با این مخلوق زیبا از پلهها پایین میرفتیم. سه سال و نیم سن دارد. با خودم فکرمیکنم، خداوندا! چطور یک انسان میتواند سهسالونیم سن داشته باشد؟

پیش از آنکه به دنیا بیاید پدرش از من خواست که برای او اسمی پیدا کنم، و از میان اسمهایی که پیشنهاد کردم، «عالیه» را پسندید که به آلمانی میشود: Alia
عینکی با شیشههای صورتی رنگ به چشم زده بود. به او میگویم: نگاه کن! مثل اینکه امروز همهچیز صورتی رنگ است.
به آسمان نگاه میکند و میگوید:
نه ... آسمان آبی است.
درختها را نشان میدهد و میگوید:
درختها سبزند.
و همینطور که پایین میآید به پلهها نگاه میکند و میگوید:
... و پلهها ... پلهها خاکیاند!
.