کرم شبتابی در شب.

می‌خواهم بگویم: عشق من نگاه کن!

اما تنهایم.

 

 

Taiji

برگردان از آلمانی

برای  گیس­طلا

 

.

+   2007/1/20   11:3   مانی ب.  | 


برهنه بود. در خیابان­های گرم می­چرخید و از عریانی خود شرم نداشت. سرمی­خورد، پایش می­لغزید، زمین می­خورد اما زانویش زخم نمی­شد و او را درد نمی­گرفت. درخت­ها از سر راه او کنار می­رفتند. از دیوارها می­گذشت و از سر نرده­ها به آسانی می­پرید. قطره­ها با هم یکی می­شدند و روی آسفالت آبی می­سریدند. جویبارهای کوچک نقره­ای راه می­افتادند، در راه به هم می­پیوستند و جاری می­شدند. او همه چشم بود و هیچ ترسی از «سیل» نداشت.

.

+   2007/1/19   11:1   مانی ب.  | 


 راز یکم:

کیارستمی در جلسه­ای در «خانه هنرمندان» می‌گوید به عنوان کارگردان نگاه کردن مهم‌ترین کاری بوده که انجامداده است. این عمل را می­توان بی­تردید منحصر به فرد نامید.حدس خود من این است که کارگردان­های دیگر به جای نگاه کردن معمولا بومی­کشند. کیارستمی می­گوید: «با این نگاه ما باید ارزش‌های نهفته دراشیا را دوباره کشف کنیم» و ادامه می­دهد: «فیلم پنج حاصل این نوع نگاهاست». 

راز دوم:

درباره عنوان فیلم است. کیارستمی می­گوید اگر بخواهد عنوان دیگری برای این فیلم انتخاب کند، عنوان ­های«دوباره نگاهکن!» یا «خوب نگاه کن!» یا اصلا «نگاه کن!» مناسب هستند.

راز سوم:

از همه مهمتر است. آیا کیارستمی این فیلمی را که برای آن عنوان­های امری یادشده را می­پسندد، چگونه ساخته است؟ وی در این باره گفته است: دوربین را کاشته و خوابیدهاست. یا از زبان خودش: «اگر خلاصه کنم باید بگویمکلیک دوربین را زدم و رفتم خوابیدم».

- ای بابا! تو که هی می­گی دوباره نگاه کن، خوب نگاه کن یا اصلا نگاه کن، پس چرا خودت رفتی خوابیدی!

راز چهارم:

کیارستمی  با وجود امر به «نگاه کردن»، آدم فوق­العاده لیبرال و دمکرات­منشی است و آن­چه را برخود می­پسندد بر تماشاگران هم می­پسندد. می­گوید: «می­دانید که کارگردان­ها چقدر ناراحت می­شوند اگر تماشاگر سرفیلم‌‌هایشان بخوابد. من اما اصلاً ناراحت نمی‌شوم. بنابراین با اطمینان می‌گویماگر چرت مختصری هم زدید چیزی را از دست نمی‌دهید».

 

یاد قدیم­ها افتادم. در روسپی­خانه تهران «شهرنو»، یکی دو سینما وجود داشت. مشتریانی که به حکم غریزه از راه­های دور آمده بودند، برای حفظ خود از گرمای طاقت­فرسای تابستان­ها یا از سرمای زمستان­ها، با خرید یک بلیط چند ساعتی را زیر کولرهای خنک (یا در گرمای بخاری­های) سینما می­خوابیدند، یا به قول کیارستمی «چرت مختصری» می­زدند. (بین خودمان بماند: مثل این­که دوستداران هنر سینما پیشترها بدون این­که در جلسات «خانه هنرمندان» شرکت کنند، انتلکتوئل­تر از امروز بودند).

پس:

زنده باد فیلم کیارستمی!

زنده­باد چرت! چه از نوع مختصر، چه به طول فیلم عباس ِ ...

عباس ِ  چی؟

عباس ِ  کیارستمی ی ی ی!

 

 

 

پ.ن.

- دیشب با هم بودیم. خوابیدیم و کلی کیف کردیم.

