چمدانم را دیشب بستم، و همینطور که مشغول صرف صبحانه هستم، متوجه میشوم که کار درستی بود. راحت صبحانهام را میخورم، یک فنجان قهوه غلیظ، یک سیگار پردود بعد از صبحانه … و بعد بقیه خرتوپرتها را در کولهپشتی میریزم و راه میافتم. از بابت سنگینی هیچ نگرانییی نیست.چمدان که برای خودش چرخ دارد، فقط باید آن را دنبال خودم بکشم، خرتوپرتهای دم دستی هم با اینکه تعدادشان زیاد است، وزنی ندارند و جمع کردن آنها سریع انجام میشود. فقط باید مواظب باشم چیزی را فراموش نکنم.
البته اینمقدار
اسباب و اثاثیه برای یکهفته زیاد است. همراه برداشتن خیلی از این چیزهایی که
در چمدان گذاشتهام، یا چند دقیقه دیگر بایستی در کولهپشتی بریزم، اصلا
لازم نمیبود. یعنی اگر آنها را با خودم نمیآوردم فرق زیادی
نمیکرد. چند کتاب با خودم برداشتهام و حالا بدون اینکه لای یکی
از آنها را باز کرده باشم، باید دوباره آنها را جمع کنم. دستگاه
مینیدیسک و شارژر آن را به همراه باطری و هفتهشت مینیدیسک با خودم
برداشتهام که اگر هوس کردم در حین پیادهروی موزیک گوش کنم، موزیک گوش
کنم، اما هوس نکردم. همیشه همینطور است. دایما دوربین توی جیبمان است و
آن را با خود همهجا میبریم، اما هیچ چیز جالبی برای عکاسی به چشم
نمیخورد! ولی همینکه یکبار آن را با خود برنمیداریم،
صحنههای بدیع در برابر چشم ما پشت سر هم ردیف میشوند. اصلا تمام واقعیت
تبدیل میشود به بینهایت صحنههای بدیع بههمچسبیده که یکی
پس از دیگری با نظم مخصوصی ظاهر و محو
میشوند.
اما اینبار، خوب شد
که دوربین را با خودم برداشتم. مثل چند سال پیش نشد. چندسال پیش پوستر
تبلیغاتی یکی از بانکهای بزرگ توجهام را جلب کرده بود و تا امروز افسوس
میخورم که چرا از آن عکس نگرفتم. پوستر تصویر بزرگ سیاهسفیدی از کارل
مارکس بود که زیر آن نوشته شده بود: «کاپیتال شما اینجا محفوظ
است».
صبحانهام را تمام
میکنم. بلند میشوم و کولهپشتی را روی میز میگذارم و نگاهی به
اشیاء پراکندهی دوروبرم میاندازم. بهتر است اول کتابها، بعد
سیدیها و مینیدیسک و بعد دستگاه شارژر دوربین، مینیدیسک و تلفن
...
میخواهم کار را شروع
کنم که یادم میآید، هنوز نوبت جمعوجور کردن نرسیده است. مثل اینکه
کمی استرس دارم، وگرنه چطور توانستم از روی نوبت قهوه و سیگار بپرم. آنهم از
روی قهوه و سیگار بعد از صبحانه!
دیروز، هنگام پیادهروی دوباره از روبروی بانکی گذشتم و یک پوستر دیگر دیدم. اینبار تصویر بزرگ «دن کیشوت» بود. البته دوربین همراه نداشتم، اما نزدیکیهای خانه همان تصویر را با ابعاد خیلی بزرگتر در یک تابلوی تبلیغات خیابانی دیدم. امروز باید دوربین را دمدست بگذارم و پیش از اینکه از پلههای مترو پایین بروم از آن عکس بگیرم. دیشب در تلوزیون هم تبلیغ دوقسمتی همین بانک را دیدم. دن کیشوت همینطورکه سوار بر اسب است و از دربدری و سفرهای دراز خسته به نظر میرسد، میگوید: «برای خانه دلم تنگه». سانچو سوار برخر با انگشت به سویی اشاره میکند و میگوید: «اونجارونیگا!». آنجا ساختمان یک آسیاب متروکه است. صدای گوینده اعلام میکند: «بانک ما آرزوهای شما را برآورده میکند».

قهوه درست میکنم و میروم کنار پنجره و آن را باز میکنم. خیابان خلوت است و مه صبحگاهی همهجا را گرفته است. دود سیگارم با بخار دهان و مه قاطی میشود. باید یادم باشد که پلاستیک زبالهها را حتما با خودم بردارم. این یکی از واجبترین کارهاست. و البته باید یادم باشد که آن را در سطل آشغال بیاندازم. پیشترها یکبار که پلاستیک زباله را با خودم برداشته بودم، یادم هست توی قطار متوجه شدم که یکی از کیسههایی که به همراه دارم، کیسه زباله است.
