نوشته زیر ترجمه آخرین مقاله یوری آونری روشنفکر و یکی از فعالین جنبش صلح اسرائیل است که مدت­ها نماینده مجلس اسرائیل بوده است، و امروز نیز در این کشور زندگی می­کند.

                    

اُم­‌البهانه

وقتی که نظریه «تصادم تمد‌ن­ها» به گوشم می‌­خورد، نمی‌­دانم بخندم یا گریه کنم. بخندم، زیرا این ایده تصوری بی­معناست، یا گریه کنم، چرا که به احتمال بالا به فاجعه وخیمی خواهد انجامید.

بیشتر باید گریه کنم، زیرا رهبران ما این شعار را به منزله­‌ی بهانه­‌ای برای نابودی شانس صلح بین اسرائیل و فلسطین به کار می­‌برند. این درواقع بهانه­‌ی دیگری است در صف طولانی بهانه­‌های پیشین.

چرا جنبش صهیونیستی برای توجیه رفتاری که با ملت فلسطین دارد، به بهانه نیاز دارد؟

این جنبش در بدو پیدایش جنبشی ایدآلیستی بود که ارزش زیادی برای اصول اخلاقی خود قائل می­‌شد. نه برای متقاعد ساختن جهان، بلکه برای آرام کردن وجدان خویش.

از بچگی چیزهایی در باره پیش‌­آهنگان م‌ی­آموختیم. پسران و دخترانی از خانواده­هایی مرفه و تحصیل­کرده که زندگی راحت خود را در اروپا ترک کرده تا زندگی جدیدی را در سرزمینی دور، (و با توجه به سطح زندگی آن زمان) عق‌ب­افتاده بی‌آغازد. آن­‌ها اغلب در آب­‌وهوای سخت و نامأنوس و با تحمل گرسنگی و امراض، و زیر آفتاب سوزان کارهای سخت و استخوان­‌شکنی را به انجام رسانیدند.آن­‌ها برای این­‌کار به ایمانی مطلق نسبت به حقانیت اهداف خود نیاز داشتند. آنان تنها به لزوم نجات یهودیان اروپایی ازتعقیب و نابودی ایمان نداشتند، بلکه هم­‌چنین به تشکیل جامعه­‌ای که در آن برابری حاکم است و پیش از آن هرگز وجود نداشته است، جامعه­‌ای به عنوان الگو برای همه جهان. برای آن­ها لئو تولستوی همان­‌قدر مهم بود که تئودورهرتسل. کیبوس­‌ها و موشاو­ها [کمون­های صهیونیستی] سمبل چنین جامعه­‌ای بود.

اما این جنبش ایدآلیستی قصد داشت سرزمینی را که محل سکونت قوم دیگری بود اشغال کند. چگونه می­‌بایستی یکی چنین تضادی بین ایدآل­‌های ناب و به حقیقت پیوستن آن­‌ها که مستلزم راندن قومی دیگر بود پلی ساخته شود؟

ساده‌­ترین راه این م‌ی­بود که کل قضیه را ندید، به این طریق که اصلا وجود چنین قومی را منکر شد. به خودمان این­طور می­‌گفتیم که: این سرزمین خالی بود و هیچ قومی در آن نمی­‌زیست. این توجیه به عنوان پلی روی پرت­گاه­‌های اخلاقی به کار می­‌رفت. تنها یکی از بنیان­گذاران جنبش صهیونیستی آنقدر شجاع بود که چیزها را به نام اصلی­شان بنامد. هشتادسال پیش یابوتینسکی (Ze’ev Jabotinsky) که موجودیت فلسطینی­‌ها را به رسمیت می­‌شناخت، نوشت که فریب ملت فلسطین و خریدن موافقت­ آن­‌ها با اهداف صهیونیستی ناممکن است.

گفته بود، ما مهاجران سفیدپوستی هستیم که قصد داریم سرزمین ساکنین محلی را به کلنی تبدیل ­کنیم. و ناممکن است که محلی­‌ها آزادانه تسلیم این خواست شوند. آن­ها مانند همه ساکنان کلنی­‌های اروپا مقاومت خواهند کرد. به این دلیل ما برای حفظ پروژه صهیونیسم به "دیواری­‌آهنین" محتاجیم.

وقتی به یابوتنسکی گفته شده بود که این رفتار غیراخلاقی است، جواب داده بود که اخلاق یهودیانی که در اروپا در خطر نابودی بسرمی­‌برند و برای نجات خویش می­‌کوشند، از اخلاق اعراب فلسطینی‌­ها فراتر می­‌رود. اغلب صهیونیست­‌ها حاضر نبودند این تئوری را که رویکردی خشونت­‌آمیز داشت بپذیرند. آن­‌ها در جستجوی توجیه اخلاقی‌یی بودند که بتوانند با آن زندگی کنند. و این­طور بود که جستجوی طولانی توجیهات شروع شد و هر بهانه­ای، به موازات مد و پسند زمانه بهانه قبلی را به کنار راند.

