شخصی پس از جدایی از همسرش واقعهای را از گذشته تعریف میکرد که تصمیم او را به ازدواج تقویت کرده بود. میگفت همین طور که با هم در خیابان میرفتیم٬ کودکی حین بالارفتن از پلهی تراموا زمین خورد و به گریه افتاد. میگفت همسر سابق او با یک «آخی ... الهی بمیرم» عمیق خود را سریعتر از مادر کودک به او رساند٬ از زمین بلندش کرد و همین طور که به نرمی و ملایمت دست به موهای طلایی او میکشید٬ لباس او تکاند. میگفت حساسیت ناب نهفته در این رفتار انسانی٬ بخصوص آن «آخی ... الهی بمیرم» مذکور دل مرا به شدت نرم کرد. میگفت یکی دو سال پس از این واقعه٬ همین موجود حساس و لطیف تبدیل به تراکتور بیرحمی شد که زندگی مرا به معنای واقعی کلمه گا ...د٬ طوری که روزی دهبار خودم را لعنت میکردم و در دل میگفتم٬ خداوندا چه گناه بزرگی از من سرزده است که مستحق یک چنین کیفری شدهام؟
از من گفتن. یعنی٬ میگویم تا بعدها نگویی کسی این را به من نگفته بود! این «آخی الهی»ها٬ مانند حرفهای داغ شاعرانه٬ شرشر اشک٬ آههای جانسوز٬ صحبتهای غمناک عاشقانه و دلبریهای «مرد رنگکن»٬ همه از اجزای فکرشدهی یک نمایش خوشرنگولعاب پرسروصدا است.
*
و طفلک تو! که از این نمایشها بلد نیستی و وجود ساکت تو در سروصدای این تئاتر مسخره گم میشود.
و طفلک تو! که در این شلوغیها دنبال گمشدهی خود میگردی و او را نمییابی.