- هر طور شما میل دارین٬ ژنرال من.
پاییز پدرسالار
دلیل اصلی پرورزیونی که صاحبان قدرت ناهنجار به آن دچار میشوند این است که کسی نیست که برای آنها مرزها و خط قرمزها را رسم کند.آنها در رفتارهای خود به مانعی برخورد نمیکنند. صدای آنهایی که دور هستند به گوش نمیرسد و عدهای که «نزدیک» هستند برای هر رفتار ناهنجار آنها توجیه میتراشند. خواندهام که یکی از پادشاهان ایران٬ یادم نیست کدام یک٬ میخواست با مادر خود که زن بسیار زیبایی بوده است ازدواج کند و از واکنش دیگران نگران بوده است. یکی از مشاوران به او میگوید٬ شاهنشاه ملزم به رعایت قانون نیستند٬ رفتار شاهنشاه خود قانون است!
این پدیده منحصر به دنیای سیاست نمیشود. هنجارهای رفتاری در تعامل بین افراد شکل میگیرد. هر فردی٬ اگر عدهای بلهگو دور او جمع شوند و همهی رفتارهای او را تأیید کنند٬ در او دیر یا زود نشانههای بیماری قدرت بروز میکند. باید به نقش بهبهگویان در مناسبات اجتماعی بیشتر فکر کرد. هرچه در باره نقش مخرب آنها گفته شود٬ کم است. البته باید اضافه کرد که «تماشاچیان» ساکت هم در ادامهی این مناسبات بیتأثیر نیستند.
در نوشتهی سروش روی سخن او به دولتآبادی نیست. او با «ما» حرف میزند. تأمل در متن نوشتهی سروش نشان میدهد که او دولتآبادی را همسطح خود نمیداند*. اینکه دولتآبادی ادیب آن جامعه است برای او بیتفاوت است و موی سفید دولتآبادی تأثیری در رفتار او ندارد. برعکس٬ از اینکه دوست حافظشناس او یک هدیه «بهجتاثر» برای او فاکس کرده است خوشحال است. یک غزل «خوشدست» از نسخهی کهن دیوان خواجهی شیراز که میشود آن را خیلی راحت با اضافه کردن چند گیومه به چماق مناسبی تبدیل کرد. بهجتاثر یعنی شادیآفرین. او از اینکه میتواند به یاری غزل خواجهی شیراز طرف گفتگوی(!) خود را بکوبد٬ خوشحالی میکند. این روحیه یک آدم اهل فکر است؟
مسئله این است که دوروبر سروش (و همینطور دولتآبادی) هم عدهای معمولا «فرهیخته» از جنس همان دوست حافظشناس مذکور جمعاند که بدون لحظهای تأمل در مورد خسارات اجتماعی اینگونه تعامل٬ ذوق سلیم اربابشان را ستایش میکنند.
خود را بگذارید به جای سروش. وقتی یک عده دوست "بزرگ" و "فرهیخته" رفتار او را تأیید و ستایش میکنند٬ او از کجا بداند عدهای از شهروندان هستند که بیتوجه به تأیید حافظشناس "فرهیخته"ی چماقساز دیگر این حرفها را نمیپذیرند؟
تغییر سیاسی در اثر مشارکت اجتماعی اعضای جامعه پدید میآید. تغییر فرهنگی هم حاصل یک روند تعامل اجتماعیست. تا وقتی که «ما» نتوانیم صدای خود را به صاحبان قدرت٬ به کسانی که خود را «اشرافیت فکری» جامعه یا همان "نجبا" میپندارند٬ برسانیم٬ تا وقتی نتوانیم به آنها روشن و آشکار بگوییم٬ این گونه تعامل مخرب نزد ما نکوهیده و غیرقابل پذیرش است٬ چیزی تغییر نمیکند: آنها نجبا٬ و ما نانجیب باقی میمانیم. این نوعی فعالیت مدنی است که از عهده این یا آن شخص خارج است. به دخالت «ما» مشروط است. فعال مدنی بودن نوعی بودن است.
داستانی از مائو شنیدهام٬ که از واقعیت آن بیخبرم. شاید شما هم شنیده باشید. منظور ماجرای رفتار مائو است در یک یا چند جلسه از کنگرههای نمایشی حزب کمونیست چین که به طور مرتب برای انتخاب رهبری حزب تشکیل میشد. شنیدهام مائو سخنرانی خود را در این جلسات را با اعلام عدم قابلیت و لیاقت خود برای رهبری ملت بزرگ چین شروع میکرده است. حتی میگریسته است٬ خود را خائن به انقلاب معرفی میکرده است و از حضار میخواسته است که نه او را٬ بلکه یک رهبر لایق برای حزب و کشور انتخاب کنند. و هر بار حضار با سخنرانیهایی شورانگیز او را قانع میکردهاند که برای رهبری ملت بزرگ کسی لایقتر از او وجود ندارد. و او هم هربار مقام رهبری را میپذیرفته است.
جالب است اگر تصور کنیم٬ شاید مائو واقعا میخواسته است حقیقت را با آنها در میان بگذارد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* در یکی از پستها قبل بدون اینکه واقعا امیدی داشته باشم٬ ابراز امیدواری کرده بودم که دولتآبادی به نوشتهی سروش جواب ندهد. دولتآبادی هم در مصاحبهای اعلام کرده است که جواب نمیدهد٬ اما همین که «چرا جواب نمیدهد» خود یک جواب مأیوسکننده است:
من ترجیح می دهم سكوت كنم چون اولا شان و اعتبار من فراتر از این است كه بخواهم نسبت به هر حركت و سخنی موضع گیری داشته باشم ...
پ.ن.
با تشکر از توضیح رضا در پیامگیر٬ باید تصحیح کنم که: ماجرای فاکس٬ دوست حافظشناس و نسخه کهن دیوان یک شوخی استادانه بوده است. ظاهرا غزل بالا را خود سروش با استفاده از اشعار حافظ سروده است و عبارات داخل گیومه را به آن اضافه کرده است. نوعی طنز مخصوص "فرهیخته"ها:
برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست/ مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
و از غزلی دیگر:
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب/ سروش عالم غیبم چه مژدهها دادست
که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین/ نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
.
حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ/ قبول خاطر و لطف سخن خدادادست