اولین توجیه دقیقا همان بود کهمورد طعن یابوتینسکی قرارمی­‌گرفت: ما واقعا آمده­‌ایم که برای اعراب هم منفعت­‌های گوناگونی بیاوریم. ما آن­‌ها را از شرایط عقب­‌افتاده زندگی، جهل و امراض آزاد خواهیم ساخت. به آن­‌ها طرق کشاورزی مدرن و پزشکی مترقی را خواهیم آموخت. همه چیز به آ‌‌‌‌‌ن‌­ها خواهیم داد، به استثنای کار. ماهمه موقعیت­های شغلی را برای یهودیانی که به این­‌جا مهاجرت می­‌دهیم لازم داریم، زیرا قصد داریم از یهودیان «گتو» ملتی متشکل از کارگران و دهقانان بسازیم.

بعد که اعراب ناشکر در برابر پروژه ما که برای آن­‌ها دارای فایده­‌های زیادی بود، مقاومت کردند، یک بهانه مارکسیستی پیدا کردیم: این نه اعراب، بلکه «افندی»ها هستند که با ما مخالفت می­‌ورزند. ثروت‌مندان و زمین­‌داران عرب می­‌ترسند که جامعه عبرانی و برابری­‌خواه ما مانند الگوی درخشانی جماعت استثمارشده­‌ی پرولتاریای عرب را به خود جذب کرده و نهایتا باعث قیام آنان علیه آن­‌ها گردد.

اما این بهانه­ هم بی­‌تأثیر بود، شاید به این خاطر که اعراب می­‌دیدند که صهیونیست­‌ها اراضی را از همین «افندی­‌ها» خریده و کسانی­‌را که نسل­‌های پی­‌درپی روی این زمین­‌ها کارکرده­‌اند تارومار می­‌کنند.

با سرکارآمدن نازی­‌ها در اروپا و شروع مهاجرت جماعت‌­های یهودی به منطقه، اعراب متوجه شدند که چگونه سرزمین آن­‌ها از زیر پای­شان کشیده می­‌شود، و در سال ١٩٣٦ علیه انگلیسی­‌ها و یهودیان دست به شورش زدند. چرا آن­‌ها می­‌بایستی هزینه تعقیب یهودیان توسط اروپایی­‌ها را بپردازند؟ اما این شورش بهانه دیگری را در اختیار ما نهاد:اعراب از نازی­ها پشتیبانی می­‌کنند. واقعا هم عکسی از حاج­‌امین­‌الحسنی مفتی اعظم اورشلیم در کنار هیتلر موجود است. عده­‌ای "کشف" کردند که مقصر اصلی هلوکاست همین حاج­‌امین­‌الحسنی است (سال­ها بعد روشن شد که هیتلر از او بیزار بوده است و او هیچ تأثیری روی نازی­‌ها نداشته است).

می­‌توان پرسید، چرا پس از خاتمه جنگ به آوارگان فلسطینی اجازه داده نشد به سرزمین خویش بازگردند؟ خوب، به این خاطر که آن­‌ها بودند که در سال ١٩٤٧ طرح سازمان ملل مبنی بر تقسیم فلسطین را ردکرده و جنگ را آغاز کردند. مسئولیت این­‌که آن­ها به این خاطر ٧٨٪ از سرزمین­‌های خود را از دست داده­‌اند، با خود آن­‌هاست.

سپس جنگ دوم جهانی پایان یافت و متعاقب آن، جنگ ١٩٤٨ [در فلسطین] آغاز شد. نیمی از فلسطینی­‌های شکست­‌خورده آواره شدند. این مسئله باعث ناآرامی وجدان صهیونیستی نشد. زیرا آن­‌طور که همه می­‌دانند، آن­‌ها آزادانه فلسطین را ترک کردند. رهبران آن­‌ها به آن­‌ها توصیه کردند که خانه­‌های خود را ترک کنند تا بعد­ها به همراه ارتش­‌های پیروزمند عربی به کشور خویش بازگردند. این ادعا، با این­که هرگز سندی که آن را تقویت کند یافت نشد، برای آرام ساختن وجدان ما تا به امروز کافی بوده است.

بعد جنگ سرد از راه رسید. ما البته که به طور طبیعی در جبهه «جهان آزاد» بودیم، و این در حالی بود که رهبران بزرگ عرب، مثلا جمال عبدالناصر، از اتحادجماهیرشوروی اسلحه دریافت می­‌کرد (حالا این مهم نیست که در جنگ ١٩٤٨ اسلحه­‌های شوروی به مقدار زیاد به دست ما می­‌رسید). ماجرا کاملا روشن بود: حرف زدن با اعراب فایده­ای ندارد، چون آن­‌ها از دیکتاتوری کمونیستی پشتیبانی می­‌کنند.

اما بالاخره بلوک شوروی هم فروپاشید. الفتح، که بیگین آن را «سازمان تروریستی پی­ال­او» می­نامید، اسرائیل را به رسیمت شناخت و قرارداد اسلو را امضا کرد. حال بایستی بهانه دیگری برای توجیه عدم تمایل خود به بازگرداندن اراضی اشغالی به فلسطینی­‌ها می­‌یافتیم. این­‌بار راه نجات از آمریکا رسید: پروفسوری به نام ساموئل هانتینگتون کتابی نوشت با عنوان «تصادم تمدن­‌ها». و این­‌طور بود که ما موفق به یافتن «مادر همه بهانه­‌ها» شدیم.

