اخیرا ترجمه آلمانی کتابی به قلم یک سرباز فراری آمریکا منتشر شده است. این سرباز فراری «یوشا کی»Joshua Key نام دارد که اینک با خانواده خود در کانادا، در انتظار پذیرش تقاضای پناهندگی سیاسی زندگی می­کند. نوشته زیر به قلم «یورگن رزه» Jürgen Roseمعرفی کتاب یادشده است، که در روزنامه آلمانی «فرایتاگ» منتشر شده است.

 

 

جواز آدم­کشی

«یوشا کی» سرباز پیاده­ آمریکایی در گزارش خود با عنوان «من یک سرباز فراری هستم» رشد سبعیت نزد سربازان این کشور در عراق را به تحریر درآورده است. هدف شغلی یوشا در واقع این بوده است که جوشکار شود. اما ارتش آمریکا به آدم­کش احتیاج دارد، و از آن­جایی که یوشا فقیر است و تخصصی هم ندارد، اما از طرفی خیلی وطن­پرست است و افزون بر این بایستی به طریقی زندگی همسر و دو فرزندش را نیز تأمین کند، در اکلاهما طعمه­ی جناب سروان «فان هاتون» می­گردد. وظیفه این جناب سروان «جذب نیرو» برای ارتش است. او یکی از بی­شمار کسانی­ است  که باید تأمین گوشت دم توپ را برای ماشین نظامی عظیم آمریکا به صورت دایمی تضمین کنند. در تاریخ سوم آوریل ٢٠٠٢ یوشا که طمع­اش با وعده­های دروغین بیدار شده است، قرارداد پیوستن به ارتش آمریکا را امضا می­کند، با این اطمینان که می­تواند« در ارتش نقاطی از دنیا را ببیند و با روش زندگی کاملا جدیدی آشنا شود». این توقع واقعا هم برآورده می­شود، البته کاملا متفاوت با تصورات او.

یوشا در پادگان میسوری با زندگی نظامی آشنا می­گردد. آن­جا تعلیم­دهندگان نظامی به خود می­بالند که از او و دوستان او «پلیدترین آدم­کشان در میدان جنگ» خواهند ساخت. هفته­های پرتحقیر می­گذرند («تو یه تپه گه احمق هستی! یه سوراخ­کون بی­فایده!»). هفته­هایی که در طی آن­ها باید تفکر رزمنده­های آینده شکسته شود تا مطابق با ایده­آل ارتش پرورش یابند. هرچه زمان بیشتر می­گذرد، غرور سرباز یوشا از تبدیل­شدن به یک «ماشین آدم­کشی بی­نقص»، چنان­که خود معترف است، بیشتر رشد می­کند.

تعلیمات نظامی با پرورش سیستماتیک نفرت همراه است: آن­طور که یوشا در پروتکل می­آورد، مسلمان­ها "غیرنظامی" نیستند، افغان­ها «تروریست­های گه­ای هستند که سزاوار مرگ­اند»، عراقی­ها "غیرنظامی" نیستند،  حتی انسان هم نیستند، آن­ها چیزی نیستند جز دشمن. دشمنی که، ، «ما نباید در حق آن­های ذره­ای انسانیت به خرج دهیم».

انگار بر پیشانی همه سربازان یک مهر مجازی «مغزشسته توسط ارتش ایلات متحده» نقش بسته باشد، با صدور فرمان،  شعارهای نژادپرستانه را عربده می­کشند: «یه تیر، یه کشته، یه عرب، یه آسیایی». آنان در پایان دوره تعلیماتی برای آدم­کشی بزرگ یا «جنگ بین­المللی علیه ترور» کاملا تربیت شده­اند. یوشا می­نویسد: «عراقی­ها در چشم سربازان ما، انسان نبودند، آن­ها تروریست بودند، تروریست­های انتحاری، سیاه­های کویری، آشغال­. ما برای این­که اصلا قادر به انجام کار­مان باشیم بایستی که آن­ها را از انسان کمتر می­دیدیم. در تعلیمات نظامی به ما یادداده بودند که عراقی­ها را حقیر بشماریم، و این تفکر، زمانی که به محل جنگ پرواز کردیم، همراه ما از روی اقیانوس گذشت». ...

