دیروز یک ویدئو دیدم از عملیات آدمکشان بلاکواتر در عراق. و چند مقاله خواندم در مورد تأثیرات گلولههای اورانیومی که ارتشهای اشغالگر عراق و افغانستان در این کشورها مصرف میکنند. سالانه در اثر امواج رادیواکتیو باقیمانده این گلولهها که در کوی و برزن ریخته است هزاران کودک ناقصالخلقه در این کشورها به دنیا میآیند که مدت کوتاهی پس از تولد میمیرند. ظاهر آنها پزشکان و کارکنان بیمارستانهای عراق و افغانستان را به وحشت میاندازد. کودکانی بدون دست و پا، نوزادانی به شکل تودهای گوشت قرمز، بدون چشم و گاه حتی بدون سر.
عکسهای این نوزادان در وب هست. قصد داشتم تعدادی از آنها را اینجا بگذارم، اما نگاه کردن به آنها رنجآور است.
در ویدئویی که دیروز دیدم، آدمکشان بلاکواتر از توی اتومبیل خود در حالی که یکی از آهنگهای الویس با صدای بلند پخش میشد، به صورت تفریحی به اتومبیلهای دیگر شلیک میکردند و آدم میکشتند. گریهام گرفته بود. امروز خواندم که وزارت امور خارجه آمریکا به اعضای بلاکواتر مصونیت قضایی اعطا کرده است.
منفعلانه مباحث تلوزیونی، اخبار و مقالات روزنامهها را دنبال میکنم. دلم میخواهد همه چیزهایی را که میبینم و میشنوم در ٤دیواری بنویسم، اما نیروی چنین کاری را در خود نمییابم. همینقدر بگویم که ابعاد تحریف، دروغپراکنی و سمپاشی رسانهای علیه مسلمانها و خصوصا علیه ایران حاکی از عاقبت شومی است. بوی جنگ، خون و خرابی به مشامم میرسد.
اما اینهمه وبلاگنویس ایرانی توی اروپا و آمریکا هستند که مثل من اخبارها را دنبال میکنند، روزنامه میخوانند و به تحلیلهای سیاسی رادیو و تلوزیون گوش میدهند. چرا از آنچه میبینند و میشنوند چیزی نمینویسند؟ نمیدانم.
نکند دچار پارانویا شدهام؟
*
باید مواظب باشیم نکند جایی در یکی از روزنامههای جهان به جای خلیج فارس بنویسند خلیج عربی. وای برما! کله مجسمه سرباز هخامنشی حراج شد و یاهو اسم ایران را حذف کرد!
از این نوع وطنپرستی مزورانه حالم بههم میخورد، بخصوص این روزها که جنایتکاران جنگی در همسایگی ما آدم میخورند و ایران را به جنگ تهدید میکنند و آشکارا از امکان به کارگیری بمب اتمی سخن میگویند.
تصور کنید خانهای آتش گرفته است، و نجاتدهندگان خود را به آتش میزنند، داخل ساختمان میشوند و یک جفت دمپایی پلاستیکی، سپس جاروبرقی، گلیم پاره، گلدان شمعدانی و ... را با فداکاری از خانه خارج میکنند و هیچیک از آنها به فکر کودکانی که در خانه گیرافتادهاند نیست. به این ناجیان فداکار، به این قهرمانان احمق پرمدعای بیشعور فقط میشود خندید.
باید به گوگل ایمیل بزنم و پیشنهاد کنم که گوگل هم مانند یاهو اسم ایران را حذف کند.
خلیج عربی. خلیج عربی. خلیج عربی!
بیایید به کله سرباز هخامنشی حراجشده در لندن بشاشیم.
*
اگر روی نقشهای مرز بین ایران و افغانستان، یا مرز بین ایران و عراق را با مداد یکی دو میلیمتر جابهجا کنیم، ناگهان جنایاتی که بالاتر به آنها اشاره شد، هم اینک در «وطن عزیز» ما اتفاق میافتد. مرز انساندوستی آقای «هنرمند» و «روشنفکر» ایرانی که در تب «جهانی شدن» میسوزد، کجاست؟
- در کتاب جغرافیا.