خود این دستگاه
قهوهجوش را هم حتما باید خالی کنم، وگرنه پس از گذشت چندروز، تفاله قهوه
در آن کپکی میزند که شستن آن اصلا کار آسانی نیست. جای وسایل بهداشتی و نظافت
هم توی کوله است. یک دیسکت هم توی لپتاپ هست که باید آن را بردارم.
این آخری آنقدر
برایم مهم است که بلافاصله، با این که هنوز سیگارم را تمام نکردهام به سراغش
میروم و آن را در جیب کولهپشتی میگذارم. نمیدانم چطور گوشی
مینیدیسک پشت لپتاپ رفته است. آن را هم برمیدارم. ... و تا به خودم
بیایم میبینم که حسابی مشغول گشتزدن در خانه هستم و تقریبا همه چیزها را
جمع کردهام. برای اطمینان یک دور دیگر درخانه میزنم و کتاب
«البیرونی» را که دیروز خریدهام کنار تختخواب پیدا میکنم، که
البته اگر آن را فراموش میکردم چندان مهم نبود، اما این «مهم نبود» را
نمیتوانم درباره عینک مطالعهام که زیر آن پنهان شده بود نیز
بگویم.
چمدان را میایستانم،
کولهپشتی را روی آن میگذارم و شالوکلاه میکنم. برای اطمینان یک
نگاه سرسری دیگر به دوروبرم میاندازم. همه پنجرهها بسته، و دوشاخه همه
دستگاههای برقی جز یخچال از برق کشیده شده است. شیرفلکه آب را میبندم از
خانه بیرون میآیم. از اینکه آسانسور را هنوز تعمیر نکردهاند دلخورم.
دوست دارم قطار هشتوربع را بگیرم.
خیابان هنوز خلوت و
مهآلود است و صدای مستمر چرخهای چمدان توی گوشم نوعی آرامش ایجاد
میکند. ساعتم را نگاه میکنم. وقت کافی دارم. باید حتما از دنکیشوت
عکس بگیرم. در قسمت دوم فیلم تبلیغی دیشب، دنکیشوت که ظاهرا در ساختمان
نیمهخرابه آسیاب ساکن شده است، جلوی ساختمان در یک وان چوبی، شبیه به
وانهایی که در فیلمهای وسترن کابویها در آن حمام میکنند،
درازکشیده است و سانچو با سطل برای او آب میآورد. دن کیشوت که سالها
زندگی خویش را وقف جدال با دیوهای ناشناسی کردهاست که زندگی بشر را تهدید
میکردند، لایق زندگی راحتتری
نیست؟
صدای گوینده شنیده
میشود: «سرمایهگذاری ما ضامن راحتی
شما».
همینطور که
میروم، با خودم فکر میکنم، امروز، خیلیوقت است که دیوهای
ناشناس از راه رسیدهاند. سر راه خود همهچیز را له و نابود کردهاند و
بدون این که بفهمیم، همه ما را به اسارت بردهاند. اسارت آنقدر همگانی است که
آن را حس نمیکنیم. با خودم فکر میکنم، آنقدر به وجود آنها عادت
کردهایم که دیگر از آنها نمیترسیم. بیزینس! ماشین مخوفی که «طمع» موتور پرقدرت آن است و خون انسان
میسوزاند، جای خداوند را گرفته است و بانکها تبلور اراده آن هستند. اراده
بیرحمی که در مقابل آن، یا در مقابله با آن اراده سازشناپذیر
دنکیشوتها هیچ و پوچ است.