بنا بر این تئوری دشمن اصلی اسلام است. فرهنگ غرب که فرهنگی یهودی­‌مسیحی، لیبرال، دمکرات و تسامح­‌گرا است، توسط دیو اسلامی که فناتیک، تروریستی و جنایت­کارانه است، مورد حمله قرار گرفته است. ادعا می­‌شود که طبیعت اسلام جنایت­کارانه است. واقعا "مسلمان" و "تروریست" مترادف هم­‌اند. هر مسلمانی تروریست و هر تروریستی مسلمان است. فرد تشکیک­‌گرا شاید بپرسد: چطور فرهنگ متعالی غرب، مرتکب اینکویزاسیون اسپانیا، نسل‌­کشی‌­ها، سوزاندن جادوگران، نابودی ساکنین محلی قاره آمریکا، هولوکاست، پاکسازی‌­های قومی و تعداد بی­شمار دیگری از جنایات شده است؟ - اما همه این چیزها متعلق به گذشته است. امروز فرهنگ غرب تجسم آزادی و ترقی است.

پروفسور هانتینگتون هنگامی که داشت روی تزهای خویش کار می­‌کرد، توجه‌ی به ما [اسرائیلی­ها] نداشت. وظیفه او ارضای نیاز ویژه آمریکایی­‌ها بود. قدرت جهانی آمریکا همیشه به یک دشمن جهانی واقعی که کلیه مخالفان ایالات متحده را شامل شود محتاج است. پیش‌ترها کمونیست­‌ها این نقش را داشتند. کل جهان به «خوب­‌ها»، یعنی آمریکایی­‌ها و پشتیبانان­‌شان، و «بدها» یعنی کمونیست­‌ها تقسیم می­‌شد. هرکس که مخالف منافع آمریکا بود، خودبخود کمونیست بود: نلسون ماندلا در آفریقای جنوبی، سالوادور آلنده در شیلی، کاسترو در کوبا. در حالی که مقامات آپارتاید، جوخه­‌های مرگ پینوشه و ساواک شاه عضو «جهان آزاد» بودند.

هنگامی که امپراتوری کمونیستی درهم­‌شکست، ناگهان آمریکا در سراسر جهان بی­‌دشمن شد. امروز این خلاء  را تروریست­‌های مسلمان پر می­‌کنند. نه فقط اسامه بن­‌لادن، بلکه مبارزان چچنی، جوانان حومه پاریس با اصلیت آفریقای شمالی، سپاه پاسداران ایران و شورشیان فیلیپین.

جهان آمریکایی به این طریق فرم تازه­‌ای گرفت: دنیای خو‌‌‌ب­‌ها (فرهنگ غرب) و دنیای شر (فرهنگ اسلامی). دیپلمات­‌ها هنوز بین «اسلامی­‌های رادیکال» و «اسلامی­‌های میانه‌­رو» تمایز قائل می­‌شوند، اما این فقط ظاهر قضیه است. بین­ خودمان البته می­‌دانیم که آن­‌ها همه اسامه­‌بن­‌لادن هستند. آن­‌ها همه مثل هم­‌اند.

به این وسیله بخش بزرگی از جهان که کشورهای گوناگونی را دربرمی­‌گیرد، با دین بزرگی که مانند مسیحیت و دین یهودی از مذاهب مختلفی تشکیل شده است و گنج­‌های علمی و فرهنگی بزرگی را به جهان هدیه کرده است، همه در یک کاسه ریخته می­‌شود.

این نگاه به جهان دقیقا برای ما اسرائیلی­‌ها ساخته شده است. جهانی که در آن تمدن­‌ها به سوی تصادم می­‌روند، برای ما بهترین جهان است. نبرد میان اسرائیل و فلسطینی­‌ها دیگر معضلی بین جنبش صهیونیستی که به این سرزمین آمد که آن را به کلنی خود تبدیل کند، و ملت فلسطین که در آن می­‌زیست، نیست. نه، این نبرد از همان ابتدا بخشی از یک نبرد جهانی بود که رفتار و عمل ما مسبب آن نبود. حمله تروریستی اسلام علیه غرب به خاطر ما آغاز نشد. وجدان ما می­‌تواند کاملا آرام باشد. ما عضو «خوب­‌ها»ی این جهان هستیم.

و امروز استدلال رسمی اسرائیل این­ است: فلسطینی­‌ها حماس را انتخاب کردند که جنبشی اسلامی و جنایتکارانه است. (اگر حماس وجود نمی­داشت، بایستی پیدا می­‌شد. واقعا هم بعضی­‌ها معتقدند که حماس در ابتدا به کمک سازمان امنیت ما شکل گرفت). حماس مانند حزب­‌الله سازمانی تروریستی است. شاید محمودعباس شخصا تروریست نباشد، اما او شخص ضعیفی است، و حماس مشغول به دست آوردن کنترل عمومی کلیه اراضی فلسطینی است. بنابراین نمی­‌توانیم با آن­‌ها وارد گفتگو شویم. شریک گفتگویی نداریم. و نمی­‌توانیم شریک گفتگویی بیابیم، زیرا ما متعلق به تمدن غرب هستیم که از سوی اسلام به نابودی تهدید می­‌شود.

تئودور هرتسل "پیغمبر رسمی دولت­" در کتاب خود «دولت یهود» این روند را پیش­‌دیده بود. در سال ١٨٩٦ می­‌نویسد: «ما آن­‌جا، برای اروپا دیواری خواهیم ساخت در برابر آسیا. ما آن­‌جا قرارگاه پیش­قراولان فرهنگ را علیه بربریت تشکل خواهیم داد».