*
ارتباط دوران مدرن با زخم معده:
یکی از تفاوتهای دوران مدرن با گذشته، این است که آدمها در کنار داشتههایشان یک چیز دیگری هم دارند به نام «نظر». و یکی از تأثیرات سوء دوران مدرن روی سلامتی جسمانی اطلاع از برخی از این «نظر»ها است که معده را زخم میکند. بیچاره! قدیمها متأسف بود که چرا نمیشود اروپایی فکر کرد، حالا «ضدجنگ» شده است.
*
دیگر نباید روزنامه بخوانم و اخبار تلوزیون نگاه کنم. باید از رجوع به وبلاگهایی که باعث ترشح اسید معده میگردند بپرهیزم. کافی است به جای آن گاه گاه در سایت «تابناک» (بازتاب قدیم) گفتههای قابل اعتماد و آرامشبخش «مهرورزان» دولتی را بخوانم. یا حداکثر میمونبازی بچهننورهای «کافهزمانه» را گوش کنم. حتی اگر خودم را به اندازه کافی به حماقت بزنم، خدا را چه دیدید، شاید بتوانم به مسخرگیهای ابراهیم نبوی کمی بخندم. هیچ خبری نیست. پرونده هستهای ایران بسته شده است. منطقه به سمت صلح، امنیت و آرامش پیش میرود. تهدید به بمب اتمی یعنی چه؟ جنگ سوم جهانی چه معنایی دارد؟ اینها «لفاظی» است. نمایشات جنگ روانی است.
چه وحدت بیمانند و فراگیری! دلم میخواهد مثل همه در این وحدت شریک باشم. چه اعتماد راسخی به سخنان مراجع قدرت! دلم میخواهد مثل همه به این سخنان شیرین اعتماد کنم.
*
این روزها تقدیرگرایی مفرط و تسلیم ذهنیت ایرانی به قضاوقدر خود را به خوبی به نمایش میگذارد. خودمان را فریب ندهیم. وقتی خطر بمب اتمی که قرار است روی سرمان ریخته شود، ما را به تحرک و دخالت در سیر سرنوشت اسفباری که احتمالا انتظارمان را میکشد، وانمیدارد، چه چیز دیگری ممکن است چنین تأثیری در ما ایجاد کند؟
آیا رفتار و عمل (درواقع: بیعملی) ما برای مراجع قدرت پیامی جز این دارد که ما از تصمیمگیری برای سرنوشت خود عاجزیم، شما برای ما تصمیم بگیرید؟
یک مفهومی در زبان آلمانی هست که برگردان آن به فارسی «اشتراکسرنوشت» میشود. آگاهی نسبت به این سرنوشت مشترک به منزله یک زیربنای ذهنی همگانی وجهتمایز و تشخص ملتهای بالنده است. اعضای یک ملت با همه تعارضها و تخاصمها و گونهگونی عقاید و منافع متضاد، جملگی سرنشینان «یک» کشتی واحد هستند که سرنوشتشان به هم پیوند خورده است. همهچیز میتواند موضوع بحث، جدال و زدوخورد باشد، سلامت کشتی تنها استثنا است.
در یکی از پستهای قبل نوشته بودم که چرا وقتی دست هنرمندان ایرانی امثال کیارستمی به میکروفن میرسد حرفی علیه جنگی که ایران را تهدید میکند، نمیزنند. یک بابایی در پیامگیر نوشته بود: کیارستمی هم در جبهه جمهوری اسلامی و مخالف جنگه!
ذهنیت از این عقبماندهتر و کج و کولهتر میشناسید؟ اگر چنین است، جمهوری اسلامی حق دارد به خود ببالد، زیرا اکثریت قریب به اتفاق روشنفکران، هنرمندان و فرهیختگان صلحدوست دنیا مخالف جنگ و در جبهه جمهوری اسلامی هستند، و وطنفروشترین ایرانیان در کنار کثیفترین جنایتکاران تاریخ، طرفدار جنگ و در جبهه مخالف جمهوری اسلامی!
