زندگی توی این اتاق راحت نبود. هنوز هم نیست، اما نسبت به گذشته خیلی فرق دارد. سهچهار سال میشود که اینجا را پیدا کردهام و با وجود تلاش، مرتبکردن آن هنوز تمام نشده است. همین دیروز هنگام نظم دادن به خرتوپرتها باز خودم را زخمی کردم. تا این اتاق آنطور که دوست دارم، مرتب شود هنوز خیلی راه است. البته هیچوقت نمیشود این جور اتاقها را طوری که دل آدم میخواهد مرتب کرد. اما خود همینکه اینجا را پیدا کردم، شانس بزرگی بود. پیش از آن کاملا بیپناه بودم.
اولین باری که آمدم اینجا، از دیدن فضای اتاق جاخوردم. تقریبا تمام فضای تاریک آن در اشغال خرتوپرتهایی بود که نامرتب و درهم همهجا را گرفته بودند. مثل اتاقهایی که سالیان دراز کسی پا در آن نگذاشته است، غریب، خوفانگیز و مأیوس کننده به نظر میرسید. یادم هست در حالی که لرزش خفیفی را در زانوهایم حس میکردم، به خودم دلداری میدادم. با خودم میگفتم، موقتیست. میگفتم، فقط یک آزمایش است. خودم را گول میزدم که: شدشد، اگر نشد مجبور نیستی اینجا بمانی.
با خودم میگفتم، اول بایستی که وضع خرتوپرتها را معلوم کنم. با خودم میگفتم، کسی را پیدا میکنم که در دورریختن خرتوپرتها کمکم کند. اما مسئله اصلا کمک نبود. برای دورریختن این جور خرتوپرتها هیچ کمکی از هیچ کس برنمی آید. آن ها را نمیشد دور ریخت. نه فقط به این دلیل که بین آنها چیزهای قیمتی هم یافت میشد، بلکه به این دلیل که به من متعلق نبودند، و آدم نمیتواند، حداقل «به این سادگی» نمیتواند اموال دیگران را دوربریزد.
بیاینکه دست به چیزی بزنم، گوشهی نسبتا خلوتی را پیدا کردم که تا به امروزمحل زندگی من است. با فکرهای زیادی درگیر بودم که از یکدیگر زاییده میشدند و بدون دخالت من خود را تکثیر میکردند. گاهی زنجیر پاره میکردند، مثل سگهای هار به همهجا سرمیکشیدند و بدون هیچ مراعاتی به هیچچیز و هیچکس رحم نمیکردند. سگ صاحبش را گاز نمیگیرد؟ آه چه سوءتفاهم بزرگی! گاه مرا در دایراهای اسیر میکردند که از آن راه فراری نمییافتم. از هرکجا شروع میکردم، باز به همانجا میرسیدم. از خودم میپرسیدم، چهکار باید کرد و فکرم به جایی نمیرسید. از آوارگی و پرسه در خیابانهای سرد به اینجا پناه میآوردم و از دست فکرهایم به خیابانهای سرد میگریختم. امروز که به گذشته نگاه میکنم، از خودم، از خواب و خیالهای بچگانه آن روزهایم خندهام میگیرد. دایما در این فکر بودم که خرتوپرتها را دوربریزم. به خودم میگفتم، باید آنها را دوربریزم. میگفتم اگر آنها را دوربریزم، چه اتاق بزرگ، با صفا و پرهوایی میشود. پرتوقع نبودم، بچه و خوشخیال بودم. سنم زیاد شده بود، اما بزرگ نشده بودم.
همینطور کزکرده گوشه اتاق، خیالبافی میکردم. یکی از گوشهها را در خیال پر از گلدانهای بزرگ و پرگل میکردم. تختخواب را میگذاشتم «آنجا»، یکی از بلندگوها را «اینجا» و دیگری را «اینجا». در عالم خیال پنجرهها را میشستم و برای آنها پردههای قشنگ در نظر میگرفتم. برای کتابها و سیدیها قفسه میخریدم. در آگهیهای تبلیغاتی عکسهای میز تحریر و چراغ مطالعهها را با هم مقایسه میکردم و با خودم میگفتم «این خوبه». قیمت و مدل مبلهای مختلف را سبکسنگین میکردم. برای حولهها کمد حمام انتخاب میکردم. از بچگی به خیالبافی عادت داشتم. آنقدر تعداد داستانهایی که برای خودم در عالم خیال بافتهام، و ماجراهایی که در رویاهایم ساختهام زیاد است، و آنقدر به آنها فکر کردهام و در آنها فرو رفتهام، که مرز واقعیت و خیال برایم مخدوش شده است و جداکردن آنها از یکدیگر برایم ممکن نیست. این خطر که سالها اینجا باشم، اما در اتاق مجازی بزرگ و پرنوری که آن را بنا به سلیقه خود مبلمان کردهام، «زندگی کنم»، کم نبود.