هرتسل به دیواری سمبلیک می­‌اندیشید، اما ما امروز یک دیوار واقعی ساخته­ایم. این دیوار برای خیلی­‌ها فقط جداکننده اسرائیل و فلسطین نیست، بلکه بخشی از دیوار جهانی بین غرب و اسلام است، جبهه‌­ی تصادم تمد‌ن­هاست. آن­سوی دیوار مردان، زنان و کودکان نمی­‌زییند. آن­‌سوی دیوار ملت تحت ظلم فلسطین زندگی نمی­‌کند. آن­سوی دیوار شهرها و روستاهای خفه­‌شده ابودیس، آرام، بلعین و قلقيلية نیستند. نه، آن­سوی دیوار یک میلیارد تروریست، جماعت­‌های خون­خوار مسلمان زندگی می­‌کنند که یک آرزو بیشتر ندارند: ما را، تنها به این دلیل که یهودی و بخشی از تمدن یهودی­‌مسیحی هستیم، به دریا بریزند.

با موضع رسمی­‌یی مانند این با چه کسی می­‌توانیم مذکره کنیم؟ و در باره چه موضوعی باید مذاکره کنیم؟ تشکیل کنفرانس آناپولیس در آمریکا یا در مکان­‌های دیگر اصلا چه معنایی دارد؟

حال چه راهی برای ما می­ماند؟ گریه کنیم، یا بخندیم؟

 

استفاده از متن بالا، با ذکر منبع و بدون ذکر منبع آزاد است.

ترجمه: مانی ب.

.

+   2007/10/16   14:10   مانی ب.  | 


رادیو زمانه ١-

مهرداد توانافرد در مقاله­ای درباره کمک­های جمهوری اسلامی به حزب­الله لبنان در سایت رادیو زمانه می­نویسد:

«سال گذشته در چنین روزی، جنگ ٣٣ روزه اسرائیل با حزب الله لبنان پایان یافت. این جنگ به دنبال ربوده شدن یك سرباز اسرائیلی توسط نیروهای گروه لبنانی «حزب الله» به رهبری «سید حسن نصرالله» و حمله متقابل اسرائیل به جنوب لبنان آغاز شد».

این­که حزب­الله شروع کننده جنگ بوده است و اسرائیل دست به مقابله زده است، بلافاصله پس از شروع جنگ اولین ادعای رسانه­ها و شخصیت­های صهیونیستی بود. با این­که مقامات رسمی اسرائیل بعدها اذعان کردند که طرح حمله به لبنان مدت­ها پیش از گروگان­گیری حزب­الله آماده بوده است، مهرداد توانا فرد «کاسه داغ­تر از آش» هنوز مثل طوطی ادعاهای کهنه شده را نشخوار می­کند.

در ادامه نوشته با طرز ارایه منبع و مأخذ نوع رادیوزمانه­ای آشنا می­شویم. نامبرده می­نویسد جمهوری اسلامی از آن زمان تاكنون بر اساس شنیده‌ها بالغ بر ٤٠٠ میلیون دلار برای بازسازی لبنان هزینه كرده است.

من شخصا شنیده ام که این رقم ٤٨٠ میلیون دلار بوده است. یکی از دوستان شنیده است که ٨٢٣ میلیون دلار بوده است و مامان یکی از دوستان می گفت صدوبیست هزار تومن! شما چی شنیدید؟

*

رادیو زمانه ٢-

تصویر زیر چه چیز را به ذهن متبادر می­کند؟ اورشلیم؟ قبله اول مسلمانان؟ فلسطین؟ محلی که ورود آریل شارون به آن به آغاز انتفاضه دوم انجامید؟ یا آن قاتل اسرائیلی که جمع نمازگذاران را در این مکان به گلوله بست؟

 

ترم­دویی­های رشته ارتباطات از اهمیت تصویر در عرصه رسانه­ای مطلع هستند. آن­ها می­دانند انتخاب عکسی که به یک متن اضافه می­شود، جای قرارگرفتن آن در صفحه، معنایی که قرار است توسط عکس مورد تأکید قرارگیرد و امثالهم، حاصل «تصمیم­گیری» و «انتخاب» است. حتی انتخاب عکس برای نوشته دیگری که تنها ارتباط آن با نوشته فرضی ما، این است که هردو در یک صفحه واحد چاپ شده­اند، می­تواند برای دستکاری اذهان مخاطبان نقش به سزایی داشته باشد. دوران جنگ سرد برخی از مطبوعات غربی گزارش­های خبری را طوری تنظیم می­کردند که در صفحه­ای که مطالب مربوط به کشورها و جنبش­های کمونیستی درج می­شد، حتما تصویری از خرابی، قتل و خونریزی باشد. این تصویر الزاما نمی­بایستی رابطه­ی مشخصی با کشورها و جنبش­های مذکور می­داشت. این عکس می­توانست متعلق به گزارشی از یک سانحه­ی رانندگی و مرتبط با ستون کناری باشد. مهم چاپ آن در صفحه واحد بود.

 

رادیوزمانه تصویر بالا را برای نوشته­ای درباره ارتداد به قلم مهدی خلجی تحت عنوان «اسلام، خون و آزادی» انتخاب کرده است.

.

