- خودمونی؟
- نه خیلی ممنون.
در فضای خودمونی رفتارها ملایمتر از فضاهای غیرخودمانی است٬ زیرا در این فضا برخی قوائد٬ نرمها و ارزشهای اجتماعی که به رفتارهای ما شکل میدهند یا تلطیف میشوند یا به کلی اعتبار خود را از دست میدهند. با یک تیغ دولبه سروکار داریم. در صورتی که جمع از افرادی تشکیل شده باشد که کمابیش مرزهای خود و دیگری را بشناسند/ محترم بدارند٬ و قابلیت حفظ فاصله مناسب را داشته باشند٬ فضای خودمانی دلپذیر میشود. و برعکس در صورت فقدان قابلیتهای یادشده٬ این فضا پنهان یا آشکار آدمها را میرنجاند٬ باعث سستشدن و در مواقعی گسست رابطهها میگردد. بخصوص در جامعهی ما که گفتگوی جدی جهت رفع سوءتفاهمات٬ بنا بر مشاهدات من٬ کم پیدا میشود. زیاد پیش نمیآید که وقت قرارگذاشتن با یکی از دوستان از این الگو استفاده شود: «من از بابت آن مسئله از تو دلگیر هستم٬ امروز دوست دارم در این مورد با هم حرف بزنیم».
حرفزدن سخت است و کمتر کسی مایل است زحمت آن را به خود بدهد. هر یک از افراد دخیل در مسئله برای خود تعبیری محکم و بیبروبرگرد از رفتار دیگری دارد و حاضر است رابطه را فدای یقین خود کند و فکر نمیکند که پرورش و حفظ دوستی کار سهلی نیست و مستلزم صرف وقت و نیرو است.
درحاشیه: حتما بچههای دیگر مقیم این ناحیه تجربهای شبیه به تجربهی من دارند. شما به محض اینکه به یک دوست اتریشی یا آلمانی در احوالپرسی بگویید «حالم تعریفی ندارد»٬ فورا وارد فضای جدیدی میشوید. از شما میپرسد که دوست دارید در این مورد حرف بزنید؟ و اگر دوست داشته باشید به حرف شما با دقت گوش میکند و فکر خود را در اختیار شما میگذارد. و شما نیز چون میدانید چهجور آدمی است٬ یعنی میدانید «چطور فکر میکند» میتوانید به او اعتماد کنید. تجربه من با ایرانیها گذشته از استثنائات طور دیگری است. حکم صادر نمیکنم٬ از تجربه میگویم. به محض اینکه آنها را از حال خود خبر کنید٬ یا اصلا جدی نمیگیرند و خود را به راه دیگر میزنند٬ یا با جملات عارفانه و اندرزهایی مبنی بر سختنگرفتن زندگی و کوتاهی عمر و از اینجور مزخرفات دوقرانی٬ به طرز «مزورانه-هنرمندانه»ای پلی به موضوع مورد دلخواه خود میزنند٬ طوری که نمیدانید چطور شد که مشکل خود را قورت داده و مشغول شنیدن داستانهای عبث آن ها هستید. هنر نزد ایرانیان است.
از موضوع دور افتادم. صحبت فضای خودمانی و امکان شکستن و مخدوش شدن مرزها بود. این رمان کافه پیانو را حتما خواندهاید. نگویید نه٬ چون به چاپ نمیدانم چندم رسیده است٬ اگر شما نخواندهاید پس کی خوانده است؟ این رمان به گوشههایی از فرهنگ ما از جمله به یک الگوی جاافتاده رفتاری بین مردان که در آن شکستن مرزها به قائدهی «خودمانی» تبدیل شده است٬ نورمیتاباند.
شخصا مهمان کافههای زیادی بودهام که فضای لذتبخشی داشتهاند. اما آیا خود شغل کافهداری هم کار قشنگ و رضایتبخشیست؟ کافه پیانو از این شغل تصویر پذیرفتنی و زیبایی میپردازد. شغلی که سختیهای خود را دارد٬ ممکن است وقت زیادی از آدم بگیرد٬ اما آزادی بخصوصی دارد که در مشاغل دیگر کمتر هست٬ و آدم با جماعتی سروکار دارد که میشود با آنها رابطهای محترمانه و متمدنانه داشت. این مسئله٬ گذشته از شرم خفیف و زودگذر راوی از قهوهچیبودن٬ برای من باعث ارتقا ارزش این شغل گشت. در صفحهی آخر برای جلوگیری از سوءتفاهم احتمالی یادداشتی از نویسنده هست که با این جملات ختم میشود: «من قهوهخانهای ندارم و هرگز قهوهچی نبودهام! با آنکه دوست داشتم٬ باشم».