در واقع زمان ورود به ارتش به یوشا قول داده شده بود که فقط در داخل مرزهای آمریکا، در پایگاه نظامیNondeployable در پروژه پل­سازی خدمت خواهد کرد.

اما این وعده دروغی آشکار از کار درمی­آید. حالا در «الرمادی»، شهری با جمعیت سیصدهزارنفر و در صدکیلومتری غرب بغداد، میان «مثلث سنی­­نشین»، یعنی جایی که شدیدترین مقاومت علیه مهاجمان موجود است، خدمت می­کند. اولین قاعده طبق دستور افسران ارشد این است: «وقتی احساس خطر کردید، اول شلیک کنید و سپس بپرسید».

این دستور، طوری که یوشا به کمک یک مثال ترسناک و نفرت­انگیز نشان می­دهد، چیزی نیست جز «جواز آدم­کشی».

در خلال چند هفته­ای که گاه­گاه نگهبانی بیمارستانی را برعهده دارد، دخترکی هفت­ساله­ای از او غذا گدایی می­کند. او هرروزبیشتر می­فهمد که او تروریست نیست، بلکه فقط یک دختربچه است. یوشا از غذای خود به او می­دهد و از  دیدن او خوشحال می­شود. همین­طور از آخرین دفعه مرگ­آوری که دخترک را دوان به سوی خود می­بیند. می­نویسد: «دستم را دنبال جیره­غذایی­ام توی کیفم فرو بردم. نگاه کردم، به سه متری من رسیده بود که صدای گلوله­هایی را که از اسلحه­ای نیمه­اتوماتیک شلیک می­شد شنیدم. و دیدم که سر دخترک مثل یک قارچ ترکید». یوشا مطمئن است که یکی از سربازان خودی به دخترک شلیک کرده است، زیرا آن­جا هیچ عراقی مسلحی دیده نمی­شده است. می­گوید: «مرگ دخترک هنوز هم مرا تعقیب می­کند. می­کوشم یادبگیرم با این خاطره زندگی کنم». با این وجود نمی­تواند از سبعیتی که جنگ و اشغال در او ایجاد کرده است بگریزد. «قابلیت داوری اخلاقی من زیر فشاری که به عنوان سرباز به من وارد می­شد، رو به تضعیف گذاشت. احساس می­کردم هر لحظه ممکن است به من  حمله شود، اما دشمن آشکاری که بتوانم او را بکشم نمی­دیدم. ما را ترغیب می­کردند که دشمن را نابود کنیم، و چون دشمن را نمی­یافتیم، غیرنظامیان بی­دفاع را انتخاب می­کردیم. می­دانستیم که رفتار ما موجب مسئولیتی نمی­گردد. چون می­ترسیدیم ، کم می­خوابیدم و تحت تخدیر کافه­ئین، آدرنالین، تستوسترون قرار داشتیم و فرمانده­­ها دایما یادآوری می­کردند که همه عراقی­ها، نظامی و غیرنظامی، دشمن ما هستند، دزدی وسوسه­مان می­کرد، کتک­زدن نرمال بود، قتل ساده بود. در عراق ما آمریکای بودیم، و می­توانستیم هرکاری که خوشمان بیاید انجام دهیم».

یوشا با وجود روبرو شدن با موانع وجدانی، به کار خود ادامه می­­دهد. اما هرچه زمان "خدمت" طولانی­تر می­شود، موانع یادشده قوی­تر می­شوند. تا بلاخره روزی برای او روشن می­شود: «که تروریست ما بودیم، ما سربازان آمریکایی! ما بودیم که عراقی­ها را ترور می­کردیم، می­ترساندیم، کتک می­زدیم، خانه­های­ آن­ها را خراب می­کردیم و به آن­ها تجاوز هم می­کردیم. آن عده عراقی که از دست ما جان سالم به درمی­بردند، همه­جور دلیلی برای تروریست­شدن داشتند. با توجه به کاری که ما با آن­ها می­کردیم، نمی­توان آن­ها را متهم کرد که چرا می­خواهند همه آمریکایی­ها را بکشند. ... ما آمریکایی­ها در عراق به تروریست تبدیل شده بودیم».