+   2007/10/15   19:38   مانی ب.  | 


Think tank  یا «اتاق فکر» دارای تاریخچه­‌ای صدساله است (+). معمولا اعضای این اتاق­‌ها را، در کنار دانشمندان علوم اجتماعی، سیاسی و اقتصادی، برخی از مقامات بلندپایه عالم سیاست، اقتصاد و رسانه­‌ها تشکیل می‌دهند که برای تأمین منافع سیاسی و اقتصادی دولت، صاحبان سرمایه و صنایع یا همان «توسعه دمکراسی و حقوق بشر» به تهیه طرح­ و برنامه­‌های استراتژیک می­‌پردازند. یکی از دلایلی که از ایرانی­‌های مختلف مبنی بر بی­‌خطربودن این گروه­ها، خوانده یا شنیده­‌ام، ویژگی عدم وابستگی اتاق­‌های فکر به دولت و احزاب است. واقعیت هم البته این است که اغلب اتاق­‌های فکر جزو انجمن­‌های غیردولتی محسوب می­‌شوند و بودجه آن­ها را فاینانسرهای خصوصی به عهده دارند. واقعیت با اهمیت­‌تر درست همین است که انجمن­‌های خصوصی در جوامع دمکراتیک به این دلیل که خارج از عرصه «افکارعمومی» کار می­‌کنند، در مقابل آن مسئولیت پاسخگویی ندارند، و در مقابل کنترل احتمالی  دولتی مصون هستند.

اتاق­‌های فکر در راستای اهداف خویش می­‌کوشند موضوعات گفتمان­‌ها را تعیین کنند. یکی از عرصه­‌های فعالیتی اتاق­‌های فکر، عرصه رسانه­‌ها، به عنوان اداره­‌کنندگان افکار و اذهان عمومی است. هدایت رسانه­‌ها بایستی طوری باشد که به افکار عمومی جهت داده و توجه افراد را به موضوع یا موضوعات تعیین شده جلب کند. برعکس سؤتفاهم رایج، آن­‌ها  به هیچ وجه تعیین نمی­‌کنند که مخاطبین «چطور» بیاندیشند، بلکه «به چه موضوعی» بیاندیشند. ممکن است فکر کنید که با این­‌همه، از شما حداقل این حق که خودتان مستقلا فکر کنید، سلب نشده است. البته که تا این­‌جا درست است. اما هرچقدر هم که مت‌فکر و دانش­مند باشید، نتیجه فکر مستقل شما، در مقابل سیل افکار سنجیده­‌ای که مدت کمی پس از طرح عمومی «موضوع فکر» در رسانه­‌های گوناگون جاری می­‌شود، علف باریک و خشک­‌شده بیابان است. فکر شهروندی که تنها یک نفر است و در کنار کارها و مشغله­‌های دیگر گاه­‌گاه فکرهم می­‌کند، هرچه باشد، در مقابل افکار محکمی که حاصل یک­‌سال کار مستمر ده­‌ها متخصص، دانشمند و فیلسوفی­‌ست، که شغل اصلی آن­‌ها «فکرکردن» است، چاره­‌ای جز عقب­‌نشینی ندارد. یک نوع دیکته دمکراتیک!

 

من نمی­‌دانم که آیا ایران واقعا به شورشیان عراق کمک نظامی­ می­‌دهد یا نه. بارها نیز نظر متخصصان امنیتی را از تلوزیون شنیده­‌ام و در روزنامه­‌ها خوانده­‌ام که تا به حال حتی یک سند که ادعای فوق را اثبات کند، به دست نیامده است. اما از سوی دیگر آنقدر از قول صاحب­‌نظران و کارشناسان نظامی «که نخواست نامش فاش شود» وبه نقل از «منابع آگاه» و از تحلیل­گران زبده تلوزیونی و امثالهم  «چیز» شنیده­‌ام،  و عکس­‌های متعددی از خمپاره و راکت­‌هایی که گفته می­‌شود ساخت ایران است در روزنامه و تلوزیون دیده­‌ام، که به صحت ادعای فوق قانع شده­‌ام!

 

باری، حالا یونیون اروپا هم برای این­‌که از رقیب آمریکایی خود عقب نیافتد، برای تأمین منافع جهانی خود به تشکیل اتاق­ فکر پرداخته است. «سازمان اروپایی روابط خارجی» چند هفته پیش تشکیل شد. یکی از اعضای آن ربرت کوپر مشاور تنی بلیر و مشاور ارشد و مدیر دفتر امنیتی خاویرسولانا است. وی در نشستی امنیتی می­گوید:

«چالش جهان پست­‌مدرن پذیرش استفاده از معیارهای دوگانه است. روابط اروپایی­‌ها باید با یکدیگر بر اساس قانون و امنیت مشترک باشد، اما وقتی که خارج از مرزهای اروپا وارد عمل می­‌شوند، بایستی از روش­‌های خشن گذشته استفاده کنند. به کارگیری خشونت، ضربات پیشگیرانه، دوز و کلک و همه چیزهای دیگری که لازم است». می­گوید: «اروپا زمانی امنیت دارد که ما بین خودمان قانون را رعایت کنیم، اما وقتی به عملیاتی در جنگل دست می­زنیم، بایستی از قانون جنگل پیروی کنیم». (+)*