یکروز سرد هنگام پیادهروی به خودم آمدم. برف همهجا را پوشانده بود و هوا مثل کریستال شفاف بود. دیدم نمیتوانم به دورریختن این خرت وپرتها امیدوار باشم. آنها متعلق به من نیستند و برای آنها نمیتوانم تصمیم بگیرم. دورریختن آنها در توانایی من نیست. یادم هست با وجود سرمای یخزننده، بدنم گرم بود و صورتم گر گرفته بود. از پذیرفتن واقعیت احساس سبکی میکردم. دلم میخواست راهپیمایی را ادامه بدهم، اما یادم هست پس از یکیدو ساعت درد خفیفی در ساق پاهایم و در پهلوهایم احساس کردم. چشمهایم میسوخت. دیدم سرما خوردهام. میدانستم که چند روزی در رختخواب خواهم افتاد. یادم هست، فورا به داروخانه رفتم و سر راه از سوپرمارکت مقداری خرید کردم و همینطور که به طرف خانه میرفتم، تبام شدت میگرفت. به خانه که رسیدم از تب میسوختم.
یادم نمیآید چند روز مریض بودم. گاه چشمم را که باز میکردم، میدیدم که هوا روشن است، گاه میدیدم که تاریک یا گرگومیش است. توی خواب و بیداری در حالی که میلرزیدم برای خودم سوپ درست میکردم یا قرص میخوردم، توی خواب و بیداری زیرپیراهنی خیس را درمیآوردم، زییرپیراهنی خشک میپوشیدم، با سر گیج و چشم نیمهباز دوش میگرفتم. گاهی که چشمم به خرتوپرتها میافتاد، وحشت میکردم. میترسیدم، زیر آنها خفه شوم. لباسهای آویخته به جالباسی کنار اتاق شبیه آدمهایی بودند که به من نگاه میکردند. توی خواب و بیداری با خودم فکر میکردم، نکند سوسکها آن پشتها تخمریزی کنند و ناگهان همهجا را بگیرند و میدیدم که سوسکها آن پشت تخم ریزی کردهاند و همهجا را گرفتهاند. با خودم میگفتم، پشت این آشغالها معلوم نیست چه خبر است. میگفتم، نکند توی این کارتونها موشها لانه کرده باشند و صدای خرتخرت آنها را میشندیم. با خودم میگفتم، نکند جنها یا ارواح ناشناس پشت این خرتوپرتها دورهم نشستهاند و با صدای خفیفی که مثل صدای باد است با هم گفتگو میکنند.
یک روز صبح زود با صدای مرغهای ماهیخوار از خواب بیدار شدم. با احتیاط از رختخواب بیرون آمدم و روی دسته مبل کنار پنجره نشستم. لباسهایم بوی بیماری میداد، احساس ضعف میکردم، اما حالم خوب بود. میدانستم که از قله رد شدهام و در سرازیری به طرف سلامتی میروم. در ضعف چیزی را دیدم که شاید در حالت عادی دیدن آن ناممکن میبود. دیدم اشکال واقعی خرتوپرتها این است که نظم ندارند. با خودم فکر کردم، وقت را نمیبایستی از دست داد. و کار را از همانروز آغاز کردم. کار سنگینی بود. بعضی روزها بود که همهچیز به نظرم عبث میرسید، دست از کار میکشیدم و هفتهها طول میکشید تا دوباره خودم را به ادامه کار راضی کنم. به خودم امتحان صبر پس میدادم. در اوج دلسردی و یأس ناگهان «چیز»های بیارزشی پیدا میکردم که خلاف تصور اولیهام، میشد آنها را با خیال راحت دور ریخت. با اینجور اتفاقات احساس شعف میکردم. برای کسی که مشغول منظم کردن یک چنین اتاقی است، هیچ شادییی بزرگتر از یافتن خرتوپرتهای کهنه بدردنخور و دورریختن آن ها نیست. وررفتن با چیزهای کهنه خطر زیادی دارد. امکان اینکه آدم خودش را مجروح کند زیاد است. کسی که بدون دانستن محتوای یک کیسه یا جعبه دستش را توی آن میکند، باید بداند که ممکن است انگشتانش مجروح شوند. کسی که در تاریکیهای اتاقی نامنظم حرکت میکند، باید پیه این را به تن بمالد که پایش به چیزی گیر کند و زمین بخورد. به این خاطر گردگیری و منظم کردن گوشهها و قسمتهای تاریک اتاق را به آینده موکول کردم. در اینجور کارها سنگ بزرگ علامت نزدن نیست، علامت نخواستن است.
جالب اینکه درمیان همین خرتوپرتها مثل کسی که در یک انبار تاریک بین اشیاء و تختهپارههای گردگرفته یک میز تحریر قشنگ، یک مبل راحت یا یک چراغ قدیمی مطالعه پیدا کند، چیزهای بدربخوری یافتم که وجودشان زندگی را کمی راحتتر میکند. و امروز همینکه این گوشه اتاق مرتب شده است راضی هستم. اقامت من در اینجا موقتی است. آدم وقتی که معنی موقتی را میفهمند، ناگهان ملایم و آسانگیر میشوند. آدم حاضر است هر چیزی را بپذیرد، به این شرط که موقتی باشد. تجربه زندگی به عنوان زنجیرهای متشکل از روزهای موقتی، برای خودم تجربه جدیدی است. البته گاهی وقتها که نگاهم به گوشههای نامنظم اتاق میافتد، از سمت تاریکیها وزش خفیف هوای سردی را حس میکنم که بوی خاک میدهد. حتی یک شب وقتی که میخواستم بخوابم از توی تاریکیها صدای خرتخرت شنیدم و با خودم فکر کردم کاش میتوانستم آن گوشهها را هم مرتب کنم. اما اتاقهای اینجوری را هیچوقت نمیشود کاملا مرتب کرد.