جواز آدمکشی
«یوشا کی» سرباز پیاده آمریکایی در گزارش خود با عنوان «من یک سرباز فراری هستم» رشد سبعیت نزد سربازان این کشور در عراق را به تحریر درآورده است. هدف شغلی یوشا در واقع این بوده است که جوشکار شود. اما ارتش آمریکا به آدمکش احتیاج دارد، و از آنجایی که یوشا فقیر است و تخصصی هم ندارد، اما از طرفی خیلی وطنپرست است و افزون بر این بایستی به طریقی زندگی همسر و دو فرزندش را نیز تأمین کند، در اکلاهما طعمهی جناب سروان «فان هاتون» میگردد. وظیفه این جناب سروان «جذب نیرو» برای ارتش است. او یکی از بیشمار کسانی است که باید تأمین گوشت دم توپ را برای ماشین نظامی عظیم آمریکا به صورت دایمی تضمین کنند. در تاریخ سوم آوریل ٢٠٠٢ یوشا که طمعاش با وعدههای دروغین بیدار شده است، قرارداد پیوستن به ارتش آمریکا را امضا میکند، با این اطمینان که میتواند« در ارتش نقاطی از دنیا را ببیند و با روش زندگی کاملا جدیدی آشنا شود». این توقع واقعا هم برآورده میشود، البته کاملا متفاوت با تصورات او.
یوشا در پادگان میسوری با زندگی نظامی آشنا میگردد. آنجا تعلیمدهندگان نظامی به خود میبالند که از او و دوستان او «پلیدترین آدمکشان در میدان جنگ» خواهند ساخت. هفتههای پرتحقیر میگذرند («تو یه تپه گه احمق هستی! یه سوراخکون بیفایده!»). هفتههایی که در طی آنها باید تفکر رزمندههای آینده شکسته شود تا مطابق با ایدهآل ارتش پرورش یابند. هرچه زمان بیشتر میگذرد، غرور سرباز یوشا از تبدیلشدن به یک «ماشین آدمکشی بینقص»، چنانکه خود معترف است، بیشتر رشد میکند.
تعلیمات نظامی با پرورش سیستماتیک نفرت همراه است: آنطور که یوشا در پروتکل میآورد، مسلمانها "غیرنظامی" نیستند، افغانها «تروریستهای گهای هستند که سزاوار مرگاند»، عراقیها "غیرنظامی" نیستند، حتی انسان هم نیستند، آنها چیزی نیستند جز دشمن. دشمنی که، ، «ما نباید در حق آنهای ذرهای انسانیت به خرج دهیم».
انگار بر پیشانی همه سربازان یک مهر مجازی «مغزشسته توسط ارتش ایلات متحده» نقش بسته باشد، با صدور فرمان، شعارهای نژادپرستانه را عربده میکشند: «یه تیر، یه کشته، یه عرب، یه آسیایی». آنان در پایان دوره تعلیماتی برای آدمکشی بزرگ یا «جنگ بینالمللی علیه ترور» کاملا تربیت شدهاند. یوشا مینویسد: «عراقیها در چشم سربازان ما، انسان نبودند، آنها تروریست بودند، تروریستهای انتحاری، سیاههای کویری، آشغال. ما برای اینکه اصلا قادر به انجام کارمان باشیم بایستی که آنها را از انسان کمتر میدیدیم. در تعلیمات نظامی به ما یادداده بودند که عراقیها را حقیر بشماریم، و این تفکر، زمانی که به محل جنگ پرواز کردیم، همراه ما از روی اقیانوس گذشت». ...
در واقع زمان ورود به ارتش به یوشا قول داده شده بود که فقط در داخل مرزهای آمریکا، در پایگاه نظامیNondeployable در پروژه پلسازی خدمت خواهد کرد.
اما این وعده دروغی آشکار از کار درمیآید. حالا در «الرمادی»، شهری با جمعیت سیصدهزارنفر و در صدکیلومتری غرب بغداد، میان «مثلث سنینشین»، یعنی جایی که شدیدترین مقاومت علیه مهاجمان موجود است، خدمت میکند. اولین قاعده طبق دستور افسران ارشد این است: «وقتی احساس خطر کردید، اول شلیک کنید و سپس بپرسید».
این دستور، طوری که یوشا به کمک یک مثال ترسناک و نفرتانگیز نشان میدهد، چیزی نیست جز «جواز آدمکشی».