­ یوشا در نوامبر ٢٠٠٣ از سوی گروهان ظفرمند و آدم­کش خود برای دوهفته به مرخصی فرستاده می­شود. وقتی به خانه می­رسد، در کنار همسر و فرزندانش از کابوس­ها، بلاک­آوت و اختلال­های شخصیتی رنج می­برد. کوتاه سخن: او از نظر روانی خرد شده است. با این وجود، در یک لحظه، درحالی که در راه بازگشت به عراق است، وقتی بین راه هواپیما در فرودگاه دالاس به زمین می­نشیند، به یاد می­آورد که: «می­خواستم نزد همسر و فرزندانم باشم. نمی­خواستم دیگر به خون مردان و زنان و کودکان آلوده شوم. دیگر نمی­توانستم در برابر وجدانم این مسئولیت را بپذیرم که دوباره در عراق بجنگم».

یوشا متواری می­شود. یوشا و خانواده­اش شانزده­ماه در شهرهای مختلف در نقاط مختلف آمریکا مخفیانه، با ترس دایمی از دستگیرشدن، زندگی می­کنند. مجازات فرار از خدمت سربازی چندین سال زندان است، حتی مجازات مرگ هم ناممکن نیست. ...

بلاخره در مارس ٢٠٠٥ همگی به کانادا گریخته و در تورنتو تقاضای پناهندگی می­کنند. یوشا با نگاه به گذشته می­نویسد: «ارتش مرا به جایی رساند که از آمریکایی بودن خود شرم دارم».

 

ترجمه: مانی ب.

 

لینک مرتبط:
می­کنیم، می­کشیم، غارت می­کنیم!

.

+   2007/12/6   11:52   مانی ب.  | 


 

نوشته زیر برگردان فارسی بخشی از مقاله «دیوها و فرشته­‌ها» به قلم اسرائیل شامیر است که در وبسایت شخصی وی منتشر شده است. توضیحات بین قلابک­‌ها و همین­طور عکس­‌ها را من به نوشته اضافه کرده­‌ام.

 

دیوها و فرشته­‌ها

 تبدیل «دشمن» به «دیو» یکی از اختراعات نسبتا جدید است. در عهد باستان مردان با هم به نبرد می­‌پرداختند، با یکدیگر دوست می­‌شدند – و دوباره به نبرد می­‌پرداختند. مثل قهرمانان دلیر الیاس [هومر] و سوارکاران شجاع پادشاه [سلتی] آرتوس.

مردان رزمنده­‌ای که می­‌جنگند و یکدیگر را می­‌کشند، همیشه خواهند جنگید و با این حال، سر میز مشترکی در «والهالا» با هم مت [شرابی که از عسل تولید می­شود]می­‌نوشند. یوشع­‌بن­‌نون [جانشین موسی]چنان­‌چه در تورات آمده است، زمانی­که پنج پادشاه را اسیر کرده و آنان را «زیرا که به یهودیان نفرت ورزیده و علیه آن­ها می­‌جنگیدند» به نام خداوند کشت، درواقع اولین «محاکمه نورنبرگ» را پایه­‌گذاری کرد، اما از زمان یوشع تا قرن بیستم کمتر پادشاه شکست خورده­‌ای به قتل رسیده است و یک نبرد خوب کمتر ارتباطی با نفرت داشته است. جنگ­‌های مذهبی صلیبی هم از این نظر مستثنی نیستند، زیرا مردان جنگی مسلمان و مسیحی هرگز فراموش نمی­‌کردند که دشمنان آن­ها انسان هستند.

«رودریگو السید» گاه در خدمت پادشاه کاستیل بود و گاه در خدمت امیر سرقسطة [دراندلس].

