کرم شبتابی در شب.
میخواهم بگویم: عشق من نگاه کن!
اما تنهایم.
Taiji
برگردان از آلمانی
برای گیسطلا
.
کرم شبتابی در شب.
میخواهم بگویم: عشق من نگاه کن!
اما تنهایم.
Taiji
برگردان از آلمانی
برای گیسطلا
.
برهنه بود. در خیابانهای گرم میچرخید و از عریانی خود شرم نداشت. سرمیخورد، پایش میلغزید، زمین میخورد اما زانویش زخم نمیشد و او را درد نمیگرفت. درختها از سر راه او کنار میرفتند. از دیوارها میگذشت و از سر نردهها به آسانی میپرید. قطرهها با هم یکی میشدند و روی آسفالت آبی میسریدند. جویبارهای کوچک نقرهای راه میافتادند، در راه به هم میپیوستند و جاری میشدند. او همه چشم بود و هیچ ترسی از «سیل» نداشت.
.
راز یکم:
کیارستمی در جلسهای در «خانه هنرمندان» میگوید به عنوان کارگردان نگاه کردن مهمترین کاری بوده که انجامداده است. این عمل را میتوان بیتردید منحصر به فرد نامید.حدس خود من این است که کارگردانهای دیگر به جای نگاه کردن معمولا بومیکشند. کیارستمی میگوید: «با این نگاه ما باید ارزشهای نهفته دراشیا را دوباره کشف کنیم» و ادامه میدهد: «فیلم پنج حاصل این نوع نگاهاست».
راز دوم:
درباره عنوان فیلم است. کیارستمی میگوید اگر بخواهد عنوان دیگری برای این فیلم انتخاب کند، عنوان های«دوباره نگاهکن!» یا «خوب نگاه کن!» یا اصلا «نگاه کن!» مناسب هستند.
راز سوم:
از همه مهمتر است. آیا کیارستمی این فیلمی را که برای آن عنوانهای امری یادشده را میپسندد، چگونه ساخته است؟ وی در این باره گفته است: دوربین را کاشته و خوابیدهاست. یا از زبان خودش: «اگر خلاصه کنم باید بگویمکلیک دوربین را زدم و رفتم خوابیدم».
- ای بابا! تو که هی میگی دوباره نگاه کن، خوب نگاه کن یا اصلا نگاه کن، پس چرا خودت رفتی خوابیدی!
راز چهارم:
کیارستمی با وجود امر به «نگاه کردن»، آدم فوقالعاده لیبرال و دمکراتمنشی است و آنچه را برخود میپسندد بر تماشاگران هم میپسندد. میگوید: «میدانید که کارگردانها چقدر ناراحت میشوند اگر تماشاگر سرفیلمهایشان بخوابد. من اما اصلاً ناراحت نمیشوم. بنابراین با اطمینان میگویماگر چرت مختصری هم زدید چیزی را از دست نمیدهید».
یاد قدیمها افتادم. در روسپیخانه تهران «شهرنو»، یکی دو سینما وجود داشت. مشتریانی که به حکم غریزه از راههای دور آمده بودند، برای حفظ خود از گرمای طاقتفرسای تابستانها یا از سرمای زمستانها، با خرید یک بلیط چند ساعتی را زیر کولرهای خنک (یا در گرمای بخاریهای) سینما میخوابیدند، یا به قول کیارستمی «چرت مختصری» میزدند. (بین خودمان بماند: مثل اینکه دوستداران هنر سینما پیشترها بدون اینکه در جلسات «خانه هنرمندان» شرکت کنند، انتلکتوئلتر از امروز بودند).
پس:
زنده باد فیلم کیارستمی!
زندهباد چرت! چه از نوع مختصر، چه به طول فیلم عباس ِ ...
- عباس ِ چی؟
- عباس ِ کیارستمی ی ی ی!
پ.ن.
- دیشب با هم بودیم. خوابیدیم و کلی کیف کردیم.
- از تیپش معلوم بود از این دخترای مدرنه!
- نه بابا، رفته بودیم سینما فیلم کیارستمی رو ببینیم!
.
نمیخواهم ترس ایجاد کنم. اما نمیتوانم این پست را ننویسم. در چند روز گذشته خبرها را دقیق دنبال کردهام و دهها مقاله، تحلیل و مصاحبه خواندهام. دلم میخواست همه آنها را ترجمه میکردم، اما زورم نمیرسد. نتیجهای که آنها در ذهنم باقی گذاشتهاند این است:
هیچوقت ایران به اندازه امروز در خطر نبوده است. مغولها دوست ما بودند.
