- میخواد ترتیبتو بده.
عصبانیت از کیارستمی که در تبلیغ برای «فاستفود حافظ» گفته بود٬ کاری کرده است که جوانها از کلام حافظ برای پیامدادن به یکدیگر استفاده میکنند٬ بیخودی بود. حداقل اینکه «حافظ به دستپخت کیارستمی» در راه «عشق» مورد بهرهبرداری قرارمیگیرد. روح حافظ از این کار بیشک عصبانی نخواهد شد. بعید نیست خواجهی شیراز به دخترپسرهای جوانی که اصیلترین و اساسیترین نیروی هستی در آنها بیدار شده و آنها را واداشته است اشعار او را به وسیلهای برای بیان آن تبدیل کنند لبخند رندانهای بزند. خواجه میداند٬ آنها وقتی یکدیگر را یافتند٬ شادمانی کردند٬ از هم کام گرفتند٬ از هم لذت بردند٬ همدیگر را جریحهدار کردند٬ حرمت یکدیگر را شکستند٬ حداکثر وقتی بزرگ٬ عاقل٬ مزدوج و شاغل شدند٬ روزی در صف سیبزمینی یا در حین بازگشت به خانه با جعبهای پمپرز در دست٬ درخواهندیافت که در آن اساماس کذایی منظور خواجه را از عشق درست نفهمیده بودهاند. غرقه در روزمرگی محتوم٬ اگر با خود صمیمی و بیتعارف باشند٬ تازه شکوه سخن او را به طرز مبهمی درمییابند. نه. خواجه شیراز یقینا به آنها لبخند خواهد زد.
واکنش سروش به سخنان دولتآبادی باعث رشد تساهل و مدارا در من شد٬ زیرا کاری که عبدالکریم سروش با حافظ میکند٬ روح خواجهی شیراز را در قبر میلرزاند. عبدالکریم سروش از سخن شیرین عشق برای تفنگ مخوف خود تیر میسازد. دوست "حافظشناس" او که ماجرای سخنرانی دولتآبادی را شنیده است یک جعبهفشنگ با کالیبر فوقالعاده مناسب برای او میفرستد. کسی که تا به حال نمیدانست «حافظشناسی» چه شغلیست و برخی از "حافظشناسها" چهکار میکنند٬ امروز به برکت قلم فیلسوف متکلم عبدالکریم سروش٬ میتواند برای پرسش خود جواب بیابد:
«دیشب دوست حافظ شناسم تلفن زد و خبری بهجت اثر داد. گفت هدیهای گرانبها برایت دارم: در یکی از نسخههای کهن دیوان حافظ غزل تازهای پیدا کردم که بسیار خواندنی و شنیدنی است و آنگاه فکس مرا گرفت و عکس غزل را فرستاد».
رابطهی «دلی» ایرانی را نگاه کنید. دوست او از فاصلهی چندهزارکیلومتری میداند که او در چنین موقعیتی چه واکنشی از خود نشان میدهد و برای مؤثر بودن این واکنش به چه وسیلهای نیاز دارد. به همین خاطر در نسخ کهن کتابخانهاش میگردد و یک هدیه مخصوص بهجتاثر برای او مییابد.
راستراستی هم کسی که در غزل جدیدالکشف استاد حافظ شناس تأمل کند٬ از دقتعمل او٬ از "حسن"انتخاب او و از هوشنمدی موذیانهی او غافلگیر میشود. اگر همهی نسخ کهن همهی شاعران جهان را از ازل تا به امروز در پی غزل دیگری بگردید که در آن به صورت کاملا مشخص از «محمود دولتآباد»ی به عنوان «کاتب» نامبرده شده باشد٬ پیدا نمیکنید. پیدا کردن واکسن ایدز در مقابل چنین کاری بچهگانه است. اگر شیشهی عینکشما از مطالعه نسخ کهن حافظ دوسانتیمتر شده باشد٬ نمیتوانید غزل دیگری پیدا کنید که شاعر در آن افزون بر این همه٬ دو بدوبیراه نیز نثار مدعی حسود سستنثر یا همان «محموددولتآباد»ی کاتب کرده باشد:
برو به کار خود ای «کاتب» این چه فریاد است
مرا فتاده دل از کف، تو را چه افتاده است
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غیبم چه مژدهها داده است [دوش یعنی دیشب که دوستم هدیه بهجتاثر را برای من فاکس کرد]
که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین [یعنی ای عبدالکریم]
«چه غم ز طعنه محمود دولت آباد است»
«بخوان به دولت محمود و اختر مسعود
سرود عشق، که از هفت دولت آزاد است»
حسد چه میبریای «سست نثر» بر حافظ [برسروش]
قبول خاطر و لطف سخن، خداداد است.
در توضیح سروش که پس از این غزل میآید تأمل کنید:
«توضیح: کلمات و جملاتی که در میان گیومه آمده در نسخههای چاپی حافظ دیده نمیشود»
.
لعنت به این خلاقیت مسخره.
عبدالکریم سروش در ادامه:
به جستجو برآمدم که قصه چیست و محمود دولتآباد کیست. خبر آوردند خفتهای است در غاری نزدیک دولتآباد که پس از ۳۰ سال ناگهان بیخواب شده و دست و رو نشسته به پشت میز خطابه پرتاب شده و به حیا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمی به نام عبدالکریم سروش سخن رانده و او را «شیخ انقلاب فرهنگی» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است.
- ببخشید ... گفتید چیکار کرده؟
- دروغ و دغل کرده متکبرانه با حق جدل کرده
- آها.
کاش که محمود دولتآبادی به این انشای قائممقامی چندشآور جواب ندهد. به یک دلیل آشکار: این نوشته جواب نمیخواهد. زیرا٬ اولا دولتآبادی از سروش به عنوان «شیخ انقلاب فرهنگی» نام برده است/ و سروش در این نامه میپذیرد که «یکی» از مشایخ آن بوده است٬ و این با ادعای دولتآبادی تفاوت معنا داری ندارد٬ زیرا سروش به هر حال «در» ستاد انقلاب فرهنگی بوده است. و دوم اینکه کسی که انشای مشعشع او را بخواند٬ میبیند که یک چنین شخصیتی حتی میتواند رئیس از خود مطمئن و بیرحم یک دادگاه انقلابی باشد٬ رئیس ستاد انقلاب فرهنگی که هیچ.
پ.ن.
با تشکر از توضیح رضا در پیامگیر یکی از پستهای بعدی٬ باید تصحیح کنم که: ماجرای فاکس٬ دوست حافظشناس و نسخه کهن دیوان یک شوخی "استادانه" بوده است. ظاهرا غزل بالا را خود سروش با استفاده از اشعار حافظ سروده است و عبارات داخل گیومه را به آن اضافه کرده است. نوعی طنز مخصوص "فرهیخته"ها:
برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست/ مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
و از غزلی دیگر:
چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب/ سروش عالم غیبم چه مژدهها دادست
که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین/ نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
.
حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ/ قبول خاطر و لطف سخن خدادادست