اساتید میانمایهپرور و میانمایگان استادپرور*
غلامرضا کاشی:
«محمد رضا شجریان، یکی از معدود چهرههای گرانمایهای است که بخشی از داشتههای زندگیام را وامدار بهرهمندی از ملاقات با او هستم. او که از معدود آفرینندگان هنر عالی در این سرزمین است، به واسطه صفت عالی هنرش، تنها یک هنرمند عرصه آواز نیست، او عصاره هر چه زیبایی است که در تمامی عرصههای هنر ایرانی و اسلامی مندرج است. او همانقدر که حیات بخشنده به شعر حافظ است، به خط و نقاشی و معماری ایرانی و اسلامی نیز حیات میبخشد. او میراث زیبایی نهفته در صور گوناگون هنری را در ذوق خلاق صدای خود یگانه میکند. او به ظاهر عرضه کننده موسیقی سنتی ایرانی است. اما از جمله مولدانی است که به جد برای تمسک به سنت، آن را از نو کاشته است».
درمورد اینگونه تملقگوییها پیش از این نوشتهام و نمیخواهم همانها را تکرار کنم. تفاوت تنها در این است که اینبار این سخنان بر زبان یک استاد دانشگاه جاری میشود. و البته شباهت ذاتی این نوع سخنان، مستقل از اینکه از دهان میانمایگان یا اساتید بیرون آمده باشد، جالب است.
غلامرضا کاشی نوشته خود را اینطور شروع میکند:
«منتقدان دمکراسی، این الگوی نظم سیاسی را به این جهت که الگوی متناسب با میانمایگان است مورد نقد قرار دادهاند. این نظم محصول میانمایگان و به نوبه خود پرورنده میانمایگان است. سخن منتقدان دمکراسی برای ما که خواهان دمکراسی هستیم و هنوز از راه دور و به حق آن را مطالبه میکنیم، غیر قابل فهم است. اما تصور میکنم به میزانی که در این دهههای اخیر به آن نزدیک شدهایم، درد منتقدان دمکراسی را بیشتر احساس میکنیم».
البته سخن منقدان دمکراسی قابل فهم است. اما من شک دارم که نویسنده درد آنان را احساس کرده باشد. یکی از جنبههای نقد این منقدان تضعیف فردیت و شکلگیری «فرهنگ تودهای» و میانمایگی حاکم بر آن است. آنها در آنسوی دمکراسی ایستادهاند و «دیکتاتوری فرهنگ تودهای» را نقد میکنند. اما پرسپکیوی را که غلامرضا کاشی از آن مینگرد متفاوت است. به این سخنان او توجه کنید:
شجریان «طبقات سنتی و مدرن، عوام و فرهیخته را یکجا گرد آتش گرم صدای خود جمع کرده است.
در جوهر یگانه صدای او گسلها پیوند مییابند.
در این سالها که ما ایرانیان به هزار فرقه درآمدهایم چه پدیدهای را میشناسید که به اندازه صدای فرهیخته شجریان ما را گردهم آورده باشد؟
او از معدود عوامل پیوند دهنده ماست.
آواز او از جمله معدود فرصتهایی است که قادریم بیگانگیهامان را التیام بخشیم.
«درد» کاشی که از لابلای این سطور آشکار میشود هیچ شباهتی به سخنان منقدان دمکراسی ندارد. سروکار ما با درد کسی است که از شکلگیری فردیت و تفرق در «قبیله ما» زار میزند. چقدر تصویر «جمعشدن گرد آتش» فضای قبیله را خوب توصیف میکند! گسلها در جوهر یگانه صدای او پیوند مییابد! حال که شجریان از این نیروی ماورای بشری برخوردار است که طبقات سنتی و مدرن، عوام و فرهیخته را دورهم گردآورد، بین «ما» که به هزار فرقه درآمدهایم آشتی ایجاد کند و بیگانگیهای «ما» را التیام ببخشد، چرا او را به عنوان پادشاه انتخاب نکنیم؟
* نفی عنوان فرعی این پست به معنی عدم وجود اساتید میانمایهپرور و میانمایگان استادپرور نیست، اما میانمایهپرورنامیدن غلامرضا کاشی انصاف نیست. اگر قرار باشد بی انصاف باشم، یا مورد بیانصافی قراربگیرم، تحمل دومی راحتتر است. از دست خودم به کجا پناه ببرم؟