داشتم با یک هایکوی قشنگ سروکله میزدم که آن را به فارسی برگردانم. از بیمعنایی چنین کاری سردم شد. ساختن این تصویر هم گرمایی نداشت. اما ...
اما کاش فکر من درست کار نکند.
.
زنگ ناقوس از دورها
در سرمای شب زمستانی میپیچد
و فکر من به زاهد سرحال سحرخیزیست که آن را به صدا در میآورد.
Mutsuhito
*
*
و یک حرف ٥٤ی قشنگ
چند روز از جشن کریسمس گذشته است. جشن مذکور برای خیلی از اروپاییها پیش از هرچیز به معنای استرس است که با گذشت آن میتوان نفس راحتی کشید. وقتی آدم در این روزهای پساکریسمی در خیابانها میگردد، اینجا و آنجا چشمش به درختان «کاج»ی که مخصوص کریسمس است میافتد که در گوشه و کنار روی هم انباشته شدهاند، تا ماشینهای شهرداری آنها را جمع کند. این درختها نوع بخصوصی از کاج هستند که به آلمانی به آنها «تانه» میگویند. در هوای گرم اتاق نشیمن از درختهای تانه عطر مطبوعی برمیخیزد که به عنوان اصیلترین «بوی عید» کریسمس در حافظه آدمها میماند. (بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی ... ) سرودی که شب عید بچهها کنار این درخت میخوانند جالب است:
اوه درخت تانه!
اوه درخت تانه!
چقدر برگهای تو سبزند
تو فقط تابستانها سبز نیستی
نه
در زمستان هم
هنگام بارش برف سبزی!
...
اوه درخت تانه!
اوه درخت تانه!
تو میتوانی مرا دلخوش کنی
چقدر در وقت کریسمس
به من شادی بخشیدهای!
...
اوه درخت تان!
اوه درخت تانه!
لباس تو میخواهد به من درسی بیاموزد
امید و استواری
تسلی میدهد و نیرو
در هر زمان .
...
هرساله در اتریش تعداد تقریبی یک میلیون از این درختها در کریسمس مصرف میشود. در آلمان چیزی بین ده تا پانزده میلیون نهال.
همیشه دلم میخواست ادوار زندگی یکی از این درختها را توسط عکس ثبت کنم، اما هر سال آن را به سال بعد موکول میکردم. به « فرصت مناسب».
و امسال «فرصت مناسب» رسید.
داستان یک نهال تانه اینجا
.
باز عصر است
آخر روز.
وعصرها
آب در دلم لرزان است.
صداى مبهم هيچ میآید
از پس پرده خيال.
التهابى بیدلیل
پيچيده درجوهر سكوت.
نگاه كن!
آنجا
لب طاقچهات
شادابى رنگرنگ شادى ديروز
پژمردهست.
غنچههایش همه پر
گلبرگهایش
همه پرپرشده است.
عصر بود
وعصرها من
به زيانكارى خود هشيارم.
نگاه كردم
و درتابش نورى كمرنگ
به خود لرزيدم.
چشم من بينا شد.
آنجا
لب طاقچهام
شادابى رنگرنگ شادى ديروز
پژمرده بود.
غنچههایش همه پر
گلبرگهایش همه پرپرشده بود.
.
خبرگزاری پارس: انگیزه تخریب تختجمشید عشق شدید به فرهنگ نیاکان بوده است.


http://weelcher.blogfa.com/post-119.aspx
این اجرا را به صورت فایل امیپیتری درآوردم.
دانلود کنید، اگر دوست دارید. (حجم: ٢.٣٥ مگابیت).
اطلاعات در مورد فیلم: به انگلیسی و به آلمانی
.
بازی یلدایی جالب بود. اشتباه نکنم، اول قراربود هرکس پنج خصوصیت خود را بنویسد. در ادامه «خصوصیت» به «اعترافات» و نهایتا به «اسرارمگو» مبدل شد. درهرصورت نتایج این بازی برای اثبات چیرگی امور شکمی بر اذهان بسیا معنادار است. یکی از خصوصیتها ذکر شده توسط بسیاری از شرکتکنندگان در این بازی به نحوی با امور شکمی مرتبط است (سلام سپینود). اینکه «طنز» در این بازی جای ویژهای دارد، تغییری در اصل قضیه نمیدهد. در زیر نتیجه مراجعه به وبلاگ برخی از دوستان را یکجا جمع کردهام:
فتوای میرزا پیکوفسکی: خوردن را یک هدف میدانم نه یک وسیله، گیاهخواران را مفسد فی الارض میدانم .