کلورینا نامقهرمان زن در کتاب «اورشلیم­‌ آزادشده» اثر شاعر ایتالیایی قرن شانزده تورکواتو تاسو است. در جشن عروسی مشهور او در قصر شهر کرک [در اردن] که در محاصره صلاح­الدین ایوبی قرارداشت، رزمندگان صلیبی برای صلاح­‌الدین تکه­‌ای کیک­‌عروسی فرستادند. صلاح­‌الدین تحقیق کرد که نوجوانان تازه به وصلت رسیده شب­‌زفاف را در کدام برج خواهند خسبید، تا جرثقیل­‌های قلعه­‌کوب لشگر مسلمانان مزاحم آنان نگردند.

زمانی که شاهزاده «ایگور» کی­یف به قوم صحرایی «کومان­»ها حمله کرد، شکست خورد و به اسارت درآمد، اما در همان زمانی که در اسارت به سرمی­‌برد، با دختر رئیس کومان­‌ها ازدواج کرد. در قرن نوزدهم گوته آلمانی و «لرمونتوف» روسی، دشمن کشورهای خود ناپلئون را مورد تحسین قرارمی­‌دادند و در داستان نویسنده انگلیسی «کیپلینک» [برنده نوبل ادبیات سال ١٩٠٧] قهرمانان داستان کمال و فرزند کلنل پس از درگیری مسلحانه در «فورت­بوکلو» به یکدیگر هدیه می­‌دهند.

صدسال پیش با پیدایش دمکراسی و رسانه­‌های جمعی قضیه شروع به تغییر کرد. بایستی شمار زیادی از انسان­‌ها قانع می­‌شدند که جنگ لازم و دارای حقانیت است. مدل ساده­‌شده هالیودی «آدم خوب­ه‌ا/آدم­‌بدها» تمایز پیشین «دوست/دشمن» را از صحنه بیرون راند، و دشمن به موجودی ذاتا «شر» تبدیل گشت. این پدیده­ای خبیثانه و جدید بود، زیرا دشمن می­‌تواند به دوست تغییر یابد، اما «شر» قابل تبدیل به «نیک» نیست و باید کشته شود. تحسین دشمن به این ترتیب ناممکن گشت. همه جنگ­‌ها به جنگ میان پسران نور و پسران تاریکی مبدل شد. در چنین جنگ­‌هایی جایی برای ترحم نیست و جنایت علیه غیرنظامیان لازم است.

اولین دور «دیوسازی» از دشمن توسط رسانه­‌ها در آمریکا راه افتاد تا آمریکایی­‌هایی را که تمایلی به جنگ نداشتند در جنگ اول علیه آلمان بسیج کند. ...

[در همین زمان است (١٩١٧) که قدرت جهانی انگستان در «بیانیه بالفور» با تشکیل کشور یهودی موافقت کرده و تصرف سرزمین فلسطین را که در آن زمان هنوز تحت سیطره حکومت عثمانی بود می­‌آغازد. ویکیپدیا].

بنجامین فریدمان می­‌نویسد: «پس از آن­که صهیونیست­‌ها امکان تصاحب فلسطین را دیدند، همه­‌چیز مانند چراغ راهنمایی قرمزی که ناگهان سبز می­‌شود، تغییر کرد. جایی که روزنامه­‌ها جملگی طرفدار آلمان بودند، ناگهان آلمانی­‌ها به لمپن تبدیل شدند. آن­ها "شر" شدند. بربرهایی شدند که خواهران صلیب­‌سرخ را به قتل می­‌رساندند و دست­ نوزادان را می­‌بریدند».