یکی از آخرین ورق­‌های قوی بازی که کشورهای غیراروپایی در مقابل سلطه­‌جویی غرب در دست دارند، اعتراض به استفاده از «معیاردوگانه» است. [چرا اسرائیل اجازه دارد بمب اتمی داشته باشد و دیگران نه؟ چرا خسارت ناشی از قتل یک افغانی بی­گناه ٢٠٠٠ دلار است، اما خسارت ناشی از مرگ قربانیان حادثه لاکربی ده­ها و یا صدها میلیون دلار؟ چرا حقوق بشر که نگران وضعیت زندانیان سیاسی ایران است، نسبت به استفاده راکت­‌های آلوده به اورانیمی که در افغانستان و عراق نسل­‌کشی بی­‌سروصدایی راه انداخته است، سکوت می­کند؟ چرا ...]. تأثیراتهام به کارگیری معیارهای دوگانه در افکارعمومی اروپا زیاد است، زیرا هنوز «دوزبانه» بودن نزد اروپایی­‌ها یک ضد ارزش به شمار می­‌آید. چالش جهان پست­‌مدرن و امنیت اروپا برای ربرت کوپر، در گرو خنثی­‌سازی این ضدارزش است.

-------------

* الان دیدم لینک صفحه‌ای را که قبلا نشان می‌داد نشان نمی‌دهد. متن آلمانی را پیدا کردم:

Die Herausforderung der postmodernen Welt liegt darin, uns an die Idee von Doppel-Standards zu gewöhnen. 
Unter uns operieren wir auf der Basis von Gesetzen und offenener kooperativer Sicherheit. Aber wenn wir es mit mehr altmodischer Art von Staaten außerhalb des postmodernen Kontinents Europa zu tun haben, müssen wir auf die roheren Methoden früherer Zeiten zurückgreifen – Gewalt, präventive Angriffe, Betrug, was immer notwendig ist, um mit denen umzugehen, die noch immer in der Welt des 19. Jahrhunderts leben. Unter uns halten wir uns an das Gesetz, aber wenn wir im Dschungel operieren, 
müssen wir auch die Gesetze des Dschungels benutzen.“

به انگلیسی در گاردین:

https://www.theguardian.com/world/2002/apr/07/1

+   2007/10/10   14:38   مانی ب.  | 


گفتی شوالیه ...  شاید دیده باشید که وقتی در عراق خبرنگاران از مزدوران آمریکایی در باره حقانیت جنگ می­پرسند، همیشه این جواب را می­شنوند که: «من شغلم را انجام می­دهم». رابطه شوالیه­ها با مراجع قدرت نیز عموما بر رابطه سگ­ها با صاحبان­شان انطباق کامل داشته است. حق همیشه در نظر آنان، خواسته ارباب آن­ها بوده است. مزدوران حلقه­به­گوش یا عمال و خدمت­گذاران بی­چون­وچرای ارباب قدرت. این تعریف از شوالیه نزدیک­ترین تعریف به واقعیت است.

یکی از نقاط درخشان در تاریخ شوالیه­ها، جنگ­های صلیبی است. شوالیه­ها بر این باور بودند که  قتل و غارت مسلمانان و «آزادسازی» اورشلیم منطبق بر اراده الهی است و اعمال آنان مأموریتی از سوی خداوند است. اعطای جایزه «شوالیه هنر» از سوی دولت فرانسه مانند این است که چند قرن دیگر دولت افغانستان جایزه­ای به نام «طالبان هنر» برای هنرمندان در نظر بگیرد.

                                                     «ضرب­شمشیر»: آیین اعطای مقام شوالیه 

 

شهرام ناظری (+) جایزه دولتی «شوالیه هنر» را از وزیر فرهنگ دولت پیشین فرانسه دریافت کرد. وزیر فرهنگ دولت سابق فرانسه رو به او، با لحنی طنزآمیز می­گوید: «رابطه سیاسی ما با ایران شاید گاهی دچار اشكالاتی شده وتاریك بنماید، اما راه ما با هنر و هنرمند همواره روشن است». آیا شهرام ناظری به این طنز خندیده است؟ هیچ به گوشش خورده است که منظور آقای وزیر از «اشکالات» یاد شده سخنان یک هفته پیش وزیر خارجه دولت فعلی فرانسه است که ایران را به جنگ تهدید کرد؟

ناظری پشت تریبون می­رود، از «مردم ایران» قدردانی می­کند و از مشقت­های مامان خود یاد می­کند که او را پروده است. دستم بگرفت و پا به پا برد، تا شیوه بداهه­خواندن آموخت.

باری، به این­که خیلی از «مردم ایران» اسم او را هم نمی­دانند کاری نداریم، اما از حق نباید گذشت: همین­قدر ­که او مثل برخی دیگر از «هنرمندان جهانی» ایران، از بیان این ادعای مسخره پرهیز کرده است که جایزه را به نیابت از «ملت ایران» می­گیرد، به تمایز او از دیگران می­انجامد.