تمایل سولوژن به هارمونی: یک چیز خندهدار هم بار اولای بود که قرار بود بروم خانهی یاشار ... داشتم تلفنی با او هماهنگ میکردم که نمیدانم چه شد از او پرسیدم که غذا قراره چی بهام بدید چون میخواهم رنگ لباسام را با غذایتان ست کنم!
بیخودی قربانصدقه امشاسپندان نروید: بهترین و آسان ترین راه خر کردن من شیرینی است! یک دانه نان خامه ای یا رولت به تنهایی کار صد فدایت شوم، دورت بگردم، قربانت شوم، نفلهات شوم را درباره من می کند.
پارسا: از آشپزى خوشم نمىآید و زیاد هم بلد نیستم. اما دوستان مىگویند خوب باربیکیو مىکنم. وقتى هم تنها باشم، غذاى حاضرى نان کره عسل یا چیپس و ماست مىخورم!
شغل جدید پویان: این اواخر هم به شغل جدیدی علاقمند شدهام. بعد از پیشنهادِ شراکتِ یکی از دوستان، علاقه به باز کردنِ «جیگرکی» قوّت گرفته. قرار هم بر این است که من جیگرها را سیخ کنم و باد بزنم! ... غذا خوردن در بهترین رستورانها را به اندازهی غذا خوردن در کَل و کثیفترین اغذیهفروشیها دوست دارم. ... فلافلِ خیابان مولوی را که با سینا خوردم؛ یا ساندویچ کالباسی را که در گاراژ سرکهایها در تشت بزرگی ریخته بودند و بین دو خروسبازی خوردم؛ یا جیگرکی حسنآباد ـ که با فرهاد و استاد میرفتیم؛ یا املتهای پرسی اغذیهی کوروش اوّل ایرانشهر؛ یا نانخامهایهای بزرگ خیابان انقلاب ...
مهدی جامی و ارتباط خواجهحافظ شیرازی با ودکا:
من اصلا از آبجوخوری جماعت بریتانیایی یا اروپایی خوشم نمی آید. نمی فهمم چطور می شود یک دو سه تا لیوان بزرگ این مایع تلخ مزه و آبکی را نوشید. گاهی ودکا می نوشم که تلخی حافظانه دارد بخصوص در آسیای میانه که باشم اما چای را نوشابه ملی ایرانیان می دانم و ترک نمی کنم. درست مثل نان و پنیر و کره صبح.
جشن مریم: باسالاد شیرازی میشه کلی من رو خوشحال کرد.اگه لیموی تازه و روغن زیتون هم داشته باشه اون روز رو می تونم جشن بگیرم.
غذای مورد علاقه حامد: دوره دانش جویی وقتی تنها بودم مقداری نخود لوبیا خیس کردم که آب گوشت (غذای مورد علاقه) درست کنم. ولی بعدش قرار شد که چند روزی جایی بروم و وقتی برای آب گوشت نبود. با حماقت تمام آب نخود لوبیا ها را خالی کردم و گذاشتم "خشک" بشوند که دوباره بریزم سر جایشان! وقتی بعد از یکی دو روز برگشتم خانه را بوی گند برداشته بود. ... یک بار بعد از ازدواج مهمان داشتیم و سعی کردیم جوجه کباب درست کنیم. ذغال های منقل ریخته بود دور و بر و بالکون را کثیف کرده بود. ...

مریم شبانی نکپایی به سوی یخچال: من هر شب، بدون استثنا بین ساعت ٣ تا ٤صبح از خواب برمی خیزم و میوه می خورم. اصلا هم تنبلی نمی کنم. میوه نیمه شب من نباید ترک شود!
کی گفته فیلسوفها دل ندارند؟ سعید کاشانی: من در زندگی به چندچیز علاقهی زیادی دارم: غذاهای خوشطعم و خوشتزیین.
ابن محمود: شیر بهترین غذای عالم است، بشرطی كه قهوهاش ترك باشد. كوفته تبریزی جان میدهد برای روزهای مبادا. پیتزا را تا نكشیدهای ندانی عیارش چند است.
سؤتفاهم پرستو: تازه چهاردستوپا راه میرفتم که یک سوسکِ مرده را خوردم. [وای پرستو!] گویا خرما زیاد دوست میداشتهام و اشتباه گرفته بودم.
آشپزباشی: به راحتی و با کمال میل هفتاد و دو ساعت را با نان و پنیر و گوجه، (یا گردو، یا زیتون، یا کاهو...) سر میکنم. بنده هم حوصلهی آشپزی اصلا ندارم و فقط سه نوع غذا بلدم درست کنم: سوپ بال مرغ، کله گنجشکی، کباب دیگی.
