمی سکوت سنگین. مسافر منتظر باقی­مانده پول است ...

در شوفر باز می­‌شود و راننده بی یک کلمه حرف می‌­رود سمت مسافر که آدمی است میان­سال و کت­وشلوارپوشیده و کف کله­‌اش هم تاس است. ... راننده و مسافر حالا چشم در چشم  ایستاده­‌اند.

راننده به مسافر: دهنت را باز کن!

و مسافر بی‌­که چیزی بگوید دهنش را باز می­‌کند! و راننده بی­‌که چیزی بگوید اسکناس را مچاله، و توی دهان مرد میان­سال فرومی‌کند!  و ما خودمان را جمع­‌وجور می­‌کنیم و سعی می­‌کنیم به هرزور و زحمتی که شده پول خرد جور کنیم» .

 

واقعیت عریان­‌تر و کامل­‌تر از این نمی­‌شود. نه می­‌شود چیزی به آن اضافه کرد، نه می­‌توان چیزی از آن حذف نمود. همه آکتورها حضور دارند. هیرارشی هست. ظلم هست. مظلوم هست. ترس و آئین مرعوب­‌سازی هست. کسی که «فرمان» را در دست دارد، هست. و «ما» هم هستیم.

همه نقش خود را عالی بازی می­‌کنند. مرجع قدرت با سکوت هولناکی که مخصوص مراجع قدرت است، شخصفرمان­برداری که بی­‌چون و چرا دستورها را اجرا می­کند، و «ما»، که بهترین بازی خود را به نمایش می­‌گذاریم: «خودمان را جمع­‌وجور می­‌کنیم».

با خودم فکر کردم، در اثر دوهزارسال خودجمع­‌وجورکردن مستمر، خودجمع­‌وجورکن­‌های حرفه­‌ای و متبحری شده­‌ایم  که عزت نفس و شرم را از یاد برده­‌ایم. عدالت اجتماعی، آزادی، حقوق بشر و ... با روحیه خودجمع­‌جورکن­‌ها ناسازگار است. 

این را در سکوتی که به آن اشاره کردم، دیدم.

 

*

 

یک قطعه موسیقی از گروه «ا. اس. ت». شاید تسلی­بخش باشد: «موزیک در ٤دیواری»

(فایل به صورت ZIP است، باید آن را دانلود کرد. حجم: ٨/١ مگابیت)

.

+   2006/9/26   9:29   مانی ب.  | 


- من هرچی میگم، تو میگی نه. درسته؟

- نه.

.

+   2006/9/24   22:26   مانی ب.  | 


عشق و انگیزه: همه­ی آن­چه استاد از «ما» می­خواهد

 

شهرام ناظری که «همیشه برای مخاطبانش احترام ویژه ای قائل بوده است [هدف از] حضورش را علی­رغم همه سختی­ها و مصائب برگزاری کنسرت، گرفتن عشق و انگیزه از مردم توصیف ... کرد».

 

                  !

 

.

+   2006/9/23   19:23   مانی ب.  |