اما در موقعیت وحشتناک امروز که رسانه­ها برای آماده­سازی اذهان عمومی جهت حمله به ایران جنگ تمام­عیاری را به راه اندخته­اند، وقتی میکرفن یک تریبون بین­الملی در اختیار هنرمندی ایرانی قرارمی­گیرد، چه قدردانی­یی بزرگ­تر و با خلوص­تر از بیان یکی دو جمله علیه جنگی است که در صورت وقوع همان «مردم» را به خاک و خون خواهد کشاند؟

                                                         *

همین امکان در اختیار یکی دیگر از شوالیه­های ایران، عباس کیارستمی نیز هست که این روزها آثارش در سالن جرج پمپیدو به نمایش­ گذاشته شده است. مصاحبه­های او را با مطبوعات فرانسوی نخوانده­ام، اما شرط می­بندم که از او نیز رفتاری سر نخواهد زد که برگزارکنندگان نمایشگاه­ها را برنجاند. شوالیه جهانی­شدن که بچه­بازی نیست. قوائدی دارد.

                                                         *

این را هم حتما شنیده اید که خاک پای ملت ایران، محمدرضاشجریان پس از اجرای کنسرت­ها پرفروش ماه اخیر به مقام ریاست شورای عالی خانه موسیقی دست یافت (+). هیچ اشکالی ندارد. بی­تردید اگر خود را برای پست «شاهنشاه ایران» کاندید کند، به اندازه کافی رأی خواهد آورد. تنها اشکال قضیه این است که دیگر نه رادیو دویچه وله میکرفن خود را جلوی دهان طلایی استاد می­گیرد، و یا اگر بگیرد، استاد دیگر نمی­تواند مانند گذشته نق بزند که: «اینا» ...

گزارش تصویری کنسرت استاد، با هنرنمایی: شجریان، شجریان، شجریان، شجریان، شجریان، شجریان، شجریان، شجریان شجریان و دونفر دیگر(+).

                                                         * 

اما خدمت­گذاران رادیو دویچه­وله (که معلوم نیست به کی خدمت می­کنند) فقط در آستین خود شجریان ندارند. میمون­بازی بهترین وبلاگ ایرانی امسال هم تکرار می­شود. اگر صاحب وبلاگ هستید و این انتظار را هم ندارید که در آینده نزدیک شوالیه هنر شوید، اسرائیلی هم نیستید اما از شهرت خوشتان می­آید، توصیه می­کنم هرچه زودترپاچه­ها را بالا زده و کونی شوید. نگویید این کار از شما برنمی آید. از ایرانی همه کار برمی آید. مگر از هزاران ایرانی عیالوار که از این طریق موفق به کسب مقام پناهندگی در کشورهای بهشت­ی گشته­اند کمترید؟ به این ترتیب گذشته از دریافت جایزه دویچه­وله، از طریق اثبات دروغ احمدی­نژاد که گفته بود: «ما کونی نداریم» در مبارزه روشنگرانه و عدالت­خواهانه­ی ملت شریف­ شریک خواهید بود.

 

                                                          *

 این­همه البته به شرطی است که وبلاگ رادیوزمانه در مسابقه مذکور شرکت نکند، زیرا اولین وبلاگی که با صرف هزینه، تلاش و همت زیاد به کمک صدا و تصویر ثابت کرد که «احمدی نژاد ایرانی نیست»، ببخشید، ... که ثابت کرد که «هم­جنس­گراها در ایران هستند»، وبلاگ رادیوزمانه بود.

آن­طور که در یکی از یادداشت­های پیش نوشتم، دست­اندرکاران رادیو زمانه همیشه «ازدنیابی­خبر» نیستند. این جمله بخصوص از سخنان احمدی­نژاد سرتیتر یا مرکز ثقل اغلب مقالاتی بود که در مطبوعات غربی مطرح شد.

                                                          *

نمی­دانم چرا یاد کوتای سازمان سیا علیه دولت قانونی مصدق زنده­یاد افتادم. این ماجرایی را که می­خواهم تعریف کنم، جایی خوانده­ام، اما نمی­دانم کجا. اگر این نکته بر شما خواننده گرامی معلوم است، مرا آگاه کنید.

باری قضیه از این قرار است که سازمان سیا مبلغی را برای سازماند­هی کودتا در اختیار عمال ایرانی قرارداده بوده است. فرض کنیم هفتاد میلیون دلار. رقم صحیح آن را نیز به یاد ندارم. اما مهم نیست. مهم این است که از مقدار پول یادشده  پس از توفیق کودتاچیان و سرنگونی دولت مصدق مقداری اضافه می­ماند. حالا یادم نیست که ایرانیان "درست­کار" آن را به صاحب اصلی باز می­گردانند یا نه.

این یکی از غم­انگیزترین داستان­هایی است که می­شناسم. غم­انگیز، زیرا متخصصین سازمان سیا در برآورد هزینه­ها قیمت را بیشتر از قیمت واقعی فرض گرفته بودند.

- آقا شما چرا اینقدر ارزانید!

                                                          * 

خبر این اتفاق را یادتان هست: ماه پیش در ٣٠ آگوست ٢٠٠٧ یک بمب­افکن دورپرواز ب-٥٢ آمریکایی مسلح به شش عدد بمب­اتمی هزارها کیلومتر برفراز ایالات متحده پرواز کرده بود. این در حالی بود که نه خلبان، نه خدمه هواپیما و نه کارکنان مرکز کنترل زمینی از وجود بمب­های اتمی اطلاع داشتند. آن­ها بر این تصور بودند که حامل راکت­های جنگی متعارف هستند و نه اتمی. لازم به توضیح است که جابه­جایی بمب­های اتمی طبق قانون تنها با اجازه «بالاترین مقام­ها» ممکن است، آن­هم نه توسط هواپیماهای بمب­افکن، بلکه در انبار هواپیماهای حمل و نقل.