عااااااااااااااشق شیرینی و شکلات. سایه: به شیرینی و شكلات عشق می ورزم. ركوردم بلعیدن یك بسته بزرگ فررو روشه در دو روز است. اصلا مقاومت در برابر شكلات و شیرینی ندارم و وقتی كه به یك مهمانی می روم مدام دارم به این فكر می كنم كه آیا یك شكلات یا شیرینی دیگر از روی میز بردارم یا نه.
اینکه برای زندهماندن مجبور به خوردن هستیم، نیازی به توضیح ندارد. اما فکر فرد ایرانی، وقتی که قصد دارد به زندگی خویش پایان بخشد به این سو نمیرود که خود را جلوی قطار بیاندازد، از یک آسمانخراش پایین بپرد (هوشنگ بادیه نشین استثنا بود)، رگ خود را با تیغ بزند یا با دولول یک گلوله در دهان خود شلیک کند. او بیشتر مایل است همچنان به خوردن ادامه دهد و به این دلیل خوردن تریاک و آلترناتیو مدرن آن والیوم را بیشتر از دیگر راهها دوست دارد.
شکرالهی: دوازده سال پیش در چنین روزی، خودکشی کردم. ... ده ورق والیوم ۱۰ گرفتم، همه را در یک ظرف خالی کردم ... در شب موعود ... به اتاقم رفتم، یادداشتی برای مادرم نوشتم ... و حدود یکصد قرص والیوم ۱۰ را مشت مشت، با جرعههای اندک آب بلعیدم ...
- دِ ... آقا چرا این حرفو میزنین؟ شما که زندهاین!
- ای بابا، اینم شد زندگی؟
.
خوب، با تأخير موج بازي يلدايي به من هم رسيد. از دوستاني كه مرا دعوت كردند،ممنونم.
١ـ تماشاي كاغذيادداشتهايي كه در اثر زمان كهنه و زرد شدهاند در من احساس انزجار ايجاد ميكند، بخصوص وقتي متوجه ميشوم كه دستخط نويسنده يادداشتها شباهت عجيبي به دستخط من دارد! پس زنده باد Word!
٢ـ پيادهروي را خيلي دوست دارم و ميتوانم ساعتها راه بروم. و مثل يك «پيادهرو»ي حرفهاي، كفش راحت را به عنوان حلقه اتصال بين انسان و كره زمين يكي از مهمترين ابزار زندگي ميدانم. يكي از آرزوهايم اين است كه به تنهايي يا همراه گروهي (حداكثر چهارنفره) مسيري مثل تهران كرمان، يا تهران خراسان را پياده بروم.
٣ـ خيلي دلم ميخواهد سيگار را ترك كنم. اما دل من چهها كه نميخواهد!
٤ـ نميدانم چرا و از چه زماني زندگيام شكل دورهاي يا سيكلي به خود گرفتهاست. يك نوع زندگي روي منحنيهاي سينوسي.
يك دوره نسبتا بلند در بيمعنايي و تيرهبختي فزاينده ميگذرد. وقتي تاريكي به حدنهايت رسيد، ناگهان نميدانم چطور، بدون هيچ دليل قابل توضيحي ورق برميگردد. همه ناراحتيها چنان محو ميشوند كه انگار هرگز نبودهاند. خورشيد طلوع ميكند و صبح ميشود. لحظههاي اين تحول شيرينترين لحظههاي زندگي من است كه در آن براي بودن هيچچيز لازم نيست. اضافه شدن هرچيز، حتي يك قطعه موسيقي دلنشين يا يك شعر زيبا، خوشبختي كامل موجود در اين لحظههاي زودگذر را نقص ميكند. با اين لحظهها دوره بعدي كه معمولا كوتاه است آغاز ميشود. از مشخصات با اهميت اين دو دوره اين است كه در اولي كمتر كسي تحمل مرا دارد و در دومي من تحمل كمتر كسي را دارم. شايد به همين خاطر است كه:
٥ـ اين يكي از بهترين دوستان من است.
نسبت به خيليها كنجكاو هستم، اما فكر ميكنم، اغلب بازي خودشان را كردهاند. فقط ميماند «فرصت مناسب» براي خواندن مطالب آنها.
.
میلاد مسیح را به دوستان مسیحی و دوستداران وی تبریک میگویم.
«گفت: چگونه برای من پسری خواهد بود درحالی که نه هیچ بشری با من ازدواج کرده است و نه بدکار بودهام»
مریم: ٢٠