راوی پیش از اینکه به شغل کافهداری روی بیاورد صاحب و سردبیر یک مجله بوده است. در آن روزها شخص «نیمچه پروفسوری» که مشغول به تحصیل شیمی است نزد او میآید. مایل است یک صفحه داشته باشد که «تویش در باره فلسفه مدرن چیز بنویسد». البته خود همین بیوگرافی «مدیرمجله/ قهوهچی» یا اینکه دانشجوی شیمی در فلسفه مدرن قلم میزند٬ در جامعهای که هیچچیزش سر جایاش نیست٬ تعجبی ندارد. آن را میشناسیم. جالب است. اما پاسخ سردبیر هم که از نوع آدمهای «متفاوت» است کمتر از این جالب نیست: «اصلا به ریخت و قیافهام میخورد عشق این چرندیات باشم و پول بیزبانم را بدهم توی مجلهام از این مزخرفات چاپ کنم؟». پس از این سخن٬ فیلسوفشیمیست جوان با چشمهایی تعجبزده٬ به او زل میزند. «اما من که تخمم نبود چهطوری دارد نگاهم میکند٬ ادامه دادم که اگر دلش بخواهد٬ میتواند یک صفحه داشته باشد به اسم باشگاه هواداران منچستریونایتد ...».
این را داشته باشید٬ چند سال بعد فیلسوف جوان که ظاهرا تحصیلات خود را تمام کرده و مشغول کار در زمینه کود شیمیایی است٬ و سردبیر سابق که دست از مجله کشیده و کافهپیانو را باز کرده است٬ دوباره با هم ملاقات میکنند: «گفت که یک سمینار یکروزه در باره کود و اینجور گه و گندها بوده که او هم دعوت داشته. همین امروز صبح آمده و شب هم پرواز دارد. ... ازش پرسیدم پس کی میخواهد از ماتحت گاو و گوسفندها دست بردارد ...»؟
اگر بگوییم این لحن و این ادبیات باعث میشود خوانندهی متأمل در تصویر راوی به عنوان مدیر مجله تردید کند و تصویر قهوهچی را اصیلتر و نزدیکتر به واقع حس کند٬ راه دوری نرفتهایم
. اما چرا او برای سخنگفتن با این دوست قدیمی که «امروز صبح آمده و شب هم پرواز دارد» از این ادبیات استفاده میکند؟
«البته معلوم است که داشتم لیچار بارش میکردم و مزخرف میگفتم تا بعد مدتها٬ بازهم احساس خودمانی بودن بکند و مثل روز اول فکر نکند با چه آدم متشخص و باپرنسیپی روبهروست و برود توی یک قالبی که نتوانیم مثل بچهی آدم گپ بزنیم».
پیششرط گپزدن مثل بچهی آدم این است که احساس خودمانی کنیم. و یکی از خواص لیچار و مزخرفگویی ایجاد فضای خودمانی است. منظورم از الگوی جاافتاده رفتاری بین مردان که در آن شکستن مرزها به قائدهی «خودمانی» تبدیل شده است٬ همین بود. بین زنها را نمیدانم چه خبر است٬ اما فحاشی و لیچارگویی بین مردان به عنوان تأکید بر دوستی و رابطهی نزدیک یکی از رفتارهای توذوقزننده رایج است. من به تو فحش میدهم٬ یعنی ما با هم نزدیک و صمیمی هستیم!
قابل توجه اینکه٬ راوی کافهپیانو تنها با دوست قدیمی خود رابطهی خودمانی ایجاد نمیکند٬ بلکه به عنوان مدیرسابق مجله و آدم البته اهل مطالعه٬ با هاینریش بل هم خودمانی میشود:
«یاد نصفهشبی افتادم که کتاب [عقاید یک دلقک] را عصرش گرفته بودم دستم و دیگر نتوانسته بودم بگذارم زمین. و به اینجا که رسیده بودم خندهام گرفته بود. ... درحالی که هنوز میخندیدم و دلم را فشار میدادم ... گفته بودم خار[کسته]... حرومزاده. ... داشتم هاینریش بل را تحسینش میکردم. فیالواقع٬ طبق عادت همیشگیام که وقتی میخواهم کسی را تحسین کنم – نویسندهای کسی را که یک حال درست و حسابی بهم داده – فحش خواهر بهش میدهم».
نچ ... نچ ... نچ! این اصلا عادت خوبی نیست.