یک شخصی هست به نام واینه مدسون که در گذشته کارمند ناسا و سازمان امنیت ملی آمریکا و همین­طور افسر بخش امنیتی نیروی دریایی بوده است. چندین بار هم به عنوان متخصص در کنگره آمریکا سخن گفته است. ووبلاگ هم می­نویسد.

مدسون هفته گذشته در گزارشی تأملات خود را در ارتباط با این حادثه منتشر کرد. می­گوید حاثه یادشده نه یک «اتفاق»  بوده است و نه یک «اشتباه» در سلسله مراتب فرماندهی ارتش، بلکه نتیجه عصیان و مقاومت بخشی از پرسنل نیروی هوایی و سازمان امنیت بوده است که از حمله اتمی به ایران جلوگیری کرده­اند. بنا بر گزارش مدسون یکی از راکت­های اتمی در خلال این ماجرا مفقود گشته و تا به حال پیدا نشده است!

.

+   2007/10/3   15:56   مانی ب.  | 


 مقاله زیرترجمه نوشته­ای از ورنر پیرکر* است که امروز در روزنامه چپ­گرای «یونگه ولت» آلمان منتشرشده است.

 

مرکل به ایران حمله می­کند

خبرنگار «اشپیکل­آنلاین» از نیویورک چنین خبر می­دهد که آنجلا مرکل در سخنرانی خود در مجمع عمومی سازمان ملل آشکارا از نقش خود به عنوان [صدراعظمی که برای مشکل گرمایش هوا اهمیت خاصی قائل است، یا] صدراعظم «افزایش گرمای جوّّ» فراتر رفته است. واقعا هم هدف از بیانات وی افزایش مسمومیت جوّ بین­المللی بود. مرکل، انگار که بخواهد با دولت سارکوزی بر سر پشتیبانی بیشتر از سیاست جنگی آمریکا به رقابت بپردازد، علیه ایران از لحنی استفاده کرد که معمولا در پروپاگاندای پیش از شروع جنگ­ها به کار برده می­شود. وی ادعا می­کند، تهران به این دلیل که برنامه هسته­ای خود را مستمرا ادامه می­دهد در تقابل با سازمان انرژی اتمی قرار دارد. می­گوید، تسلیحات اتمی در دست ایران نه تنها برای موجودیت اسرائیل، بلکه برای اروپا و جهان دارای عواقب وحشتناکی است. جامعه­جهانی باید مانع ایجاد شکاف در خود گردد. «این جامعه جهانی نیست که باید ثابت کند که ایران تسلیحات اتمی ندارد، بلکه ایران است که باید به جهان ثابت کند که سلاح اتمی نمی­خواهد». صدراعظم آلمان با این سخن اساسی­ترین درک از حقوق مدنی را نقض می­کند که بر اساس آن ارایه استدلال وظیفه متهم نیست.

مرکل از این واقعیت که ایران برنامه اتمی خود را به طور مستمر ادامه می­دهد – اقدامی که برای ایران مانند هر کشور دیگری مجاز است- نتیجه می­گیرد که این کشور نیت جنگ اتمی را در سرمی­پروراند. حال، این دیگر جزو اسرار مرکل خواهد ماند که چگونه ایران می­تواند اسنادی ارایه دهد مبنی بر این­که چیزی را که امپریالیسم غرب در کسوت «جامعه­جهانی» تهران را به خواستن آن متهم می­سازد، نمی­خواهد!

مرکل موجودیت اسرائیل به عنوان یک قدرت اتمی را بخشی از دکترین دولت آلمان می­نامد. سلطه امپریالیستی­­یی که در خاور نزدیک توسط اسرائیل در اتحاد با ایالات متحد و به کمک خشونت برقرارنگه­داشته می­شود، واقعا هم یک دکترین دولتی آلمانی است. همیشه این­طور بوده است، چه در«راه» ویژه آلمانی که از میان میلیون­ها یهودی کشته­شده می­گذشت، چه مثل امروز در پیوند با دولت یهود به عنوان «پیش قراول» غرب در خاورنزدیک. خطر واقعی جنگ اتمی از این­جا می­آید، نه از تحقیقات هسته­ای ایران، بلکه از بمب اتمی­یی که اسرائیل واقعا دارای آن است و آمریکا آن را به کار برده­است. امروزه هیچ کشوری در جهان نیست که مانند ایران این­چنین در معرض تهدیدات اتمی قرار داشته باشد. و به هیچ کشوری مانند جمهوری اسلامی ایران مقاصد جنون­آمیز آخرالزمانه­ای نسبت داده نمی­شود. و در صورتی که اسرائیل و آمریکا واقعا دست به حمله اتمی به ایران بزنند، این جنایت عظیم نیز به عنوان دستاورد بزرگ تمدن در جلوگیری از یک هولوکاست اتمی نمایش داده خواهد شد.

مرکل این سیاست مهاجمانه را به دلیل اخلاقی «مسئولیت ویژه آلمان» [نسبت به یهودیان و اسرائیل] نمی­بیند. آنجلا مرکل صدراعظم گرمایش هوا نیست، مرکل صدراعظم جنگ است.

 

* Werner Pirker

ترجمه: مان ب.

.

+   2007/9/27   15:58   مانی ب.  |