بازی یلدایی جالب بود. اشتباه نکنم، اول قراربود هرکس پنج خصوصیت خود را بنویسد. در ادامه «خصوصیت» به «اعترافات» و نهایتا به «اسرارمگو» مبدل شد. درهرصورت نتایج این بازی برای اثبات چیرگی امور شکمی بر اذهان بسیا معنادار است. یکی از خصوصیتها ذکر شده توسط بسیاری از شرکتکنندگان در این بازی به نحوی با امور شکمی مرتبط است (سلام سپینود). اینکه «طنز» در این بازی جای ویژهای دارد، تغییری در اصل قضیه نمیدهد. در زیر نتیجه مراجعه به وبلاگ برخی از دوستان را یکجا جمع کردهام:
فتوای میرزا پیکوفسکی: خوردن را یک هدف میدانم نه یک وسیله، گیاهخواران را مفسد فی الارض میدانم .
تمایل سولوژن به هارمونی: یک چیز خندهدار هم بار اولای بود که قرار بود بروم خانهی یاشار ... داشتم تلفنی با او هماهنگ میکردم که نمیدانم چه شد از او پرسیدم که غذا قراره چی بهام بدید چون میخواهم رنگ لباسام را با غذایتان ست کنم!
بیخودی قربانصدقه امشاسپندان نروید: بهترین و آسان ترین راه خر کردن من شیرینی است! یک دانه نان خامه ای یا رولت به تنهایی کار صد فدایت شوم، دورت بگردم، قربانت شوم، نفلهات شوم را درباره من می کند.
پارسا: از آشپزى خوشم نمىآید و زیاد هم بلد نیستم. اما دوستان مىگویند خوب باربیکیو مىکنم. وقتى هم تنها باشم، غذاى حاضرى نان کره عسل یا چیپس و ماست مىخورم!
شغل جدید پویان: این اواخر هم به شغل جدیدی علاقمند شدهام. بعد از پیشنهادِ شراکتِ یکی از دوستان، علاقه به باز کردنِ «جیگرکی» قوّت گرفته. قرار هم بر این است که من جیگرها را سیخ کنم و باد بزنم! ... غذا خوردن در بهترین رستورانها را به اندازهی غذا خوردن در کَل و کثیفترین اغذیهفروشیها دوست دارم. ... فلافلِ خیابان مولوی را که با سینا خوردم؛ یا ساندویچ کالباسی را که در گاراژ سرکهایها در تشت بزرگی ریخته بودند و بین دو خروسبازی خوردم؛ یا جیگرکی حسنآباد ـ که با فرهاد و استاد میرفتیم؛ یا املتهای پرسی اغذیهی کوروش اوّل ایرانشهر؛ یا نانخامهایهای بزرگ خیابان انقلاب ...
مهدی جامی و ارتباط خواجهحافظ شیرازی با ودکا:
من اصلا از آبجوخوری جماعت بریتانیایی یا اروپایی خوشم نمی آید. نمی فهمم چطور می شود یک دو سه تا لیوان بزرگ این مایع تلخ مزه و آبکی را نوشید. گاهی ودکا می نوشم که تلخی حافظانه دارد بخصوص در آسیای میانه که باشم اما چای را نوشابه ملی ایرانیان می دانم و ترک نمی کنم. درست مثل نان و پنیر و کره صبح.
جشن مریم: باسالاد شیرازی میشه کلی من رو خوشحال کرد.اگه لیموی تازه و روغن زیتون هم داشته باشه اون روز رو می تونم جشن بگیرم.
غذای مورد علاقه حامد: دوره دانش جویی وقتی تنها بودم مقداری نخود لوبیا خیس کردم که آب گوشت (غذای مورد علاقه) درست کنم. ولی بعدش قرار شد که چند روزی جایی بروم و وقتی برای آب گوشت نبود. با حماقت تمام آب نخود لوبیا ها را خالی کردم و گذاشتم "خشک" بشوند که دوباره بریزم سر جایشان! وقتی بعد از یکی دو روز برگشتم خانه را بوی گند برداشته بود. ... یک بار بعد از ازدواج مهمان داشتیم و سعی کردیم جوجه کباب درست کنیم. ذغال های منقل ریخته بود دور و بر و بالکون را کثیف کرده بود. ...

مریم شبانی نکپایی به سوی یخچال: من هر شب، بدون استثنا بین ساعت ٣ تا ٤صبح از خواب برمی خیزم و میوه می خورم. اصلا هم تنبلی نمی کنم. میوه نیمه شب من نباید ترک شود!
کی گفته فیلسوفها دل ندارند؟ سعید کاشانی: من در زندگی به چندچیز علاقهی زیادی دارم: غذاهای خوشطعم و خوشتزیین.
ابن محمود: شیر بهترین غذای عالم است، بشرطی كه قهوهاش ترك باشد. كوفته تبریزی جان میدهد برای روزهای مبادا. پیتزا را تا نكشیدهای ندانی عیارش چند است.
سؤتفاهم پرستو: تازه چهاردستوپا راه میرفتم که یک سوسکِ مرده را خوردم. [وای پرستو!] گویا خرما زیاد دوست میداشتهام و اشتباه گرفته بودم.
آشپزباشی: به راحتی و با کمال میل هفتاد و دو ساعت را با نان و پنیر و گوجه، (یا گردو، یا زیتون، یا کاهو...) سر میکنم. بنده هم حوصلهی آشپزی اصلا ندارم و فقط سه نوع غذا بلدم درست کنم: سوپ بال مرغ، کله گنجشکی، کباب دیگی.
عااااااااااااااشق شیرینی و شکلات. سایه: به شیرینی و شكلات عشق می ورزم. ركوردم بلعیدن یك بسته بزرگ فررو روشه در دو روز است. اصلا مقاومت در برابر شكلات و شیرینی ندارم و وقتی كه به یك مهمانی می روم مدام دارم به این فكر می كنم كه آیا یك شكلات یا شیرینی دیگر از روی میز بردارم یا نه.
اینکه برای زندهماندن مجبور به خوردن هستیم، نیازی به توضیح ندارد. اما فکر فرد ایرانی، وقتی که قصد دارد به زندگی خویش پایان بخشد به این سو نمیرود که خود را جلوی قطار بیاندازد، از یک آسمانخراش پایین بپرد (هوشنگ بادیه نشین استثنا بود)، رگ خود را با تیغ بزند یا با دولول یک گلوله در دهان خود شلیک کند. او بیشتر مایل است همچنان به خوردن ادامه دهد و به این دلیل خوردن تریاک و آلترناتیو مدرن آن والیوم را بیشتر از دیگر راهها دوست دارد.
شکرالهی: دوازده سال پیش در چنین روزی، خودکشی کردم. ... ده ورق والیوم ۱۰ گرفتم، همه را در یک ظرف خالی کردم ... در شب موعود ... به اتاقم رفتم، یادداشتی برای مادرم نوشتم ... و حدود یکصد قرص والیوم ۱۰ را مشت مشت، با جرعههای اندک آب بلعیدم ...
- دِ ... آقا چرا این حرفو میزنین؟ شما که زندهاین!
- ای بابا، اینم شد زندگی؟
.