- از تیپ­ش معلوم بود از این دخترای مدرنه!

- نه بابا، رفته بودیم سینما فیلم کیارستمی رو ببینیم!

 

.

 

+   2007/1/18   11:14   مانی ب.  | 


نمی­خواهم ترس ایجاد کنم. اما نمی­توانم این پست را ننویسم. در چند روز گذشته خبرها را دقیق دنبال کرده­ام و ده­ها مقاله، تحلیل و مصاحبه خوانده­ام. دلم می­خواست همه آن­ها را ترجمه می­کردم، اما زورم نمی­رسد. نتیجه­ای که آن­ها در ذهنم باقی گذاشته­اند این است:

هیچوقت ایران به اندازه امروز در خطر نبوده است. مغول­ها دوست ما بودند.

 

داشتم با یک هایکوی قشنگ سروکله می­زدم که آن را به فارسی برگردانم. از بی­معنایی چنین کاری سردم شد. ساختن این تصویر هم گرمایی نداشت. اما ...

اما کاش فکر من درست کار نکند.

.

+   2007/1/17   10:42   مانی ب.  | 


زنگ ناقوس از دورها

در سرمای شب زمستانی می‌پیچد

و فکر من به زاهد سرحال سحرخیزی­ست که آن را به صدا در می‌آورد.

Mutsuhito 

(ترجمه از آلمانی)

 

*

 

١٠٠٠تو منتشر شد

 

 

 

*

 

و یک حرف ٥٤ی قشنگ

 

.

+   2007/1/15   9:55   مانی ب.  | 


چند روز از جشن کریسمس گذشته است. جشن مذکور برای خیلی­ از اروپایی­ها پیش از هرچیز به معنای استرس است که با گذشت آن می­توان نفس راحتی کشید. وقتی آدم در این روزهای پساکریسمی در خیابان­ها می­گردد، این­جا و آن­جا چشمش به درختان «کاج»ی که مخصوص کریسمس است می­افتد که در گوشه و کنار روی هم انباشته شده­اند، تا ماشین­های شهرداری آن­ها را جمع کند. این درخت­ها نوع بخصوصی از کاج هستند که به آلمانی به آن­ها «تانه» می­گویند. در هوای گرم اتاق نشیمن از درخت­های تانه عطر مطبوعی برمی­خیزد که به عنوان اصیل­ترین «بوی عید» کریسمس در حافظه آدم­ها می­ماند. (بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی ... ) سرودی که شب عید بچه­ها کنار این درخت می­خوانند جالب است:

 

اوه درخت تانه!

اوه درخت تانه!

چقدر برگ­های تو سبزند

تو فقط تابستان­ها سبز نیستی

نه

در زمستان هم

هنگام بارش برف سبزی!

...

اوه درخت تانه!

اوه درخت تانه!

تو می­توانی مرا دلخوش کنی

چقدر در وقت کریسمس

به من شادی بخشیده­ای!

...

اوه درخت تان!

اوه درخت تانه!

لباس تو می­خواهد به من درسی بیاموزد

امید و استواری

تسلی می­دهد و نیرو

در هر زمان .

...

هرساله در اتریش تعداد تقریبی یک میلیون از این درخت­ها در کریسمس مصرف می­شود. در آلمان چیزی بین ده تا پانزده میلیون نهال.

همیشه دلم می­خواست ادوار زندگی یکی از این درخت­ها را توسط عکس ثبت کنم، اما هر سال آن را به سال بعد موکول می­کردم. به « فرصت مناسب».

و امسال «فرصت مناسب» رسید.

داستان یک نهال تانه این­جا

.

 

+   2007/1/13   17:46   مانی ب.  | 


باز عصر است

آخر روز.

وعصرها

آب در دلم لرزان است.

صداى مبهم هيچ می­آید

از پس پرده خيال.

التهابى بی­دلیل

پيچيده درجوهر سكوت.

 

نگاه كن!

آن­جا

لب طاقچه­­ات

شادابى رنگ­رنگ شادى ديروز

پژمرده­ست.

غنچه­هایش همه پر

گل­برگ­هایش

همه پرپرشده است.