آلمانی­‌ها متهم شدند از چربی اجساد اسرای انگلیسی صابون درست می­‌کنند. (بله، این داستان صابون­‌سازی[از چربی یهودیان اردوگاه­‌های نازی­ها] که در نورنبرگ مطرح شد، تکرار یک حیله قدیمی بود). آن­ها متهم شدند که نوزادان بلژیکی را با دشنه قطعه­‌قطعه می­‌کنند (این هم دوباره در سال ١٩٩١ مطرح شد. عراقی­‌ها متهم شدند که در زایشگاه­‌های کویت نوزادان را از محفظه­‌های مخصوص بیرون آورده و جرمی­‌دهند). آلمانی­‌ها متهم شدند که یک کشتی مسافربری را غرق کرده‌­اند (کشتی­یی که مهمات نظامی حمل می‌­کرد، اما غرق شدن این کشتی، سی­‌سال پیش از[بمباران شدید شهر آلمانی درسدن توسط نیروی هوایی انگلیس و آمریکا در پایان جنگ دوم] به عنوان جنایتی بزرگ دیده می­‌شد). یک پوستر از زمان جنگ موجود است که یک آلمانی را در هیبت یک گوریل نفرت­‌انگیز که دخترک­ موطلایی را زیر بغل زده است، نشان می­دهد، نمونه اولیه کینگ­‌کنگ.

دیوساختن از آلمانی­‌ها در سال­‌های ٣٠ و با شکل­گیری فلسطین صهیونیستی باز هم شدت بیشتری یافت و به بایکوت محصولات آلمانی منجر شد. پس از جنگ، دیوسازی از آلمان‌ی­ها در هرمی از «شر» و هیتلر به منزله تناسخ ابلیس جدیدی از گوشت و خون تبلور یافت. از این زمان نازی­های شر در بسیاری از فیلم­‌های هالیوود به عنوان کابوی دیده می­‌شوند، و ما امروز در جهانی زندگی می­‌کنیم که اشاره­‌ای به هیتلر مساوی قله «شر» است. امروزه باید برای این که از شخصی دیو ساخته شود، نزد او شباهتی با هیتلر یافت، و این خود کافی است. اعراب و مسلمان­‌ها علیه یهودیان می­‌جنگند، به این خاطر آن­‌ها نازی هستند و می­‌توان آنان را «شر» انگاشت. «مک­‌میلان»  نخست­وزیر انگلیس در سال ١٩٥٦ جمال­عبدالناصر را «هیتلرجدید» نامید، زیرا که او کانال سوئز را ملی کرد. بیگین در سال ١٩٨٢ یاسرعرفات را «یک هیتلر جدید» نامید، زیرا بایستی که بمباران بیروت را توجیه می­‌کرد. جرج بوش استالین را در یک سخنرانی «بدتر از هیتلر» نامید. حال نوبت ایران رسیده است که رئیس­‌جمهور آن کاملا عادی «هیتلرجدید» ، و ملت او «فاشیست‌­های اسلامی» نامیده می­‌شوند. طنز ماجرا این­‌جا است که مدافعان ایران، بوش را با هیتلر و بوشیست­‌ها را با نازی­‌ها مقایسه می­‌کنند. این آدم را به یاد  سخن «هوی لانگ» در لویزیانا می­‌اندازد. وقتی از او پرسیدند آیا روزی فاشیسم در آمریکا سرکار خواهد آمد، جواب داده بود: «البته! ولی اسم آن آنتی­‌فاشیسم خواهد بود».

 

 

 

 هالیوود فیلم­‌هایی ساخته است که در آن­ها کشیش­‌ها شیطان را از وجود آدم­‌ها می­‌تارانند. بد نمی­‌بود بر اساس کتاب «لزوم نفرت از شر» نوشته­ی شمولی­بوتاچ،  فیلمی­‌هم از این خاخام «دیوساز» تولید می­‌کرد. می­‌نویسد: «احمدی­‌نژاد موضوع نفرت بین­‌الملی است. شخصی که می­‌تواند ادعا کند که پرنفرت­‌ترین انسان زنده جهان است».

 

 

سیاست­‌مدارها هم از قافله عقب نمی­‌مانند. نتانیاهو می­‌گوید: «هیتلر در ابتدا جنگ جهانی را شروع کرد و سپس برای به دست آوردن بمب اتمی کوشید. ایران می­‌کوشد اول بمب اتمی به دست بیاورد».

سیاست­مدار آمریکایی «گینگ‌ریش» می­‌گوید: «امروز مانند ١٩٣٥ است و محموداحمدی­‌نژاد آدولف هیتلری است آنقدر نزدیک که تا به  حال هرگز ندیده­‌ایم». ...