در خلال چند هفتهای که گاهگاه نگهبانی بیمارستانی را برعهده دارد، دخترکی هفتسالهای از او غذا گدایی میکند. او هرروزبیشتر میفهمد که او تروریست نیست، بلکه فقط یک دختربچه است. یوشا از غذای خود به او میدهد و از دیدن او خوشحال میشود. همینطور از آخرین دفعه مرگآوری که دخترک را دوان به سوی خود میبیند. مینویسد: «دستم را دنبال جیرهغذاییام توی کیفم فرو بردم. نگاه کردم، به سه متری من رسیده بود که صدای گلولههایی را که از اسلحهای نیمهاتوماتیک شلیک میشد شنیدم. و دیدم که سر دخترک مثل یک قارچ ترکید». یوشا مطمئن است که یکی از سربازان خودی به دخترک شلیک کرده است، زیرا آنجا هیچ عراقی مسلحی دیده نمیشده است. میگوید: «مرگ دخترک هنوز هم مرا تعقیب میکند. میکوشم یادبگیرم با این خاطره زندگی کنم». با این وجود نمیتواند از سبعیتی که جنگ و اشغال در او ایجاد کرده است بگریزد. «قابلیت داوری اخلاقی من زیر فشاری که به عنوان سرباز به من وارد میشد، رو به تضعیف گذاشت. احساس میکردم هر لحظه ممکن است به من حمله شود، اما دشمن آشکاری که بتوانم او را بکشم نمیدیدم. ما را ترغیب میکردند که دشمن را نابود کنیم، و چون دشمن را نمییافتیم، غیرنظامیان بیدفاع را انتخاب میکردیم. میدانستیم که رفتار ما موجب مسئولیتی نمیگردد. چون میترسیدیم ، کم میخوابیدم و تحت تخدیر کافهئین، آدرنالین، تستوسترون قرار داشتیم و فرماندهها دایما یادآوری میکردند که همه عراقیها، نظامی و غیرنظامی، دشمن ما هستند، دزدی وسوسهمان میکرد، کتکزدن نرمال بود، قتل ساده بود. در عراق ما آمریکای بودیم، و میتوانستیم هرکاری که خوشمان بیاید انجام دهیم».
یوشا با وجود روبرو شدن با موانع وجدانی، به کار خود ادامه میدهد. اما هرچه زمان "خدمت" طولانیتر میشود، موانع یادشده قویتر میشوند. تا بلاخره روزی برای او روشن میشود: «که تروریست ما بودیم، ما سربازان آمریکایی! ما بودیم که عراقیها را ترور میکردیم، میترساندیم، کتک میزدیم، خانههای آنها را خراب میکردیم و به آنها تجاوز هم میکردیم. آن عده عراقی که از دست ما جان سالم به درمیبردند، همهجور دلیلی برای تروریستشدن داشتند. با توجه به کاری که ما با آنها میکردیم، نمیتوان آنها را متهم کرد که چرا میخواهند همه آمریکاییها را بکشند. ... ما آمریکاییها در عراق به تروریست تبدیل شده بودیم».
یوشا در نوامبر ٢٠٠٣ از سوی گروهان ظفرمند و آدمکش خود برای دوهفته به مرخصی فرستاده میشود. وقتی به خانه میرسد، در کنار همسر و فرزندانش از کابوسها، بلاکآوت و اختلالهای شخصیتی رنج میبرد. کوتاه سخن: او از نظر روانی خرد شده است. با این وجود، در یک لحظه، درحالی که در راه بازگشت به عراق است، وقتی بین راه هواپیما در فرودگاه دالاس به زمین مینشیند، به یاد میآورد که: «میخواستم نزد همسر و فرزندانم باشم. نمیخواستم دیگر به خون مردان و زنان و کودکان آلوده شوم. دیگر نمیتوانستم در برابر وجدانم این مسئولیت را بپذیرم که دوباره در عراق بجنگم».
یوشا متواری میشود. یوشا و خانوادهاش شانزدهماه در شهرهای مختلف در نقاط مختلف آمریکا مخفیانه، با ترس دایمی از دستگیرشدن، زندگی میکنند. مجازات فرار از خدمت سربازی چندین سال زندان است، حتی مجازات مرگ هم ناممکن نیست. ...
بلاخره در مارس ٢٠٠٥ همگی به کانادا گریخته و در تورنتو تقاضای پناهندگی میکنند. یوشا با نگاه به گذشته مینویسد: «ارتش مرا به جایی رساند که از آمریکایی بودن خود شرم دارم».
ترجمه: مانی ب.
لینک مرتبط:
میکنیم، میکشیم، غارت میکنیم!
.