 

عصر بود

وعصرها من

به زيان‌كارى خود هشيارم.

نگاه كردم

و درتابش نورى كمرنگ

به خود لرزيدم.

چشم من بينا شد.

آن­جا

لب طاقچه­ام

شادابى رنگ­رنگ شادى ديروز

پژمرده بود.

غنچه­هایش همه پر

گل­برگ­هایش همه پرپرشده بود.

.

+   2007/1/9   13:57   مانی ب.  | 


خبرگزاری پارس: انگیزه تخریب تخت­جمشید عشق شدید به فرهنگ نیاکان بوده است.

                                       

                                                         

   .تصویر اصلی از:

http://weelcher.blogfa.com/post-119.aspx

+   2007/1/5   11:7   مانی ب.  | 


بچه های موسیو ماتیو

این اجرا را به صورت فایل امی­پی­تری درآوردم.

دانلود کنید، اگر دوست دارید. (حجم: ٢.٣٥ مگابیت).

 

اطلاعات در مورد فیلم: به انگلیسی و به آلمانی

.

+   2007/1/3   14:17   مانی ب. 


- اگر جای من بودی چكار می‌كردی؟

- مثل تو رفتار می‌كردم.

- به تو می‌گویند یك دوست دروغ­گوی خوب!

.

+   2006/12/30   12:17   مانی ب.  | 


بازی یلدایی جالب بود. اشتباه نکنم، اول قراربود هرکس پنج خصوصیت خود را بنویسد. در ادامه «خصوصیت» به «اعترافات» و نهایتا به «اسرارمگو» مبدل شد. درهرصورت نتایج این بازی برای اثبات چیرگی امور شکمی بر اذهان بسیا معنادار است. یکی از خصوصیت­ها ذکر شده توسط بسیاری از شرکت­کنند­گان در این بازی به نحوی با امور شکمی مرتبط است (سلام سپینود). این­که «طنز» در این بازی جای ویژه­ای دارد، تغییری در اصل قضیه نمی­دهد. در زیر نتیجه مراجعه به وبلاگ برخی از دوستان را یک­جا جمع کرده­ام:

فتوای میرزا پیکوفسکی: خوردن را یک هدف می‌دانم نه یک وسیله، گیاهخواران را مفسد فی الارض می‌دانم .

تمایل سولوژن به هارمونی: یک چیز خنده‌دار هم بار اول‌ای بود که قرار بود بروم خانه‌ی یاشار ... داشتم تلفنی با او هماهنگ می‌کردم که نمی‌دانم چه شد از او پرسیدم که غذا قراره چی به‌ام بدید چون می‌خواهم رنگ لباس‌ام را با غذای‌تان ست کنم! 

بیخودی قربان­صدقه امشاسپندان نروید: بهترین و آسان ترین راه خر کردن من شیرینی است! یک دانه نان خامه ای یا رولت به تنهایی کار صد فدایت شوم، دورت بگردم، قربانت شوم، نفله­ات شوم را درباره من می کند.

پارسا: از آشپزى خوشم نمى‌آید و زیاد هم بلد نیستم. اما دوستان مى‌گویند خوب باربیکیو مى‌کنم. وقتى هم تنها باشم، غذاى حاضرى نان کره عسل یا چیپس و ماست مى‌خورم!

شغل جدید پویان: این اواخر هم به شغل جدیدی علاقمند شده‌ام. بعد از پیش‌نهادِ شراکتِ یکی از دوستان، علاقه به باز کردنِ «جیگرکی» قوّت گرفته. قرار هم بر این است که من جیگرها را سیخ کنم و باد بزنم! ... غذا خوردن در بهترین رستوران‌ها را به اندازه‌ی غذا خوردن در کَل و کثیف‌ترین اغذیه‌فروشی‌ها دوست دارم. ... فلافلِ خیابان مولوی را که با سینا خوردم؛ یا ساندویچ کالباسی را که در گاراژ سرکه‌ای‌ها در تشت بزرگی ریخته بودند و بین دو خروس‌بازی خوردم؛ یا جیگرکی حسن‌آباد ـ که با فرهاد و استاد می‌رفتیم؛ یا املت‌های پرسی اغذیه‌ی کوروش اوّل ایرانشهر؛ یا نان‌خامه‌ای‌های بزرگ خیابان انقلاب ...