و این یکی دیگر از خصوصیات ایرانی است که میتوان این روزها آن را مشاهده کرد: بینش سیاهوسفید و خطکشی سادهلوحانه بین خیر و شر. بینشی که بهای نابودکننده آن را تا به حال زیاد پرداختهایم و اگر این وضعیت ادامه یابد، در آینده به طرز وحشتناکی خواهیم پرداخت. این که کسی به فکر سلامتی «کشتی سرنوشت» نیست، یکی از بروزات همین بینش مخرب است.
یکی سر خود را از برف بیرون آورد:
من میترسم. این عنوان نوشتهای جالب و خواندنی از جواد کاشی استاد دانشگاه است.
آقای کاشی، من کاشی نیستم، محل زندگیام هم نسبتا امن است، اما من هم مثل شما میترسم!
«من یک شهروند ایرانیام. علوم سیاسی هم خواندهام. نزدیک به یک دهه است در این زمینه تدریس هم میکنم. کم و بیش طی سه دهه پس ازانقلاب، تجربه سیاسی دارم. اما به هیچ وجه قادر به فهم و تفسیر رفتار مسئولان کشور نیستم. احساس ترس شدید از افق آینده کشور میکنم. اما از هیچکس توضیح قانع کنندهای نمیشنوم».
آقای کاشی، شما به عنوان دانشمند علوم سیاسی خود وظیفه «توضیحدهنده» واقعیت سیاسی را به عهده دارید. دوست گرامی، دنبال چه کسی میگردید؟
مگر شما سرکلاسها به دانشجویان خود درس ندادهاید که ویژگی و فرق بین «شهروندان» با «جماعت مردمان» یا «خلقالله» این است که اولیها در شکلدهی به زندگی اجتماعی خود دخالتی فعال دارند؟ یا خواهان چنین دخالتی هستند؟ مینویسید:
«از این که در مقابل خطری که نزدیک شدن آن را به جد احساس میکنم، باید سکوت کنم، عمیقاً احساس خیانت میکنم»، حال آنکه شما «نباید» سکوت کنید، کما اینکه همین نوشته شما «سکوت» نیست. همین اعتراف به این که «من میترسم» عملی ستودنی و شجاعانه است که تابوی بزرگی را میشکند.
- حسین علیزاده به دعوت یک نهاد غیردولتی آمریکایی صلحطلب در آمریکا برنامه اجرا میکند. «خاکپای ملت ایران» نیست، «پاواروتی» یا «بلبلآواز ایران» هم نیست، شهروند هنرمند ایرانی است. شیرین عبادی هم جهت تلاش علیه جنگ و برای صلح راه مخصوص خود را یافته است. منظور اینکه باریکهراههایی وجود دارد.
- ایرانیهای زیادی در جنبش صلح آلمان فعال هستند که تماس اساتید دانشگاهی صلحطلب با آنها میتواند فایدههای زیادی داشته باشد. همینطور تماس اساتید دانشگاهی ایرانی با همکارانشان در دانشکدههای مختلف اروپایی ثمربخش خواهد بود. کانون نویسندگان، محافل شاعران، جمعیتهای زنان و ... نیز میتوانند در راستای مخالفت علیه جنگ با همکاران غربی خود به تبادل نظر پرداخته و به راهکارهایی مناسب دست یابند.
- عدهای از شخصیتها و چهرههای برجسته آمریکایی طی نامهای از ارتشیان آمریکا خواستهاند در صورت صدور دستور حمله به ایران، از این دستور سرپیچی کنند. اسامی و آدرسهای این شخصیتها مشخص است. شما و همکارانتان میتوانید با آنان اعلام همبستگی کنید (+).
- طرفداران محیط زیست ایران میتوانند با احزاب سبز اروپا که اغلب ریشه در جنبش صلح اروپا دارند در جستجوی اقداماتی علیه جنگ تبادل نظر کنند. همه آدرسها به آسانی در وب قابل دسترسی است.