در فرهنگ سخن انوری گشت میزدم، به کلمه بتتراش برخوردم.
معنی آن این است: کسی که کارش ساختن بت از چوب و سنگ و مانند آنهاست.
- رشتهت چیه؟
- بتتراشی شریف!
*
بچههای ایرانی خارج از کشور حتما به یاد دارند. سالها پیش ناگهان مدشده بود که مامانها در بستههایی که از ایران میفرستادند، لای نقل، سوهان، پسته و توتخشکه، یک جلد کتاب نسبتا قطور در قطع آ٤ هم میگذاشتند. «سرزمین ما ایران»، اثر عکاس معروف نصرالله کسراییان. یادم هست عکسهای قشنگی داشت، و من آن را پس از مدتی به شخصی که بیشتر از من آن را دوست داشت، هدیه دادم. از کسراییان اینجا و آنجا بازهم عکسهایی دیدهام و به عنوان مصرفکننده، او را یکی از عکاسهای خوب ایران میدانم. کتاب یادشده تنها یک اشکال داشت. ظاهرا کسراییان عادت دارد بگذارد همسرش، زیبا عرشی، برای کتابهای او مقدمه بنویسد. و مقدمه کتاب یادشده از آن نوشتههای توخالی پرطنین و بزرگگویانه بود که در ایران دوستداران زیادی دارد. از این متنهای رقتآوری که نویسندههای آن به جای نگاهکردن به عجز و وضعیت حقارتبار اکنون خود و تلاش برای تغییر آن، به سرستونهای تختجمشید چنگ میاندازند. به آلمانی عبارتی هست که میگوید: یک تصویر بیشتر از هزار کلمه حرف میزند. من از این که کسراییان به جای اینکه بگذارد عکسها حرف بزنند، اجازه داده است که زیبا عرشی پرگوییهای عبث خود را مقدمهی کتاب کند بسیار متأسف شدم و صفحات مربوطه را از کتاب جدا کرده و به سطل کاغذباطلهها انداختم (کاری که شاید خود کسراییان هم بدش نیاید انجام دهد، اما …!).
حالا اصلا میخواستم یه چیز دیگه بگم.
نازنین معتمدی مصاحبهای با کسراییان کرده است که میتوان آن را به صورت ویدئو اینجا دید. نکتههای جالبی در آن هست که به یکبار دیدن میارزد. خود کسراییان به نظر آدم فروتنی میرسد. قیافهاش هم بنا بر قیافهشناسی شخصی من، به قول معروف سمپاتیک و دوستداشتنی است.
یک چیز بانمکی هم توی ویدئو هست که ذکر آن برای انبساط خاطر بد نیست. کسراییان جایی میگوید: سعی می کنم چیزی که می خوام بگم ساده بگم.
حالا مثلا فرض کنیم که میخواهد بگوید: من نصراله کسرائیان هستم متولد ٢٢/١/١٣٢٣ در خرمآباد.
اما ببینید چقدر ساده بیان میکند:
منم مثل یکی از این ملیاردها نفری که روی کره خاکی زندگی میکنند، یه روزی که حالا توی شناسنامه مشخص شده بیست و دو فروردین هزار و سیصد و بیست و سه شمسی بوده در یک جغرافیایی که اسم یه شهری هم به اسم خرمآباد روش هست وارد این جهان خاکی شدم. طبیعتا باید یه اسمی را هم برام می گذشتند دیگه، حالا شده نصراله کسرائیان.
باری، نازنین معتمدی قصد میکند جهت مصاحبه، با کسراییان تماس بگیرد. مینویسد:
شماره و نشانیاش را از سامانه اینترنتیاش یافتم. ترس غریبی از تماس با او داشتم.
تا بلاخره موفق میشود او را در یک گالری ملاقات کند. مینویسد:
بالاخره او را دیدم. یکه خوردم. آنقدر ساده پوشیده بود و بی غل و غش با همه بازدیدکنندگان می گفت و می خندید که ترسم از برخورد با وی همانجا فروریخت.
من اسم این را میگذارم، آلودهسازی اذهان عمومی.
نازنین معتمدی و بقیه دوستان و همکاران او، در یک کلام همهی «دانشجویان شریف» که از مواجه شدن با "اساتید" ترس دارند، به درد کار مصاحبهگری، روزنامهنگاری و امثالهم نمیخورند. خب، اگر مصاحبه با وزیر اطلاعات یا رئیس قوه قضاییه باشد، احساس ترس "طبیعی" است، اما از کسراییان چرا باید ترسید؟ مگر کسراییان تا به حال کسی را گاز گرفته است؟
یاد علیرضا محمودی، داستان نویس جوان افتادم. داستانی دارد به نام مرگ شاملو (+). مینویسد:
«هیچوقت از نزدیک ندیده بودمش، چون نمیدانستم چی باید بگویم. گفتگو با بعضی آدمها مثل پوشیدن کت شیکیست که کهنگی شلوار آدم را بیشتر نشان میدهد ...».
معضل جامعهی ما مشکلی «هندسه»ای است. آن هم هندسهی مخروطات!
به مطلب هندسهمخروطاتی دیگری هم در رابطه با محمدرضا لطفی برخوردم که میبایستی دنبالهی همین پست باشد، اما نوشته را بیجهت طولانی میکند. من هم که در افکندن کار امروز به فردا تبحر ویژهای دارم ...
پست آخر رمزآشوب هم جالب است (+).
.