مهدی جامی و ارتباط خواجه­حافظ شیرازی با ودکا:

من اصلا از آبجوخوری جماعت بریتانیایی یا اروپایی خوشم نمی آید. نمی فهمم چطور می شود یک دو سه تا لیوان بزرگ این مایع تلخ مزه و آبکی را نوشید. گاهی ودکا می نوشم که تلخی حافظانه دارد بخصوص در آسیای میانه که باشم اما چای را نوشابه ملی ایرانیان می دانم و ترک نمی کنم. درست مثل نان و پنیر و کره صبح.

 

جشن مریم: باسالاد شیرازی میشه کلی من رو خوشحال کرد.اگه لیموی تازه و روغن زیتون هم داشته باشه اون روز رو می تونم جشن بگیرم.

 

غذای مورد علاقه حامد: دوره دانش جویی وقتی تنها بودم مقداری نخود لوبیا خیس کردم که آب گوشت (غذای مورد علاقه) درست کنم. ولی بعدش قرار شد که چند روزی جایی بروم و وقتی برای آب گوشت نبود. با حماقت تمام آب نخود لوبیا ها را خالی کردم و گذاشتم "خشک" بشوند که دوباره بریزم سر جایشان! وقتی بعد از یکی دو روز برگشتم خانه را بوی گند برداشته بود. ... یک بار بعد از ازدواج مهمان داشتیم و سعی کردیم جوجه کباب درست کنیم. ذغال های منقل ریخته بود دور و بر و بالکون را کثیف کرده بود. ...

 

از وبلاگ راه من

عکس از وبلاگ راه من

 

مریم شبانی نک­پایی به سوی یخچال: من هر شب، بدون استثنا بین ساعت ٣ تا ٤صبح از خواب برمی خیزم و میوه می خورم. اصلا هم تنبلی نمی کنم. میوه نیمه شب من نباید ترک شود!

  

کی­ گفته فیلسوف­ها دل ندارند؟ سعید کاشانی: من در زندگی به چندچیز علاقه‌ی زیادی دارم: غذاهای خوش‌طعم و خوش‌تزیین.

 

ابن محمود: شیر بهترین غذای عالم است، بشرطی كه قهوه‌اش ترك باشد. كوفته تبریزی جان می‌دهد برای روزهای مبادا. پیتزا را تا نكشیده‌ای ندانی عیارش چند است. 

 

سؤتفاهم پرستو: تازه چهاردست‌وپا راه می‌رفتم که یک سوسکِ مرده را خوردم. [وای پرستو!] گویا خرما زیاد دوست می‌داشته‌ام و اشتباه گرفته بودم.

 

آشپزباشی: به راحتی و با کمال میل هفتاد و دو ساعت را با نان و پنیر و گوجه، (یا گردو، یا زیتون، یا کاهو...) سر می‌کنم. بنده هم حوصله‌ی آشپزی اصلا ندارم و فقط سه نوع غذا بلدم درست کنم: سوپ بال مرغ، کله گنجشکی، کباب دیگی.

 

عااااااااااااااشق شیرینی و شکلات. سایه: به شیرینی و شكلات عشق می ورزم. ركوردم بلعیدن یك بسته بزرگ فررو روشه در دو روز است. اصلا مقاومت در برابر شكلات و شیرینی ندارم و وقتی كه به یك مهمانی می روم مدام دارم به این فكر می كنم كه آیا یك شكلات یا شیرینی دیگر از روی میز بردارم یا نه.

 

این­که برای زنده­ماندن مجبور به خوردن هستیم، نیازی به توضیح ندارد. اما فکر فرد ایرانی، وقتی که قصد دارد به زندگی خویش پایان بخشد به این سو نمی­رود که خود را جلوی قطار بیاندازد، از یک آسمان­خراش پایین بپرد (هوشنگ بادیه نشین استثنا بود)، رگ خود را با تیغ بزند یا با دولول یک گلوله در دهان خود شلیک کند. او بیشتر مایل است همچنان به خوردن ادامه دهد و به این دلیل خوردن تریاک و آلترناتیو مدرن آن والیوم را بیشتر از دیگر راه­ها دوست دارد.