دوربینم را از جیب کوله
پشتی درمی آورم. از دور تابلوی تبلیغاتی را میبینم. با خودم فکر میکنم،
حتما برای زندگی بهتر به دنکیشوت یک وام مناسب خواهند داد. شاید قسمت سوم
تبلیغ تلوزیونی او را در یک وان لوکس در کنار زنی موطلایی با لبهای
قلمبهای نشان دهد، که دیدن آنها هر مردی را بلافاصله به هوس یک سکس اورال
جانانه میاندازد. با خودم فکر میکنم، در فیلم تبلیغاتی دیگری برای شامپو،
شاید دنکیشوت را در حال مبارزه با شورهی موی سر نشان دهند. چرا نه؟
اگرعکس موتزارت میتواند تزیین جعبه شکلات باشد، چرا جدال دنکیشوت با
شورهی موی سر جالب نباشد؟ چندوقت پیش ترانه «مستوقلندر»
فاتحعلیخان را شنیدم که از آن به عنوان موزیکمتن فیلم تبلیغاتی و
جندهکش اتومبیل سیتروئن استفاده کردهبودند. کدام شرکت
دوچرخهسازی «چه بد کرداری ای چرخ» شجریان را برای تبلیغ کردار خوب
دوچرخههای تولیدی خود انتخاب خواهد کرد؟ «چرخهای خوبکردار ما را
امتحان کنید»، یا «زنجیر دوچرخههای خوبکردار ما هیچوقت پاچه شلوار
شما را روغنی نمیکند». همینطور که در پیادهرو به دنکیشوت زل
زدهام، با خودم میگویم: «کدام» صحیح نیست. باید پرسید: «کی؟».
همینطور که دوربین را آماده میکنم، با خودم میگویم، آیا سردر
جندهخانههای لوکسی را که مخصوص ایرانیهای مایهدار در دوبی
ساختهاند یک بیت از اشعار حافظ تزیین میکند؟ و خودم جواب میدهم:
شاید نه، اما کتاب «حافظ به روایت کیارستمی» تازه از زیر چاپ درآمده است. قدم به
قدم. پله پله. برای ساختن زهر از حلوا نیز صبر لازم
است.
حالا دنکیشوت مقابل
من ایستاده است. دلم به حالش میسوزد. آن دورتر سانچو دارد بالای سردر ساختمان
آسیاب کاری میکند (میخ میکوبد یا کاری شبیه به این) و کمی
آنطرفتر خر او دیده میشود. بالای سر دنکیشوت این جمله نوشته
شده است: «آرزوی شما. پشتیبانی مالی
ما».
عکس میگیرم. و با
کمی عجله به طرف مترو راه میافتم. راه زیادی نیست. با پلهبرقی پایین
میروم و خودم را به ایستگاه میرسانم. همینطور که منتظر
ایستادهام، نمیدانم چرا یاد تلفنام میافتم. جیبهایم را به
سرعت میگردم. نیست. یک بار دیگر همه جیبها را از نو میگردم. نه ...
نیست. لعنت! باید آن را درخانه جاگذاشته باشم. از دست خودم عصبانی میشوم. مترو
از راه میرسد، اما من به سمت پلهبرقی برمیگردم. خون خودم را
میخورم. فکرم درست کار نمیکند. یاد آسانسور خراب خانه میافتم. حالا
باید وسایلام را سه طبقه با خود بالا بکشم. خودم را دلداری میدهم. «چیزی
نشده ... فقط اعصابتو کنترل کن ... فعلا هیچ کاری مهمتر از اینکه اعصابتو
کنترل کنی نیست» ...
در محوطهی عمومی
مترو که چراغهای دونرکبابی «احمد» را میبینم، انگار خدا را به من
دادهاند. گاه وبیگاه از او ساندویچ میخرم. با هم دوست شدهایم.
میتوانم کوله و چمدان را پیش او بگذارم و خودم را سریع به خانه برسانم. با
خوشحالی وارد مغازه میشوم. آه ... احمد نیست و هیچکدام از دو
فروشندهای را که آنجا هستند نمیشناسم. باید یک طوری آشنایی خودم را
ثابت کنم
- رئیس
نیست؟
- حالا نه، عصر آمدن
کرد.
با خودم میگویم: وای
خدایا، حالا چکار کنم؟ حالا چطور داستانم را برای او تعریف
کنم؟
به زور لبخندی میزنم
. و تندتند برایش تعریف میکنم:
- من همین نزدیکی زندگی
کردن. باید قطار را گرفتن. با این چمدان اینجا آمدن. و حالا دیدن که موبایل
جاگذاشتن در خانه! آسانسور خانه خراب! خواهش میکنم، ده دقیقه چمدان اینجا
گذاشتن و فورا برگشتن! من رئیس شما را شناختن!
توی چهرهاش
میبینم که داستان را گرفت. کمی
خیالم راحت میشود. دارد فکر میکند. حدس میزنم راضی شود.
میگوید: تو دانستن که این کار قانونی نبودن؟ جواب میدهم، بله بله، اما در
چمدان و کوله باز است و شما توانستن در آن نگاه کردن. ... و برای جلب اعتماد و
زدودن تردیدهای او کارت شناساییام را از جیب درمیآورم و به او میدهم. میگویم: این را هم
اینجا پیش شما گذاشتن.