 این ممکن نیست که تنها یک شخص را به دیو مبدل ساخته و سپس دست از این کار برداشت. دیوسازی وقتی شروع شد، در مورد اشخاص دیگری ادامه می­‌یابد. حملات علیه مسلمان­‌ها، اعراب و ایرانی­‌ها ادامه حملات قدیمی علیه آلمانی­‌هاست.

ستون­‌نویس یهودی­‌کانادایی «ریشتر» می­‌نویسد: «آلمانی­‌ها برای من موجب تهوع هستند. از این­که شهر آلمانی درسدن بدون لزوم و هدفی نظامی بمباران شد، خوشحالم. از نظر من روس­‌ها می­‌توانستند مدت طولانی­‌تری اسرای آلمانی را نگه­‌داشته و آزار و اذیت کنند». این سخن را، «الی ویزل»  برنده جایزه نوبل صلح تصحیح می­‌کند. می­‌نویسد: «هر یهودی می­‌بایست جایی در وجود خود یک منطقه نفرت را رزرو کند – نفرتی سالم و مردانه علیه هرآن­چه نشانی از آلمانی دارد و در وجود آلمانی­‌ها ادامه می­‌یابد».

 

از این‌­حرف تا سخن «دان جیلرمان» نماینده اسرائیل در سازمان ملل که اعضای حزب­‌الله را «بی­رحم و حیواناتی شبیه به هم» نامید،  راه کوتاهی­‌است. همین­‌طور تا سخن «رافائل ایتان» (١٩٨٢ فرمانده ارتش اسرائیل) که فلسطینی­‌ها را «سوسک­‌های بی­‌حس در بطری» نامید.

اما امروز حتی آلمانی­‌ها هم با مسرت مسیر اتهام علیه رهبر پیشین خود را در پیش گرفته و به جبهه فراگیر لعن  عمومی علیه ایران و اعراب ملحق گشته­‌اند. آنجلا مرکل می­‌گوید: پرزیدنت احمدی­‌نژاد در تلاش و ایستادگی خود روی برنامه اتمی ایران، یک هیتلر نوظهور است». واقعا هم انسان­‌هایی که از سوی گروهی مورد تهاجم خصمانه قرارمی­‌گیرند،  به این­‌که به گروه ملحق گشته و مشترکا علیه شخص دیگری دشمنی بورزند تمایل دارند. ...

به این جهت اگرخواهان برقراری دوباره صلح در جهان هستیم، باید کاملا از دیوسازی، حتی علیه رئیس­ دیوها آدولف هیتلر پرهیز کرد. ...

 

ترجمه: مانی ب.

 

 

 لحظات حساس و چگونگی مقابله با خطر جنگ

مقاله خوب محسن مسرت را از دست ندهید. تا جایی که من در جریان فعالیت­‌ها و افکار او قراردارم، از جمله آدم­‌های نادری است که می­‌داند چه می­‌گوید.

.

+   2007/12/4   22:18   مانی ب.  | 


 

 

.

 

.

+   2007/12/1   20:40   مانی ب. 


 

 - Do you think we're actually moving towards a military confrontation? Or are

we seeing a game of brinksmanship?   i   
Chomsky: i   

Well, whether purposely or not, yes, we're moving towards a military confrontation. (+)i    

.

+   2007/11/26   14:54   مانی ب.  | 


 

آخ ... این قرص­های بیداری­ام کجاست؟

 

                                                          *

 

آقا یا خانمی از طریق گوگل در جستجوی جوابی برای یک پرسش با اهمیت سر از ٤دیواری درآورده است.

- جواب این سؤال رو نمی­دونم، اما یک قطعه موسیقی دل­نشین که به قول آلمانی­ها «زیر پوست برود» ممکن است مسکن خوبی برای دل دیوانه­ها، یا برای دل­های دیوانه باشد. اگر جوابی پیدا کردید، به منم بگید (+).

 

 

«ابرهای گذران» اثر استفان میکوس.

.

+   2007/11/23   12:12   مانی ب.  |