شکرالهی: دوازده سال پیش در چنین روزی، خودکشی کردم. ... ده ورق والیوم ۱۰ گرفتم، همه را در یک ظرف خالی کردم ... در شب موعود ... به اتاقم رفتم، یادداشتی برای مادرم نوشتم ... و حدود یک‌صد قرص والیوم ۱۰ را مشت مشت، با جرعه‌های اندک آب بلعیدم ...

 

- دِ ... آقا چرا این حرفو می­زنین؟ شما که زنده­این!

- ای بابا، اینم شد زندگی؟

.

+   2006/12/28   17:5   مانی ب.  | 


خوب، با تأخير موج بازي يلدايي به من هم رسيد. از دوستاني كه مرا دعوت كردند،ممنونم.

١ـ تماشاي كاغذيادداشت­هايي كه در اثر زمان كهنه­ و زرد شده­اند در من احساس انزجار ايجاد مي­كند، بخصوص وقتي متوجه مي­شوم كه دست­خط نويسنده يادداشت­ها شباهت عجيبي به دست­خط من دارد! پس زنده باد Word!

٢ـ پياده­روي را خيلي دوست دارم و مي­توانم ساعت­ها راه بروم. و مثل يك «پياده­رو»ي حرفه­اي، كفش راحت را به عنوان حلقه اتصال بين انسان و كره زمين يكي از مهم­ترين ابزار زندگي­ مي­دانم. يكي از آرزوهايم اين است كه به تنهايي يا همراه گروهي (حداكثر چهارنفره) مسيري مثل تهران كرمان، يا تهران خراسان را پياده بروم.

٣ـ خيلي دلم مي­خواهد سيگار را ترك كنم. اما دل من چه­ها كه نمي­خواهد!

٤ـ نمي­دانم چرا و از چه زماني زندگي­ام شكل دوره­اي يا سيكلي به خود گرفته­است. يك نوع زندگي روي منحني­هاي سينوسي.

يك دوره نسبتا بلند در بي­معنايي و تيره­بختي فزاينده مي­گذرد. وقتي تاريكي به حدنهايت رسيد، ناگهان نمي­دانم چطور، بدون هيچ دليل قابل توضيحي ورق برمي­گردد. همه ناراحتي­ها چنان محو مي­شوند كه انگار هرگز نبوده­اند. خورشيد طلوع مي­كند و صبح مي­شود. لحظه­هاي اين تحول شيرين­ترين لحظه­هاي زندگي من است كه در آن براي بودن هيچ­چيز لازم نيست. اضافه شدن هرچيز، حتي يك قطعه موسيقي دلنشين يا يك شعر زيبا، خوش­بختي كامل موجود در اين لحظه­هاي زودگذر را نقص مي­كند. با اين لحظه­ها دوره بعدي كه معمولا كوتاه است آغاز مي­شود. از مشخصات با اهميت اين دو دوره اين است كه در اولي كمتر كسي تحمل مرا دارد و در دومي من تحمل كمتر كسي را دارم. شايد به همين خاطر است كه:

٥ـ اين يكي از بهترين دوستان من است.

 

نسبت به خيلي­ها كنجكاو هستم، اما فكر مي­كنم، اغلب بازي خودشان را كرده­اند. فقط مي­ماند «فرصت مناسب» براي خواندن مطالب آن­ها.

.

+   2006/12/26   13:39   مانی ب.  | 


میلاد مسیح را به دوستان مسیحی و دوست­داران وی تبریک می­گویم.

 

«گفت: چگونه برای من پسری خواهد بود درحالی که نه هیچ بشری با من ازدواج کرده است و نه بدکار بوده­ام»

مریم: ٢٠

.

+   2006/12/23   10:37   مانی ب. 


تمام سعادتآباد را گشتم.

آنجا نبود.

يكچند نيز

در شهرک «غرب» 

سرگردان شدم.

.

+   2006/12/22   11:1   مانی ب.  |