میبینم که تقریبا
راضی شده است. برای محکمکاری میگویم، من ایرانی هستم «سلام علیکم»، کمی
از من فاصله میگیرد و میگوید: تو مسلمان؟ میگویم: بله بله
مسلمان!
با چشمان خودم
میبینم که این فرمول که همیشه باعث نزدیکی با ترکها میشد، در این
مورد مشخص برعکس عمل کرد. ذهناش را میخوانم: ایران، آمریکا، عراق، جنگ،
مسلمان، چمدان و کولهپشتی، مسلمان و
مترو!
خراب کردم. در حالی که با
تردید به چمدان نگاه میکند با همکارش دوسه جمله حرف میزند. وقت
همینطور میگذرد، میگویم: من احمد را شناختن، احمد هم مرا شناختن!
همین نزدیکی زندگی کردن. ... در چمدان باز بودن، شما خواستن همین الان توی آن را
نگاه کردن؟
مثل اینکه لحن صدایم
که به التماس نزدیک شده بود، او را راضی میکند. میپرسد: چقدر طول کشیدن؟
پاسخ میدهم: ده دقیقه! و از مغازه بیرون
میزنم.
کلید را که در قفل
میچرخانم، نفسم از پلهبالاآمدن بریده است. احساس میکنم هوای خانه
کمی گرم است. میبینم که یکی از شعلههای چراغگاز را روشن
گذاشتهام. نمیخواهم به این فکر کنم که اگر همینطور روشن میماند
چه اتفاقی ممکن بود بیافتد. فورا آن را خاموش میکنم و دنبال موبایل
میگردم. روی میز اتاق و آشپزخانه، لب قفسهها، لبپنجرهها
کنار تخت... لبهی دستشویی ... نیست. هیچجا نیست. یک امکان بیشتر
نمانده است. یا توی چمدان است یا
قاطی خرتوپرتهای کولهپشتی. با اینهمه پیش از اینکه دوباره
از خانه بیرون بیایم، مانند دیوانهها دوسه دور دیگر در خانه
چرخ میزنم. با خودم فکر میکنم، حالا باید در ایستگاه مترو اثاثهایم
را بیرون بریزم و دنبال موبایل بگردم؟ و از این فکر اعصابم متشنج
میشود.
مرد ترک آشکارا از دیدن
دوباره من خوشحال میشود. تشکر میکنم، اثاثیهام را
برمیدارم راه میافتم. دنبال جای خلوتی میگردم که ناگهان یک
ایده خوب به ذهنم میرسد که کار را پنجاه درصد آسان میکند. خودم را به یک
باجه تلفن میرسانم و در حالی که وسایلم را تحت نظر دارم شماره خودم را
میگیرم و با کمال تعجب میبینم که صدای زنگ از یکی از جیبهایم
میآید. نه از جیب پالتو و شلوارم، بلکه از جیب پلوشرتی که زیر پالتو
پوشیدهام. به همهچیز فکر کرده بودم، جز به این. آسودگی خیالم به
اینکه از دست خودم عصبانی بشوم میچربد. حتی دیگر مهم نیست که قطار
هشتوربع را از دست دادهام.
قطار نهوپنجاه دقیقه
را میگیرم. توی قطار فرصت میکنم به ترسی که چمدان و مسلمانی من در مرد
ترک ایجاد کرده بود فکر کنم. به او حق میدهم که بترسد. احساس میکنم
رابطهای بین این ترس و بیاعتمادی با دیو بیزینس وجود دارد. باید وجود
داشته باشد. در ایستگاه بعدی یک جوان مومشکی وارد کوپه میشود.
کولهپشتیاش را زیر صندلی میگذارد و لبخند میزند. لبخندش را
باور نمیکنم. متوجه میشوم که برای من هم دیگر کولهپشتی
کولهپشتی نیست.
کدام آسیاب بادی مسئول
ایجاد این ترس در من است؟ و از این کار چه فایدهای میبرد، یا چه هدفی را
دنبال میکند؟
باید برای این
پرسشها جواب پیدا کنم. با خودم میگویم، نباید همینطور بدون مقاومت
دست روی دست گذاشت و تسلیم شد! با خودم میگویم، باید یک کاری کرد! باید مبارزه
کرد!
مأمور کنترل بلیط در کوپه را باز میکند. بلیط را نشانش میدهم و وقتی میخواهم آن را دوباره در کیفام بگذارم، میبینم که جای کارت شناسایی خالی است. عرق سرد به تنم مینشیند و فکرم از کار میافتد.
.